سلام
🌹۷ آذر سالروز شهادت دانشمند شهید محسن فخری زاده*
یکی از پنج شخصیت ایرانی که نامش در فهرست قدرتمندترین افراد جهان در فهرست ۵۰۰ نفره نشریه های خارجی ذکر میشود
نام او تحت عنوان دانشمند ارشد وزارت دفاع و رئیس مرکز تحقیقات فیزیک (PHRC) در سال ۲۰۰۷در فهرست تحریم شدگان ایران توسط شورای امنیت سازمان ملل قرار میگیرد
شهیدی که صهیونیسم ۲۰ سال به دنبال ترور او بود
شادی ارواح شهداء بویژه دانشمندان شهید ایران قدرتمند، صلوات....
نقل است ساربانی در آخر عمر خود، شترش را صدا میزند و به دلیل اذیت و آزاری که بر شترش روا داشته از شتر حلالیت می طلبد.
یکایک آزار و اذیتهایی که بر شتر بیچاره روا داشته را نام میبرد. از جمله؛ زدن شتر با تازیانه، آب ندادن، غدا ندادن، بار اضافه زدن و … همه را بر میشمرد و میپرسد آیا با این وجود مرا حلال میکنی؟
شتر در جواب میگوید همه اینها را که گفتی حلال میکنم، اما یکبار با من کاری کردی که هرگز نمیتوانم از تو درگذرم و تو را ببخشم.
ساربان پرسید آن چه کاری بود؟
شتر جواب داد یک بار افسار مرا به دُم یک خر بستی. من اگر تو را بخاطر همه آزارها و اذیتها ببخشم بخاطر این تحقیر هرگز تو را نخواهم بخشید!
ضربالمثل معروف "افسار شتر بر دم خر بستن" اشاره به سپردن عنان کار به افراد نالایق است و اینکه افرادی نالایق بدون داشتن تخصص، تحصیلات، تجربه، شایستگی و شرایط تصدی پست و مقامی، صرفاً بر مبنای روابط، زمام امور را بدست میگیرند.
--------------------------
@hamkalam
--------------------------
#ضرب_المثل
24.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥حرکت قدرشناسانه یک کارآفرین در روز معلم
💥 سلامتی همه معلمین فداکار صلوات می فرستیم
💥اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
قورباغه ای در همسایگی ماری لانه داشت، هرگاه قورباغه بچه ای به دنیا می آورد، مار آمدی و بخوردی.
قورباغه با خرچنگی دوست بود.
به پیش خرچنگ رفت و گفت :ای برادر ! تدبیری اندیش که مرا خصمی قوی و دشمنی بی رحم است.
نه در برابرش مقاومت می توانم کرد و نه توان مهاجرت دارم، چرا که اینجا مکانی است خرم و زیبا، در نهایت آسایش.
خرچنگ گفت : قوی پنجگان توانا را جز با مکر نتوان شکست داد.
در این اطراف راسویی زندگی می کند، چند ماهی بگیر و بکُش و از جلوی خانه ی راسو تا لانه ی مار بیافکن، راسو یکی یکی می خورد و چون به مار رسد او را هم می بلعد و تو را از رنج می رهاند.
قورباغه با این حیله مار را هلاک کرد.
چند روزی بگذشت، راسو دوباره هوس ماهی کرد، بار دیگر به دنبال ماهی در آن مسیر راهی شد، پس قورباغه و همه ی بچه هایش را خورد.
✅ این افسانه گفته شد تا بدانیم که حیله و مکر بسیار بر خلق خدا ،موجب هلاکت است.
📚 #کلیله_و_دمنه
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🌸🍃🌸🍃
#طنز
حاج ناصر تو بیمارستان بستری بود. 15 نفر از اهالی محل تصمیم میگیرند که به عیادتش برن.
خلاصه یک مینیبوس دربست گرفتن و با راننده توافق کردن که نفری ۵ تومن بدن؛ راننده گفت یک نفر دیگه هم بیارید که صندلیها تکمیل بشن میریم.
بهش گفتن نه دیگه کسی نیست فقط ماییم، خواستن حرکت کنند که یه نفر از دور بدو بدو اومد طرف مینیبوس، راننده گفت آها یک نفر هم جور شد!
بهش گفتن ولش کن این جاسم نحسه، اگه باهامون بیاد حتما نحسیش مارو میگیره و یک اتفاقی میفته!
راننده گفت: نه این حرفا همهش خرافاته و من به خرافات عقیدهای ندارم! مهم اینه که صندلیها تکمیل بشن و 5 تومن بیشتر گیرم بیاد.
خلاصه وایساد تا جاسم رسید، در مینیبوس رو باز کرد و گفت پیاده شید؛ حاج ناصر مرخص شد... نمیخاد برید بیمارستان...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
⭕️ توی خط مقدم کارها گره خورده بود خیلی از بچه ها پرپر شده بودند خیلی مجروح شده بودند.
حاج حسین خرازی بی قرار بود ، اما به رو نمی آورد ، خیلی ها داشتند باور میکردند اینجا آخرشه ، یه وضعی شده بود عجیب، توی این گیر و دار حاجی اومد بیسم چی را صدا زد
حاجی گفت : هر جور شده با بی سیم محمدرضا تورجی زاده را پیدا کن (شهید تورجی زاده فرمانده گردان یازهرا “س” ) مداح با اخلاص و از بچه های دلاور و شجاع لشکر بود
خلاصه تورجی زاده را پیدا کردند ، حاجی بیسم را گرفت با حالت بغض و گریه از پشت بیسیم گفت : تورجی زاده چند خط روضه حضرت زهرا برامون بخون
تورجی زاده فقط یک بیت زمزمه کرد که دیدم حاجی بیتاب شد
در بین آن دیوار و در
زهرا صدا می زد پدر
دنبال حیدر می دوید
از پهلویش خون میچکید
زهرای من زهرای من
زهرای من زهرای من
خدا میدونه نفهمیدیم چی شد وقتی به خودمون اومدیم دیدیم بچه ها دارند تکبیر میگویند
الله اکبر الله اکبر ،
خط را گرفته بودند ، عراقی ها را تارو مار کرده بودند ، با توسل به حضرت زهرا(س) گره کار باز شده بود
..............................................
امروزها روزهای سختی است فتنه ها پی در پی می آیند غزه، لبنان و اکنون سوریه خداوندا به حق حضرت زهرا سلام الله علیها مرزداران و مرزهای جهان اسلام را حفظ بفرما.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
📚 پروفسور هانری کربن:
همه ادیان با مرگ پیامبران خود مُردند.
یهود با مرگ موسی،مسیحیت با مرگ عیسی
فقط شیعیان از مرگ امتناع کردند. آنها نامزد مرگ نیستند، چون حسین را در ابتدا و مهدی را در انتهای راه دارند.
حسین از عمق تاریخ آنها را هُل میدهد و مهدی آنها را به آینده دعوت میکند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روز دوم بازگشت مردم جنوب لبنان به خانههایشان
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
پيرمرد هر بار كه مي خواست اجرت پسرك واكسیِ كر و لال را بدهد، جمله ای را براي خنداندن او بر روي اسكناس مينوشت. اين بار هم همين كار را كرد. پسرك با اشتياق پول را گرفت و جملهای را كه پيرمرد نوشته بود، خواند. روی اسكناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدی به پشت اين اسكناس نگاه كن. پسر با تعجب و كنجكاوی اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند. پشت اسكناس نوشته شده بود: كلك، تو كه هنوز پولدار نشدی. پسرك خنديد با صدای بلند، هرچند صدای خنده خود را نمیشنيد.
همیشه پر از مهربانی بمان و دلیل شادی دیگران باش، حتی اگر هیچکس قدر مهربانیت را نداند، این ذات توست که مهربان باشی، تو خدایی داری که به جای همه برایت جبران میکند.
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه فریاد میزد میدونستم منو تنها نمی ذاری,
شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید
حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن
آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی … بود.
اومدم از پیرزنه خداحافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#طنزسالمندان