eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
901 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
673.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اذیتش میکنه😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⭕️ روایتی بسیار با عشق 🔅 شیخ طوسی از امام باقر [علیه السلام] روایت کرده که : 🔸 « هنگام ورود حضرت مهدی به کوفه، ایشان شروع می کنند به سخنرانی، مردم از شدّتِ اشتیاق به آن حضرت آنگونه گریه می کنند که سخنان مهدی [علیه السلام] شنیده نمی شود و مردم نمی فهمند چه می گوید.» 📚 الغیبه شیخ طوسی،ص۴۶۸ اَزْ فِرٰاقَتْ چَشْمْهٰایَمْ غَرْقِ بارٰانْ میٖشَوَدْ عٰاشِقِ هِجْرٰانْ کِشیٖدِهْ زودْگِرْیانْ میٖشَوَدْ @hamkalam
خبر آمد خبری در راه است سرخوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید دست افشان ، پای کوبان می‌روم بر در سلطان خوبان می‌روم می‌روم بار دگر مستم کند بی‌سر و بی‌پا و بی‌دستم کند می‌روم کز خویشتن بیرون شوم در پی لیلا رخی مجنون شوم هر که نشناسد امام خویش را بر که بسپارد زمام خویش را با همه لحن خوش آوایی‌ام در به در کوچه تنهاییم ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمه تو از همه پرشورتر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایه ما می‌شدی مایه‌ی آسایه ما می‌شدی هر که به دیدار تو نایل شود یک شبه حلال مسایل شود دوش مرا حال خوشی دست داد سینه ما را عطشی دست داد نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت نام تو آرامه جان منست نامه تو خط امان منست ای نگهت خواستگه آفتاب بر من ظلمت‌زده یک شب بتاب پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم ای نفست یار و مددکار ما کی و کجا وعده دیدار ما دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم تویی که نقطه عطفی به اوج آیینم کدام گوشه مشعر کدام کنج منا به شوق وصل تو در انتظار بنشینم ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد ببوسم خاک پاک جمکران را تجلی خانه پیغمبران را .:محمدرضا آقاسی.: کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
حاکمی ماهرترین نقاش مملکت خود را مامور کرد که در مقابل مبلغی بسیار، از فرشته و شیطان تصویری بکشد که به عنوان آثار هنری زمانش باقی بماند. نقاش به جستجو پرداخت که چه بکشد که نماد فرشته باشد؟ چون فرشته ای برایش قابل رویت نبود کودکی خوش چهره و معصوم را پیدا نمود و روزهای بسیاری آن کودک را کنارش می نشاند و تصویر او را می کشید تا اینکه تصویری بسیار زیبا آماده شد که حاکم و مردم به زیبایی آن اعتراف نمودند. حال نوبت به کشیدن تصویر شیطان رسید، نقاش به جاهای بسیاری می رفت تا کسی را پیدا کند که نماد چهره ی شیطان باشد و به هر زندان و مجرمی مراجعه نمود، اما تصویر مورد نظرش را نمی یافت چون همه بندگان خدا بودند هرچند اشتباهی نمودہ بودند.سالہا گذشت اما نقاش نتوانست تصویر مورد نظر را بیابد. پس از چهل سال که حاکم احساس نمود دیگر عمرش به پایان نزدیک شده است به نقاش گفت هر طور که شده است این طرح را تکمیل کن تا در حیاتم این کار تمام شود. نقاش هم بار دیگر به جستجو پرداخت تا مجرمی زشت چهره و مست با موهایی درهم ریخته را در گوشه ای از خرابات شہر یافت. از او خواست در مقابل مبلغی بسیار اجازہ دهد نقاشیش را به عنوان شیطان رسم کند. او هم قبول نمود. چند روز مشغول رسم نقاشی شد تا اینکه روزی متوجه شد که اشک از چشمان این مجرم می چکد. از او علت آن را پرسید؟گفت : شما قبلا هم از چهره ی من نقاشی کشیده اید،من همان بچه ی معصومی هستم که تصویر فرشته را از من کشیدی. امروز اعمالم مرا به شیطان تبدیل نموده. داستانی بسیار تامل بر انگیز است،خداوند همه ما را همانند فرشته ای معصوم آفرید، این ماییم که با اعمال ناشایست قدر خود را نمی دانیم و خود را به شیطان مبدل می کنیم کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
اولین تلگراف‌خانه در زمان ناصرالدین شاه تأسیس شد اما مردم استقبالی نکردند و کسی باور نداشت پیامش با سیم به شهر دیگری برود. به ناصرالدین شاه گفتند تلگراف‌خانه بی‌مشتری مانده و کارمندانش آنجا بیکار نشسته‌اند. ناصرالدین شاه دستور داد به مدت یک ماه مردم بیایند مجانی هر چه می‌خواهند تلگراف بزنند و چون مفت شد همه هجوم آوردند و بعد از مدتی دیدند پیام‌هایشان به مقصد می‌رسد و به همین خاطر هجوم مردم روز به روز زیادتر شد، در حدی که دیگر کارمندان قادر به پاسخگویی نبودند. سرانجام ناصرالدین شاه که مطمئن شده بود مردم ارزش تلگراف را فهمیده‌اند، دستور داد سردرب تلگراف‌خانه تابلویی بزنند بدین مضمون: «بفرموده شاه از امروز حرف مفت زدن ممنوع» و اصطلاح حرف مفت زدن از آن زمان به یادگار مانده است. ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
علی مرادی دانشجوی رشته افسری دانشگاه علوم انتظامی امین دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
اِنَّ لِلّهِ عِبادا مِنْ خَلْقِهِ يَفْزَعُ الْعِبادُ اِلَيْهِمْ فِى حَوائِجِهِمْ اُولئِكَ هُمُ الآمِنُونَ يَوْمَ الْقِيامَةِ. / امام صادق (ع) 👈 خداوند متعال بندگانى دارد كه مردم در نيازهاى خود به آنها پناه مى‌برند. آنان روز قيامت در امنيّت هستند. 📚 بحارالأنوار ، ج ۷۴ ، ص ۳۱۸ ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
روزی مرد روستایی با پسرش از ده راه افتادند بروند شهر. مقداری راه که رفتند یک نعل پیدا کردند مرد روستایی به پسرش گفت: نعل را بردار که به کار می خورد پسر جواب داد: این نعل آهنی به زحمت برداشتنش نمی ارزد مرد خودش نعل را برداشت و توی جیبش گذاشت. وقتی به آبادی وسط راه رسیدند نعل را به یک نعل فروش فروختند و با پولش مقداری گیلاس خریدند و به راه خودشان ادامه دادند تا به صحرا رسیدند در صحرا آب نبود و پسر داشت از تشنگی هلاک می شد مرد که جلوتر از پسرش می رفت یکی از گیلاسها را به زمین انداخت پسر دولا شد و گیلاس را از زمین برداشت چند قدم دیگر که رفتند مرد روستایی دوباره یک دانه گیلاس به زمین انداخت و باز پسرش دانه گیلاس را برداشت و خورد خلاصه تا به آب و آبادی رسیدند هر چند قدمی که می رفتند مرد یک دانه از گیلاسها را به زمین انداخت و پسر هم آن را بر می داشت و می خورد آخر کار مرد رو کرد به پسرش و گفت: یادت هست که گفتم آن نعل را بردار، گفتی به زحمتش نمی ارزد؟ پسر گفت: بله یادم هست. پدر گفت: دیدی که من آن را برداشتم و با پولش گیلاس خریدم؛ اما یکجا ندادمت برای اینکه مطلب خوب متوجه بشوی، گیلاسها سی و هفت دانه بود و تو سی و هفت بار به خودت زحمت دادی و آنها را از زمین برداشتی؛ اما یک بار به خودت زحمت ندادی که نعل را برداری... بدان: هر چیز که خوار آید، یک روز به کار آید... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇
یاد دارم در غروبی سرد سرد می‌گذشت از کوچه ما دوره گرد داد می‌زد کهنه قالی می‌خرم دست دوم، جنس عالی می‌خرم کوزه و ظرف سفالی می‌خرم گر نداری، شیشه خالی می‌خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید، بغض‌اش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت، ولی این زندگی است؟! سوختم، دیدم که بابا پیر بود بدتر از او، خواهرم دلگیر بود بوی نان تازه هوش‌اش برده بود اتفاقا مادرم هم، روزه بود صورت‌اش دیدم که لک برداشته دست خوش رنگ‌اش، ترک برداشته باز هم بانگ درشت پیرمرد پرده اندیشه‌ام را پاره کرد دوره گردم، کهنه قالی می‌خرم دست دوم، جنس عالی می‌خرم کوزه و ظرف سفالی می‌خرم گر نداری، شیشه خالی می‌خرم خواهرم بی‌روسری بیرون دوید گفت آقا، سفره خالی می‌خرید؟! .:زنده‌یاد قیصر امین‌پور:. ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
در کتاب کلیله و دمنه آمده است، دو موش پنیری پیدا کردند ، یکی گفت: من تقسیم می کنم، دیگری گفت، من تو را به عدالت قبول ندارم. آن موش گفت: حال که تو مرا قبول نداری من هم تو را قبول ندارم. تصمیم گرفتند از گربه ای کمک بخواهند تا پنیر را تقسیم کند، نزد گربه رفتند، گربه پنیر را گرفت و دو نیم کرد و در ترازویی گذاشت. یک طرف سنگین تر بود از آن طرف خورد. طرف دیگر سنگین شد، از آن طرف خورد و... این قدر ادامه داد تا از پنیر دو تکه کوچک ماند. موش ها راضی شدند که دیگر تقسیم نکند. گربه خشمی گرفت و گفت: بعد این همه زحمت پس حق الزحمه من چی می شود؟!!!! دو موش از ترس جان خود بدون این که از پنیر بزرگ مزه ای کرده باشند، دو دستی تحویل گربه داده برگشتند. نتیجه اخلاقی این که، وقتی خود می توانیم مشکل خود را حل کنیم موضوع را به دیگران نسپاریم، چه بسا دیگران نیز در این حل و فصل خیر خود را مطالبه کنند کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam