eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
901 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
پدری با پسری گفت به قهر که تو آدم نشوی جان پدر حیف از آن عمر که ای بی‌سر و پا در پی تربیتت کردم سر دل فرزند از این حرف شکست بی‌خبر از پدرش کرد سفر رنج بسیار کشید و پس از آن زندگی گشت به کامش چو شکر عاقبت شوکت والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر چند روزی بگذشت و پس از آن امر فرمود به احضار پدر پدرش آمده از راه دراز نزد حاکم شد و بشناخت پسر پسر از غایت خودخواهی و کبر نظر افکند به سراپای پدر گفت گفتی که تو آدم نشوی تو کنون حشمت و جاهم بنگر پیر خندید و سرش داد تکان گفت این نکته برون شد از در من نگفتم که تو حاکم نشوی گفتم آدم نشوی جان پدر .:جامی :. ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
امیرحسین شریعت منش دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی اراک دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
327.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در راه رسیدن به اهداف😆😂 کانال داستان ‍‌‌‎‌‎‌‌‎‍‌‌‎‌‎‌‌‎بچه های مدرسه @hamkalam
🔹🔸🔹 ادارات، مدارس، بانک‌ها و دانشگاه‌های استان مرکزی در روز چهارشنبه تعطیل شد 🔹معاونت توسعه مدیریت و منابع استانداری مرکزی طی اطلاعیه‌ای اعلام کرد: با توجه به ورود توده هوای سرد به کشور و استمرار برودت هوا، ضمن تأکید مجدد بر ضرورت خاموش بودن کلیه تأسیسات حرارتی و همچنین ضرورت مدیریت مصرف بهینه انرژی و صرفه‌جویی (به‌ویژه گاز و برق) و با توجه به مصوبات جلسه مورخ ۱۴۰۳٫۱۱٫۲۳ کارگروه مدیریت مصرف انرژی استان، کلیه ادارات، مؤسسات عمومی، بانک‌ها، مدارس دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی استان (به استثنای دستگاه‌های خدمات‌رسان و مراکزی که دارای نوبت کاری و کشیک هستند با تشخیص مدیر واحد ذی‌ربط) در روز چهارشنبه مورخ ۱۴۰۳٫۱۱٫۲۴ با استفاده از ظرفیت بخشنامه دورکاری تعطیل می‌باشند. 🔹ضمناً با توجه به تأکید استاندار محترم مبنی بر تداوم ارائه خدمت به مردم، تعدادی از شعب مرکزی و یا منتخب بانک‌ها در سطح استان به صورت کشیک از ساعت ۸ صبح تا ۱۲ فعال هستند. @markazi_iribnews https://eitaa.com/joinchat/4008444163C315f5455b1
قُلِ الحَقَّ و إن کانَ فیهِ هَلاکُکَ ، فَإنَّ فِیهِ نَجاتُکَ./ امام کاظم (ع) 👈 حق را بگو، اگرچه نابودی تو در آن باشد؛ زیرا نجات تو در همان است. 📚 تحف العقول ، صفحه ۴۰۸ -------------------------- @hamkalam --------------------------
یک تحویلدار بانک میگفت ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه . ﮔﻔﺘﻢ: ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ! ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ ! ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ ! ﮔﻔﺘﻢ: فرقی نمیکنه ! ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ! رفت، ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ کهنه ﻭ ﭼﻬﺮﻩ رنج دیدﻩ ای داشت، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ... ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺤﻮیلش ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﺸﻢ ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ .. ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ ... ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﻬﺶ ! ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ ... ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ می آیم ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯتو ﺑه ﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽه اﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ ! ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺑﭽﻪ ﭘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩی است ﮐﻪ ﺣﻼﻝ ﻣﺸﮑﻼت است ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ ﭘــﺪﺭ است که ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﺪﺍﺭد ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳش ﻧﻴﺴﺖ .... ﺑﻲ ﻣِﻨَﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﺮﻳﺒﮕﻲ ﻫﺎﻳش ﻣﻲ ﮔﺬﺭد ﺗﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺷد ... ﻭ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳش ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻲ ﮐﻨد... خدایا بالاتر از بهشتت چه داری برای پدرم می خواهم. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🔹مرد ماهیگیری برای معاش زندگی خود ماهی‌ های فصلی صید می‌کرد و می‌فروخت. او هرز گاهی هم خرچنگی برای دارو و طبابت برای حکیم ها صید می‌کرد. ماهیگیر همیشه قانع و خونسرد بود. علت آرامش اش را از او جویا شدند. ماهیگیر گفت: من این آرامش را از صید خرچنگ یافتم. زیرا در هنگام صید، هر آبزی برای رهایی از تور صیاد، رَم می‌کند ولی خرچنگ چنین نیست. وقتی من نیزه در کنار او بر کف رودخانه می‌زنم آن را چنگ می زند به گمان این که دشمن اش را گرفته، و زمانی که من نیزه را از آب بیرون می‌آورم با همین گمانِ باطل، در حالت چسبیده به نیزه از آب بیرون می آید و در دام می افتد... و این رفتار خرچنگ برای من عبرتی شده است.... 🔸آری! کسی که این دنیای فانی را برای کسب آرامش اش چنگ می زند، گمان می کند که آرامش را چنگ زده، در حالی که غافل است او دشمن را بجای آرامش چنگ زده و این چنین صيد دژخیمی می‌شود که روز بروز او را بی قرارتر و اسیرتر خواهد کرد. کانال داستان بچه‌های مدرسه @hamkalam
محمد خان بابایی دانشجوی ارشد تصویر برداری پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
امام مَهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف می‌فرمایند: ‌ ما از همه خبرهاى شما آگاهيم و چيزى از خبرهاى شما از ما پنهان نيست. ‌ 📚بحارالأنوار، ج ۵۳، ص ۱۷۵
خانمی کنار یک مرد انگلیسی نشست. خانم فرانسوی خیلی نگران و پریشان بود. مرد انگلیسی پرسید چرا نگرانید؟ مشکلی هست؟ 🔸وی گفت من با خودم 10000 یورو دارم که بیش از مقدار مجاز برای خارجی است. مرد انگلیسی گفت خب بیا نصفشان کنیم. اگر پلیس شما را گرفت، اقلا نصفشان حفظ شود. آدرستان در انگلیس را به من بدهید تا به شما برگردانم. 🔹همین کار را کردند. در بازرسی مرزی خانم فرانسوی جلوی مرد انگلیسی بود و چمدانش را نگشتند. نوبت مرد انگلیسی شد. مرد انگلیسی شروع به داد و قال کرد و گفت سرکار! این خانم ده هزار با خودش دارد. نصفش را داده به من تا رد کنم. نصف دیگرش با خودش است. بگیریدش. من به وطنم خیانت نمی کنم. من با شما همکاری کردم تا ثابت کنم چقدر بریتانیای کبیر را دوست دارم. 🔸زن را دوباره بازرسی کردند و پول را گرفتند. افسر پلیس از میهن دوستی سخن گفت و اینکه چقدر یک قاچاق ساده به اقتصاد کشور ضرر می زند. و از مرد انگلیسی تقدیر کرد. قطار به راهش ادامه داد و به انگلیس رفت. زن فرانسوی بعد از دو روز دید مرد انگلیسی جلوی منزلش است. با عصبانیت گفت آدم پر رو چی می خواهی از جان من؟ انگلیسی پاکتی حاوی 15000 یورو به وی داد و گفت این پول شما و این هم جایزه شما! تعجب نکنید. من می خواستم حواس آنها از کیف من که حاوی 3 میلیون یورو پول بود پرت شود! مجبور شدم همچین حیله ای به کار ببرم! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
تماس تلفنی پیامبر  با مشرکان! از خاطرات دوران دبستان (طنز واقعی)😄 ✓سال هفتاد و چهار بود، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم، بعد یکی از سوالات جوابش این بود: (پیامبر(ص) زمانی که در دره شعب ابی طالب تبعید بود؛ دست از رسالت خود بر نمی‌داشت و با کاروان‌هایی که از آنجا عبور می‌کردند، تماس بر قرار میکرد و آنها را به اسلام دعوت می‌کرد) ✓بعد یکی از دوستان من هم چون تو کتاب خونده بود که پیامبر (ص)تماس برقرار میکرد، همیشه پیش خودش فکر میکرده منظور کتاب تماس تلفنی بوده! ✓خلاصه ما هم طبق معمول سر جلسه برای تقلبی کنار هم نشسته بودیم، بهش گفتم ایزدی جواب سوال هشت چی میشه؟ گفت جوابش میشه: (با تماس تلفنی) ✓تعجب کردم بهش گفتم مگه زمان پیامبر(ص) تلفن بوده؟ برگشت گفت تو انگار حالت خوب نیستااا! مثل اینکه پیغمبر خدا بوده، برای خدا کاری داره یه خط تلفن بده به پیامبرش؟ ✓اینو که گفت کمی قانع شدم. بعد گفت: نترس بنویس. بعد از امتحان تو کتاب هم نشونت میدم تا خیالت راحت بشه، منم با کمی ترس همینو نوشتم. ✓هفته بعد معلممون آقای کازرونیان برگه ها رو صحیح کرده بود، اومد سر کلاس قبل از اینکه هر کاری بکنه مستقیم رفت در کمدش رو باز کرد چوبش، (که خودش بهش میگفت ترکه) رو بیرون آورد، گفت : موسوی و ایزدی بیاین اینجا! ✓از حالت معلم متوجه شدم اتفاق بدی افتاده، کلاس یه جوری تو سکوت همراه با ترس فرو رفته بود که موقع حرکت کردن صدای کفش‌های دوتامون تو کلاس می پیچید. اومدیم بیرون کنار تابلو ایستادیم. ✓معلم همینجوری که تو کلاس قدم میزد و میرفت ته کلاس و بر می گشت، با یه لحن خاصی گفت: خب پیامبر تو  دره شعب ابی طالب چطوری مردم رو به یگانه پرستی دعوت میکرد؟ ✓من متوجه شدم ایزدی یه گندی زده، سکوت تمام کلاس رو گرفته بود، ما هم داشتیم از ترس میمردیم، دوباره معلم سؤالش رو تکرار کرد، منم با ترس و لرز گفتم: با تماس تلفنی!که یکدفعه کلاس منفجر شد از خنده ✓بعد از اینکه معلم کلاس رو ساکت کرد گفت شما کنار هم نشسته بودین؟ با ترس و لرز گفتیم بله ✓همینجوری که چوبش رو تو دستش میچرخوند گفت: خب حالا بگو ببینم مگه زمان پیامبر تلفن بوده؟ منم گفتم: خب پیامبر خدا بوده. یه خط تلفن که چیزی نیست که خدا به پیامبرش نده. باز کلاس منفجر شد از خنده! ✓معلم در حالی که با اشاره چوبش داشت بهمون حالی می‌کرد که دستاتون رو بیارین بالا گفت: حالا خدا به پیامبرش یه خط تلفن داد. مشرکان قریش از کجا تلفن آوردن که اگه پیامبر بهشون زنگ زد جواب بدن؟ ✓بعد با صدای بلند گفت دستاتون رو بگیرین بالا متقلب‌ها! ✓در حالی که داشتم به این فکر می‌کردم، راست میگه! تازه اگه خدا به مشرکان قریش هم تلفن می‌داد. وقتی کاروان در حال حرکته سیم تلفن رو به کجا میخواستن وصل کنن؟ (سال هفتاد و چهار موبایل نبود). احساس کردم تمام کلاس رو برفکی میبینم. متوجه شدم معلم با تمام قدرت چوب رو خوابونده کف دستم.  ✍️خاطرات دبستان (سید علی اصغر موسوی زیارتی) کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam