روزی یکی از پادشاهان به سیر و سیاحت رفت ،تا این که به روستایی رسید ،کمی در آنجا توقف کرد،تا قدری استراحت کند.
پادشاه به همراهان خود گفت :بساط طعام را آماده کنید کمی توقف می کنیم و سپس به راه خود ادامه می دهیم.
پادشاه گفت:آن پیرمرد هم که در حال کار کردن هست را بگویید تا بیاید(و با تعجب با خود زیر لب می گفت:چگونه این شخص با این کهولت سن هنوز سر پاست)
پیر مرد جلو امد و گفت :بله ،با من کاری بود!پادشاه گفت:ببینم تو چند سال از عمرت سپری شده؟
پیر مرد گفت:یکصد و بیست سال ،
پادشاه :و هنوزسر پا هستی و کار می کنی.
پیر مرد:بله.
پادشاه:ما با داشتن وسایل عیش و نوش و استراحت،نصف عمر شما را هم نداریم !!شما دهاتی ها که وسایل عیش و نوش به قدر ما ندارید ،چطور این همه عمر می کنید؟
پیرمرد در جواب پادشاه گفت:هر یک از انسانها سهم مشخصی از اطعام را دارند . هیچکس در این دنیا بیشتر از اندازه خود نمی تواند مصرف کند .شما در عرض چند سال با پر خوری و زیاده روی ،سهم خود را مصرف می کنید .
بنا بر این و قتی که تمام شد ۀدیگر سهمی ندارید و می میرید،ولی ما چون سهم خود را کم کم مصرف می کنیم .بیشتر از شما عمر می کنیم ،قربان!!!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🔰🍎 نامه واقعی به خدا :🍎
( این نامه هم اکنون
در موزه گلستان نگهداری می شود )
🔸این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام
نظر علی طالقانی است ⬇️
در زمان ناصرالدین شاه ، دانش آموزی در مدرسه مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود ...
یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای 📝 بنویسد ...
نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان
" نامه ای به خدا " نگهداری می شود .
" بسم الله الرحمن الرحیم "
خدمت جناب خدا !
سلام علیکم
اینجانب بنده شما هستم ...
از آن جا که شما در قرآن فرموده اید :
" وَ مَا مِن دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا "
« هیچ موجود زنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده من است .»
من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین ...
در جای دیگر از قرآن فرموده اید :
" إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْميعاد "
مسلماً خدا خلف وعده نمی کند .
بنابراین اینجانب به چیزهای زیر نیاز دارم :
1⃣ همسری زیبا و متدین
2⃣ خانه ای وسیع
3⃣ یک خادم
4⃣ یک کالسکه و سورچی
5⃣ یک باغ
6⃣ مقداری پول برای تجارت
7⃣ لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید .
مدرسه مروی-حجره شماره ۱۶- نظرعلی طالقانی
🔸 نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم ❓
می گوید ، مسجد خانه خداست
پس بهتره بگذارمش توی مسجد ...
می رود به مسجد در بازار تهران (مسجد شاه آن زمان)نامه رادرپشت بام مسجد درجایی قایم میکنه وباخودش میگه : حتماخدا پیداش می کنه...
او نامه را پنجشنبه در پشت بام مسجد می گذارد
🔹 صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره
کاروان او از جلوی مسجد می گذشته
و از آن جا که (به قول پروین اعتصامی)
" نقش هستی نقشی از ایوان ماست
آب و باد وخاک سرگردان ماست "
ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه و نامه 📜 نظرعلی را از پشت بام روی پای ناصرالدین شاه می اندازه
ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور
می دهد که کاروان به کاخ🏯 برگردد .
او یک پیک به مدرسه مروی می فرستد
و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند .
🔸 وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند
دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند
و می گوید :
نامه ای که برای خدا نوشته بودید ، ایشان به ما حواله فرمودند ، پس ما باید انجامش دهیم .
و دستور می دهد همه خواسته های نظرعلی
یک به یک اجراء شود .
این مطلب را می توان درس واقعی
" توکل " نامید .
✔️ یادت باشه وقتی می خوای پیش خدا بری
فقط باید صفای دل داشته باشی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی، امشب در پیامی تلویزیونی اهمیت راهپیمایی امسال روز جهانی قدس را بیشتر از سالهای قبل ارزیابی و تأکید کردند: «إنشاءالله راهپیمایی امسال، یکی از بهترین، پرشکوهترین و باعزتترین راهپیماییهای روز قدس خواهد بود.» ۱۴۰۴/۱/۷
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
📖 دوستی که تب نمی کرد
شخصی می خواست به خانه دوستش برود.
گفتند دوست تو بیمار است و باید تب کند و عرق نماید تا خوب بشود.
گفت بروید، مهمان او بشوید و از غذایش بخورید تا از وحشت تب کند، عرق نماید و حالش خوب بشود.
📚 منبع: زهر الربیع، سید نعمت الله موسوی جزایری
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
خوردم....
گرچه آرام و بیصدا خوردم
هرچه در سفره بود را خوردم
هرچه را بود بیادا و اصول
ساده، بیچون و بیچرا خوردم
قبل از اینکه اذان شود آغاز
لقمهای بعدِ رَبنا خوردم
بعد از آن طبق آنچه مرسوم است
چند خرما و زولبیا خوردم
لقمههای نخست را آرام
موقع گفتنِ دعا خوردم
آش و سوپی که بود را بعدش
بهر ایجاد اشتها خوردم
بعد از آنکه تمام شد عدسی
دو سه تا کاسه لوبیا خوردم
پدرم گفت شیر تازه دواست
شیر با نیت دوا خوردم
توی بشقاب نه فقط با دیس
پلویِ توی سفره را خوردم
از خورش هم فقط سه ظرف بزرگ
تا پلو را دهد صفا خوردم
چشم من بود در پیِ سالاد
چون به من کم رسید جا خوردم
درهم و برهم و قر و قاطی
نه مرتب ، جدا جدا خوردم
بیخیال از زیانِ نوشابه
جای یک قوطیاش دوتا خوردم
بگذر از مابقی که یادم نیست
که چهها دیدم و چهها خوردم
رد شدم از حریم انسانی
قدرِ حیوانِ چارپا خوردم
پر شدم از صفای ماه صیام
همه را از سرِ صفا خوردم
چونکه با نیت عبادت بود
سخت محجوب و بیریا خوردم
بهرِ خود نه، که روزه دارم من
همه را در رهِ خدا خوردم
✍#احمد_رفیعی_وردنجانی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
آورده اند که خر و اسبی با هم می رفتند.
خر، اسب را ندا کرد و گفت ای یار، اندکی از بار من بستان، وگرنه زیر این بار گران که پشت مرا دو تا کرده است هلاک خواهم شد.
اسب، التماس او قبول نکرد.
لاجرم، خر مسکین تاب تحمل بار گران نیاورده و بر جای خود سرد شد.
صاحب خر، پوست از تنش برکنده، هم بار خر و هم چرمش بر پشت اسب نهاد.
اسب با خود گفت چون به سبب بدخویی، برادر مسکین خود را در وقت محنت مدد نکردم، به باد افراه (جزا و مکافات و انتقام) آن گرفتار آمدم.
(خلاصه): در وقت محنت، ابنای روزگار را مدد کردن، امری معقول و بر جای خود باشد.
#حكايات_دلپسند_محمدمهدي_واصف
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
دختر گفت مامان!نگاه کن باباپوست موزش را. انداخته روی دسته ی مبل!!
شمافقط به من می گویید توی خونه آشغال نریز
مامان بعد ازچند ثانیه فکرکردنگفت :چون بابا یه دختر مهربون داره که می داند آشغالش را براش می برد می اندازه توی سطل
چیزی که دید باورش نشد!!دختربلافاصله رفت پوست موز ر ا برداشت انداخت توی سطل!!بعدهم اومد مادرش وبوسید...
گاهی چقدر خوب می شود هم پدریامادری که اشتباهی کرده روکوچک نکرد وهم کودکی روبادادن عزت نفس به سمت انجام کاربزرگی هل داد؛اگرفقط کمی آرامش وصبردرکلام پیداکنیم وزندگی راکمترجدی بگیریم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam