یک غذا خوری بین راهی بر سردر ورودی اش با خط درشت نوشته بود:
«شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آنرا از نوه ی شما دریافت خواهیم کرد»
راننده ای با خواندن این تابلو، اتومبیلش را فورا " پارک کرد و وارد رستوران شد و ناهار مفصلی را سفارش داد و نوش جان کرد. بعد از خوردن غذا، سرش را پایین انداخت که بیرون برود. ولی دید پیش خدمت با صورت حسابی بلند و بالا جلویش سبز شده است ...
با تعجب پرسید: «مگر شما ننوشته اید پو ل غذا را از نوه ی من خواهید گرفت؟»
پیش خدمت با خنده جواب داد: « چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت ولی این صورت حساب مربوط به پدر بزرگ مرحوم شماست ...! »
نتيجه اخلاقی:
اين داستان حقيقتی را در قالب طنز بيان میکند که کاملا مصداق دارد ...
*ممکن است ما کارهایی را انجام دهيم که آيندگان مجبور به پرداخت بهای آن باشند ...*
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
ابوریاض یکی از افسرای عراقی میگوید:
توی جبهه جنوب مشغول نبرد با ایران بودیم
که دژبانی من رو خواست و خبر کشته شدن
پسرم رو بهم داد خیلی ناراحت شدم
رفتم سردخانه کارت و پلاکش رو تحویل گرفتم
اونا رو چک کردم دیدم درسته
رفتم جسدش رو ببینم کفن رو کنار زدم
با تعجب توأم با خوشحالی گفتم:
اشتباه شده، اشتباه شده
این فرزند من نیست!
افسر ارشدی که مأمور تحویل جسد بود
گفت: این چه حرفیه میزنی؟
کارت و پلاک رو قبلاً چک کردی
و صحت اونها بررسی شده
هر چی گفتم باور نکردند، کم کم نگران شدم
با مقاومتم مشکلی برام پیش بیاد
من رو مجبور کردند که جسد را به بغداد
انتقال بدم و دفنش کنم
به ناچار جسد رو برداشتم و به سمت بغداد
حرکت کردم تا توی قبرستان شهرمون
به خاک بسپارم
اما وقتی به کربلا رسیدم، تصمیم گرفتم
زحمت ادامه راه رو به خودم ندهم
و اون جوون رو توی کربلا دفن کنم
چهره آرام و زیبای آن جوان که نمیدانستم
کدام خانواده انتظار او را میکشید
دلم را آتش زد
خونین و پر از زخم، اما آرام و با شکوه
آرمیده بود او را در کربلا دفن کردم
فاتحهای برایش خواندم و رفتم
سالها از آن قضیه گذشت
بعد از جنگ فهمیدم پسرم زنده است
اسیر شده بود و بعد از مدتی با اُسرا آزاد شد
به محض بازگشتش ازش پرسیدم:
چرا کارت و پلاکت رو به دیگری سپردی؟
پسرم گفت: من رو یه جوان بسیجی ایرانی
اسیر کرد، با اصرار ازم خواست که
کارت و پلاکم رو بهش بدم حتی حاضر شد
بهم پول هم بده
وقتی بهش دادم اصرار کرد که راضی باشم
بهش گفتم در صورتی راضیام که بگی
برای چی میخوای؟
اون بسیجی گفت:
من دو یا سه ساعت دیگه شهید میشم
قراره توی کربلا در جوار مولا و اربابم حضرت
اباعبدالله الحسین علیهالسلام دفن بشم
میخوام با اینکار مطمئن بشم که تا روز قیامت
توی حریم بزرگترین عشقم خواهم آرمید
شهید آرزو میکند کنار اربابش حسین
علیهالسلام دفن بشود
خدایا ما رو ببخش که مثل شهداء
بین آرزوهامون جایی برای تو باز نکردیم
✍منبع:
↲کتاب حکایت فرزندان فاطمه۱، صفحه۵۴
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
694.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینین چطوری یک کلاغ سعی میکنه یک جوجه تیغی رو به عبور سریعتر از جاده وادار کنه تا زیر چرخ ماشین ها تلف نشه!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از ادارهکل آموزش و پرورش استان مرکزی
#اطلاعیه_مهم
فعالیت مدارس استانمرکزی در روز سهشنبه ۲۷ آذرماه در بستر سامانه شاد خواهد بود.
🔸️با عنایت به اطلاعیه استانداری استان مرکزی مبنی بر غیرحضوری شدن مدارس و به منظور بهرهمندی هر چه بهتر از ظرفیت شبکه شاد و پیشگیری از کندی و یا اختلال احتمالی توجه مدیران را به رعایت موارد ذیل جلب میکند:
۱. ضمن تشکر صمیمانه از زحمات و دغدغهمندی مدیران محترم و معلمان شریف و گرانقدر ، از مدیران درخواست میشود در اسرع وقت نسبت به تعریف کلاسها در سیدا و شبکه شاد اقدام نمایند.
۲. با توجه به اعلام زمانبندی از طرف وزارت آموزشوپرورش، برگزاری کلاسهای درسی بر روی بستر شاد در بازه زمانبندی شده زیر انجام شود تا استفاده حداکثری از سرویس کلاس مجازی میسر گردد.
🔸️مدارس ابتدایی: ۹:۰۰ تا ۱۱:۰۰
🔸️مدارس متوسطه اول: ۱۱:۰۰ تا ۱۳:۰۰
🔸️مدارس متوسطه دوم: ۱۴:۰۰ تا ۱۶:۰۰
۳. مدیریت و نظارت بر کلاسهای مجازی نیز به شکل مجازی خواهد بود و تاکید میشود به جهت صرفه جویی در انرژی نیاز به حضور در مدرسه نیست و مدیران مدارس نسبت به رعایت بهینه مصرف انرژی نظارت نمايند.
۴. به مدیران توصیه می شود در اداره کلاسهای مجازی به مشکلات دانشآموزان و اولیا و معلمان توجه ویژه داشته باشند تا حداکثر انسجام و همدلی رقم بخورد.
۵. با توجه به این که تدریس و کلاسداری در فضای مجازی برای معلمان دشواریهای خاص خود را دارد به اوليا و دانشآموزان نیز توصیه میشود حداکثر همکاری و همراهی را با معلمان و مديران مدارس داشته باشند.
۶. به مدیران مناطق و نواحی ۱۵ گانه آموزش و پرورش نیز توصیه میشود خطوط ارتباطی برای رفع مشکلات و سوالات و ابهامات مدیران و معلمان قرار دهند.
────────────────
اداره اطلاعرسانی و روابطعمومی
اداره کل آموزش و پرورش استان مرکزی
کانال شاد و ایتا: @medumarkazi
امام صادق علیه السلام:
🔹إنَّ اَلْعِلْمَ خَلِيلُ اَلْمُؤْمِنِ وَ اَلْحِلْمَ وَزِيرُهُ وَ اَلْعَقْلَ أَمِيرُ جُنُودِهِ وَ اَلرِّفْقَ أَخُوهُ وَ اَلْبِرَّ وَالِدُهُ.
🔸همانا علم دوست مومن است و بردباری وزیر اوست. عقل فرمانده لشکر او، مدارا کردن برادرش و نیکی پدر اوست.
📚 الخصال (باب الثانی)
جلد ۲ صفحه ۴۰۶
از امام سجاد عليه السلام نقل شده است که فرمود:
کوفيان نزد امام علي عليه السلام آمده از نيامدن باران شکايت کردند و گفتند: (از خدا) براي ما باران بخواه ، اميرالمؤمنان عليه السلام به حسين عليه السلام فرمود: برخيز و از خداوند طلب باران کن !
او برخاست حمد و ثناي الهي به جاي آورده و بر پيامبر صلي الله عليه و آله درود فرستاد و عرض کرد: بار الها! اي بخشنده خيرات و نازل کننده برکات ! آسمان را بر ما سرشار ببار، و ما را از باراني بسيار فراگير، انبوه ، پر دامنه ، پيوسته ريزان ، روان و شکافنده زمين هاي خشک و تشنه - که با آن از بندگانت ناتواني را برداري و زمين هاي مرده را زنده سازي - سيراب فرما آمين اي پروردگار جهانيان.
امام دعاي خود را به پايان نبرده بود که ناگهان خداوند باران سيل آسا فرستاد.
عربي باديه نشين از برخي نواحي کوفه آمده و گفت : دره ها و تپه ها را پشت سر گذاشتم ، در حالي که آب يکي در ديگري از فراواني پيچ و تاب مي خورد.
#بحارالانوارج44ص187
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#داستان
⭕️ شاهی که برای ازدواج دخترش، مسابقه دروغگویی راه انداخت
«روزی روزگاری شاهی بود بیکار ومردم آزار. یک روز برای تفریح و خوش گذرانی اعلام کرد: هرکس بتواند دروغی بگوید که من باور نکنم دخترم را به عقد او در می آورم!
از وقتی این خبر در آن سرزمین دهان به دهان گشت، همه دروغ سازان از پیرو جوان به سوی قصر سرازیر شدند.
آنها به حضور شاه می رسیدند و با آب وتاب دروغ خود را تعریف می کردند. ولی شاه آن را باور می کرد و می گفت: چیزی نیست. من این دروغ را باور می کنم، خب ممکن است چنین چیزی اتفاق بیفتد.
در میان مرد زیرکی برای آنکه شاه دروغ دوست را سرجایش بنشاند، گفت که برایش سبدی بسیار بزرگی بسازند که نتوان آن را از دروازه بزرگ وارد پایتخت کرد.
پس از هفته ها سبد بافته و ساخته شد. مرد زیرک به قصر رفت و به حضور شاه رسید. شاه پرسید: تو چه دروغی با خودت آوردی؟
دروغ بزرگی که از دروازه پایتخت هم تو نمی آید و آن را باور نمی کنی!
شاه بلند خندید گفت: خیال کرده ای! هیچ کس نمی تواند سر من کلاه بگذارد.
مرد زیرک گفت: دروغ من، هم شنیدنی است، هم دیدنی باید کنار دروازه شهر بایید.
شاه گفت: فردا که خواستم برای شکار از شهر بیرون بروم می آیم و دروغ تو را می بینم و می شنوم!
صبح فردا شاه و گروهی از سوارانش از شهر بیرون رفتند که پشت دروازه سبد بزرگی را دیدند. شاه پرسید: این همان دروغ بزرگ است؟
مرد زیرک جلو آمد و گفت: بله قربان ولی ماجرای این سبدد رباره پدر شماست که پیش از این شاه این سرزمین بود.
- چطور مگر؟ چرا پای پدر مرده مرا به میان کشیدی؟
برای آنکه پدر شاه به پدر من بدهکار بود...
مگر می شود؟ پدر توکی بوده که از پدر من طلب داشته؟!
مرد زیرک نگاهی به زمین و نگاهی به آسمان انداخت و آهی کشید و گفت: قربان پدر من مردی بسیار پولداری بوده، آن قدر که نمی توانسته پول هایش را بشمارد. پدر شما هم که شاه بوده، در یکی از سال ها برای اداره کشور بی پول می شود. این شد که می آید واز پدر من قرض می خواهد. پدر من این این سبد را نشان می دهد و می گوید که اگر من هفت پیمانه سکه طلا به اندازه این سبد به شاه قرض بدهم گرفتاری او برطرف می شود؟
پدر شما هم می گوید که بله ... برای همین پدر شما به پدر من بدهکار است. حالا هم من آمده ام که هفت سبد سکه طلا را یعنی به اندازه این سبد از شاه بگیرم.
شاه تا این حرف را شنید، فریاد کشید: این دروغ است پدر من هیچ وقت پولی از کسی قرض نگرفته.
بعد روبه همراهانش کرد و گفت: چه حرف ها، این آدم دیگر از کجا آمده؟ دروغش از دروازه تو نمی آید. در همه این سرزمین یک نفر هم حرف او را باور نمی کند!
مرد زیرک با آرامش لبخندی زد و گفت: پس باور نمی کنید؟ حالا به پیمان خود وفا کنید و دختر خود را به همسری من در آورید!»
📚«قصه ما مثل شد» نوشته محمد میرکیانی
#خواندنی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
طنز جبهه😁
آهنگ پلنگ صورتی
شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .
نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)
😁😁😁
معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از ادارهکل آموزش و پرورش استان مرکزی
در پی استمرار برودت هوا و ضرورت مدیریت مصرف انرژی؛
🔴 مدارس، دانشگاهها، ادارات و بانکهای استان مرکزی در روز چهارشنبه تعطیل شدند
🔸با توجه به ورود توده هوای سرد به کشور، پایداری و استمرار برودت هوا، همچنین ضرورت مدیریت مصرف بهینه انرژی و صرفهجویی (بهویژه گاز و برق) بر اساس تصمیم کارگروه های مدیریت مصرف انرژی و مدیریت بحران استان؛ تمامی مهدهای کودک، مدارس، دانشگاهها، آموزشگاههای علمی آزاد، دستگاههای اجرایی، بانکها و شرکتهای بیمه تجاری و بازرگانی سراسر استان مرکزی (به استثنای دستگاههای خدماترسان و مراکزی که دارای نوبت کاری و کشیک هستند با تشخیص مدیر واحد ذیربط) در روز چهارشنبه ۲۸ آذر ماه با استفاده از ظرفیت بخشنامه دورکاری تعطیل اعلام میگردد.
🔹ضمنا با توجه به تأکید استاندار محترم مبنی بر تداوم ارائه خدمت به مردم، تعدادی از شعب مرکزی و یا منتخب بانکها در سطح استان بهصورت کشیک از ساعت ۸ صبح تا ۱۲ فعال هستند.
🔹همچنین فعالیت مدارس برابر دستورالعمل ابلاغی از سوی اداره کل آموزش و پرورش در بستر شاد انجام میپذیرد.
🔸از عموم شهروندان درخواست میشود بهمنظور مدیریت مصرف انرژی، با مصرف بهینه گاز و کاهش حداقل ۲ درجهای دمای محیط، تنظیم دمای رفاه بین ۱۸ تا ۲۰ درجه سانتیگراد و صرفهجویی در مصرف برق، همراهی لازم را در راستای حفظ پایداری شبکه و بهرهمندی تمامی هموطنان از نعمت گاز و برق داشته باشند.
────────────────
اداره اطلاعرسانی و روابطعمومی
اداره کل آموزش و پرورش استان مرکزی
کانال شاد و ایتا: @medumarkazi
💠 #حدیث
💎 محبوبترین خلق خدا
🔻رسول خدا صلياللهعليهوآلهوسلم:
الخَلقُ كُلُّهُم عِيالُ اللّه ِ و إنَّ أحَبَّهُم إلَيهِ أنفَعُهُم لِخَلقِهِ و أحسَنُهُم صَنيعا إلى عِيالِهِ
❇️ خلق، همه نانخور خدايند و محبوبترينشان نزد او، سودمندترينشان نسبت به خلقش و نيكوكارترينشان نسبت به #خانواده خويش است.
📚 بحارالأنوار: ۹۶ / ۱۶۰ / ۳۸
شخصی تعریف می کرد روزی در صف نانوایی ایستاده بودم که ناگهان پیرمردی فریادش بلند شد. معلوم شد پسر بچه ای شیطانی کرده و ریگ داغی را به پشت دست آن پیرمرد چسبانده است. پیرمرد همراه با جیغ و داد می خندید. گفتند: چرا می خندی؟! گفت: یادم آمد که من پنجاه سال پیش که بچه بودم در همین جا همین کار را درباره پیرمردی کردم. ریگ داغی از سنگک گرفتم و پشت دست آن پیرمرد چسباندم و امروز به مکافات عمل پنجاه سال پیش رسیدم!! فریادم برای سوختن دستم بود و خنده ام برای مکافات عمل.
به نقل از: نشریه صفیر هدایت، شماره 30
هر کس به وزن یک ذره، عمل خیری انجام دهد آن را می بیند و هر کس به وزن یک ذره عمل بد کند همان را خواهد دید.سوره زلزال، آیه 8
اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam