طنز جبهه😁
آهنگ پلنگ صورتی
شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .
نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)
😁😁😁
معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از ادارهکل آموزش و پرورش استان مرکزی
در پی استمرار برودت هوا و ضرورت مدیریت مصرف انرژی؛
🔴 مدارس، دانشگاهها، ادارات و بانکهای استان مرکزی در روز چهارشنبه تعطیل شدند
🔸با توجه به ورود توده هوای سرد به کشور، پایداری و استمرار برودت هوا، همچنین ضرورت مدیریت مصرف بهینه انرژی و صرفهجویی (بهویژه گاز و برق) بر اساس تصمیم کارگروه های مدیریت مصرف انرژی و مدیریت بحران استان؛ تمامی مهدهای کودک، مدارس، دانشگاهها، آموزشگاههای علمی آزاد، دستگاههای اجرایی، بانکها و شرکتهای بیمه تجاری و بازرگانی سراسر استان مرکزی (به استثنای دستگاههای خدماترسان و مراکزی که دارای نوبت کاری و کشیک هستند با تشخیص مدیر واحد ذیربط) در روز چهارشنبه ۲۸ آذر ماه با استفاده از ظرفیت بخشنامه دورکاری تعطیل اعلام میگردد.
🔹ضمنا با توجه به تأکید استاندار محترم مبنی بر تداوم ارائه خدمت به مردم، تعدادی از شعب مرکزی و یا منتخب بانکها در سطح استان بهصورت کشیک از ساعت ۸ صبح تا ۱۲ فعال هستند.
🔹همچنین فعالیت مدارس برابر دستورالعمل ابلاغی از سوی اداره کل آموزش و پرورش در بستر شاد انجام میپذیرد.
🔸از عموم شهروندان درخواست میشود بهمنظور مدیریت مصرف انرژی، با مصرف بهینه گاز و کاهش حداقل ۲ درجهای دمای محیط، تنظیم دمای رفاه بین ۱۸ تا ۲۰ درجه سانتیگراد و صرفهجویی در مصرف برق، همراهی لازم را در راستای حفظ پایداری شبکه و بهرهمندی تمامی هموطنان از نعمت گاز و برق داشته باشند.
────────────────
اداره اطلاعرسانی و روابطعمومی
اداره کل آموزش و پرورش استان مرکزی
کانال شاد و ایتا: @medumarkazi
💠 #حدیث
💎 محبوبترین خلق خدا
🔻رسول خدا صلياللهعليهوآلهوسلم:
الخَلقُ كُلُّهُم عِيالُ اللّه ِ و إنَّ أحَبَّهُم إلَيهِ أنفَعُهُم لِخَلقِهِ و أحسَنُهُم صَنيعا إلى عِيالِهِ
❇️ خلق، همه نانخور خدايند و محبوبترينشان نزد او، سودمندترينشان نسبت به خلقش و نيكوكارترينشان نسبت به #خانواده خويش است.
📚 بحارالأنوار: ۹۶ / ۱۶۰ / ۳۸
شخصی تعریف می کرد روزی در صف نانوایی ایستاده بودم که ناگهان پیرمردی فریادش بلند شد. معلوم شد پسر بچه ای شیطانی کرده و ریگ داغی را به پشت دست آن پیرمرد چسبانده است. پیرمرد همراه با جیغ و داد می خندید. گفتند: چرا می خندی؟! گفت: یادم آمد که من پنجاه سال پیش که بچه بودم در همین جا همین کار را درباره پیرمردی کردم. ریگ داغی از سنگک گرفتم و پشت دست آن پیرمرد چسباندم و امروز به مکافات عمل پنجاه سال پیش رسیدم!! فریادم برای سوختن دستم بود و خنده ام برای مکافات عمل.
به نقل از: نشریه صفیر هدایت، شماره 30
هر کس به وزن یک ذره، عمل خیری انجام دهد آن را می بیند و هر کس به وزن یک ذره عمل بد کند همان را خواهد دید.سوره زلزال، آیه 8
اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
چوپانی را فرزندی بود زیرک و کاردان و این پسر کمک پدر همی کرد در (احصاء) شمارش و آمارگیری از گوسفندان. چنان چه هر غروب پسر گوسفندان را همی شمرده و چند و چون کار به پدر گزارش همی داده تا پدر به نتیجه همی رساند.
تا اینکه پسر بزرگ شد و به دنبال کسب مدرک راهی شهر شد؛ بعد از چند سال تلاش و کوشش و جد و جهد بالاخره پسر باسواد شد و به خدمت پدر بازگشت. پدر در کمال مسرت روزی از او خواست تا باز در شمارش گوسفندان به او کمک کند؛ فرزند هم با تمام اشتیاق قبول کرد.
گوسفندان وارد آغل شدند اما گویی کار پسر به انجام نرسیده بود چون معلوم بود که هنوز نتوانسته آن ها را بشمرد. به همین دلیل از پدر خواهش کرد که بار دیگر گوسفندان را برگرداند و از نو وارد آغل کند؛ ولی مثل این که ... پسر نتوانست برای بار دو م و... بار ... هم موفق شود و نصف شب شد.
پدر که تا آن موقع حوصله کرده و چیزی نگفته بود از کوره در رفت و با عصبانیت از پسر ش پرسید: قبلاً بار اول گوسفندان را دقیق می شمردی و آمارش را به من تحویل می دادی، اما الان تا نصف شب هم از عهده این کار بر نیامده ای؟ علت چیست؟
پسر گفت: قبلاً که با سواد نبودم و ضرب و تفسیم و توان نمی دانستم کله گوسفندان را می شمردم اما الان با سواد شده ام، پای گوسفندان را می شمرم و تقسیم بر 4 می کنم ولی نمی دانم چرا جور در نمی آید.
نتیجه!
گاهی انسان به علت داشتن یک سری اطلاعات سطحی فکر می کند که با این اطلاعات باید تمام سوالات را جواب دهد یا آن هارا به گونه ای پیچیده و در هم کند اما دوستان عزیز همیشه به یاد داشته باشیم که هر سوال جواب آسانی دارد و نیازی نیست آن را عجیب و غریب تر کنیم. چون شما بار ها تجربه کرده اید که جواب سوالات بعد از حل آن ها چه قدر آسان بوده است.پس یادمان باشد علم و سواد قدمی است رو به جلو، نه پیچیده کردن دانسته های قبلی!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🔺حدیث روز
امام على عليه السلام:
اِرضَ مِنَ الرِّزقِ بِما قُسِمَ لَكَ تَعِش غَنِيّا
به روزى اى كه قسمتت گشته راضى باش تا توانگرانه زندگى كنى
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
تعدادی میمون در کوهستانی زندگی می کردند. یک شب بادی وزیدن گرفت و باعث شد تا دمای هوا به شدت کاهش یابد. میمون ها که از سرما به سختی افتاده بودند به دنبال راهی می گشتند تا خود را گرم نگه دارند. ناگهان چشم میمون ها به کرم شب تابی افتاد که در آنجا بود. میمون ها روشنایی کرم را با آتش اشتباه گرفتند. مقداری چوب جمع کردند و بر روی کرم شب تاب ریختند. سپس شروع به دمیدن در چوب ها کردند تا آتش بگیرند.
پرنده ای که از روی درخت شاهد ماجرا بود به میمون ها گفت: خودتان را اذیت نکنید. این فقط یک کرم شب تاب است. آتشی در وجودش ندارد تا هیزم ها را شعله ور کند. میمون ها به حرف پرنده توجهی نکردند و به کار خود ادامه دادند.
مرد رهگذری از آن جا می گذشت و نصیحت پرنده را نسبت به میمون ها شنید. او به پرنده گفت: نصیحت اینها فایده ای ندارد. اینها نه می فهمند و نه قصدی برای فهمیدن حرف های تو دارند. بی جهت خود را به زحمت نینداز! نصیحت کردن میمون ها مانند کار کسی است که شمشیر خود را بر سنگی می کوبد تا تیزی اش را امتحان کند در حالی که سنگ بر اثر آهن تیز نمی شکند. این تلاش تو فایده ای ندارد و مانند کسی که شکرهایش را در آب پنهان می کند نتیجه ای نخواهی گرفت.
پرنده نصیحت های مرد رهگذر را نادیده گرفت. او برای این که حرف خود را بهتر به میمون ها بفهماند از درخت پایین آمد تا از نزدیک با آنها صحبت کند اما میمون ها با عصبانیت سر پرنده را از تنش جدا کردند.
#کلیله_و_دمنه
https://eitaa.com/hamkalam
#بهجت_اینگونه_بود ...
🔻 خاطراتی کوتاه از سیره و سبک زندگی آیتالله بهجت قدسسره:
تابستان بود و هوای شهر قم داغ داغ بود . برایشان پنکه ای تهیه و به سختی قانعشان کردند که پنکه در زمان نماز خواندن روشن باشد. پنکه اما چاره ای برای گرما نبود.
روزی با همان تن خیس عرقشان بعد از فراغت از نماز رو به فرزندشان کردند گفتند : اگر سلاطین عالم لذت نماز را درک می کردند به دنبال لذتهای دیگر دنیا نمیرفتند...
📚 براساس خاطره اي از حجت الاسلام والمسلمين علي بهجت
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
*کاسه یخ ننه نخودی*
بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار شوم! و اولین چیزی هم که دلم میخواست بخرم یک یخچال برای "ننه نخودی" بود.
ننه نخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچوقت بچهدار نشده بود...
میگفتند در جوانی شاداب و سرحال بود و برای بقیه نخود میریخت و فال میگرفت. پیر که شد، دیگر نخود برای کسی نریخت ؛ اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش.
زمستان و تابستان آبیخ میخورد، ولی یخچال نداشت. ننه ، شبها میآمد درِ خانهی ما و یک قالب بزرگ یخ میگرفت. توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسهی ننه نخودی" بود.
ننه با خانهی ما ندار بود.
درِ خانه اگر باز بود بدون در زدن میآمد تو ، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم میآوردیم برای او.
برای بابا شالگردن و جوراب پشمی میبافت و در حین صحبت با پدر توی هر جملهاش یک "پسرم" میگفت.
یک شب تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم ؛ ننه ، پرده را کنار زد و وارد حیاط شد. بچهی فامیل که از دیدن یک پیرزنِ کوچولوی موحنایی ترسیده بود ، جیغ زد و گریه کرد. ننه بهش آبنبات داد. ولی نگرفت و بیشتر جیغ زد. بچه را آرام کردیم و کاسهی ننه نخودی را از جایخی برایش آوردیم.
بابا وقتی قالب یخ را توی زنبیل ننه انداخت، آرام بهش گفت: "ننه! از این به بعد در بزن!"
ننه، مکث کرد و به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بیحرف رفت... بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد.
کاسهی ننه نخودی مدتها توی جایخی یخچالمان ماند و روی یخاش، یک لایه برفک نشسته بود..
یک شب، کاسه را برداشتم و با بابا رفتیم درِ خانهی ننه. در را باز کرد. به بابا نگاه کرد. گفت: "دیگه آبِ یخ نمیخورم، پسرم!" قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود.
اون توی خانهی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر".
یک در ، یک درِ آهنی ناقابل ، یک در نزدن و حرف پدر، ننه را برد به دنیای تنهایی خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده!
ننه نخودی یک روز داغ تابستان از دنیا رفت...
توی تشییع جنازهاش کاسهی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادر مرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد.
یک حرف، یک نگاه، یک عکس العمل... چقدر آثار تلخی بهمراه دارد....
کاسه یخ ؛ انگار بهانه ی عشق و مهربانی بود...
خدا میدونه کاسه یخ هر کدوم از ما کی؟ کجا؟ در یخچال دل چه کسانی!!!
هزار بار برفک گرفت و شکست و خورد شد و دیده نشد...
حواسمان به یکدیگر باشد. در پیچ و خم این روزگار، هوای دل همدیگر را داشته باشیم و محبت و مهربانی را به بوته فراموشی نسپاریم. نگذاریم گل محبت، پشت درب نامهربانی پژمرده شود... یکدیگر را صمیمانه دوست بداریم... چون عمر و زندگی ، اون چیزی که فکرمی کنیم نیست، خیلی کوتاه است...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوربین مخفی خفن🤣🤣
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam