eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
901 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
ملامهرعلی خویی، عالم و سخن‌ور و خطیب توانایی بود. روزی به مغازه‌ی بقالی در بازار رفت و خواست مقداری گردو بخرد. قیمت گردو را پرسید. بقال پیمانه را داد و به ملا گفت: گردو‌ها را دستت بگیر و سبک سنگین کن و هر کدام وزنی نداشت (پوچ بود) جدا کن. ملا سوال کرد: چرا چنین لطفی در حق من می‌کنید؟ (گردوی سالم را به من و خراب را به دیگران می‌فروشی!!!) بقال گفت: شما عالم باسوادی هستید. من مطالب زیادی از شما یاد گرفته‌ام و به وجود شما افتخار می‌کنم و می‌خواهم جبران علم کنم. ملا آه سردی کشید و سری به تأسف تکان داد و پیمانه را به بقال داد و گفت: این همه من در منبر، از انصاف سخن گفتم؛ بهای علم من آن بود که مانند دیگران، گردو به پیمانه برای من می‌کشیدی نه این که اختیار انتخاب دهی و چنین پیشنهادی به من بدهی!!! احترام من را زمانی نگه داشته بودی که آن‌چه را در پای منبرم شنیده بودی استفاده و عمل می‌کردی؛ و مرا نیازی به جبران حق‌الزحمه علمم با مقداری گردوی پُرمغز نبود. وای بر حال من که بر پای منبر من چنین کسانی می‌نشینند. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
کنار هلی‌کوپترِ جنگی‌اش ایستاده بود و به سوالاتِ خبرنگاران جواب می‌داد. خبرنگار ژاپنی پرسید: شما تا چه هنگام حاضرید بجنگید؟ شیرودی خندید. سرش را بالا گرفت و گفت: ما برای خاک نمی‌جنگیم؛ ما برای اسلام می‌جنگیم ، تا هر زمان‌که اسلام در خطر باشد... این را گفت و به راه افتاد. خبرنگاران حیران ایستادند. شیرودی آستین‌هایش را بالا زد. چند نفر به زبان‌های مختلف از هم می ‌پرسیدند: کجا؟!!! خلبان شیـرودی کجا می رود؟ هنوز مصاحبه تمام نشده !!! شهید شیرودی همانطور که می‌رفت، برگشت. لبخندی زد و بلند گفت: نماز! دارند اذان می‌گویند... خاطره‌ای از زندگی خلبان شهید علی‌اکبر شیرودی منبع: کتاب برگی از دفتر آفتاب ، صفحه 201 اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
841.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی بچه رو با پدرش تنها بزاری 😑‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🔹پیام رهبر انقلاب اسلامی در پی شهادت مجاهد قهرمان، فرمانده «یحیی السنوار» 📣 حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی در پیامی خطاب به ملتهای مسلمان و جوانان غیور منطقه با تجلیل از مجاهد قهرمان، فرمانده «یحیی السنوار» تأکید کردند: جبهه مقاومت همانگونه که قبلاً با شهادت برجستگان خود از پیشروی باز نماند، با شهادت سنوار هم کمترین توقفی نخواهد داشت باذن‌الله. حماس زنده است و زنده خواهد ماند. 👇متن پیام رهبر انقلاب اسلامی به این شرح است: 🔹️بسم الله الرّحمن الرّحیم ✏️ ملّتهای مسلمان! جوانان غیور منطقه! مجاهد قهرمان، فرمانده یحیی السّنوار، به یاران شهیدش پیوست. ✏️ او چهره‌ی‌ درخشان مقاومت و مجاهدت بود؛ با عزم پولادین در برابر دشمن ظالم و متجاوز ایستاد؛ با تدبیر و شجاعت به او سیلی زد؛ ضربه‌ی جبران‌ناپذیر هفتم اکتبر را در تاریخ این منطقه به یادگار گذاشت؛ و آنگاه با عزّت و سربلندی به معراج شهیدان پرواز کرد.. ✏️ کسی چون او که عمری را به مبارزه با دشمن غاصب و ظالم گذرانده است، سرانجامی جز شهادت شایسته‌ی او نیست. فقدان او برای جبهه‌ی مقاومت البتّه دردناک است، ولی این جبهه با شهادت برجستگانی چون شیخ احمد یاسین، فتحی شقاقی، رنتیسی و اسماعیل هنیّه از پیشروی باز نماند، و با شهادت سنوار هم کمترین توقّفی نخواهد داشت؛ باذن الله. حماس زنده است و زنده خواهد ماند. ✏️ ما چون همیشه، در کنار مجاهدان و مبارزان بااخلاص خواهیم ماند؛ بتوفیق من الله و عونه. ✏️ اینجانب شهادت برادرمان یحیی السّنوار را به خاندانش، به همرزمانش، و به همه‌ی دلبستگان جهاد فی‌سبیل‌الله تبریک، و فقدانش را تسلیت میگویم. ✏️ والسّلام علی عباد الله الصّالحین ✍ سیّدعلی خامنه‌ای؛ ۱۴۰۳/۷/۲۸ khl.ink/f/57913
♥️ عليه السلام فرمودند: 🍀 لَم يَخُنْكَ الأمينُ، و لكنِ ائْتَمَنتَ الخائنَ 🍃 انسان امين به تو خيانت نكرده بلكه تو به خائن امانت سپرده اى 📖 ميزان الحكمه، ج1، ص477
می گویند شیری درجنگل مریض بود. روباهی نزد او رفت و به او گفت: شفای سلطان در این است که یک گور خر شکار کنی و من با روده گور خر شما را مداوا می کنم . شیر گور خری را شکار کرد و شکم آن را پاره کرد. روباه مکار با روده گور خر، شیر را محکم بست. خورشید که بالا آمد، در اثر گرما روده خشک می شد و به شیر فشار می آمد و نعره می کشید . موشی نزد شیر رفت و گفت: من می توانم ترا نجات دهم . او شروع به خوردن روده کرد. شیر آزاد شد ،ولی از آن جنگل فرار کرد. اهالی جنگل علت را پرسیدند. شیر گفت: در جایی که روباه ببندد و موش باز کند، جای ماندن نیست!! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
✅حجاج بن يوسف در زمان خلافت عبدالملك مروان، والى عراق و ايران بود. او در قساوت قلب و سنگدلى در تاريخ، بى نظير و يا كم نظير است كه با به حكومت رسيدن حجاج، شورش هاى مردمى بر عليه او آغاز گرديد. ✔ابوعبيده گويد: جمعى از مردم را كه بر عليه حجاج شورش كرده بودند، دستگير كرده به نزد او آوردند. حجاج دستور داد همه را گردن زدند و تنها يك نفر باقى ماند كه وقت نماز فرا رسيد، به «قتيبة بن مسلم» گفت: او را نگاهدارى كن و فردا نزد من بياور. قتيبه گويد: من بيرون رفتم و آن مرد را با خود بردم. در بين راه گفت: حاضرى كار خيرى انجام دهى؟ گفتم: چه كارى؟ گفت: امانت هايى از مردم نزد من وجود دارد و مى دانم ارباب تو مرا خواهد كشت، آيا مى توانى مرا آزاد كنى تا با نزديكانم وداع كنم و امانت هاى مردم را به آن‌ها بازگردانم و درباره بدهكارى هاى خود وصيت نمايم و برگردم؟ من خدا را گواه مى گيرم كه فردا صبح بازگردم. قتيبه گويد: من از سخنان او تعجب كردم و به او خنديدم، امّا دوباره گفت: اى قتيبه! به خدا سوگند مى روم و دوباره باز خواهم گشت و مدام اصرار كرد تا به او گفتم برو. وقتى از چشمم دور شد، ناگهان به خود آمدم و با خود گفتم: چه بر سر خويش آوردم؟ پس از آن به نزد خانواده‌ام آمدم و آن‌ها را از ماجرا آگاه كردم و آنها هم به هراس افتادند و شبى سخت را با يكديگر گذرانديم تا صبح فرارسيد. در همين اثنا شخصى در زد، درب را باز كردم، ديدم همان كسى است كه او را آزاد كرده بودم. گفتم: بازگشتى؟ 📌گفت: خدا را گواه خود قرار داده بودم. چگونه مى توانستم باز نگردم؟ با يكديگر به راه افتاديم تا به نزد حجاج رسيدم. همين كه چشمش بر من افتاد گفت: اسير ديروز كجاست؟ گفتم: بيرون است. او را حاضر كردم و ماجراى شب گذشته را براى حجاج بيان كردم. حجاج چند مرتبه به او نگاه كرد و سرانجام گفت: او را به تو بخشيدم. به همراه يكديگر از نزد او بيرون آمديم. آن گاه به او گفتم: هر جا كه مى خواهى برو! مرد سر به آسمان بلند كرد و گفت: خداوندا تو را شكر مى گويم. (1) 🔸امام صادق عليه السلام فرمود: ثَلاثَةٌ لا عُذْرَ لاَحَدٍ فيها: اَداءُ الاَمانَةِ اِلَى الْبِرِّ وَ الْفاجِرِ، وَالْوَفاءُ لِلْبِرِّ وَ الْفاجِرِ وَ بِرُّالْوالِدَينِ بِرَّينِ كانا اَوْ فاجِرَين. 🔹سه چيز است كه عذرى براى كسى در ترك آن‌ها نيست: رد امانت به نيكوكار و بدكار، وفاى به عهد نسبت به نيكوكار و بدكار و نيكى به پدر و مادر، نيكوكار باشند يا بدكار. (2) ↙منبع: 1:کشکول شیخ بهایی، دفتر پنجم 2:بحارالأنوار،ج75، ص92 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چیزی نیست فقط حوصلش سر رفته😁 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
حضرت امام حسن عسکری عليه‌السلام فرمودند: هيچ گرفتارى و بلايى نيست مگر آن كه نعمتى از خداوند آن را در ميان گرفته است. 📚 بحارالأنوار، جلد ۷۸، صفحه‌ی ۳۷۴
روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی نمودند بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی این دفعه تمام کارگران با احترام کامل او را شستشو نموده و بسیار مواظبت نمودند ولی با این همه سعی و کوشش کارگران بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آنها داد حمامی متغیر گردیده پرسیدند : سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟ بهلول گفت : مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده بودم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری های خود را بکنید. @hamkalam
هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد: آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند (جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد) برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند ... تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، 12 میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت، و از دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتیگراد کار می کرد !!! اما روس ها راه حل ساده تری داشتند: آنها از مداد استفاده کردند! نتیجه : این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است : 1- تمرکز روی مشکل ( نوشتن در فضا)! 2- یا تمرکز روی راه حل (نوشتن در فضا با خودکار)!!! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ. ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ! ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ: ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺧب ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ. ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ: "ﺣﺘﻤﺎ" ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ! ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ. ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻟﯿﺴﺖ ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ. ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ. ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ، ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﯽ، ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ... ﭘﺸﺖ ﻫﺮ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﻮﯼ! ﭘﺲ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﻧﮕﻮ ﭼﺮﺍﺍﺍﺍ...؟! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam