eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
901 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
سفرنامۀ ابن بطوطه سرشار از نکته و نمک است. اگر وقت شد، راجع به آن باید بیشتر نوشت. بخشي که این روزها مدام در ذهنِ من تکرار می‌شود مربوط است به عبور او از یک بیابانِ بسیار گرم و بی‌آب و آبادانی، جایی در عربستانِ کنونی. صحرایي که باید با سرعت از آن عبور کرد تا گرفتارِ گرمای جهنمیِ آن نشوند. او داستاني راجع به این صحرا شنیده و بازگو می‌کند: «... نَعوذُ بالله تو گویی جهنم است! در یکی از سال‌ها باد سَمومي (باد بسیار گرم و زهرآگین) که این‌جا می‌وزَد مشقّات و مصائبِ بزرگي برای حجاج به بار آورد: ذخیرۀ آب به پایان رسید ...»*. با تمام شدنِ ذخیرۀ آب، آن‌ها که پولدارتر بودند شروع کردند به خریدنِ آب از دیگران. با وجود تقاضایِ بالا و عرضۀ بسیار کم و بسیارمحدود، کار به حراج می‌کشد و آنان که آب داشتند، آن‌را به بالاترین پیشنهاد می‌فروختند. عده‌ای هم که پول نداشتند، نظاره‌گر این حراجی بر سر جان بودند. آن‌قدر تقاضا زیاد بود که ابن‌بطوطه می‌گوید «یک خوراک آب به هزار دینار خرید و فروش شد». در آن روزگار با چهل دینار می‌شد اسب خرید. تصور کنید که شخصی بیست و پنج اسب داده است تا ظرف آبي بخرد. آب‌فروشانِ گران‌فروش خوشحال از معاملۀ پر ارزش خود بودند و گمان می‌بردند که با آبی که برایشان باقی مانده می‌توانند به شهر بعدی برسند. آب‌خَرانِ گران‌خَر نیز خوشحال بودند که زنده خواهند ماند و دینار دادند تا جان به در بَرَند. آنان که نه آب داشتند و نه دینار هم در بیم و امید که گشایشی از راه برسد. پردۀ آخر داستان اینست که « وَ مَاتَ مُشتَرِيها وَ بائِعُها: و سرانجام، فروشنده و خریدارِ آن هر دو تلف شدند». آن‌ها که پول داشتند و خریدند و آن‌ها که آب داشتند و فروختند و آن‌ها که پول نداشتند و آب نداشتند، همگی مُردند. همه در آن معامله متضرر شدند چون مورد معامله اصلاً آب و پول نبود؛ که جان بود. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
در اساطیر یونان باستان، از شخصیتی افسانه اي به نام پروکروستس نام برده شده است او همه مسافرانی که قصد ورود به آتن را داشتند، روی تختی می خواباند و اگر مسافری، کوتاه تر از اندازه تخت بود، آنقدر او را می کشید تا اندازه شود یا اگر هم بلندتر بود پاها یا دستهایش را قطع می کرد! *از نظر پروکروستس تنها اشخاصی درست و کامل بودند که به اندازه تخت او بودند! داستان این تخت داستان هر روز زندگی ماست... در حقیقت تک تک ما آدم ها که خود را جزو افراد روشن و باسواد می دانیم، دیگران را با تخت پروکروستس خود می سنجیم ... تختی که ابعادش اعتقاد، باور، ثروت، قدرت، زیبایی و... است! اگر فردی در این چهارچوب قرار نگیرد، نه تنها باعث افتخار نیست; بلکه ما به عنوان یک آدم بازنده، بی عرضه و بی کفایت به او نگاه می کنیم و آنقدر او را می کشیم یا له می کنیم، تا از اندازه و فرم واقعی خودش خارج شود و طبق سلیقه و قضاوت ما شود... آنگاه که چیزی از خود واقعی اش نماند، تازه به او افتخار می کنیم... ! حکایت آن تخت، روایت قالب های ذهنی و پیش داوری های ماست... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
یک کشیش ۵۰ ساله بنام جان براون در یکی از شهرهای آمریکا فوت نمود. همان روز مرد ثروتمندی به همان نام که به شهر فلوریدا سفر کرده بود به زنش تلگرافی مخابره نمود. چون این دو نفر تشابه اسمی داشتند تلگرام را اشتباه به زن کشیش دادند. زن کشیش تا تلگراف را خواند در حالی که هنوز چند ساعتی از فوت شوهرش نگذشته بود بیهوش شد. در آن تلگرام نوشته شده بود «سالم رسیدم ولی اینجا گرما طاقت فرساست. همسرت جان براون» -------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam --------------------------
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴روایتی از یک عمر جهاد شهید حیدری کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
593.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا آموزش بعد خدا نگهدار 🤣🤣 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
امیرالمؤمنین امام علی علیه‌السلام: پيش از سفر، از همسفر جويا شو، و پيش از [خريد] خانه، ببين همسايه‌ات كيست. 📚 نهج‌البلاغه، نامه ۳۱
وقتی داری با کسی درد و دل میکنی درست مثل اینه که بهش یه چک سفید امضا و بدون تاریخ میدی تا هر وقت هرجور خواست ازش استفاده کنه. پس مراقب باش که حرف دلت را با کی و کجا میزنی! -------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam --------------------------
یکی حکایت کرد که شخصی ده تخم ماکیان (تخم مرغ) به دامن داشت. به احمقی گفت اگر گفتی چه در دامن دارم تخم ها از آن تو و اگر گویی چند است هر ده تای آن برای تو. گفت ای برادر، خدا نیستم که از غیب خبر دهم؛ نشانی بگو، باشد که بگویم. گفت چند چیز زرد است در میان چند چیز سفید. گفت دانستم، گزر (هویج) است در میان ترب. چندان از این حکایت خندان شدیم که امکان سخن گفتن نماند. از قضا یکی از امرا حاضر بود. متحیرانه گفت عاقبت معلوم شد که که چه در دامن داشت؟ این بگفت و اهل مجلس بیش از پیش خندیدند. ٣ص١٢٤٦ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می‌خورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می‌کشد. آن را در کمانش می‌گذارد و نشانه می‌رود. کماندار پیر از او می‌خواهد آنچه را می‌بیند شرح دهد. او می‌گوید: آسمان را می‌بینم. ابرها را. درختان را. شاخه‌های درختان و هدف را. كمانگیر پیر می‌گوید: كمانت را زمین بگذار ، تو آماده نیستی. جنگجوی دوم پا پیش می‌گذارد‌. كمانگیر پیر می‌گوید: آنچه را می‌بینی شرح بده. جنگجو می‌گوید: فقط هدف را می‌بینم. پیرمرد فرمان می‌دهد: پس تیرت را رها کن. تیر بر نشان می‌نشیند. پیرمرد می‌گوید: عالی بود. 👈 موقعی كه تنها هدف را می‌بینید نشانه‌گیریتان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز در خواهد آمد. ✅ بر اهداف خود متمركز شوید. تمركز افكار بر روی هدف به سادگی حاصل نمی‌شود. اما مهارتی است كه كسب آن امكانپذیر است و ارزش آن در زندگی همچون تیراندازی بسیار زیاد است. -------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam --------------------------
205.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اندر احوالات مسابقات شیرجه 🤣 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
صفوف به هم پیوسته نماز جماعت 👏 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam