حسین بن منصور حلاج را در ظهر روز صیام، گذر به کوی جذامیان افتاد!
جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.
حلاج بر سر سفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد.
جذامیان گفتند:
دیگران بر سر سفره ما نمی نشینند
و از ما می ترسند.
حلاج گفت آنها روزه اند و برخاست.
غروب ، هنگام افطار حلاج گفت :
خدایا روزه مرا قبول بفرما
شاگردان گفتند :
استاد ما دیدیم که روزه شکستی!
حلاج گفت :
ما مهمان خدا بودیم.
روزه شکستیم ولی دل نشکستیم...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد.
جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟» جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.»
مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.»
جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟»
كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: «او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.»
شرح حكايت برخي از افراد ی است که زیر مجموعه خود را خوب نمي شناسند.. ولي در برخي از مواقع تصميمات خيلي مهمي را در باره آنها گرفته و اجرا مي كنند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
در روزگاران دور شخصي شدیداً نیاز مالی پیدا کرد.در آن شهر مرد پیری بود که به نیازمندان کمک میکرد، روزي مرد نیازمند نزد وی رفت و درخواست قرض نمود پیرمرد با خوش رويي به او مي گويد: برو گوشه قالی را بلند كن. زير آن یک کیسه سكه است، بردار و كار خود را راه بينداز. جوان هم خوشحال و خندان سكه ها را برداشته و به راه خود مي رود.
بار ديگر جوان در تنگناي مالي گرفتار مي شود و به ياد پیرمرد مي افتد و به خانه او رفته و مجدداً طلب قرض مي كند. پیرمرد با همان روي خوش و لحن مهربان به او مي گويد: عزيزم ! برو همان گوشه قالی را بلند كن و سكه ها را بردار.
جوان با خوشحالی به سوی قالی می رود، ولي وقتي آن را بلند مي كند، سكه اي نمي یابد! با تعجب مي گويد ، اينجا كه سكه اي نيست؟
و پیرمرد در پاسخ مي گويد: عزيزم ! سكه ها را سرجایش گذاشتی كه حالا مي خواهي برداري؟
اگر تو آنها را به موقع سرجایش گذاشته بودی الان باز میتوانستی آنرا برداری!!!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
حسین خسروبیگی
دانشجوی رشته پرستاری
دانشگاه علوم پزشکی اراک
دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان
#امیدآفرینی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
پيامبر صلى الله عليه و آله:
اِنَّ فِى الجَنَّةِ دارا يُقالُ لَها دارُ الفَرَحِ لايَدخُلُها اِلاّ مَن فَرَّحَ يَتامَى المُؤمِنينَ؛
در بهشت خانه اى هست كه آن را شادى سرا گويند و جز آنان كه يتيمان مؤمنان را شاد كرده اند وارد آن نمى شوند.
(نهج الفصاحه، ح 864)
خواجهاى غلامش را ميوهاى داد . غلام ميوه را گرفت و با رغبت تمام می خورد. خواجه، خوردن غلام را می ديد و پيش خود گفت: كاشكى نيمهاى از آن ميوه را خود میخوردم . بدين رغبت و خوشى كه غلام، ميوه را می خورد، بايد كه شيرين و مرغوب باشد. پس به غلام گفت: يك نيمه از آن به من ده كه بس خوش می خورى.
غلام نيمهاى از آن ميوه را به خواجه داد؛ اما چون خواجه قدرى از آن ميوه خورد، آن را بسيار تلخ يافت . روى در هم كشيد و غلام را عتاب كرد كه چنين ميوه اى را بدين تلخى، چون خوش میخورى . غلام گفت: اى خواجه!بس ميوه شيرين كه از دست تو گرفتهام و خوردهام . اكنون كه ميوهاى تلخ از دست تو به من رسيده است، چگونه روى در هم كشم و باز پس دهم كه شرط جوانمردى و بندگى اين نيست .
صبر بر اين تلخى اندك، سپاس شيرينیهاى بسيارى است كه از تو ديدهام و خواهم ديد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی یکی از خدمتکاران امام رضا (علیه السلام) سیبی را نیم خورده رها کرده و دور انداخت.
امام رضا (علیه السلام) سیب نیم خورده را دیدند و رو به خدمتکاران فرمودند:
سبحان الله، اگر شما از آن بی نیازید، مردمی هستند که به آن نیازمندند.
آن را در اختیار کسی قرار دهید که بدان نیاز دارد.
منبع: الکافی، جلد 6، صفحه 297
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#قصر_پادشاه_یا_مهمانسرا
روزى ابراهیم ادهم که پادشاه بلخ بود ، همه را نزد خود مى پذیرفت . همه بزرگان کشورى و لشکرى نزد او ایستاده و غلامان صف کشیده بودند .
ناگاه مردى با هیبت از در درآمد و هیچ کس را جراءت و یاراى آن نبود که گوید: تو کیستى ؟ و به چه کار مى آیى ؟ آن مرد، همچنان آمد و آمد تا پیش تخت ابراهیم رسید .
ابراهیم بر سر او فریاد کشید و گفت : این جا به چه کار آمده اى ؟
مرد گفت : این جا کاروانسرا است و من مسافر .کاروانسرا، جاى مسافران است و من این جا فرود آمده ام تا لختى بیاسایم.
ابراهیم به خشم آمد و گفت : این جا کاروانسرا نیست ؛ قصر من است .
مرد گفت : این سرا، پیش از تو، خانه که بود؟
ابراهیم گفت : فلان کس .
گفت : پیش از او، خانه کدام شخص بود.
گفت : خانه پدر فلان کس .
گفت : آن ها که روزى صاحبان این خانه بودند، اکنون کجا هستند؟
گفت : همه آن ها مردند و این جا به ما رسید.
مرد گفت : خانه اى که هر روز، سراى کسى است و پیش از تو، کسان دیگرى در آن بودند، و پس از تو کسان دیگرى این جا خواهند زیست ، به حقیقت کاروانسرا است ؛ زیرا هر روز و هر ساعت ، خانه یکی است
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🔴 حوصلهی پدر | عاملی برای با شخصیت شدن فرزند
پدر وقتی خوشاخلاق، با تحمل و باحوصله باشد، بچه باشخصیت میشود.
حوصلهی پدر، حوضی است که بچه در آن رشد میکند. بچه مثل «ماهی» است و «حوصلهی پدر» مثل حوض. آن پدری که حوصلهاش زیاد است، مثل دریاچه است و بچه تا حدّ ماهیهای دریاچه رشد میکند و بزرگ میشود.
پدری که از این هم باحوصلهتر است، مثل یک دریاست. بچه، مثل ماهی در دریا، به اندازهی نهنگ قدرت و جرأت پیدا میکند.
✍🏻 آیت الله حائری شیرازی
ــــــــــــــــ
تصویر متعلق به مرحوم آیتالله حائری شیرازی در حال بازی با نوهشان است
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
سید محمد مهدی طباطبائی
دانشجوی دبیری
دانشگاه فرهنگیان اراک
دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان
#امیدآفرینی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مغز معلم ابتدایی هر شب 😢😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam