پيامبر صلى الله عليه و آله:
اِنَّ فِى الجَنَّةِ دارا يُقالُ لَها دارُ الفَرَحِ لايَدخُلُها اِلاّ مَن فَرَّحَ يَتامَى المُؤمِنينَ؛
در بهشت خانه اى هست كه آن را شادى سرا گويند و جز آنان كه يتيمان مؤمنان را شاد كرده اند وارد آن نمى شوند.
(نهج الفصاحه، ح 864)
خواجهاى غلامش را ميوهاى داد . غلام ميوه را گرفت و با رغبت تمام می خورد. خواجه، خوردن غلام را می ديد و پيش خود گفت: كاشكى نيمهاى از آن ميوه را خود میخوردم . بدين رغبت و خوشى كه غلام، ميوه را می خورد، بايد كه شيرين و مرغوب باشد. پس به غلام گفت: يك نيمه از آن به من ده كه بس خوش می خورى.
غلام نيمهاى از آن ميوه را به خواجه داد؛ اما چون خواجه قدرى از آن ميوه خورد، آن را بسيار تلخ يافت . روى در هم كشيد و غلام را عتاب كرد كه چنين ميوه اى را بدين تلخى، چون خوش میخورى . غلام گفت: اى خواجه!بس ميوه شيرين كه از دست تو گرفتهام و خوردهام . اكنون كه ميوهاى تلخ از دست تو به من رسيده است، چگونه روى در هم كشم و باز پس دهم كه شرط جوانمردى و بندگى اين نيست .
صبر بر اين تلخى اندك، سپاس شيرينیهاى بسيارى است كه از تو ديدهام و خواهم ديد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی یکی از خدمتکاران امام رضا (علیه السلام) سیبی را نیم خورده رها کرده و دور انداخت.
امام رضا (علیه السلام) سیب نیم خورده را دیدند و رو به خدمتکاران فرمودند:
سبحان الله، اگر شما از آن بی نیازید، مردمی هستند که به آن نیازمندند.
آن را در اختیار کسی قرار دهید که بدان نیاز دارد.
منبع: الکافی، جلد 6، صفحه 297
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#قصر_پادشاه_یا_مهمانسرا
روزى ابراهیم ادهم که پادشاه بلخ بود ، همه را نزد خود مى پذیرفت . همه بزرگان کشورى و لشکرى نزد او ایستاده و غلامان صف کشیده بودند .
ناگاه مردى با هیبت از در درآمد و هیچ کس را جراءت و یاراى آن نبود که گوید: تو کیستى ؟ و به چه کار مى آیى ؟ آن مرد، همچنان آمد و آمد تا پیش تخت ابراهیم رسید .
ابراهیم بر سر او فریاد کشید و گفت : این جا به چه کار آمده اى ؟
مرد گفت : این جا کاروانسرا است و من مسافر .کاروانسرا، جاى مسافران است و من این جا فرود آمده ام تا لختى بیاسایم.
ابراهیم به خشم آمد و گفت : این جا کاروانسرا نیست ؛ قصر من است .
مرد گفت : این سرا، پیش از تو، خانه که بود؟
ابراهیم گفت : فلان کس .
گفت : پیش از او، خانه کدام شخص بود.
گفت : خانه پدر فلان کس .
گفت : آن ها که روزى صاحبان این خانه بودند، اکنون کجا هستند؟
گفت : همه آن ها مردند و این جا به ما رسید.
مرد گفت : خانه اى که هر روز، سراى کسى است و پیش از تو، کسان دیگرى در آن بودند، و پس از تو کسان دیگرى این جا خواهند زیست ، به حقیقت کاروانسرا است ؛ زیرا هر روز و هر ساعت ، خانه یکی است
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🔴 حوصلهی پدر | عاملی برای با شخصیت شدن فرزند
پدر وقتی خوشاخلاق، با تحمل و باحوصله باشد، بچه باشخصیت میشود.
حوصلهی پدر، حوضی است که بچه در آن رشد میکند. بچه مثل «ماهی» است و «حوصلهی پدر» مثل حوض. آن پدری که حوصلهاش زیاد است، مثل دریاچه است و بچه تا حدّ ماهیهای دریاچه رشد میکند و بزرگ میشود.
پدری که از این هم باحوصلهتر است، مثل یک دریاست. بچه، مثل ماهی در دریا، به اندازهی نهنگ قدرت و جرأت پیدا میکند.
✍🏻 آیت الله حائری شیرازی
ــــــــــــــــ
تصویر متعلق به مرحوم آیتالله حائری شیرازی در حال بازی با نوهشان است
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
سید محمد مهدی طباطبائی
دانشجوی دبیری
دانشگاه فرهنگیان اراک
دانش آموخته مدرسه فرهنگیان دهگان
#امیدآفرینی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مغز معلم ابتدایی هر شب 😢😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از دُهُل |سیدمحمد الحسینی
«محمدعلی بصیری» فردی که از فاصله نزدیک استاد مطهری را هدف گلوله قرار داد، در دادگاه به جرم خود اعتراف میکند.
📌درباره حالت روحی بصیری👆پس از دستگیری گفته شده او بعد از این که با شخصیت شهید مطهری آشنا شد و یکی از کتابهای او ـ خدمات متقابل ایران و اسلام ـ را در زندان خواند نسبت به او تغییر عقیده داد.
بشدت در زندان گریه میکرد، آرزوی مرگ خود را داشت . نقل شده که از شدت ناراحتی و عصبانیت تمام موهای صورت خود را کنده بود.
پ ن
بسیاری از افراد جامعه هم اکنون در اثر القا دشمن در رسانه ها بلقوه به محمد علی بصیری تبدیل شده اند .
@dohhol
هدایت شده از توضیح الاشارات | حسین مولوی
#برشی_از_کتاب
#مدال ها نبود که از تختی، تختی ساخته بود؛ قوزِ #تواضع بود که پشتِ گردن داشت، بس که جلوی #مردم خم کرده بود سرش را...کسی که باید میدید، دید...
#قیدار
#رضا_امیرخانی
@molavihossein
#کلام_نور
💎 امیرالمومنین علیهالسلام:
🔸 شَرُّ الاِْخْوَانِ مَنْ تُكُلِّفَ لَهُ.
🔹 بدترينِ برادران (دوستان) كسى است كه براى پذيرايى از او (ناچار باشى) خود را به زحمت افكنى.
📎 نهجالبلاغه، حکمت ۴۷۹
#دوستان_پر_تکلف
روستایی زاده ای را پدر، به تحصیل علم فرستاد. پس از چند سال که به زادگاه خود باز آمد، دانشمندان آزمایش کردند بی سواد برآمد! پدر پرسید؛ در این مدت، عمر به چه گذاشتی؟ او گفت: یک روز من بیمار می شدم، یک روز استاد. یک روز من به گرمابه می رفتم، یک روز استاد. یک روز من جامه می شستم، یک روز استاد و روز هفتم هم آدینه بود. (منبع؛ امثال و حکم دهخدا)
◀️ پ.ن (پی نوشت)؛
1⃣ علیاکبر دهخدا، در روز دوشنبه به تاريخ هفتم اسفند ماه ۱۳۳۴ در سن ۷۷ سالگی در خانه خود در تهران درگذشت. پیکر او در شهر ری و ابن بابویه در آرامگاه خانوادگی دفن شد. روحش شاد...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam