روز تنهائی به حیدر داد دست
تا غلاف تیغ دستش را شکست
دید دشمن، فاطمه (س) جان علیست
بلکه با جانش، نگهبان علیست
گفت باید جان حیدر را گرفت
از علی (ع) دخت پیمبر (ص) را گرفت
دید جانِ مرتضی پشتِ در است
از امام خویش هم تنهاتر است
پای تا سر، بغض و خشم و کینه بود
کینههایش کینهی دیرینه بود
بغض حیدر شعلهور در سینه داشت
سنگ بود و جنگ با آئینه داشت
سنگ و آئینه نمیدانم چه شد؟
آهن و سینه نمیدانم چه شد؟
آن قدر گویم که در بیت خدا
قل هو الله گشت از قرآن جدا
بر گلستان ولایت تاختند
غنچه را با لاله پرپر ساختند
لاله زیر خار و خس افتاده بود
باغبان هم از نفس افتاده بود
ظلم و طغیان تا قیامت زاده شد
این چنین اجر رسالت داده شد
آن علی را لاله نیلوفری
از جفای خارها شد بستری
گشت در باغ ولایت برگ برگ
بود در فصل بهارش شوق مرگ
گاه رفت از تاب و گه در تاب شد
لحظه لحظه، قطره قطره آب شد
گرچه آتش داشت، آهش سرد بود
ناله بود و سوز بود و درد بود
درد حیدر در وجود خستهاش
یک جهان غم، در دل بشکستهاش
درد تنهائی حیدر قاتلش
یا علی ذکر طپشهای دلش
آفتابی بر فراز بام بود
دست و پا میزد ولی آرام بود
گاه چشمش بسته بودی گاه باز
گاه خامش گاه در راز و نیاز
نیم روزی دیده از هم باز کرد
راز دل را با علی ابراز کرد
کرد با سختی به مولایش نظر
گفت محبوبم حلالم کن دگر
سوخت سر تا پا علی از این سخن
خواست تا جانش برون آید ز تن
ناله زد کی یاور بییاورم
همدم و همسنگر بیسنگرم
ای نفسهایت صدای روح من
ای به امواج بلاها نوح من
هستی من جان من جانان من
این قدر بازی مکن با جان من
ای چراغ من مگو از خامشی
ورنه پیش از خود علی را میکشی
ای علی را سرو باغ آرزو
هر چه میگوئی حلالم کن، مگو
بیتو عالم سر به سر غمخانه باد
خانهی بیفاطمه ویرانه باد
نه دلم را از فراغت چاک کن
نه به دست خویش اشکم پاک کن
باز زهرا چشم خود را باز کرد
راز دیگر با علی ابراز کرد
کای پسر عم هر چه گویم گوش کن
آتشم را در درون خاموش کن
یا علی امروز چون گردید شام
عمر زهرای تو میگردد تمام
من که بستم چشم، دست از من بشوی
شب تنم از زیر پیراهن بشوی
شب مرا تشییع کن تا آن دو تن
یک قدم نایند بر تشییع من
گر به تشییع من آید قاتلم
داغ محسن تازه گردد در دلم
گر نماز آرد به جسم پاک من
قاتل سنگیندل و سفاک من
ناله از هر بند بندم سر کنم
شکوه از تو پیش پیغمبر کنم
تا نشان ماند بجا از غربتم
بینشان باید بماند تربتم
جون بدست خویش با رنج و تعب
پیکرم را دفن کردی نیمه شب
در کنار قبر پنهانم بمان
تا صدایت بشنوم قرآن بخوان
گرچه رفت از دست، یار و یاورت
فاطمه، تنهاترین همسنگرت
غم مخور داری یگانه یاوری
تربیت کردم برایت دختری
او تو را مردانه یاری میکند
مثل زهرا خانهداری میکند
شب که خاموشی و جانت بر لب است
چاه غمهای تو قلب زینب است
ای مدینه ای همه سوز و گداز
ای شب تاریک، صحرای حجاز
ای بیابان سکوت و اشک و خون
ای سپهر خیره چشم نیلگون
این سکوت این گریه پیوسته چیست؟
این صدای ناله آهسته چیست؟
خشت خشت خانهای را زمزمه است
ناله یا فاطمه یا فاطمه است
خانهای دربسته، نه، در نیم باز
اهل آن چون شمع در سوز و گداز
دو کبوتر برده سر در بال هم
هر دو گریانند بر احوال هم
کرده بر تن چار ساله بلبلی
رخت ماتم در غم خونین گلی
در کنار خانه چندین پیرمرد
پای تا سر سوز و اشک و آه و درد
باغبانی با دو دست خویشتن
کرده خونین لاله خود را کفن
ساعت سخت فراق آغاز شد
مخفی و آهسته درها باز شد
شد برون آرا با رنج و ملال
هفت مرد و چار طفل خردسال
چار تن دارند تابوتی به دوش
دیده گریان سینه سوزان لب خموش
.:غلامرضا سازگار:.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#شعر
✍️یکی از بزرگان اهل علم و تقوا نقل فرمود یکی از بستگانشان در اواخر عمرش ملکی خریده بود و از استفاده سرشار آن زندگی را می گذارند پس از مرگش او را دیدند در حالی که کور بود از او سببش را پرسیدند که چرا در برزخ نابینا هستی ؟
گفت : ملکی را که خریده بودم وسط زمین مزروعی آن چشمه آب گوارایی بود که اهالی ده مجاور می آمدند و از آن برمی داشتند و حیوانات خود را آب می دادند به واسطه رفت وآمدشان مقداری از زراعت من خراب می شد و برای اینکه سودم از آن مزرعه کم نشود و راه آمد و شد را بگیرم به وسیله خاک و سنگ و گچ آن چشمه را کور نمودم و خشکانیدم وبیچاره مجاورین به ناچار به راه دوری مراجعه می کردند ، این کوری من به واسطه کور کردن چشمه آب است
به او گفتم آیا چاره ای دارد ؟ گفت اگر وارثها بر من رحم کنند و آن چشمه را جاری سازند تا مورد استفاده مجاورین گردد حال من خوب می گردد . ایشان فرمود به ورثه اش مراجعه کردم آنها هم پذیرفتند و چشمه را گشودند پس از چندی آن مرحوم را با حالت بینایی و سپاسگزاری دیدم .
آدمی باید بداند که هرچه می کند به خود کرده است : ( لَها ما کَسَبَتْ وَعَلَیْها مَااکْتَسَبَتْ ) اگر به کسی ستم نموده به خودش ستم کرده ، اگر به کسی نیکی کرده به خودش نیکی کرده است .
📚داستانهاي شگفت/ بقلم عبدالحسين دستغيب.ص: 292
@hamkalam
هدایت شده از دُهُل |سیدمحمد الحسینی
عیاشی بر روی جنازه یحیی سنوار
- ما تمام روایتها درباره یکی از شقیترین اقوام تاریخ در برابر یکی از غمناکترین تراژدی تاریخ را بارها شنیدهایم. ما بارها شنیدهایم که با سر بریده و تن بیجان حسین بنعلی و فرزندان و نزدیکانش در کربلا و مسیر شام و کاخ یزید چه معاملهای شد. ما داستان شام غریبان عاشورا را بارها شنیدیم اما به ندرت توان درک این میزان شقاوت و عقده و حُقد و کینهای را داشتیم.
- ما بارها در اساطیر جهان اوج حقد و کینه قاتلان نسبت به شکستخوردگان را خواندهایم. ما معامله آشیل با جنازه هکتور، کرئون با جنازه پولونیکس، آترئوس نسبت به فرزندان برادرش و...، را خواندهایم اما چنین حقارت و فلاکتی را تا امروز مشاهده نکردهایم.
- ما امروز در اسرائیل با فرومایگان حقیری طرفیم که حتی در آثار بدبینترین کارگردانان و نویسندگان و نقاشان تاریخ هنر هم مشاهده نکردهایم.(حداقل من به شخصه به خاطر ندارم که در اثر هنری، قاتل بر روی جنازه مقتول به عیاشی و پایکوبی مشغول شده و با به نمایش گذاشتن آن عقدههای درونی خود را بروز دهد)
⏪ غزه امروز برای وجدان های آزاد، تمام اسطوره «نوعدوستی» انسان غربی را لجن مال کرد.
@dohhol
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺سد سه دره، بزرگترین سد جهان، در رودخانه یانگتسه چین قرار دارد. این سد عظیم برای تولید برق، کنترل سیلابها و بهبود حمل و نقل آبی ساخته شده است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
در شهر خوی زن ثروتمند و تیزفکری به نام شوڪت در زمان ڪریم خان زند زندگی می ڪرد. انگشتر الماس ، بسیار گران قیمتی ارث پدر داشت، ڪه نیاز به فروش آن پیدا کرد.
در شهر جار زدند ولی ڪسی را سرمایه خرید آن نبود. بعد از مدتی داستان به گوش خدادادخان حاڪم و نماینده ڪریم خان در تبریز رسید.
آن زن را خداددادخان احضار کرد و الماس را دید و گفت: من قیمت این الماس نمی دانم ، چون حلال وحرام برای من مهم است، رخصت بفرما، الماس نزد من بماند ، فردا قیمت کنم و مبلغ آن نقد به تو بپردازم. شوڪت خوشحال شد و از دربار برگشت.
خدادادخان، ڪه مرد شیاد و روباهی بود، شبانه دستور داد نگین انگشتر الماس را با شیشه بدلی، ماهرانه تراشیده و جای ڪرده و عوض نمودند.
شوڪت چون صبح به دربار استاندار رسید، خدادادخان ، انگشتر را داد و گفت: بیا خواهر انگشتر الماس خود را بردار به دیگری بفروش مرا ڪار نمی آید.
شوڪت، وقتی انگشتر الماس خود را دید، فهمید ڪه نگین آن عوض شده است. چون می دانست ڪه از والی نمی تواند حق خود بستاند، سڪوت ڪرد. به شیراز نزد، ڪریم خان آمده و داستان و شڪایت خود تسلیم کرد.
ڪریم خان گفت: ای شوڪت خواهرم، مدتی در شیراز بمان مهمان من هستی، خداداد خان، آن انگشتر الماس را نزد من به عنوان مالیات آذربایجان خواهد فرستاد، من مال تو را مسترد می کنم.
بعد از مدتی چنین شد، ڪریم خان وقتی انگشتر ، نگین الماس را دید، نگین شیشه را از شوڪت گرفته و در آن جای ڪرد و نگین الماس را در دوباره جای خود قرار داد، انگشتر الماس را به شوڪت برگرداند و دستور داد ، انگشتر نگین شیشه ای را ، به خدادادخان برگردانند و بگویند، ڪریم خان مالیات نقد می خواهد نه جواهر.
شوڪت از این عدالت ڪریم خان بسیار خرسند شد و انگشتر نگین الماس را خواست پیش ڪش کند، ولی ڪریم خان قبول نڪرد و شوڪت را با صله و خلعت های زیادی به همراه چند سواره، به شهر خوی فرستاد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
یکی از بزرگان عرب برای مهمانی نزد امام حسن مجتبی علیه السلام رفت و موقعی که سفره پهن کردند تا شام بخورند،یک دفعه مرد اظهار غصه و ناراحتی کرد و گفت: من چیزی نمیخورم.
امام حسن-علیه السلام- به او فرمود: چرا چیزی نمیخوری؟
آن مرد عرض کرد: ساعتی قبل فقیری را دیدم اکنون که چشمم به غذا میافتد به یاد آن فقیر افتادم و دلم سوخت.
من نمیتوانم چیزی بخورم مگر اینکه شما دستور بدهید مقداری از این غذا را برای آن فقیر ببرند.
امام حسن-علیه السلام- فرمود: آن فقیر کیست؟
مرد عرض کرد: ساعتی قبل که برای نماز به مسجد رفته بودم،
مرد فقیری را دیدم که نماز میخواند. بعد از این که وی از نماز فارغ شد،
دستمالش را باز کرد تا افطار کند.
شام او نان جو و آب بود. وقتی آن فقیر مرا دید از من دعوت کرد که با او هم غذا شوم ولی من که عادت به خوردن چنان غذای فقیرانهای نداشتم،دعوت وی را رد کردم، حالا، اگر میشود مقداری از این شام خود را برای وی بفرستید.
امام حسن مجتبی-علیه السلام- باشنیدن این سخنان گریه کرد و فرمود: او پدرم، امیرمؤمنان و خلیفه مسلمان علی-علیه السلام- است،
او با اینکه بر سرزمینی بزرگ حکومت میکند، مانند فقیرترین مردم زندگی میکند و همیشه غذای ساده میخورد.
البته این بدین معنا نیست که امام فقیر بود بلکه امام در عین تلاش برای کسب روزی سعی می کرد در سطح فقیرترین افراد جامعه زندگی کند
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🍃دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت
🍃آن روزصبح هوا رو به وخامت گذاشت و توفان و رعد و برق شدیدی درگرفت
🍃مادرکودک نگران شده بود که مبادا دخترش از توفان بترسد، به همین جهت تصمیم گرفت بااتومبیل خود به دنبال دخترش برود در وسط های راه،
🍃ناگهان چشمش به دخترش افتاد که با هر رعدوبرقی می ایستد به آسمان نگاه کرده و لبخند می زند!!
🍃زمانی که مادر از او پرسید چه کارمی کنی؟
🍃دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ به نظر بیاد، چون خدا داره از من عکس می گیره...!!!
🍃در هنگام رویارویی با طوفان های زندگی، لبخند را فراموش نکنید! خداوند به تماشا نشسته است .
@hamkalam
روباه بچه ای با مادر خود می گفت مرا حیله ای بیاموز که چون به کشاکش سگ درمانم، خود را از او برهانم.
گفت این را حیله بسیار است، اما بهترینِ همه آن است که در خانه خود بنشینی، نه او تو را بیند و نه تو او را بینی.
📚 منبع: بهارستان، عبدالرحمن جامی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟
پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم:
ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam