در بهار، دو تا بذر در خاک حاصلخیز کنار هم نشسته بودند.
اولین بذر گفت: می خواهم رشد کنم.
می خواهم ریشه هایم را در خاک زیر پاهایم بدوانم و ساقه هایم را از پوسته ی خاک بیرون بکشم.
می خواهم غنچه های لطیفم را باز کنم و نوید فرا رسیدن بهار را بدهم…
می خواهم گرمای آفتاب را روی صورتم و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس کنم!
و رشدکرد و قد بر افراشت.
بذر دوم گفت: من می ترسم. اگر ریشه هایم را در خاک، زیر پایم بدوانم از کجا معلوم که در تاریکی به چیزی برنخورم؟
اگر راهم را از میان پوسته ی سخت بالای سرم بیابم از کجا معلوم که جوانه های لطیفم از بین نروند،
و اگر بگذارم که جوانه هایم باز شوند از کجا معلوم که یک مار نیاید و آنها را نخورد؟
و اگر بگذارم که غنچه هایم باز شوند از کجا معلوم که طفلی مرا از زمین بیرون نکشد؟
نه! بهتر است منتظر بمانم تا همه جا امن و امان شود.
و این طور بود که او منتظر ماند.
مرغ خانگی که در خاک دنبال دانه می گشت، بذر منتظر را دید و او را خورد.
؛🍃🍂🍃
🔸زندگی به تناسب شهامت آدمی، گسترش می یابد و یا فروکش می کند..
#کانال_داستان_بچههای_مدرسه
@hamkalam
❇️ دو نیروی شناسایی ازماجدا شدند و بالباس غوّاصی جلو رفتند
هرچه صبرکردیم،برنگشتند
ناچارقبل ازروشن شدن هوابه مقر برگشتیم
محمّدحسین یوسف الهی مسؤول اطّلاعات لشکر ثارالله بود، به حاج قاسم فرمانده لشکر خبرداد.
🔹حاج قاسم: بایدبه قرارگاه خبر بدهم
اگر اسیرشده باشند،دشمن ازعملیّات ماباخبر میشود!
🔹محمدحسین:تافرداصبرکنید
امشب تکلیف این دو رامشخّص میکنم
🔹صبح حسین راخوشحال دیدم
🔹پرسیدم:چه شد؟به قرارگاه خبردادید؟
🔹گفت: نه. پرسیدم:چرا؟!
🔹مکثی کردوگفت:دیشب هردو رو دیدم اکبرموسایی پور وحسین صادقی
باخوشحالی گفتم:الآن کجاهستند؟
🔹گفت:درخواب دیدم
اکبرجلوبود و حسین پشت سرش
اکبرخیلی نورانی بود میدانی چرا؟
اکبردردرون آب هم، نمازشبش ترک نمیشد درثانی اکبرنامزدداشت، پس نصف دینش را انجام داده بود،امّا صادقی مجرّدبود.
اکبردرخواب گفت:ناراحت نباشید عراقیهامارانگرفته اند،مابرمیگردیم
🔹پرسیدم:چطور؟!
🔹گفت:شهیدشده اند،امشب جنازه هایشان راآب میآوردلب ساحل
من به حرف محمدحسین مطمئن بودم شب نزدیک ساحل ماندم.
✅ آخرشب نگهبان ساحل گفت:چیزی رو آبه
بله پیکرصادقی امدو بعداکبر...!
#شادی_روح_شهدا_صلوات
👇#کانال_داستان_بچههای_مدرسه
@hamkalam
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴به بچهام یاد دادم حق گرفتنیه و باید حقتو از بقیه بگیری اما الان پشیمونم .....
🗣دکترعزیزی
#کانال_داستان_بچههای_مدرسه
@hamkalam
خاطراتی خواندنی از سردار سلیمانی از شهید عزیز یوسف الهی
* به من گفته بود در کنار اروند بمان و جذر و مدّ آب را که روی میله ثبت می شود بنویس. بعد هم خودش برای مأموریّت دیگری حرکت کرد.
نیمه های شب خوابم برد. آن هم فقط 25 دقیقه.
بعداً برای این فاصلة زمانی، از پیش خودم عددهایی را نوشتم. وقتی حسین و دوستش برگشتند، بی مقدّمه به من خیره شد و گفت: تو شهید نمی شوی.
با تعجّب به او نگاه کردم! مکثی کرد و گفت: چرا آن 25 دقیقه را از پیش خودت نوشتی؟ اگر می نوشتی که خوابم برد، بهتر از دروغ نوشتن بود.
در آن شب و در آن جا هیچ کس جز خدا همراه من نبود!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♻️ شعرخوانی در مدح شهید سلیمانی درمحضر رهبر معظم انقلاب اسلامی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️وقتی که حاج قاسم نمیدانست دارد دربارهٔ خودش صحبت میکند!
📌صبر بسیار بباید پدرِ پیرِ فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
#سردار_دلها
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🟢#حضرت_امام_هادی علیه السلام فرمودند:
الدُّنْيا سُوقٌ رَبِحَ فيها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.
♦️دنيا همانند بازارى است كه
🔸عدّه اى در آن براى آخرت سود مى برند
🔹و عدّه اى ديگر ضرر و خسارت متحمّل مى شوند.
📚تحف العقول، ص ٦٥
*********
#شهادت_امام_هادی
در یک رستوران، یک سوسک ناگهان از جایی پر میزند و بر روی یک خانمی مینشیند.
آن خانم از روی ترس شروع به فریاد زدن میکند. او وحشتزده بلند میشود و سعی میکند با پریدن و تکان دادن دستهایش سوسک را از خود دور کند.
واکنش او مسری بود و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند وحشتزده میشوند.
بالاخره آن خانم موفق میشود سوسک را از خود دور کند.
سوسک پر میزند و روی خانم دیگری نزدیکی او مینشیند. این بار نوبت او و افراد نزدیکش میشود که همین حرکتها را تکرار کنند!
پیشخدمت به سمت آنها میدود تا کمک کند.
در اثر واکنشهای خانم دوم، این بار سوسک پر میزند و روی پیشخدمت مینشیند.
پیشخدمت محکم میایستد و به رفتار سوسک بر روی لباسش نگاه میکند.
زمانی که مطمئن میشود، سوسک را با انگشتانش میگیرد و به خارج رستوران پرت میکند.
در حالیکه قهوهام را مزه مزه میکردم، شاهد این جریان بودم و ذهنم درگیر این موضوع شد. آیا سوسک باعث این رفتار عصبی شده بود؟
اگر اینطور بود، چرا پیشخدمت دچار این رفتار نشد؟
چرا او تقریبا به شکل ایدهآلی این مسئله را حل کرد، بدون اینکه آشفتگی ایجاد کند؟
این سوسک نبود که باعث این ناآرامی و ناراحتی خانمها شده بود، بلکه عدم توانایی خودشان در برخورد با سوسک موجب ناراحتیشان شده بود.
من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من میشود،
بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت میکند.
این ترافیک بزرگراه نیست که من را ناراحت میکند،
این ناتوانی من در برخورد با این پدیده است که موجب ناراحتیم میشود.
من فهمیدم در زندگی نباید واکنش نشان داد، بلکه باید پاسخ داد.
آن خانم به اتفاق رخداده واکنش نشان داد، در حالیکه پیشخدمت پاسخ داد.
واکنشها همیشه غریزی هستند در حالیکه پاسخها همراه با تفکرند.
نحوه واکنشهای ما به مشکلات و نه خود مشکلات است که میتواند در زندگی بحران ایجاد کند.
این مفهوم مهمی در فهم زندگی است.
آدمی که خوشحال است به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است.
او به این خاطر خوشحال است که دیدگاهش نسبت به مسائل درست است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
🔴 نکته جالب ریاضی
از زمان کودکی و در همون سالهای اولیه مدرسه به ما یاد دادند که عدد زوج عددی هست که فقط و فقط بر عدد ۲ یا مضارب ۲ قابل تقسیم باشه و اگر عددی تقسیم بر ۲ یا مضارب ۲ مثل ۴ یا ۶ و ... بشه و اعشار نیاره اون عدد زوج هست و اعداد زوج قابل تقسیم بر اعداد فرد نیستند و در صورت تقسیم شدن اون عدد حاصله حتما به اعشار ختم میشود.
مثلا: ۴/۶۶۶=۳÷۱۴
ولی یه عدد هست که باعث تعجب همگان شده! عدد ۲۵۲۰ که بر تمام اعداد از ۱ تا ۱۰ قابل تقسیم هست بدون اینکه هیچ اعشاری بیاره.
عدد ۲۵۲۰ را ابتدا به ساکن فکر میکنید که یک عدد طبیعی و ساده است، در صورتیکه اینطور نیست. این عدد حتی نخبگان ریاضی را به تعجب وا داشت. نکته عجیب و غریب این عدد این است که این عدد به تمام اعداد ۱ تا ۱۰ چه زوج و چه فرد قابل تقسیم است و وقتی که میگوییم قابل تقسیم است، یعنی بدون اعشار:
۲۵۲۰÷۱=۲۵۲۰
۲۵۲۰÷۲=۱۲۶۰
۲۵۲۰÷۳=۸۴۰
۲۵۲۰÷۴=۶۳۰
۲۵۲۰÷۵=۵۰۴
۲۵۲۰÷۶=۴۲۰
۲۵۲۰÷۷=۳۶۰
۲۵۲۰÷۸=۳۱۵
۲۵۲۰÷۹=۲۸۰
۲۵۲۰÷۱۰=۲۵۲
و پس از آن که نخبگان ریاضی در فهم آن درماندند به این نتیجه رسیدند که این عدد حاصلضرب《۷×۳۰×۱۲》است که با نگاه اول فکر میکنید که اعدادی تصادفی باشند، ولی نکته قابل تامل اینجا بود که این اعداد حاصلضرب روزهای هفته ۷ × روزهای ماه ۳۰ × ماههای سال ۱۲ است.
هر کس به رمز این اعداد واقف و دقت کرد شاید به قسمتی از اسرار جهان و خلقت عالم خداوندی پی برده و آگاه گردد که بالاترین و زیباترین خلقت جهان هستی خداوند منان است.
#سرگرمی
@hamkalam
آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمیخندید. هر چی به بابا و ننه ام میگفتم میخواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمیگذاشتند. حتی در بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشته ام خندیدند. مثل سریش چسبیدم به پدرم که حتما باید بروم جبهه، آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که رو بدهی سوارت میشود. آخه تو نیم وجبی میخواهی بروی جبهه چه گِلی به سرت بگیری.»
دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد: «آهای نورعلی! بیا این را ببر صحرا و تا میخورد کتکش بزن! و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش در بیاید.»
قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان میداد برای کتک زدن. یک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش در نیامد. نورعلی دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرمتنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم!
به خاطر اینکه ده ما مدرسه راهنمایی نداشت، بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم تا اینکه مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت. روزی که قرار بود اعزام شویم صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من میروم حلیم بخرم و زودی بر میگردم.»
قابلمه را برداشتم و دم در خانه آن را زمین گذاشتم و یا علی مدد! رفتم که رفتم.
درست سه ماه بعد از جبهه برگشتم در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکترم در را باز کرد و وقتی حلیم را دید با طعنه گفت: چه زود حلیم خریدی و برگشتی!»
خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی! بیا که احمد آمده» با شنیدن اسم نور علی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جا ماند. !
#طنز
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam