انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود!
یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و ...
او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند.
انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.
در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد.
سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
🌱نوجوانان نیاز مبرمی به حوزه خصوصی دارند🌱
💥زمانی که متوجه گرایش فرزندتان به دروغگویی می شوید، کار موثر این است که فضایی ایجاد کنید تا بیشتر احساس امنیت کند و بتواند واقعیت را بگوید.
💥چه تعداد از شما زمانی که بدانید عواقب گفتن حقیقت سرزنش، شرمساری و رنج است، حاضریدحقیقت را بگویید؟
💥چه تعداد از شما حاضرید حقیقت را بگویید وقتی که راستگویی منجر به اثبات این قضیه شود که شما در انجام دادن کاری که قصدش را داشتید ناتوان هستید؟
💥زمانی که مطمئن باشید والدینتان از شما حمایت می کنند تا از اشتباهاتتان بیاموزید بعید است که راستش را نگویید.
💥شما در صورتی صادق خواهید بود که والدینتان به شما اعتماد کنند که توانایی آن را دارید که با کمک آن ها گزینه های ممکن برای جبران اشتباهاتتان را بررسی کنید.
💥راست گویی فرصت های بیشتری را پیش روی شما می گذارد، البته چنانچه از حمایت و دلگرمی والدین خود حتی زمانی که مرتکب اشتباه می شوید، اطمینان داشته باشید.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
466.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پا شو کلاس شاد داری... 😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
دخترکی دو سیب در دست داشت
مادرش گفت : یکی از سیب هاتو به من میدی ؟
دخترک یک گاز بر این سیب زد
و گازی به آن سیب !
لبخند روی لبان مادر خشکید !
سیمایش داد می زد که چقدر از دخترکش نا امید شده
اما دخترک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت :
بیا مامان!
این یکی شیرین تره!!!!!!
مادر خشکش زد ...
چه اندیشه ای با ذهن خود کرده بود ...!
🏵 هر قدر هم که با تجربه باشید ، قضاوت خود را به تاخیر بیاندازید
و بگذارید طرف ، فرصتی برای توضیح داشته باشد...
🌤 الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#قانون_رقابت
دو نفر شكارچی در جنگل مورد حمله گرگی واقع شدند، یكی از آن دو به سرعت كوله پشتی و بار خود را به زمین گذاشت تا راحت تر بدود. دیگری به او گفت: "هرچقدر خود را سبكتر كنی، باز هم نمیتوانی از گرگ سریعتر بدوی".
شكارچی اول گفت: "من نمی خواهم از گرگ سریعتر بدوم، ققط اگر از تو سریعتر بدوم نجات پیدام می كنم!".
این است قانون بی رحم رقابت؛ یک قدم جلوتر بودن از رقیب عامل موفقیت و یک قدم عقب افتادن باعث نابودی است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#کلام_نور
🍀امام باقر عليه السلام:
💢 خُذُوا الكَلِمَةَ الطَّيِّبَةَ مِمَّن قالَها و إن لَم يَعمَل بِها.
🔘سخن نيك را از گوينده آن برگيريد، اگر چه به آن عمل نكند.
🖇تحفالعقول، ص۲۹۱
🌿🌺﷽🌿🌺
🦋در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند لااقل در آسایش زندگی کند! برای همین سکه ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه اش داد تا بخورد.
همسایه دوم سم را سرکشید و به خانه اش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض. او همینکه به خانه رسید، ظرف بزرگ دوغ را سر کشید و وارد حوض شد. کمی دست و پا زد و شنا کرد و هر چه خورده بود را برگرداند و پس از آنکه معده اش تخلیه و تمیز شد، به اتاق رفت و تخت خوابید.
صبح روز بعد سالم بیدار شد و به سراغ همسایه اش رفت و گفت: من جان سالم به در بردم، حالا نوبت من است که سمی بسازم و طبق قرار تو آن را بخوری. او به بازار رفت و نمد بزرگی خرید و به خانه برد. خدمتکارانش را هم صدا کرد و به آنها گفت که از حالا فقط کارتان این است که از صبح تا غروب این نمد را با چوب بکوبید!
همسایه اول هر روز می شنید که مرد همسایه که در تدارک تهیه سم است! از صبح تا شب مواد سم را می کوبد. با هر ضربه و هر صدا که می شنید نگرانی و ترسش بیشتر می شد و پیش خودش به سم مهلکی که داشتند برایش تهیه می کردند فکر می کرد. کم کم نگرانی و ترس همه ی وجودش را گرفت و آسایشی برایش نماند. شبها ترس، خواب از چشمانش ربوده بود و روزها با هر صدایی که از خانه ی همسایه می شنید دلهره اش بیشتر می شد و تشویش سراسر وجودش را می گرفت. هر چوبی که بر نمد کوبیده می شد برای او ضربه ای بود که در نظرش سم را مهلک تر می کرد.
روز سوم خبر رسید که مرده است. او قبل از اینکه سمی بخورد، از ترس مرده بود!!
این داستان حکایت این روزهای بعضی از ماها است. خیلی ها مغلوب استرس و نگرانی می شوند تا خود اتفاق !
لطفا خبرهای بد را نشر ندهیم و تلاشمان فقط آگاهی دادن در مورد پیشگیری باشد.
یک عزم همگانی برای عبور از این بحران لازم است. بیایید خودمان به فکر باشیم و فقط اخبار و اطلاعات درست را نشر دهیم...
#رهایی_از_افکار_منفی_و_استرس
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam