6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای ترکیدم از خنده😂🤣🤣
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
از حکیمی پرسیدند وقت طعام خوردن کی است؟
گفت غنی را وقتی که گرسنه شود و فقیر را وقتی که بیاید.
📚 منبع: لطائف الطوایف، فخرالدین علی صفی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺳﻪ ظرف ﻫﻢ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ را ﺭﻭﯼ ﺷﻌﻠﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ آﻧﻬﺎ
ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﻣﺴﺎﻭﯼ ﺁﺏ ﺭﯾﺨﺖ؛
ﺩﺭ ﻇﺮﻑ ﺍﻭﻝ ﯾﮏ ﻫﻮﯾﺞ
ﺩﺭ ﻇﺮﻑ ﺩﻭﻡ ﯾﮏ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﻭ
ﺩﺭ ﺳﻮﻣﯽ ﭼﻨﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﯾﺨﺖ
ﻭ ﺑﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﯾﮑﺴﺎﻥ ﺳﻪ ﻇﺮﻑ ﺭﺍ ﺣﺮﺍﺭﺕ ﺩﺍﺩ.
ﺑﻌﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ آﺯﻣﺎﯾﺶ ﭼﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﯼ می ﮕﯿﺮﯾﺪ؟
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺟﻮﺍﺏ ﻗﺎﻧﻊ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ
ﻣﺎﺩﺭ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩ :
ﺩﺭ ﺟﻮﺵ ﻭ ﺧﺮﻭﺵ ﻭ ﭼﺎﻟﺶ ﻫﺎ ﻭﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ؛
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﯾﮑﺴﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ؛
ﺑﻌﻀﯽ ها ﻣﺜﻞ ﻫﻮیج هستند ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﻧﺪ
ﺳﺨﺖ ﻭﻣﺤﮑم هستند ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺟﻮﺵ ﻭﺧﺮﻭﺵ
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺷﻞ می شوند ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ می بازند.
ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ هستند ،
ﺩﺭ ﺭﻭﺍﻝ ﻋﺎﺩﯼ ﻭ ﺭﻭﺗﯿﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻞ ﻫﺴﺘﻨﺪ،
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺳﺨﺖ ﻭﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﻧﻌﻄﺎﻑ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ.
ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﺩﯾﮕﺮ، ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﻗﻬﻮﻩ،
که ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﺎﺯﻧﺪ،
ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﻣﺤﯿﻂ ﺍﻧﺮﮊﻯ ﺩﺍﺩﻩ، آن را ﻣﻌﻄﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻃﻌﻢ می دﻫﻨﺪ،
اینها ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺎﺯ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﺴﯿﻢ ﺭﻭﺡ ﺑﺨﺶ ﺣﯿﺎﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﻨﺪ
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ،
اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش برمیداریم
اگه بیدار باشه معلوم میشه.
مرد که حرفای اونا رو شنیده بود،
خودشو بخواب زد. اونها کفشایش را برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد.
گفتند پس خوابه طلاها رو بزاریم
پشت منبر...!
بعد از رفتن آن دو مرد،
مرد خوش باور بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو بردارد اما اثری ازطلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری
کفشهایش را بدزدند...!
و اين گونه است که انسان خیلی وقتها در طول زندگی همه چیز خود را خودخواسته از دست میدهد از جمله زمان و فرصتها.چرا که نگاه و توجهش به جایی است که نباید باشد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
321.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حقشو خوردن وگرنه برنده واقعی توپ طلا این بود 🙄😄
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
❇️ سنگینترین عمل در روز #قیامت
#امام_صادق (علیه السلام) فرمودند :
🖋 سنگین ترین عملی که روز قیامت در ترازوی اعمال گذاشته می شود ، #صلوات بر «محمد و اهل بیت» ایشان است.
📗 وسائل الشیعة ، ج۷ ، ص۱۹۷
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد
که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد
سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید
در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود
مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد
ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود آن مورچه آز دهان او بیرون آمد
ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید
و داستان او را پرسید مورچه گفت : ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد
و کرمی در درون آن زندگی می کند خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود
و من روزی او را حمل می کنم خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده
و ببرد این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد
و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم
و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم
و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده
مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم
سلیمان به مورچه گفت : وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او شنیده ای ؟
مورچه گفت آری او می گوید : ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر
این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن
@hamkalam
👤 مرحوم شیخ احمد کافی نقل می کند که:
🔹 شبی خواب بودم که نیمه های شب صدای در خانه ام بلند شد از پنجره طبقه دوم از مردی که آمده بود به در خانه ام پرسیدم که چه می خواهد؛ گفت که فردا چکی دارد و آبرویش در خطر است.
می خواست کمکش کنم.
🔹لباس مناسب پوشیدم و به سمت در خانه رفتم، در حین پایین آمدن از پله ها فقط در ذهن خودم گفتم: با خودت چکار کردی حاج احمد؟ نه آسایش داری و نه خواب و خوراک؛ همین.
🔹رفتم با روی خوش با آن مرد حرف زدم و کارش را هم راه انداختم و آمدم خوابیدم. همان شب حضرت حجه بن الحسن (عج) را خواب دیدم...
🌼فرمود: شیخ احمد حالا دیگر غُر میزنی؛ اگر ناراحتی حواله کنیم مردم بروند سراغ شخص دیگری⁉️
🔹آنجا بود که فهمیدم که راه انداختن کار مردم و کار خیر، لطف و محبت و عنایتی است که خداوند و حضرت حجت (عج) به من دارند...
🔹وقتی در دعاهایت از خدا توفیق کار خیر خواسته باشی، وقتی از حجت زمان طلب کرده باشی که حوائجش بدست تو برآورده و برطرف گردد و این را خالصانه و از روی صفای باطن خواسته باشی؛ خدا هم توفیق عمل می دهد، هرجا که باشی 👈گره ای باز میکنی؛
ولو به جواب دادن سوال رهگذری..
اللهم ارزقنی...
@hamkalam
روز تنهائی به حیدر داد دست
تا غلاف تیغ دستش را شکست
دید دشمن، فاطمه (س) جان علیست
بلکه با جانش، نگهبان علیست
گفت باید جان حیدر را گرفت
از علی (ع) دخت پیمبر (ص) را گرفت
دید جانِ مرتضی پشتِ در است
از امام خویش هم تنهاتر است
پای تا سر، بغض و خشم و کینه بود
کینههایش کینهی دیرینه بود
بغض حیدر شعلهور در سینه داشت
سنگ بود و جنگ با آئینه داشت
سنگ و آئینه نمیدانم چه شد؟
آهن و سینه نمیدانم چه شد؟
آن قدر گویم که در بیت خدا
قل هو الله گشت از قرآن جدا
بر گلستان ولایت تاختند
غنچه را با لاله پرپر ساختند
لاله زیر خار و خس افتاده بود
باغبان هم از نفس افتاده بود
ظلم و طغیان تا قیامت زاده شد
این چنین اجر رسالت داده شد
آن علی را لاله نیلوفری
از جفای خارها شد بستری
گشت در باغ ولایت برگ برگ
بود در فصل بهارش شوق مرگ
گاه رفت از تاب و گه در تاب شد
لحظه لحظه، قطره قطره آب شد
گرچه آتش داشت، آهش سرد بود
ناله بود و سوز بود و درد بود
درد حیدر در وجود خستهاش
یک جهان غم، در دل بشکستهاش
درد تنهائی حیدر قاتلش
یا علی ذکر طپشهای دلش
آفتابی بر فراز بام بود
دست و پا میزد ولی آرام بود
گاه چشمش بسته بودی گاه باز
گاه خامش گاه در راز و نیاز
نیم روزی دیده از هم باز کرد
راز دل را با علی ابراز کرد
کرد با سختی به مولایش نظر
گفت محبوبم حلالم کن دگر
سوخت سر تا پا علی از این سخن
خواست تا جانش برون آید ز تن
ناله زد کی یاور بییاورم
همدم و همسنگر بیسنگرم
ای نفسهایت صدای روح من
ای به امواج بلاها نوح من
هستی من جان من جانان من
این قدر بازی مکن با جان من
ای چراغ من مگو از خامشی
ورنه پیش از خود علی را میکشی
ای علی را سرو باغ آرزو
هر چه میگوئی حلالم کن، مگو
بیتو عالم سر به سر غمخانه باد
خانهی بیفاطمه ویرانه باد
نه دلم را از فراغت چاک کن
نه به دست خویش اشکم پاک کن
باز زهرا چشم خود را باز کرد
راز دیگر با علی ابراز کرد
کای پسر عم هر چه گویم گوش کن
آتشم را در درون خاموش کن
یا علی امروز چون گردید شام
عمر زهرای تو میگردد تمام
من که بستم چشم، دست از من بشوی
شب تنم از زیر پیراهن بشوی
شب مرا تشییع کن تا آن دو تن
یک قدم نایند بر تشییع من
گر به تشییع من آید قاتلم
داغ محسن تازه گردد در دلم
گر نماز آرد به جسم پاک من
قاتل سنگیندل و سفاک من
ناله از هر بند بندم سر کنم
شکوه از تو پیش پیغمبر کنم
تا نشان ماند بجا از غربتم
بینشان باید بماند تربتم
جون بدست خویش با رنج و تعب
پیکرم را دفن کردی نیمه شب
در کنار قبر پنهانم بمان
تا صدایت بشنوم قرآن بخوان
گرچه رفت از دست، یار و یاورت
فاطمه، تنهاترین همسنگرت
غم مخور داری یگانه یاوری
تربیت کردم برایت دختری
او تو را مردانه یاری میکند
مثل زهرا خانهداری میکند
شب که خاموشی و جانت بر لب است
چاه غمهای تو قلب زینب است
ای مدینه ای همه سوز و گداز
ای شب تاریک، صحرای حجاز
ای بیابان سکوت و اشک و خون
ای سپهر خیره چشم نیلگون
این سکوت این گریه پیوسته چیست؟
این صدای ناله آهسته چیست؟
خشت خشت خانهای را زمزمه است
ناله یا فاطمه یا فاطمه است
خانهای دربسته، نه، در نیم باز
اهل آن چون شمع در سوز و گداز
دو کبوتر برده سر در بال هم
هر دو گریانند بر احوال هم
کرده بر تن چار ساله بلبلی
رخت ماتم در غم خونین گلی
در کنار خانه چندین پیرمرد
پای تا سر سوز و اشک و آه و درد
باغبانی با دو دست خویشتن
کرده خونین لاله خود را کفن
ساعت سخت فراق آغاز شد
مخفی و آهسته درها باز شد
شد برون آرا با رنج و ملال
هفت مرد و چار طفل خردسال
چار تن دارند تابوتی به دوش
دیده گریان سینه سوزان لب خموش
.:غلامرضا سازگار:.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#شعر