eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
901 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
علی نظام آبادی دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه شاهد تهران دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
امیر حسین عراقیه فراهانی دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه تهران دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
حاج کاظم یکی از اعضای هیات امنای مسجد محل است . انسان شریف و خوبی است ولی کم دقت ! در حال ورود به مسجد خانمی به او می گفت : یکی از اهالی محل فوت شده در مسجد اعلام بفرمایید برای ایشان نماز وحشت بخوانند . بین دو نماز اعلام کرد : نمازگزاران محترم فردی به نام ابراهیم که نام پدرش را فراموش کردم فوت شده ، برایش نماز شب اول قبر بخوانید . یکی از نمازگزاران گفت : حاج کاظم ، نام پدر لازم است . حاج کاظم هم گفت : شما بعد از نماز وحشت بگویید ثوابش برسد به ابراهیم فرزند خدا ! به ناگاه امام جماعت مسجد روبرگرداند و گفت : حاج کاظم ، الآن در نماز مغرب خواندی لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ فرزند خدا چه معنایی دارد ؟! حاج کاظم که مستاصل مانده بود گفت : خب بگو ثوابش برسد به ابراهیم بنده خدا . یکی از نمازگزاران از گوشه مسجد گفت : یک دفعه بگویید ابراهیم فرزند عبدالله خیال همه را راحت کنید . در همین اثنا جوانی گوشی تلفنش را درآورد و آگهی فوت را خواند و گفت : آقا نام پدر مرحوم ، لطف الله بوده اشتباه نخوانید . یکهو از پشت پرده یکی از خانم ها بلند گفت : بابا میت اصلا مرد نبوده زن بوده اسمش هم هست ( حلیمه خاتون فرزند لطف الله ) چه عرض کنم خدا خیر دهد این حاج کاظم را با این همه دقت ! با اندکی تلخیص ارسالی از مخاطبین محترم پی نوشت :سوار مترو شده بودم نظاره گر مسافرانی بودم که در کنار بوستان‌ها، دانشگاه ها، ادارات، مدارس حتی کنار شرکت ها و کارخانه ها پیاده و سوار می شدند . در کنار رودخانه نشستم تا قدری استراحت کنم و چشم به آب و آبی آسمان بدوزم تا خواستم پاهایم را در آب بگذارم و از لطافت آن استفاده کنم. یک دفعه فرزندم فریاد زد. از خواب پریدم!! آخ جون اراک فردا مجازی شد. نفهمیدم خواب کدام کلان شهر را می دیدم. اما هر جا بود کلانشهر ما نبود که از کلانش، یالانش(دروغش) به ما رسید. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
حسین کاووسی دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی اراک دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
رضا بابایی دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی اراک دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
سینا اله دادی دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی اراک دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
💠امیرالمؤمنین عليه السلام: صُحبَةُ الأَخيارِ تَكسِبُ الخَيرَ كَالرّيحِ إذا مَرَّت بِالطّيبِ حَمَلَت طيبا همنشينى با نيكان، نيكى مى آورد، مثل باد كه چون بر بوى خوش بگذرد، با خود، بوى خوش مى آورد. نهج البلاغه
وﻗﺘﯽ تو جبهه ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺩﺭ ﻧﺎﯾﻠﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﯾﮏ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯿﻪ ﮐﻤﭙﻮﺗﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺳﺖ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ: ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺳﻼﻡ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺣﻖ ﻋﻠﯿﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﻔﺮﯼ ﯾﮏ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ. ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺑﺨﺮﻡ. ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﺍﻣﺎ ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﺣﺘﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﮔﻼﺑﯽ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺘﺶ 25 ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨﺮﻡ. ﺁﺧﺮ ﭘﻮﻝ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺳﯿﺮﮐﺮﺩﻥ ﺷﮑﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮐﻨﺎﺭﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻤﯿﺰﺗﻤﯿﺰﺷﺪ. ﺣﺎﻻﯾﮏ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻡ، ﻫﺮﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﺸﻨﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ ﺗﺎﻣﻦ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺸﻮﻡ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎ ﮐﻤﮑﯽ ﮐﻨﻢ. ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺗﻮ ﺳﻨﮕﺮﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺏ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ، ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﺑﻮﺩ... "شهيد حسين خرازى" کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
✍نقل است: شغالی از روستایی رانده شده بود، در معدن گوگرد خود را به رنگ زرد درآورد و دوباره به آن روستا برگشت این بار هرکه او را در روستا می‌دید این طور می‌پنداشت که سگ زردی است بارش باران راز شغال را بر ملا کرد، رنگ زردش را پاک کرد و دوباره شد همان شغال گذشته مردم ده که او را برادر شغال می‌نامیدند با دیدن این اتفاق دریافتند که این سگ زرد نه برادر شغال، که خود شغال است کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
گرگی با مادر خود از راهی می گذشتند، بزی در بالای صخره تیزی ایستاده بود و بر سر گرگ آب دهان می انداخت. گرگ مادر اهمیتی نمی داد و رد می شد. فرزند گرگ ناراحت شد و گفت: مادرم برای من سنگین است که بزی برای ما آب دهان بیندازد و تو سکوت کنی. گرگ مادر گفت: فرزندم، نیک نگاه کن ببین کجا ایستاده و تف می کند، او اگر نمی ترسید این کار را روی صخره تیزی نمی کرد، چون مطمئن است من نمی توانم آنجا بایستم و او را بکشم. پس به دل نگیر که بز نیست بر ما آب دهان می اندازد، آن جایی که ایستاده است ،به ما تف می کند . کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
آرین غریبی دانشجوی رشته دندانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی اراک دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صدا مولانا🌹 @dohhol