321.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حقشو خوردن وگرنه برنده واقعی توپ طلا این بود 🙄😄
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
❇️ سنگینترین عمل در روز #قیامت
#امام_صادق (علیه السلام) فرمودند :
🖋 سنگین ترین عملی که روز قیامت در ترازوی اعمال گذاشته می شود ، #صلوات بر «محمد و اهل بیت» ایشان است.
📗 وسائل الشیعة ، ج۷ ، ص۱۹۷
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد
که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد
سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید
در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود
مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد
ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود آن مورچه آز دهان او بیرون آمد
ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید
و داستان او را پرسید مورچه گفت : ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد
و کرمی در درون آن زندگی می کند خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود
و من روزی او را حمل می کنم خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده
و ببرد این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد
و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم
و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم
و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده
مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم
سلیمان به مورچه گفت : وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او شنیده ای ؟
مورچه گفت آری او می گوید : ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر
این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن
@hamkalam
👤 مرحوم شیخ احمد کافی نقل می کند که:
🔹 شبی خواب بودم که نیمه های شب صدای در خانه ام بلند شد از پنجره طبقه دوم از مردی که آمده بود به در خانه ام پرسیدم که چه می خواهد؛ گفت که فردا چکی دارد و آبرویش در خطر است.
می خواست کمکش کنم.
🔹لباس مناسب پوشیدم و به سمت در خانه رفتم، در حین پایین آمدن از پله ها فقط در ذهن خودم گفتم: با خودت چکار کردی حاج احمد؟ نه آسایش داری و نه خواب و خوراک؛ همین.
🔹رفتم با روی خوش با آن مرد حرف زدم و کارش را هم راه انداختم و آمدم خوابیدم. همان شب حضرت حجه بن الحسن (عج) را خواب دیدم...
🌼فرمود: شیخ احمد حالا دیگر غُر میزنی؛ اگر ناراحتی حواله کنیم مردم بروند سراغ شخص دیگری⁉️
🔹آنجا بود که فهمیدم که راه انداختن کار مردم و کار خیر، لطف و محبت و عنایتی است که خداوند و حضرت حجت (عج) به من دارند...
🔹وقتی در دعاهایت از خدا توفیق کار خیر خواسته باشی، وقتی از حجت زمان طلب کرده باشی که حوائجش بدست تو برآورده و برطرف گردد و این را خالصانه و از روی صفای باطن خواسته باشی؛ خدا هم توفیق عمل می دهد، هرجا که باشی 👈گره ای باز میکنی؛
ولو به جواب دادن سوال رهگذری..
اللهم ارزقنی...
@hamkalam
روز تنهائی به حیدر داد دست
تا غلاف تیغ دستش را شکست
دید دشمن، فاطمه (س) جان علیست
بلکه با جانش، نگهبان علیست
گفت باید جان حیدر را گرفت
از علی (ع) دخت پیمبر (ص) را گرفت
دید جانِ مرتضی پشتِ در است
از امام خویش هم تنهاتر است
پای تا سر، بغض و خشم و کینه بود
کینههایش کینهی دیرینه بود
بغض حیدر شعلهور در سینه داشت
سنگ بود و جنگ با آئینه داشت
سنگ و آئینه نمیدانم چه شد؟
آهن و سینه نمیدانم چه شد؟
آن قدر گویم که در بیت خدا
قل هو الله گشت از قرآن جدا
بر گلستان ولایت تاختند
غنچه را با لاله پرپر ساختند
لاله زیر خار و خس افتاده بود
باغبان هم از نفس افتاده بود
ظلم و طغیان تا قیامت زاده شد
این چنین اجر رسالت داده شد
آن علی را لاله نیلوفری
از جفای خارها شد بستری
گشت در باغ ولایت برگ برگ
بود در فصل بهارش شوق مرگ
گاه رفت از تاب و گه در تاب شد
لحظه لحظه، قطره قطره آب شد
گرچه آتش داشت، آهش سرد بود
ناله بود و سوز بود و درد بود
درد حیدر در وجود خستهاش
یک جهان غم، در دل بشکستهاش
درد تنهائی حیدر قاتلش
یا علی ذکر طپشهای دلش
آفتابی بر فراز بام بود
دست و پا میزد ولی آرام بود
گاه چشمش بسته بودی گاه باز
گاه خامش گاه در راز و نیاز
نیم روزی دیده از هم باز کرد
راز دل را با علی ابراز کرد
کرد با سختی به مولایش نظر
گفت محبوبم حلالم کن دگر
سوخت سر تا پا علی از این سخن
خواست تا جانش برون آید ز تن
ناله زد کی یاور بییاورم
همدم و همسنگر بیسنگرم
ای نفسهایت صدای روح من
ای به امواج بلاها نوح من
هستی من جان من جانان من
این قدر بازی مکن با جان من
ای چراغ من مگو از خامشی
ورنه پیش از خود علی را میکشی
ای علی را سرو باغ آرزو
هر چه میگوئی حلالم کن، مگو
بیتو عالم سر به سر غمخانه باد
خانهی بیفاطمه ویرانه باد
نه دلم را از فراغت چاک کن
نه به دست خویش اشکم پاک کن
باز زهرا چشم خود را باز کرد
راز دیگر با علی ابراز کرد
کای پسر عم هر چه گویم گوش کن
آتشم را در درون خاموش کن
یا علی امروز چون گردید شام
عمر زهرای تو میگردد تمام
من که بستم چشم، دست از من بشوی
شب تنم از زیر پیراهن بشوی
شب مرا تشییع کن تا آن دو تن
یک قدم نایند بر تشییع من
گر به تشییع من آید قاتلم
داغ محسن تازه گردد در دلم
گر نماز آرد به جسم پاک من
قاتل سنگیندل و سفاک من
ناله از هر بند بندم سر کنم
شکوه از تو پیش پیغمبر کنم
تا نشان ماند بجا از غربتم
بینشان باید بماند تربتم
جون بدست خویش با رنج و تعب
پیکرم را دفن کردی نیمه شب
در کنار قبر پنهانم بمان
تا صدایت بشنوم قرآن بخوان
گرچه رفت از دست، یار و یاورت
فاطمه، تنهاترین همسنگرت
غم مخور داری یگانه یاوری
تربیت کردم برایت دختری
او تو را مردانه یاری میکند
مثل زهرا خانهداری میکند
شب که خاموشی و جانت بر لب است
چاه غمهای تو قلب زینب است
ای مدینه ای همه سوز و گداز
ای شب تاریک، صحرای حجاز
ای بیابان سکوت و اشک و خون
ای سپهر خیره چشم نیلگون
این سکوت این گریه پیوسته چیست؟
این صدای ناله آهسته چیست؟
خشت خشت خانهای را زمزمه است
ناله یا فاطمه یا فاطمه است
خانهای دربسته، نه، در نیم باز
اهل آن چون شمع در سوز و گداز
دو کبوتر برده سر در بال هم
هر دو گریانند بر احوال هم
کرده بر تن چار ساله بلبلی
رخت ماتم در غم خونین گلی
در کنار خانه چندین پیرمرد
پای تا سر سوز و اشک و آه و درد
باغبانی با دو دست خویشتن
کرده خونین لاله خود را کفن
ساعت سخت فراق آغاز شد
مخفی و آهسته درها باز شد
شد برون آرا با رنج و ملال
هفت مرد و چار طفل خردسال
چار تن دارند تابوتی به دوش
دیده گریان سینه سوزان لب خموش
.:غلامرضا سازگار:.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#شعر
✍️یکی از بزرگان اهل علم و تقوا نقل فرمود یکی از بستگانشان در اواخر عمرش ملکی خریده بود و از استفاده سرشار آن زندگی را می گذارند پس از مرگش او را دیدند در حالی که کور بود از او سببش را پرسیدند که چرا در برزخ نابینا هستی ؟
گفت : ملکی را که خریده بودم وسط زمین مزروعی آن چشمه آب گوارایی بود که اهالی ده مجاور می آمدند و از آن برمی داشتند و حیوانات خود را آب می دادند به واسطه رفت وآمدشان مقداری از زراعت من خراب می شد و برای اینکه سودم از آن مزرعه کم نشود و راه آمد و شد را بگیرم به وسیله خاک و سنگ و گچ آن چشمه را کور نمودم و خشکانیدم وبیچاره مجاورین به ناچار به راه دوری مراجعه می کردند ، این کوری من به واسطه کور کردن چشمه آب است
به او گفتم آیا چاره ای دارد ؟ گفت اگر وارثها بر من رحم کنند و آن چشمه را جاری سازند تا مورد استفاده مجاورین گردد حال من خوب می گردد . ایشان فرمود به ورثه اش مراجعه کردم آنها هم پذیرفتند و چشمه را گشودند پس از چندی آن مرحوم را با حالت بینایی و سپاسگزاری دیدم .
آدمی باید بداند که هرچه می کند به خود کرده است : ( لَها ما کَسَبَتْ وَعَلَیْها مَااکْتَسَبَتْ ) اگر به کسی ستم نموده به خودش ستم کرده ، اگر به کسی نیکی کرده به خودش نیکی کرده است .
📚داستانهاي شگفت/ بقلم عبدالحسين دستغيب.ص: 292
@hamkalam
هدایت شده از دُهُل |سیدمحمد الحسینی
عیاشی بر روی جنازه یحیی سنوار
- ما تمام روایتها درباره یکی از شقیترین اقوام تاریخ در برابر یکی از غمناکترین تراژدی تاریخ را بارها شنیدهایم. ما بارها شنیدهایم که با سر بریده و تن بیجان حسین بنعلی و فرزندان و نزدیکانش در کربلا و مسیر شام و کاخ یزید چه معاملهای شد. ما داستان شام غریبان عاشورا را بارها شنیدیم اما به ندرت توان درک این میزان شقاوت و عقده و حُقد و کینهای را داشتیم.
- ما بارها در اساطیر جهان اوج حقد و کینه قاتلان نسبت به شکستخوردگان را خواندهایم. ما معامله آشیل با جنازه هکتور، کرئون با جنازه پولونیکس، آترئوس نسبت به فرزندان برادرش و...، را خواندهایم اما چنین حقارت و فلاکتی را تا امروز مشاهده نکردهایم.
- ما امروز در اسرائیل با فرومایگان حقیری طرفیم که حتی در آثار بدبینترین کارگردانان و نویسندگان و نقاشان تاریخ هنر هم مشاهده نکردهایم.(حداقل من به شخصه به خاطر ندارم که در اثر هنری، قاتل بر روی جنازه مقتول به عیاشی و پایکوبی مشغول شده و با به نمایش گذاشتن آن عقدههای درونی خود را بروز دهد)
⏪ غزه امروز برای وجدان های آزاد، تمام اسطوره «نوعدوستی» انسان غربی را لجن مال کرد.
@dohhol
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺سد سه دره، بزرگترین سد جهان، در رودخانه یانگتسه چین قرار دارد. این سد عظیم برای تولید برق، کنترل سیلابها و بهبود حمل و نقل آبی ساخته شده است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
در شهر خوی زن ثروتمند و تیزفکری به نام شوڪت در زمان ڪریم خان زند زندگی می ڪرد. انگشتر الماس ، بسیار گران قیمتی ارث پدر داشت، ڪه نیاز به فروش آن پیدا کرد.
در شهر جار زدند ولی ڪسی را سرمایه خرید آن نبود. بعد از مدتی داستان به گوش خدادادخان حاڪم و نماینده ڪریم خان در تبریز رسید.
آن زن را خداددادخان احضار کرد و الماس را دید و گفت: من قیمت این الماس نمی دانم ، چون حلال وحرام برای من مهم است، رخصت بفرما، الماس نزد من بماند ، فردا قیمت کنم و مبلغ آن نقد به تو بپردازم. شوڪت خوشحال شد و از دربار برگشت.
خدادادخان، ڪه مرد شیاد و روباهی بود، شبانه دستور داد نگین انگشتر الماس را با شیشه بدلی، ماهرانه تراشیده و جای ڪرده و عوض نمودند.
شوڪت چون صبح به دربار استاندار رسید، خدادادخان ، انگشتر را داد و گفت: بیا خواهر انگشتر الماس خود را بردار به دیگری بفروش مرا ڪار نمی آید.
شوڪت، وقتی انگشتر الماس خود را دید، فهمید ڪه نگین آن عوض شده است. چون می دانست ڪه از والی نمی تواند حق خود بستاند، سڪوت ڪرد. به شیراز نزد، ڪریم خان آمده و داستان و شڪایت خود تسلیم کرد.
ڪریم خان گفت: ای شوڪت خواهرم، مدتی در شیراز بمان مهمان من هستی، خداداد خان، آن انگشتر الماس را نزد من به عنوان مالیات آذربایجان خواهد فرستاد، من مال تو را مسترد می کنم.
بعد از مدتی چنین شد، ڪریم خان وقتی انگشتر ، نگین الماس را دید، نگین شیشه را از شوڪت گرفته و در آن جای ڪرد و نگین الماس را در دوباره جای خود قرار داد، انگشتر الماس را به شوڪت برگرداند و دستور داد ، انگشتر نگین شیشه ای را ، به خدادادخان برگردانند و بگویند، ڪریم خان مالیات نقد می خواهد نه جواهر.
شوڪت از این عدالت ڪریم خان بسیار خرسند شد و انگشتر نگین الماس را خواست پیش ڪش کند، ولی ڪریم خان قبول نڪرد و شوڪت را با صله و خلعت های زیادی به همراه چند سواره، به شهر خوی فرستاد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam