eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
901 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
سید محراب اقدسی دانشجوی رشته دندانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاج آقا شانس نداشته😀 ‌کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
جنگ زرگری 👈 مخالفت و جنگ ساختگی، جدال و نزاع دروغی که میان دو یا چند تن برای کسب اهداف پشت پرده و جلب توجه دیگران. 👤سال ها پیش، وقتی مشتری پولداری نزد زرگری می رفت و خواستار زیور یا جواهر معینی می شد، زرگر بهای آن را چند برابر بهای واقعی می گفت 👈 به شکلی زرگر همسایه را خبر می کرد تا وارد معرکه شود ... 👥 زرگر دوم همان کالا را به بهایی کم تر اما هنوز بسیار بالاتر از بهای واقعی عرضه می کرد ... 👤🗣 زرگر اولی با دومی جدال می کرد که می خواهی مشتری مرا از چنگم درآوری و دومی به او تهمت می زد که می خواهی چیزی را به چند برابر بهای واقعی بفروشی. 🧠👀 مشتری که این دعوا را حقیقی می پنداشت، جواهر را از دومی می خرید و دو زرگر سود به دست آمده را میان خود تقسیم می کردند 🫂 👀 🗣 ظاهرا شما یک نزاع و درگیری می بینید، ولی طراحان دعوا اهداف پشت پرده ای دارند ... 🔆🧠 کمترین هدفی که کسب می شود این است که در ذهن برخی افرادی که این نزاع را می بینند، شاید پر رنگ تر و حق به جانب به نظر برسند. بدون اینکه ریالی هزینه تبلیغات پرداخت کرده باشند، همه از آنها صحبت می کنند. ☝️این شیوه بازاریابی امروزه با عنوان "بازاریابی چریکی" شناخته می شود. البته این داستان حکایت این روزهای برخی خواص هست یکی نتانياهو را قهرمان می خواند دیگری در داووس وحدت شکنی می کند. شاید نیاز باشد حواسمان را بیشتر جمع کنیم. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴🎥 رهبر انقلاب: جریان مقاومت یک رشحه‌ای از بعثت است 🔹غزه کوچک، رژیم صهیونیستی دارای پشتیبانی کامل آمریکا را به زانو درآورد . 🔹حزب‌الله لبنان خسارت فقدان سیدحسن نصرالله را دید، ولی توانست اینجور بایستد. 🔹مقاومت از ایران اسلامی آغاز شد و مسلمانان را عموما بیدار کرد و نظام سلطه را به ملتها شناساند.
🍃امام کاظم علیه‌السلام فرمودند: هرگاه به کودکان وعده دادید،‌ بدان وفا کنید؛ چرا که آنان بر این باورند که شما روزى‌شان را مى‌دهید.
شخصی می گفت محله ما یک رفتگر دارد، صبح که با ماشین از درب خانه خارج می‌شوم، سلامی گرم می‌کند و من هم از ماشین پیاده می‌شوم و دستی محترمانه به او می‌دهم، حال و احوال را می‌پرسد و مشغول کارش می‌شود ... همسایه طبقه زیرین ما نیز یک تحصیل کرده است، گاهی اوقات که درون آسانسور می‌بینمش سلامی می‌کنم و او فقط سرش را تکان می‌دهد و درب آسانسور باز نشده برای بیرون رفتن خیز می‌کند ...! تحصیلات اگر به ارتقاء شعور نینجامد فايده ای ندارد که امام خمینی رحمة الله علیه فرمود ملا شدن چه آسان آدم شدن محال است کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
مرد سرشناسی نیاز به پول پیدا کرد و برای پول قرض کردن پیش تاجری رفت و چون هیچ گونه ودیعه ای نداشت که نزد او بگذارد، تاجر به او گفت: ریش گرو بگذار. مرد پس از ناراحتی زیاد شانه به دست گرفت و با احتیاط تمام به شانه زدن ریش پرداخت. تا توانست تاری از آن را به دست آورد و آن را در کاغذ پیچیده و به مرد تاجر داد. مردی از این جریان با خبر شد و به طمع گرفتن پول، پیش تاجر رفت و درخواست وام با گروی ریش کرد. سپس با دست مقداری از ریشش را کند و جلوی تاجر گذاشت. مرد تاجر پس از شنیدن حرفهای مرد طمع کار، درخواست او را رد کرد و به او گفت: آن ریشی را که گرو می گذارند این ریش نیست. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
سجاد نجف خانی حافظ قرآن فارغ التحصیل رشته کامپیوتر دانشگاه تهران دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
236.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاس خوب و ضربه سر عالی از ...😁 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
امام صادق عليه‌السلام: بَرُّوا آباءكُم يَبَرَّكُم أبناؤكُم 🔹با پدرانتان خوش‌رفتار باشيد، تا فرزندانتان با شما خوشرفتارى كنند.
*تفکر دلفینی* *ارسالی از:* حسنعلی چیت ساز *نشر:* گاهنامه مدیر ■دلفین ها نوعی از حیوانات دریایی هستند. این پستان‌داران آبزی باهوش، دارای روحیه همکاری هستند و در ارتباطات خود شیوه برنده – برنده را برگزیده‌اند. دلفین هیچ کمبودی ندارد و میخواهد که همه چیز را با همگان تقسیم کند. اگر یک دلفین زخمی شود، ۴ دلفین دیگر او را همراهی میکنند تا خود را به گروه برساند. □در همین راستا پژوهشگران تعداد ۹۵ کوسه و ۵ دلفین را به مدت یک هفته در استخر بزرگ رها کرده و به مطالعه حالات رفتاری آنها پرداختند. کوسه‌ها به یکدیگر حمله کردند و در این تهاجم تعداد زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفین‌ها حمله‌ور شدند. دلفین‌ها فقط می‌خواستند با آنها بازی کنند ولی کوسه‌ها بی‌وقفه به آنها حمله می‌کردند. ●سرانجام دلفین‌ها به آرامی کوسه‌ها را محاصره کرده و هنگامی که یکی از کوسه‌ها حمله می‌کرد آنها به ستون فقرات پشت یا دنده‌هایش می‌کوبیدند و آنها را می‌شکستند. به این ترتیب کوسه‌ها یکی پس از دیگری کشته می‌شدند. ○پس از یک هفته ۹۵ کوسه مرده و ۵ دلفین زنده در حالی که با هم زندگی می‌کردند در استخر دیده شدند. ■در دنیای کوسه‌ای، برای برنده‌ شدن؛ دیگران یا باید بمیرند و یا ببازند. اما در دنیای دلفینی، انعطاف وجود دارد و سرشار از تشخیص‌های پربار است. □دنیای زیباتری داشتیم اگر که ما انسان‌ها نیز دارای چنین تفکر زیبایی می‌بودیم؛ تفکر دلفینی یعنی اینکه: غیر از خود به دیگران هم بیاندیشیم؛ با دیگران در زمان بروز مشکلات همزاد پنداری کنیم؛ از خوشحالی دیگران شاد شویم؛ و از ناراحتی و درد دیگران ما هم احساس درد کنیم؛ با دیگران همدلی و همراهی کنیم؛ دست در دست هم و برای موفقیت هم تلاش کنیم. ●به جای اینکه برای بالا رفتن از نردبان ترقی پا روی کسی بگذاریم، دست دیگری را بگیریم و با خود بالا بکشیم که مطمئنا در این حال دست دیگری هست که از بالا دستمان را بگیرد. همکاری، همدلی، همراهی، همفکری و تمام کارهایی که با انجام‌شان هم به خودمان کمک کرده‌ایم هم به دیگران. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🌸اذان تاثیر گزار🌸 🌷 بسم رب الشهدا 🌷شهید_ابراهیم_هادی💐 📍مطلع الفجر 🌺 ساعتي بعد هوا كاملاً روشن شده بود و مشغول تقسيم نيروها و جواب دادن به بيسيم بودم. يكدفعه يكي از بچه ها دويد و آمد پيش من و با عجله گفت: "حاجي، حاجي يه سري عراقي دستاشون رو بالا گرفتن و دارن به اين طرف ميان!" 🌹 با تعجب گفتم: "كجا هستن" و بعد با هم به يكي از سنگرهاي مشرف به تپه رفتيم و ديدم حدود بيست نفر از طرف تپه مقابل،پارچه سفيد به دست گرفته اند و به سمت ما مي آيند. فوري گفتم: "بچه ها مسلح بايستيد، شايد اين حقه باشه و بخوان حمله كنند." ❤️ لحظاتي بعد هجده عراقي كه يكي از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسليم كردند. من هم از اينكه در اين محور از عراقي ها اسير گرفتيم خوشحال بودم. با خودم فكر مي كردم كه حتماً حمله خوب بچه ها و اجراي آتش باعث ترس عراقي ها و اسارت اونها شده. 👮 لذا به يكي از بچه ها كه عربي بلد بود گفتم: " بيا و اون درجه دار عراقي رو هم بيار توي سنگر". مثل بازجوها پرسيدم: "اسمت چيه و درجه و مسئوليت خودت رو بگو! " خودش رو معرفي كرد و گفت: "درجه ام سرگرد و فرمانده گرداني هستم كه روي تپه و اطراف اون مستقر بودن و ما از لشكر احتياط بصره هستيم كه به اين منطقه اعزام شديم." پرسيدم: "چقدر نيروي ديگه روي تپه هستن" گفت: " الان هيچي" چشمانم گرد شد و گفتم: "هيچي!؟" جواب داد كه: "ما اومديم و خودمون رو اسير كرديم، بقيه نيروها رو هم فرستادم عقب، الان تپه خاليه " با تعجب نگاهش كردم و گفتم: "چرا !؟" گفت: "چون نمي خواستند تسليم بشن" تعجب من بيشتر شد و گفتم: "يعني چي؟!" فرمانده عراقي به جاي اينكه جواب من رو بده پرسيد:"اين المؤذن؟" معني اين حرفش رو فهميدم و با تعجب گفتم: "مؤذن!؟" 🌸انگار بغض گلويش را گرفته باشد شروع به صحبت كرد و مترجم هم سريع ترجمه مي كرد: "به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستيد، به ما گفته بودن كه براي اسلام به ايران حمله مي كنيم و با ايراني ها مي جنگيم، باور كنيد همه ما شيعه هستيم، ما وقتي مي ديديم فرماندهان عراقي مشروب مي خورن و اصلاً اهل نماز نيستند خيلي در جنگيدن با شما ترديد كرديم. 🌔صبح امروز وقتي صداي اذان رزمنده شما رو شنيدم كه با صداي رسا و بلند اذان مي گفت. تمام بدنم لرزيد. وقتي نام اميرالمؤمنين (ع) رو آورد با خودم گفتم: داري با برادراي خودت مي جنگي. نكنه مثل ماجراي كربلا ... " 🔥 ديگر گريه امان صحبت كردن به او نمي داد. دقايقي بعد ادامه داد كه: "براي همين تصميم گرفتم تسليم بشم و بار گناهم رو سنگين تر نكنم. لذا دستور دادم كسي شليك نكنه. هوا هم كه روشن شد نيروهام رو جمع كردم ⭐️💫 و گفتم: من مي خوام تسليم ايراني ها بشم. هركس مي خواد، با من بياد، اين افرادي هم كه با من اومدن هم فكرها و هم عقيده هاي من هستن و بقيه نيروهام رفتند عقب. البته اون سربازي كه به سمت مؤذن شما شليك كرد رو هم آوردم و اگر دستور بدين مي كشمش، حالا خواهش مي كنم بگو كه مؤذن زنده است يا نه؟ 😧 مثل آدم هاي گيج و منگ داشتم به حرفاي فرمانده عراقي گوش مي كردم. هيچ حرفي نمي توانستم بزنم، بعد از مدتي سكوت گفتم:"آره زنده است". بعد با هم ازسنگر خارج شديم و رفتيم پيش امدادگر، زخم گردن ابراهيم رو بسته بودند و داخل يكي از سنگرها خوابيده بود. تمام هجده نفر اسير عراقي آمدند و دست ابراهيم رو بوسيدند و رفتند. ☘🌱 ولي نفر آخر به پاي ابراهيم افتاده بود و گريه مي كرد و مي گفت: "من رو ببخش، من شليك كردم. " بغض گلوي مرا هم گرفته بود. حال عجيبي داشتم. ديگه حواسم به عمليات و نيروها نبود ... 🖋کتاب ســلام بر ابراهیم کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam