eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
902 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
امام علی(ع) . بهره هر کدام شما از زمین، به اندازه طول و عرض قامت شماست. . نهج‌البلاغه،خطبه83
در شهر خوی زن ثروتمند و تیزفکری به نام شوڪت در زمان ڪریم خان زند زندگی می ڪرد. انگشتر الماس ، بسیار گران قیمتی ارث پدر داشت، ڪه نیاز به فروش آن پیدا کرد. در شهر جار زدند ولی ڪسی را سرمایه خرید آن نبود. بعد از مدتی داستان به گوش خدادادخان حاڪم و نماینده ڪریم خان در تبریز رسید. آن زن را خداددادخان احضار کرد و الماس را دید و گفت: من قیمت این الماس نمی دانم ، چون حلال وحرام برای من مهم است، رخصت بفرما، الماس نزد من بماند ، فردا قیمت کنم و مبلغ آن نقد به تو بپردازم. شوڪت خوشحال شد و از دربار برگشت. خدادادخان، ڪه مرد شیاد و روباهی بود، شبانه دستور داد نگین انگشتر الماس را با شیشه بدلی، ماهرانه تراشیده و جای ڪرده و عوض نمودند. شوڪت چون صبح به دربار استاندار رسید، خدادادخان ، انگشتر را داد و گفت: بیا خواهر انگشتر الماس خود را بردار به دیگری بفروش مرا ڪار نمی آید. شوڪت، وقتی انگشتر الماس خود را دید، فهمید ڪه نگین آن عوض شده است. چون می دانست ڪه از والی نمی تواند حق خود بستاند، سڪوت ڪرد. به شیراز نزد، ڪریم خان آمده و داستان و شڪایت خود تسلیم کرد. ڪریم خان گفت: ای شوڪت خواهرم، مدتی در شیراز بمان مهمان من هستی، خداداد خان، آن انگشتر الماس را نزد من به عنوان مالیات آذربایجان خواهد فرستاد، من مال تو را مسترد می کنم. بعد از مدتی چنین شد، ڪریم خان وقتی انگشتر ، نگین الماس را دید، نگین شیشه را از شوڪت گرفته و در آن جای ڪرد و نگین الماس را در دوباره جای خود قرار داد، انگشتر الماس را به شوڪت برگرداند و دستور داد ، انگشتر نگین شیشه ای را ، به خدادادخان برگردانند و بگویند، ڪریم خان مالیات نقد می خواهد نه جواهر. شوڪت از این عدالت ڪریم خان بسیار خرسند شد و انگشتر نگین الماس را خواست پیش ڪش کند، ولی ڪریم خان قبول نڪرد و شوڪت را با صله و خلعت های زیادی به همراه چند سواره، به شهر خوی فرستاد. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
یکی از بزرگان عرب برای مهمانی نزد امام حسن مجتبی علیه السلام رفت و موقعی که سفره پهن کردند تا شام بخورند،یک دفعه مرد اظهار غصه و ناراحتی کرد و گفت: من چیزی نمی‌خورم. امام حسن-علیه السلام- به او فرمود: چرا چیزی نمی‌خوری؟ آن مرد عرض کرد: ساعتی قبل فقیری را دیدم اکنون که چشمم به غذا می‌افتد به یاد آن فقیر افتادم و دلم سوخت. من نمی‌توانم چیزی بخورم مگر این‌که شما دستور بدهید مقداری از این غذا را برای آن فقیر ببرند. امام حسن-علیه السلام- فرمود: آن فقیر کیست؟ مرد عرض کرد: ساعتی قبل که برای نماز به مسجد رفته بودم، مرد فقیری را دیدم که نماز می‌خواند. بعد از این که وی از نماز فارغ شد، دستمالش را باز کرد تا افطار کند. شام او نان جو و آب بود. وقتی آن فقیر مرا دید از من دعوت کرد که با او هم غذا شوم ولی من‌ که عادت به خوردن چنان غذای فقیرانه‌ای نداشتم،دعوت وی را رد کردم، حالا، اگر می‌شود مقداری از این شام خود را برای وی بفرستید. امام حسن مجتبی-علیه السلام- باشنیدن این سخنان گریه کرد و فرمود: او پدرم، امیرمؤمنان و خلیفه مسلمان علی-علیه السلام- است، او با اینکه بر سرزمینی بزرگ حکومت می‌کند، مانند فقیر‌ترین مردم زندگی می‌کند و همیشه غذای ساده می‌خورد. البته این بدین معنا نیست که امام فقیر بود بلکه امام در عین تلاش برای کسب روزی سعی می کرد در سطح فقیرترین افراد جامعه زندگی کند کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
✍رسول مهربانی حضرت محمّد مصطفی صلّی الله علیه وآله وسلم فرمودند: با دارايى خود نمى‌توانيد دل مردم را به دست آوريد، پس دلشان را با اخلاق [نيك] به دست آوريد. 📚نثر الدرّ، جلد ۱، صفحه‌ی ۱۲۳
🍃دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت 🍃آن روزصبح هوا رو به وخامت گذاشت و توفان و رعد و برق شدیدی درگرفت 🍃مادرکودک نگران شده بود که مبادا دخترش از توفان بترسد، به همین جهت تصمیم گرفت بااتومبیل خود به دنبال دخترش برود در وسط های راه، 🍃ناگهان چشمش به دخترش افتاد که با هر رعدوبرقی می ایستد به آسمان نگاه کرده و لبخند می زند!! 🍃زمانی که مادر از او پرسید چه کارمی کنی؟ 🍃دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ به نظر بیاد، چون خدا داره از من عکس می گیره...!!! 🍃در هنگام رویارویی با طوفان های زندگی، لبخند را فراموش نکنید! خداوند به تماشا نشسته است . @hamkalam
روباه‌ بچه‌ ای با مادر خود می‌ گفت مرا حیله‌ ای بیاموز که چون به کشاکش سگ درمانم، خود را از او برهانم. گفت این را حیله بسیار است، اما بهترینِ همه آن‌ است که در خانه‌ خود بنشینی، نه او تو را بیند و نه تو او را بینی. 📚 منبع: بهارستان، عبدالرحمن جامی کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟ پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
اربابی یکی را کشت و زندانی شد و حکم بر مرگ و قصاص او قاضی صادر کرد. شب قبل از اعدامش، غلامش از بیرون زندان، تونلی به داخل زندان زد و نیمه شب او را از زندان فراری داد. اسبی برایش مهیا کرد و اسب خود سوار شد. اندکی از شهر دور شدند، غلام به ارباب گفت: ارباب تصور کن الان اگر من نبودم تو را برای نوشتن وصیتت در زندان آماده می‌کردند. ارباب گفت: سپاسگزارم بدان جبران می‌کنم. نزدیک طلوع شد، غلام گفت: ارباب تصور کن چه حالی داشتی الان من نبودم، داشتی با خانواده‌ات و فرزندانت وداع می‌کردی؟ ارباب گفت: سپاسگزارم، جبران می کنم. اندکی رفتند تا غلام خواست بار دیگر دهان باز کند، ارباب گفت تو برو. من می‌روم خود را تسلیم کنم. من اگر اعدام شوم یک بار خواهم مرد ولی اگر زنده بمانم با منتی که تو خواهی کرد، هر روز پیش چشم تو هزاران بار مرده و زنده خواهم شد. ارباب برگشت و خود را یک بار تسلیم مرگ کرد . قرآن کریم: لاتبطلوا صدقاتکم بالمن و الذی هرگز نیکی‌های خود را با منت باطل نکنید. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رودخونه ای عجیب در روسیه که بیشتر از آب ماهی داره کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🍂 امامـ حـسـیـن عليه السلامـ إنّ أوصَلَ الناسِ مَن وَصَلَ مَن قَطَعَهُ. قوى ترين كَس در صله رحم كسى است كه با خويشاوند بريده از خود پيوند برقرار كند. 🥀 📚 بحار الأنوار، ج٧۴، ص۴٠٠، ح۴١
مردی از پشت پنجره اتاقش که در طبقه بالای حجره اش قرار داشت، متوجه شبحی در تاریکی شد که در آن حوالی پرسه می زد. از او پرسید: «کیستی؟» صدایی مردانه پاسخ داد: «شبگردی هستم که شب ها در کوچه های شهر سرگردانم و با نواختن ساز، شب های تنهایی ام را می گذرانم.» مرد گفت: «اما من صدای سازت را نمی شنوم!» شبگرد گفت: «ساز من، سازی معمولی نیست؛ فردا صدای آن را می شنوی.» صبح روز بعد وقتی مرد به حجره اش رفت، متوجه شد دار و ندارش به سرقت رفته است. ناگهان یاد حرف آن شبگرد افتاد و فهمید او سارق بوده است! حالا می توانست صدای ساز او را بشنود! 🐠فردا، نمادی از «آینده» است و شنیدن صدای ساز نمادی از «مواجهه با بازتاب ها و انتخاب های ما». این داستان برای نشان دادن موقعیت هایی کاربرد دارد که در آن، نتیجه و بازتاب (صدا) اقدامات و اعمال ما بلافاصله تجربه نمی شود. گاهی بین آنچه انجام می دهیم و پیامدهای آن، فاصله زمانی چند ساله وجود دارد. این فاصله زمانی طولانی باعث می شود نتوانیم رابطه ای علّی... معلولی بین انتخاب های فردی و پيامدهاي متعاقب آن برقرار کنیم؛ برای همین متوجه نمی شویم آنچه درو می کنیم نتیجه کاشت چند سال قبل ما بوده است. ➖صدای ورزش نکردن ها، سال ها بعد در ➖شکل چاقی و بروز انواع بیماری ها شنیده می شود. ➖صدای سیگار کشیدن ، ممکن است چند دهه بعد در قالب سرطان ریه به گوش برسد. و....... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
🔻در دوران امیرالمومنین شخصی بود به نام یزید بن حُجَیّه که در منطقه ری و دَشتَبی (بویین زهرای امروزی) عهده‌دار مسئولیتی بود. 🔻وی پولی سنگینی را بالا کشید و از دست مامور حکومت علوی به نام «سعد» به سوی معاویه گریخت و با طعنه شعری سرود که آغاز آن چنین است: 🔸سعد را گول زدم و با اسبم، راندم به سوی شام و آن را که بهترین است، برگزیدم... 🔻 در آن روزها کسانی که از امام علی جدا می شدند و می خواستند برای دیدن معاویه به شام بروند، ابتدا به شهر «رقه» می رفتند تا اجازه شرفیابی به بارگاه معاویه صادر شود!! 🔻امام علی (علیه‌السّلام) در حقّ ابن حُجَیّه فرمود: «خداوندا! یزید بن حُجَیّه با پول مسلمانان فرار کرد و به قومی فاسق پیوست. ما را از نیرنگ و شیطنت او محفوظ بدار و وی را به جزای ، کیفر بده...! ». کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam