236.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاس خوب و ضربه سر عالی از ...😁
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
*تفکر دلفینی*
*ارسالی از:* حسنعلی چیت ساز
*نشر:* گاهنامه مدیر
■دلفین ها نوعی از حیوانات دریایی هستند. این پستانداران آبزی باهوش، دارای روحیه همکاری هستند و در ارتباطات خود شیوه برنده – برنده را برگزیدهاند. دلفین هیچ کمبودی ندارد و میخواهد که همه چیز را با همگان تقسیم کند. اگر یک دلفین زخمی شود، ۴ دلفین دیگر او را همراهی میکنند تا خود را به گروه برساند.
□در همین راستا پژوهشگران تعداد ۹۵ کوسه و ۵ دلفین را به مدت یک هفته در استخر بزرگ رها کرده و به مطالعه حالات رفتاری آنها پرداختند.
کوسهها به یکدیگر حمله کردند و در این تهاجم تعداد زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفینها حملهور شدند. دلفینها فقط میخواستند با آنها بازی کنند ولی کوسهها بیوقفه به آنها حمله میکردند.
●سرانجام دلفینها به آرامی کوسهها را محاصره کرده و هنگامی که یکی از کوسهها حمله میکرد آنها به ستون فقرات پشت یا دندههایش میکوبیدند و آنها را میشکستند.
به این ترتیب کوسهها یکی پس از دیگری کشته میشدند.
○پس از یک هفته ۹۵ کوسه مرده و ۵ دلفین زنده در حالی که با هم زندگی میکردند در استخر دیده شدند.
■در دنیای کوسهای، برای برنده شدن؛ دیگران یا باید بمیرند و یا ببازند. اما در دنیای دلفینی، انعطاف وجود دارد و سرشار از تشخیصهای پربار است.
□دنیای زیباتری داشتیم اگر که ما انسانها نیز دارای چنین تفکر زیبایی میبودیم؛ تفکر دلفینی یعنی اینکه:
غیر از خود به دیگران هم بیاندیشیم؛
با دیگران در زمان بروز مشکلات همزاد پنداری کنیم؛ از خوشحالی دیگران شاد شویم؛ و از ناراحتی و درد دیگران ما هم احساس درد کنیم؛
با دیگران همدلی و همراهی کنیم؛
دست در دست هم و برای موفقیت هم تلاش کنیم.
●به جای اینکه برای بالا رفتن از نردبان ترقی پا روی کسی بگذاریم، دست دیگری را بگیریم و با خود بالا بکشیم که مطمئنا در این حال دست دیگری هست که از بالا دستمان را بگیرد. همکاری، همدلی، همراهی، همفکری و تمام کارهایی که با انجامشان هم به خودمان کمک کردهایم هم به دیگران.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🌸اذان تاثیر گزار🌸
🌷 بسم رب الشهدا 🌷شهید_ابراهیم_هادی💐
📍مطلع الفجر
🌺 ساعتي بعد هوا كاملاً روشن شده بود و مشغول تقسيم نيروها و جواب دادن به بيسيم بودم. يكدفعه يكي از بچه ها
دويد و آمد پيش من و با عجله گفت: "حاجي، حاجي يه سري عراقي دستاشون رو بالا گرفتن و دارن به اين طرف ميان!"
🌹 با تعجب گفتم:
"كجا هستن" و بعد با هم به يكي از سنگرهاي مشرف به تپه رفتيم و ديدم حدود بيست نفر از طرف تپه مقابل،پارچه سفيد به دست گرفته اند و به سمت ما مي آيند.
فوري گفتم: "بچه ها مسلح بايستيد، شايد اين حقه باشه و بخوان حمله كنند."
❤️ لحظاتي بعد هجده عراقي كه يكي از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسليم كردند. من هم از اينكه در اين محور از
عراقي ها اسير گرفتيم خوشحال بودم. با خودم فكر مي كردم كه حتماً حمله خوب بچه ها و اجراي آتش باعث ترس عراقي ها و اسارت اونها شده.
👮 لذا به يكي از بچه ها كه عربي بلد بود گفتم: " بيا و اون درجه دار عراقي رو هم بيار توي سنگر".
مثل بازجوها پرسيدم: "اسمت چيه و درجه و مسئوليت خودت رو بگو! " خودش رو معرفي كرد و گفت: "درجه ام سرگرد و فرمانده گرداني هستم كه روي تپه و اطراف اون مستقر بودن و ما از لشكر احتياط بصره هستيم كه به اين
منطقه اعزام شديم."
پرسيدم: "چقدر نيروي ديگه روي تپه هستن" گفت: " الان هيچي"
چشمانم گرد شد و گفتم: "هيچي!؟"
جواب داد كه: "ما اومديم و خودمون رو اسير كرديم، بقيه نيروها رو هم فرستادم عقب، الان تپه خاليه "
با تعجب نگاهش كردم و گفتم: "چرا !؟"
گفت: "چون نمي خواستند تسليم بشن"
تعجب من بيشتر شد و گفتم: "يعني چي؟!"
فرمانده عراقي به جاي اينكه جواب من رو بده پرسيد:"اين المؤذن؟"
معني اين حرفش رو فهميدم و با تعجب گفتم: "مؤذن!؟"
🌸انگار بغض گلويش را گرفته باشد شروع به صحبت كرد و مترجم هم سريع ترجمه مي كرد:
"به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستيد، به ما گفته بودن كه براي اسلام به ايران حمله مي كنيم و با ايراني ها
مي جنگيم، باور كنيد همه ما شيعه هستيم، ما وقتي مي ديديم فرماندهان عراقي مشروب مي خورن و اصلاً اهل نماز نيستند خيلي در جنگيدن با شما ترديد كرديم.
🌔صبح امروز وقتي صداي اذان رزمنده شما رو شنيدم كه با صداي رسا و
بلند اذان مي گفت. تمام بدنم لرزيد. وقتي نام اميرالمؤمنين (ع) رو آورد با خودم گفتم: داري با برادراي خودت مي جنگي. نكنه مثل ماجراي كربلا ... "
🔥 ديگر گريه امان صحبت كردن به او نمي داد. دقايقي بعد ادامه داد كه:
"براي همين تصميم گرفتم تسليم بشم و بار گناهم رو سنگين تر نكنم. لذا دستور دادم كسي شليك نكنه. هوا هم كه
روشن شد نيروهام رو جمع كردم
⭐️💫 و گفتم: من مي خوام تسليم ايراني ها بشم. هركس مي خواد، با من بياد، اين افرادي هم كه با من اومدن هم فكرها و هم عقيده هاي من هستن و بقيه نيروهام رفتند عقب. البته اون سربازي كه به سمت مؤذن شما شليك كرد رو هم آوردم و اگر دستور بدين مي كشمش، حالا خواهش مي كنم بگو كه مؤذن زنده است يا نه؟
😧 مثل آدم هاي گيج و منگ داشتم به حرفاي فرمانده عراقي گوش مي كردم. هيچ حرفي نمي توانستم بزنم، بعد از مدتي سكوت گفتم:"آره زنده است". بعد با هم ازسنگر خارج شديم و رفتيم پيش امدادگر، زخم گردن ابراهيم رو بسته بودند و داخل يكي از سنگرها خوابيده بود. تمام هجده نفر اسير عراقي آمدند و دست ابراهيم رو بوسيدند و رفتند.
☘🌱 ولي نفر آخر به پاي ابراهيم افتاده بود و گريه مي كرد و مي گفت: "من رو ببخش، من شليك كردم. " بغض گلوي مرا هم گرفته بود.
حال عجيبي داشتم. ديگه حواسم به عمليات و نيروها نبود ...
🖋کتاب ســلام بر ابراهیم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
چطور میتوانیم خشونت کلامی را کنترل کنیم؟
اقتدار را تمرین کنید.
آدمهای مقتدر همیشه زیبا و سنجیده حرف میزنند. آنها اختیار کلامشان را به دست احساسات نمیسپارند که هر چیزی به ذهنشان رسید، بگویند.
چقدر پیش آمده که شکایت کنیم: "فرزندم حرفهای بد میزند!" اولین سؤالی که از این والدین میپرسم این است: "مگر خودتان حرفهای بد بلد نیستید؟" همه ما بلدیم، اما آیا این یعنی بیتربیتیم؟ نه، ما یاد گرفتهایم کجا نباید این حرفها را بزنیم. البته گاهی هم بلد نیستیم! مثلاً پدری که پشت فرمان نشسته و کسی جلویش میپیچد، عصبانی میشود، سرش را بیرون میآورد و هرچه از دهانش درمیآید نثار راننده مقابل میکند. بعد هم به بچهاش میگوید: "حرف بد نزن!" خب معلوم است که تأثیری ندارد.
همه ما لغات زشتی بلدیم، اما نکته اینجاست که چطور از آنها استفاده میکنیم. آیا هر وقت اتفاقی میافتد، بیفکر هرچه به ذهنمان میآید میگوییم و بعد عذرخواهی میکنیم که: "ببخشید، عصبانی بودم"؟ اتفاقاً هنر این است که وقتی عصبانی هستیم، خودمان را کنترل کنیم. در شرایط خوشحالی که ناسزا نگفتن کار خاصی نیست!
#مدرسه_والدین
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
حسین یزدی
فارغ التحصیل رشته موسیقی
دانشگاه تهران ، دانشکده هنر
دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان
#امیدآفرینی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی همه حواس ها به رانندگی 🤣
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
🔶 ️انا لله و انا الیه راجعون
حماس، شهادت محمد الضیف را رسما اعلام کرد.
محمد الضیف که بود؟
🔹 فرمانده کل گردان های قسام، در شاخه نظامی حماس بود.
🔹 محمد المصری (ابوخالد) همیشه در حال تغییر محل سکونتش بود تا ترور نشود؛ برای همین لقبش شد الضیف، یعنی مهمان.
🔹 در دانشگاه اسلامی غزه زیست شناسی خوند.
🔹 اولین گروه تئاتر را در نوار غزه تاسیس کرد.
🔹 قبلا اسرائیل حداقل ۷ بار برای کشتن ضیف تلاش کرده بود
🔹 شهید حاج قاسم سلیمانی در نامه ای او را شهید زنده خطاب کرده بود.
روحش شاد🌷🌷
علی نظام آبادی
دانشجوی رشته پزشکی
دانشگاه شاهد تهران
دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان
#امیدآفرینی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
امیر حسین عراقیه فراهانی
دانشجوی رشته پزشکی
دانشگاه تهران
دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان
#امیدآفرینی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
حاج کاظم یکی از اعضای هیات امنای مسجد محل است . انسان شریف و خوبی است ولی کم دقت !
در حال ورود به مسجد خانمی به او می گفت :
یکی از اهالی محل فوت شده در مسجد اعلام بفرمایید برای ایشان نماز وحشت بخوانند .
بین دو نماز اعلام کرد :
نمازگزاران محترم فردی به نام ابراهیم که نام پدرش را فراموش کردم فوت شده ، برایش نماز شب اول قبر بخوانید .
یکی از نمازگزاران گفت : حاج کاظم ، نام پدر لازم است .
حاج کاظم هم گفت : شما بعد از نماز وحشت بگویید ثوابش برسد به ابراهیم فرزند خدا !
به ناگاه امام جماعت مسجد روبرگرداند و گفت : حاج کاظم ، الآن در نماز مغرب خواندی
لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ
فرزند خدا چه معنایی دارد ؟!
حاج کاظم که مستاصل مانده بود گفت : خب بگو ثوابش برسد به ابراهیم بنده خدا .
یکی از نمازگزاران از گوشه مسجد گفت : یک دفعه بگویید ابراهیم فرزند عبدالله خیال همه را راحت کنید .
در همین اثنا جوانی گوشی تلفنش را درآورد و آگهی فوت را خواند و گفت :
آقا نام پدر مرحوم ، لطف الله بوده اشتباه نخوانید .
یکهو از پشت پرده یکی از خانم ها بلند گفت :
بابا میت اصلا مرد نبوده زن بوده اسمش هم هست
( حلیمه خاتون فرزند لطف الله )
چه عرض کنم خدا خیر دهد این حاج کاظم را با این همه دقت !
با اندکی تلخیص
ارسالی از مخاطبین محترم
پی نوشت :سوار مترو شده بودم نظاره گر مسافرانی بودم که در کنار بوستانها، دانشگاه ها، ادارات، مدارس حتی کنار شرکت ها و کارخانه ها پیاده و سوار می شدند . در کنار رودخانه نشستم تا قدری استراحت کنم و چشم به آب و آبی آسمان بدوزم تا خواستم پاهایم را در آب بگذارم و از لطافت آن استفاده کنم. یک دفعه فرزندم فریاد زد. از خواب پریدم!! آخ جون اراک فردا مجازی شد.
نفهمیدم خواب کدام کلان شهر را می دیدم. اما هر جا بود کلانشهر ما نبود که از کلانش، یالانش(دروغش) به ما رسید.
#کلانشهراراک
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
حسین کاووسی
دانشجوی رشته پزشکی
دانشگاه علوم پزشکی اراک
دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان
#امیدآفرینی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam