اویس قرنی از کوچه ای می گذشت و کودکان بر او سنگ می انداختند.
می گفت باری اگر سنگ می اندازید، سنگ های خرد اندازید تا پای من شکسته نشود که بر پای ناسالم نماز نمی توانم خواند.
کسی، جوانمردی را دشنام می داد و با او می رفت.
جوانمرد، خاموش بود.
چون به نزدیک قبیله خویش رسید، بایستاد و آن مرد دشنام گوی را گفت اگر باز دشنامی مانده است، همین جا بگو که اگر قوم من بشنوند تو را می رنجانند.
ابراهیم ادهم را کسی زد و سر او شکست.
ابراهیم، او را دعا گفت.
او را گفتند کسی را دعا می گویی که از او به تو جراحت رسیده است؟
گفت از ضربت و ظلم او به من ثواب می رسد و چون نصیب من از او خیر است، نخواستم بهره او از من جز نیکی باشد، پس دعایش گفتم.
منبع: کیمیای سعادت، جلد 2، صفحه 25
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
می گویند کشاورزی آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از آفریقا، معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند. او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابراین زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد. او به مدت ده سال آفریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و یأس و نومیدی، خود را در دریا غرق می کند.
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه می گذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت. او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد. مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد. مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند، برای کشف الماس تمام آفریقا را زیر پا گذاشته بود حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد!
همیشه برای یافتن فرصت ها و موفقیت درزندگی ابتدا به داشته های خود نگاهی بیندازیم!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا این میز تحمل این حجم از احساسو نداشت.😂🤣🤣
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
معروف است که مردم اصفهان بهترین صنعت کاران ایران می باشند و در سخنوری و حاضر جوابی یکه تاز و بی بدلند.
مشهور است که چند سال پیش حکومت اصفهان با برادر حاجی ابراهیم معروف وزیر اصفهانی فتحعلی شاه بود.
و اقوام و بستگان حاجی ابراهیم در اطراف مملکت متصدی کارهای حکومتی بوده اند.
خود حاجی ابراهیم وزیر این چنین حکایت نمود که روزی یک نفر از کاسب کارهای اصفهان نزد برادر حاجی ابراهیم که حاکم اصفهان بود می آید و از سنگینی مالیاتی که از او مطالبه می کرده اند، شکایت نموده می گوید: از پرداخت آن عاجز است.
حاکم به او می گوید: تو نیز مانند دیگران باید این مالیات را بپردازی و اِلّا باید از این شهر بیرون بروی. آن شخص می پرسد از این شهر به کجا می خواهید بروم؟ حاکم می گوید: به هر دَرَک سیاهی که می خواهی برو چرا به شیراز و کاشان نمی روی؟
آن اصفهانی جواب می دهد: شیراز بروم باز حکومت با برادر توست و کاشان هم حکومتش بدست برادرزادة خود شما است.
حاکم متغیر شده می گوید: اگر دلت می خواهد برو طهران از دست من به پادشاه عارض شو. اصفهانی می گوید: چگونه عارض شوم که برادرت آنجا صدراعظم است.
حاکم به غضب آمده می گوید: پس برو به جهنّم. اصفهانی می گوید: مگر فراموش فرموده اید که حاجی والدتان مدتی نیست مرحوم شده اند. حاکم از شنیدن این جواب خنده اش میگیردو فرمان می دهد که مباشرین مالیات با آن شخص طوری کنار بیایند و یک قسمت از مالیات او را از جیب خود بپردازند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
داستان آموزنده "عبادت در زندان و آزادى برادر"
معتمد عبّاسى همانند ديگر خلفاء بنى العبّاس ، هر روز به نوعى سادات بنى الزّهراء را مورد شكنجه و عذاب هاى روحى و جسمى قرار مى داد، تا آن كه روزى دستور داد: امام حسن عسكرى عليه السلام را نيز به همراه برادرش جعفر دست گير و زندانى نمايند.
هنگامى كه امام عليه السلام وارد زندان شد، معتمد عبّاسى به طور مرتّب جوياى حالات او بود كه در زندان چه مى كند، در پاسخ به او گفته مى شد: امام حسن عسكرى عليه السلام دائماً روزها را روزه مى گيرد و شب ها مشغول عبادت و مناجات با پروردگار مى باشد.
و چون چند روزى به همين منوال سپرى گشت ، معتمد به يكى از وزيران خود دستور داد تا نزد حضرت ابومحمّد - حسن بن علىّ عليه السلام - برود و پس از رساندن سلام خليفه ، او را از زندان آزاد و روانه منزلش گرداند.
وزير معتمد گويد: همين كه جلوى زندان رسيدم ، ديدم الاغى ايستاده ، و مثل اين كه منتظر كسى است كه بيايد و سوارش شود.
هنگامى كه داخل زندان رفتم ، ديدم حضرت لباس هاى خود را پوشيده و در انتظار خبرى است و ظاهرا مى دانست كه من آمده ام تا او را از زندان آزاد گردانم .
وقتى پيام خليفه را برايش بازگو كردم ، بى درنگ حركت نمود و سوار الاغ شد؛ ولى حركت نكرد و سر جاى خود ايستاد، جلو آمدم و عرض كردم : چرا ايستاده اى ؟ اظهار داشت : منتظر برادرم جعفر هستم .
گفتم : من فقط مامور آزادى شما بودم و كارى با جعفر ندارم ، او بايد فعلاً در زندان باشد.
حضرت فرمود: نزد خليفه برو و به او بگو: ما هر دو با هم از منزل آمده ايم و اگر هر دو با هم به منزل بازنگرديم ، مشكل ساز خواهد شد.
لذا وزير نزد معتمد عبّاسى آمد و پيام حضرت را براى او مطرح كرد و معتمد نيز دستور آزادى جعفر را صادر كرد؛ و چون خدمت حضرت بازگشت و حكم آزادى جعفر را نيز آورد، حضرت به همراه برادرش جعفر به سوى منزل حركت كردند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
📖 چنان مباش
خواجه عبدالکریم که خادم خاص شیخ ابوسعید ابوالخیر بود گفت روزی کسی از من خواست تا از حکایت های شیخ چیزی برای او بنویسم.
مشغول نوشتن بودم که کسی آمد و گفت تو را شیخ می خواند.
رفتم و چون نزد شیخ رسیدم گفت عبدالکریم، در چه کاری؟
گفتم درویشی، چند حکایت از حکایت های شیخ خواست.
در کار نوشتن آن حکایات بودم.
شیخ گفت ای عبدالکریم، حکایت نویس مباش؛ چنان باش که از تو حکایت کنند.
منبع: اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، محمد بن منور، تصحیح ذبیح الله صفا، صفحه 203
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی تاجری بسیار ثروتمند، با خود عهد کرده بود در طول زندگانی خویش، یک روز از عمرش را خوب زندگی کند و به مردم مهربانی ورزد.
در آن روز تصمیم گرفت عهد خویش را بجا بیاورد
و با آنها با عطوفت رفتار نماید.
زمانی که از خانه خود خارج شد پیرزنی گوژ پشت از او درخواست کمک کرد. از او خواست باری را که همراه دارد تا خانه اش حمل کند.
با خود گفت من با این همه ثروت و قدرت حمال این پیرزن باشم؟ لحظه ای به فکر فرورفت و به یاد عهد خویش افتاد، بار را برداشت و به همراه پیرزن به راه افتاد. تا به خانه ای خرابه رسیدند، دید سه کودک در آنجا مشغول بازی هستند
از او پرسید این کودکان کیستند؟
پیرزن پاسخ داد؛ اینها نوه های من هستند که با من زندگی می کنند. پدر و مادرشان را سالهاست که از دست داده اند.. از او پرسید مخارج آنها را چه کسی تامین میکند؟
پیرزن اشک از چشمانش سرازیر شد، گفت؛ به بازار میروم میوه ها وسبزیجات گندیده ای که مغازه دارها آن ها را بیرون میریزند با خود به خانه می آورم و به آنها میدهم تاگرسنگیشان رفع شود.
تاجر نگاهی به کیسه های که دردستش بود انداخت، به سالها یی که متکبرانه زندگی خود را سپری کرده بود افسوس خورد.. آن روز تمام دارایش را به فقرا و درماندگان شهرش بخشید.
شب هنگام که به بستر خویش میرفت
از خدای خویش طلب عفو کرد و بخاطر کارهایی که در گذشته انجام داده شرمسار و اندوهگین بود. بعد از آن به خوابی ابدی فرورفت. بدون آنکه فردایی در انتظار او باشد.
بیایم خوب بودن راتجربه کنیم.. حتی به اندازه یک روز شاید دیگر فرصت جبرانی نباشد
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استودیو رفت رو هوا!
😂😂😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#کلام_نور
💎امام صادق علیه السلام :
⚜ تَلاقوا وتَحادَثُوا العِلمَ، فَإِنَّ بِالحَديثِ تُجلَى القُلوبُ الرائِنَةُ، وبِالحَديثِ إحياءُ أمرِنا، فَرَحِمَ اللّهُ مَن أحيا أمرَنا
⚜ به ديدار هم برويد و براي هم حديث بخوانيد همانا با حديث قلبهای زنگار گرفته جلا ميابد و با حديث امر ما زنده می شود پس خداوند رحمت كند كسی كه امر ما را زنده كند.
📚 بحارالأنوار ، ج1 ، ص202
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂😁
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam