زمانی آقا محمد خان قاجار به قره باغ لشکر کشید.
خان قره باغ به شهری به نام شیشه رفت و در آنجا مشغول کندن سنگر و مجهز کردن لشکرش شد.
شاه برای او پیغام فرستاد که با لشکر قلیل، توانایی مبارزه ندارد؛ بهتر است تسلیم شود.
خان قره باغ تسلیم نشد.
شاه پیغام داد با منجنیق های سنگ انداز من، چگونه می خواهی شهری مانند شیشه را نگاه داری؟
ملا پناه واقف که شاعر خان قره باغ بود، این شعر را در جواب خان قاجار نوشت:
«گر نگه دار من آن است که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد»
📚 منبع: هزار و یک حکایت تاریخی، محمود حکیمی
🔻لینک کانال داستان بچه های مدرسه در ایتا👇
https://eitaa.com/hamkalam
981.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدر علم تخریب😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🍃#حدیث_مهدوی
امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
ملعون است ملعون است کسی که نماز صبحش را تأخیر بیندازد
تا زمانی که ستارگان محو شوند.
📗بحار الانوارج۵۲_ص۱۶
سفرنامۀ ابن بطوطه سرشار از نکته و نمک است. اگر وقت شد، راجع به آن باید بیشتر نوشت. بخشي که این روزها مدام در ذهنِ من تکرار میشود مربوط است به عبور او از یک بیابانِ بسیار گرم و بیآب و آبادانی، جایی در عربستانِ کنونی. صحرایي که باید با سرعت از آن عبور کرد تا گرفتارِ گرمای جهنمیِ آن نشوند. او داستاني راجع به این صحرا شنیده و بازگو میکند:
«... نَعوذُ بالله تو گویی جهنم است! در یکی از سالها باد سَمومي (باد بسیار گرم و زهرآگین) که اینجا میوزَد مشقّات و مصائبِ بزرگي برای حجاج به بار آورد: ذخیرۀ آب به پایان رسید ...»*.
با تمام شدنِ ذخیرۀ آب، آنها که پولدارتر بودند شروع کردند به خریدنِ آب از دیگران. با وجود تقاضایِ بالا و عرضۀ بسیار کم و بسیارمحدود، کار به حراج میکشد و آنان که آب داشتند، آنرا به بالاترین پیشنهاد میفروختند. عدهای هم که پول نداشتند، نظارهگر این حراجی بر سر جان بودند. آنقدر تقاضا زیاد بود که ابنبطوطه میگوید «یک خوراک آب به هزار دینار خرید و فروش شد». در آن روزگار با چهل دینار میشد اسب خرید. تصور کنید که شخصی بیست و پنج اسب داده است تا ظرف آبي بخرد. آبفروشانِ گرانفروش خوشحال از معاملۀ پر ارزش خود بودند و گمان میبردند که با آبی که برایشان باقی مانده میتوانند به شهر بعدی برسند. آبخَرانِ گرانخَر نیز خوشحال بودند که زنده خواهند ماند و دینار دادند تا جان به در بَرَند. آنان که نه آب داشتند و نه دینار هم در بیم و امید که گشایشی از راه برسد.
پردۀ آخر داستان اینست که « وَ مَاتَ مُشتَرِيها وَ بائِعُها: و سرانجام، فروشنده و خریدارِ آن هر دو تلف شدند». آنها که پول داشتند و خریدند و آنها که آب داشتند و فروختند و آنها که پول نداشتند و آب نداشتند، همگی مُردند. همه در آن معامله متضرر شدند چون مورد معامله اصلاً آب و پول نبود؛ که جان بود.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#داستان
در اساطیر یونان باستان، از شخصیتی افسانه اي به نام پروکروستس نام برده شده است
او همه مسافرانی که قصد ورود به آتن را داشتند، روی تختی می خواباند و اگر مسافری، کوتاه تر از اندازه تخت بود، آنقدر او را می کشید تا اندازه شود یا اگر هم بلندتر بود پاها یا دستهایش را قطع می کرد!
*از نظر پروکروستس تنها اشخاصی درست و کامل بودند که به اندازه تخت او بودند!
داستان این تخت داستان هر روز زندگی ماست...
در حقیقت تک تک ما آدم ها که خود را جزو افراد روشن و باسواد می دانیم، دیگران را با تخت پروکروستس خود می سنجیم ...
تختی که ابعادش اعتقاد، باور، ثروت، قدرت، زیبایی و... است!
اگر فردی در این چهارچوب قرار نگیرد، نه تنها باعث افتخار نیست; بلکه ما به عنوان یک آدم بازنده، بی عرضه و بی کفایت به او نگاه می کنیم و آنقدر او را می کشیم یا له می کنیم، تا از اندازه و فرم واقعی خودش خارج شود و طبق سلیقه و قضاوت ما شود...
آنگاه که چیزی از خود واقعی اش نماند، تازه به او افتخار می کنیم... !
حکایت آن تخت، روایت قالب های ذهنی و پیش داوری های ماست...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
یک کشیش ۵۰ ساله بنام جان براون در یکی از شهرهای آمریکا فوت نمود.
همان روز مرد ثروتمندی به همان نام که به شهر فلوریدا سفر کرده بود به زنش تلگرافی مخابره نمود.
چون این دو نفر تشابه اسمی داشتند تلگرام را اشتباه به زن کشیش دادند.
زن کشیش تا تلگراف را خواند در حالی که هنوز چند ساعتی از فوت شوهرش نگذشته بود بیهوش شد.
در آن تلگرام نوشته شده بود «سالم رسیدم ولی اینجا گرما طاقت فرساست. همسرت جان براون»
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#طنز
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴روایتی از یک عمر جهاد شهید حیدری
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
593.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا آموزش بعد خدا نگهدار 🤣🤣
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
وقتی داری با کسی درد و دل میکنی درست مثل اینه که بهش یه چک سفید امضا و بدون تاریخ میدی تا هر وقت هرجور خواست ازش استفاده کنه. پس مراقب باش که حرف دلت را با کی و کجا میزنی!
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#سخن_حکیمانه
یکی حکایت کرد که شخصی ده تخم ماکیان (تخم مرغ) به دامن داشت.
به احمقی گفت اگر گفتی چه در دامن دارم تخم ها از آن تو و اگر گویی چند است هر ده تای آن برای تو.
گفت ای برادر، خدا نیستم که از غیب خبر دهم؛ نشانی بگو، باشد که بگویم.
گفت چند چیز زرد است در میان چند چیز سفید.
گفت دانستم، گزر (هویج) است در میان ترب.
چندان از این حکایت خندان شدیم که امکان سخن گفتن نماند.
از قضا یکی از امرا حاضر بود.
متحیرانه گفت عاقبت معلوم شد که که چه در دامن داشت؟
این بگفت و اهل مجلس بیش از پیش خندیدند.
#هزارسال_نثرفارسي_ج٣ص١٢٤٦
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam