eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
908 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
حضرت علی بن موسی الرّضا علیه آلاف التّحیّة و الثّناء می‌فرمایند: حكايت استغفار [و ريختن گناهان به سبب آن ]حكايت برگ درخت است كه با تكان خوردن درخت مى‌ريزد. 📗الکافی، جلد ۲، صفحه‌ی ۵۰۴
🔰پيامبر صلى الله عليه و آله: 🔴هر که در بشنود که از برادرش غیبت می شود و آن را از او دفع کند خداوند هزار باب بدی را در دنیا و آخرت از او دفع می کند. 📚من لا یحضره الفقیه، ج4، ص15
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دخترکی دو سیب در دست داشت مادرش گفت : یکی از سیب هاتو به من میدی ؟ دخترک یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب ! لبخند روی لبان مادر خشکید ! سیمایش داد می زد که چقدر از دخترکش نا امید شده اما دخترک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت : بیا مامان! این یکی شیرین تره!!!!!! مادر خشکش زد ... چه اندیشه ای با ذهن خود کرده بود ...! 🏵 هر قدر هم که با تجربه باشید ، قضاوت خود را به تاخیر بیاندازید و بگذارید طرف ، فرصتی برای توضیح داشته باشد... 🌤 الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
دو نفر شكارچی در جنگل مورد حمله گرگی واقع شدند، یكی از آن دو به سرعت كوله پشتی و بار خود را به زمین گذاشت تا راحت تر بدود. دیگری به او گفت: "هرچقدر خود را سبكتر كنی، باز هم نمیتوانی از گرگ سریعتر بدوی". شكارچی اول گفت: "من نمی خواهم از گرگ سریعتر بدوم، ققط اگر از تو سریعتر بدوم نجات پیدام می كنم!". این است قانون بی رحم رقابت؛ یک قدم جلوتر بودن از رقیب عامل موفقیت و یک قدم عقب افتادن باعث نابودی است. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🍀امام باقر عليه السلام: 💢 خُذُوا الكَلِمَةَ الطَّيِّبَةَ مِمَّن قالَها و إن لَم يَعمَل بِها. 🔘سخن نيك را از گوينده آن برگيريد، اگر چه به آن عمل نكند. 🖇تحفالعقول، ص۲۹۱
🌿🌺﷽🌿🌺 🦋در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند لااقل در آسایش زندگی کند! برای همین سکه ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه اش داد تا بخورد. همسایه دوم سم را سرکشید و به خانه اش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض. او همینکه به خانه رسید، ظرف بزرگ دوغ را سر کشید و وارد حوض شد. کمی دست و پا زد و شنا کرد و هر چه خورده بود را برگرداند و پس از آنکه معده اش تخلیه و تمیز شد، به اتاق رفت و تخت خوابید. صبح روز بعد سالم بیدار شد و به سراغ همسایه اش رفت و گفت: من جان سالم به در بردم، حالا نوبت من است که سمی بسازم و طبق قرار تو آن را بخوری. او به بازار رفت و نمد بزرگی خرید و به خانه برد. خدمتکارانش را هم صدا کرد و به آنها گفت که از حالا فقط کارتان این است که از صبح تا غروب این نمد را با چوب بکوبید! همسایه اول هر روز می شنید که مرد همسایه که در تدارک تهیه سم است! از صبح تا شب مواد سم را می کوبد. با هر ضربه و هر صدا که می شنید نگرانی و ترسش بیشتر می شد و پیش خودش به سم مهلکی که داشتند برایش تهیه می کردند فکر می کرد. کم کم نگرانی و ترس همه ی وجودش را گرفت و آسایشی برایش نماند. شبها ترس، خواب از چشمانش ربوده بود و روزها با هر صدایی که از خانه ی همسایه می شنید دلهره اش بیشتر می شد و تشویش سراسر وجودش را می گرفت. هر چوبی که بر نمد کوبیده می شد برای او ضربه ای بود که در نظرش سم را مهلک تر می کرد. روز سوم خبر رسید که مرده است. او قبل از اینکه سمی بخورد، از ترس مرده بود!! این داستان حکایت این روزهای بعضی از ماها است. خیلی ها مغلوب استرس و نگرانی می شوند تا خود اتفاق ! لطفا خبرهای بد را نشر ندهیم و تلاشمان فقط آگاهی دادن در مورد پیشگیری باشد. یک عزم همگانی برای عبور از این بحران لازم است. بیایید خودمان به فکر باشیم و فقط اخبار و اطلاعات درست را نشر دهیم... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فخر رازی از مفسران قرآن کریم می‌گوید: مانده بودم «لفی خسر» را چگونه معنا کنم از بس فکر کردم خسته شدم و با خود گفتم بروم سراغ سوره‌های دیگر تا فرجی شود نقل میکند روزی گذرم به بازار افتاد و دیدم کسی با التماس فراوان به مردم می‌گوید: مردم رحم کنید به کسی که سرمایه اش در حال آب شدن هست و داره نابود میشه، نگاه کردم دیدم او یخ فروش است یک قالب یخ آورده، هوا هم گرم است و یخ هم در حال آب شدن،و او التماس می‌کند از مردم که از من یخ بخرید من معنای «لَفی خُسر» را در سوره عصر از این یخ فروش فهمیدم ما هم لحظه به لحظه یخ زندگیمان در حال آب شدن است اما قدر این نعمتها و فرصت های ناب را نمی دانیم و درک نمی کنیم مگر زمانی که دیر میشود و جز افسوس کاری از ما ساخته نیست... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
آورده اند درزمان قدیم کفن‌دزدی که پسری ناخلف داشت در بستر مرگ افتاده بود. پسر خویش را فراخواند پسر به نزد پدر رفت گفت: «ای پدر امرت چیست؟» پدر گفت: «پسرم من تمام عمر به کفن‌دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی به دنبالم بود. اکنون که در بستر مرگم و فرشته مرگ را نزدیک حس می‌کنم، بار این نفرین بیش از پیش بر دوشم سنگینی می‌کند. از تو می‌خواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.» پسر گفت: «ای پدر چنان کنم که می‌خواهی و از این پس مرد و زن وهمه جماعت را به دعایت مشغول سازم.» پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد. از فردای آن روز پسر جهت عمل به وصیت پدرش باخود گفت چه کنم که وصیت پدرم را به فرجام رسانم، وسرانجام لقمه حرام اثرخودراگذاشت و فرزندشغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می‌دزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو می‌نمود و از آن پس خلایق می‌گفتند: «صد رحمت به کفن دزد اولی که فقط می‌دزدید و چنین بر مردگان ما روا نمی‌داشت.» وچنان شدکه فرزندناخلف به ظن خود دعا ومغفرت اهل آن دیار را درحق پدرش بدست می آورددرحالیکه بااین کارش همچنان برآتش عذاب پدرش می افزود... ‎‎‌‌‎کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam