پدرم برای حل یک معادله از نظریه خود، باید شش ماه زحمت می کشیدند و اگر به اشتباهی بر می خوردند، شش ماه وقت می گذاشتند تا آن اشتباه را پیدا کنند.
روزی به پدر گفتم بهتر نیست چند ماه بروید به ژنو در مرکز سوئیس تا زودتر تعدادی از معادلات خود را به نتیجه برسانید؟
پدر گفتند نه، هرگز، آنوقت این کار به اسم سوئیسی ها تمام می شود، من می خواهم به اسم ایران تمام شود.
📚 منبع: استاد عشق، ایرج حسابی
اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#دکترحسابی
دانشمندي آزمایش جالبی انجام داد، او یک اکواریم شیشهای ساخت و آن را با یک دیوار شیشهای دو قسمت کرد.
در یک قسمت یک ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگر یک ماهی کوچکتر.
ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمیداد…
او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله میکرد، اما هر بار به یک دیوار نامرئی میخورد. همان دیوار شیشهای که آن را از غذای مورد علاقش جدا میکرد .
بالا خره بعد از مدتی، ازحمله به ماهی کوچک منصرف شد.
او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کار غیر ممکن است.
دانشمند شیشهی وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد… اما ماهی بزرگ هرگز به سمت ماهی کوچک حمله نکرد.
می دانید چرا؟
آن دیوار شیشهای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ تو ذهنش یک دیوار شیشهای ساخته بود.
یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سختتر بود آن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی…
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
پس از آن که حضرت نوح به قوم گناهکار خود نفرین کرد و طوفان همه آنها را از بین برد، شیطان خدمت آن حضرت رسید و گفت:
ای نوح! تو بر من حقی داری و نیکی درباره من انجام داده ای، می خواهم آن را جبران کنم.
نوح پرسید: چه حقی؟
شیطان در پاسخ گفت:
همان که تو نفرین کردی قومت همگی یک جا هلاک شدند. اگر این کار را نمی کردی من در گمراهی آنان به زحمت می افتادم، اینک مدتی راحت هستم تا نسل دیگر به وجود آید.
اکنون در مقابل این خدمت به تو می گویم از چند صفت پرهیز کن:
1. ازکبر پرهیز کن! زیرا همین صفت کبر بود آنگاه که خداوند دستور داد برای آدم سجده کن، نگذاشت سجده کنم. اگر سجده می کردم کافر نمی شدم و از عالم ملکوت طرد نمی گشتم.
2. از حرص دوری کن! زیرا خداوند تمامی بهشت را در اختیار پدرت آدم گذاشت، فقط از یک درخت او را نهی کرد، ولی حرص آدم را وا داشت تا از درخت خورد، و از بهشت بیرونش کردند.
3. از حسد دوری کن! برای اینکه قابیل فرزند آدم به برادرش هابیل حسد برد و او را کشت.
سپس نوح پیامبر پرسید:
به من بگو چه وقت بر فرزندان آدم مسلط می شوی و آنان را فریب می دهی؟
شیطان در جواب گفت:
هنگام غضب، آنگاه که بنی آدم غضبناک شود.
#بحارالانوارج٦
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مردی نابینا در شبی تاریک چراغی در دست درحالی که کوزهای را بر شانهاش نهاده بود در راهی میرفت. فضولی به او رسید و گفت: «ای نادان! روز و شب که برای تو یکسان است و روشنایی و تاریکی تفاوتی ندارد، پس برای چه این چراغ را دست گرفتهای؟»
نابینا خندید و گفت:
«این چراغ را برای خود نیاوردهام، بلکه برای کوردلانی مانند تو آوردهام تا به من تنه نزنند و کوزهام را نشکنند.»
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرعت فرارشون😂 😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 صدای استغاثه از گلدسته های مساجد غزه بلند شد؛ امید ما از اهل دنیا قطع شده، تنها امید ما به خداست
پیامبر اسلام (ص) فرمود
من اصبح و لم یهتم بامورا المسلمین فلیس بمسلم
هرکس صبح کند و به امور مسلمین همت نکند مسلمان نیست
✅مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود ، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد ، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحب خانه خواند.
« خانه ای زیبا که در باغی بزرگ و آرام قرار گرفته، بام سه گوش، تراس بزرگ مشرف به کوهستان، اتاق های دلباز و پذیرایی و ناهار خوری وسیع. کاملا دلخواه برای خانواده های بچه دار »
صاحب خانه گفت دوباره بخوان!
مرد اطاعت کرد و متن آگهی را دوباره خواند و صاحب خانه گفت : این خانه فروشی نیست!!!
در تمام مدت عمرم میخواستم جایی داشته باشم مثل این خانه ای که تو تعریفش را کردی ، ولی تا وقتی که تو نوشته هایت را نخوانده بودی نمی دانستم که چنین جایی دارم ...
👈معمولا انسانها قدر خیلی از نعمت های خود را نمی دانند چون به بودن آنها عادت کرده اند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دارن فیلم ترسناک میبینن که شخصیت اصلی میاد تو😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مردی انصاری نزد امام حسین (علیه السلام) آمد و خواست تا حاجت خود را مطرح کند.
امام فرمود ای برادر انصاری، آبروی خود را از خواریِ درخواست کردن نگاه دار و حاجتت را در برگه ای بنویس که من در این باره کاری می کنم که اگر خدا بخواهد شادمانت کند.
آن مرد نوشت ای اباعبدالله، فلان کس پانصد دینار از من بستانکار است و به من فشار می آورد.
پس با او گفتگو کن که تا زمان توانایی ام بر پرداخت، به من مهلت دهد.
چون امام حسین (علیه السلام) برگه را خواند، وارد خانه اش شد و کیسه ای حاوی هزار دینار آورد و به او فرمود با پانصد دینارش، بدهی خود را بپرداز و از پانصد دینار دیگر، در رویارویی با روزگار کمک بگیر و حاجتت را جز نزد یکی از این سه نفر مبر:
دیندار، جوانمرد و خانواده دار (با اصل و نسب).
زیرا دیندار، دینش را پاس می دارد و به تو کمک می کند.
جوانمرد، از جوانمردی خویش خجالت می کشد.
و خانواده دار، می داند که تو آبروی خود را در پای حاجتت ریخته ای، پس او آبرویت را نگه می دارد و تو را حاجت ْناروا باز نمی گرداند.
منبع: تحف العقول، ابن شعبه حرانی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#اباعبدالله