eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
908 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
💥وَأُحَذِّرُکُمُ الدُّنْيَا فَإِنَّهَا مَنْزِلُ قُلْعَة، وَلَيْسَتْ بِدَارِ نُجْعَة 💠شما را از دلبستگى به دنيا سخت بر حذر مى دارم که منزلگاهى است کوچ کردنى; و جاى اقامت نيست» 📚 🌸🍃ألّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وعجل فرجهم🍃🌸 •┈┈••••✾•🌱🌸🌱•✾•••┈┈ کانال خادمین نهج البلاغه استان مرکزی https://eitaa.com/khadem_nahg_markazi
جوانی با چاقو وارد مسجد شد! گفت: بین شما کسی هست، مسلمان باشد؟! همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد، پیرمردی ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا! پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت: به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاور جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟! افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیر ترین فرد مسجد دوختند! پیرمرد رو به جمعیت کرد وگفت : چرا نگاه می کنید! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود! درجه ایمان بعضی ها هم زمان امتحان و آزمایش مشخص می شود کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
پدری با پسری گفت به قهر که تو آدم نشوی جان پدر حیف از آن عمر که ای بی سر و پا در پی تربیتت کردم سر دل فرزند از این حرف شکست بی خبر از پدرش کرد سفر رنج بسیار کشید و پس از آن زندگی گشت به کامش چو شکر عاقبت شوکت والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر چند روزی بگذشت و پس از آن امر فرمود به احضار پدر پدرش آمد از راه دراز نزد حاکم شد و بشناخت پسر پسر از غایت خودخواهی و کبر نظر افگند به سراپای پدر گفت گفتی که تو آدم نشوی تو کنون حشمت و جاهم بنگر پیر خندید و سرش داد تکان گفت این نکته برون شد از در «من نگفتم که تو حاکم نشوی گفتم آدم نشوی جان پدر» 👤عبدالرحمن جامی کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
مدرس می گوید بعد از سفری که به خرابه های بابل داشتم، در برگشت متوجه شدم که باید قطعاً درباره تاریخ مطالعاتی را انجام بدهم و برای این کار برنامه گذاشتم و مطالعاتم را شروع کردم .مشکل موقعی شروع می شود که او می خواهد کتاب تاریخ پلوتارک را بخواند و از آن ترجمه عربی پیدا نمی کند. در نهایت به این نتیجه می رسد که برای یک ارباب هندی کار کند و ما به ازای دستمزدش، او این کتاب را برایش بخواند و ترجمه کند. این قالب شکستن ها را در تما م زندگی مدرس مشاهده می کنیم. (در گفت وشنود با مجید نوید، ص73 ) کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا ماهیگیری یه ورزش به حساب میاد؟ به این دلیل😂😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
جرعه‌ای نهج‌البلاغه 🌱 حکمت_340_نهج_البلاغه وَقَالَ عَلَيهِ السَّلَامُ الْعَفَافُ زِينَةُ آلْفَقْرِ، وَالشُّکْرُ زِينَةُ آلْغِنَى. امام (عليه السلام) فرمود: عفّت و خويشتن دارى، زينت فقر است و شکر و سپاس، زينت غنا و توانگرى است. 🌸🍃ألّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وعجل فرجهم🍃🌸 •┈┈••••✾•🌱🌸🌱•✾•••┈┈ کانال خادمین نهج البلاغه استان مرکزی https://eitaa.com/khadem_nahg_markazi
📖 حاضرجوابی مدرس یک روز در مجلس شورا، رضاخان از روی شوخی و مزاح، دست روی جیب مدرس گذاشت و گفت آقا، عجب جیب بزرگی دارید. مدرس در حالیکه متبسم بود گفت بله، جیب من بزرگ است ولی ته دارد. این جیب شماست که ته ندارد! 📚 منبع: داستان های مدرس، غلامرضا گلی زواره، صفحه ۱۲۸ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 ☘ @hamkalam
رختشوئی ، لباس هر کس را میگرفت ، دیگر پس نمیداد و می گفت : گم شده یا دزدبرده . از این جهت هیچکس دوبار به او لباس نمی داد و او مدام در جستجوی مشتری تازه بود . نزد مسافری رفت که مرتبه ای دیگر لباس اورا برای شستن برده بود اما فراموش کرده بود . رختشوی گفت : آقا لباستان را بدهید تا صابون بزنم ، مسافر که ناگهان اورا شناخت ، گفت : صابون شما یک مرتبه به رخت من خورده است. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam هنرمندی که عاشق طبیعته 🪴❣
جرعه‌ای نهج‌البلاغه 🌱 حکمت_341_نهج_البلاغه وَقَالَ عَلَيهِ السَّلَامُ يَوْمُ آلْعَدْلِ عَلَى الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ يَوْمِ آلْجَوْرِ عَلَى آلْمَظْلُومِ! امام (عليه السلام) فرمود: روز اجراى عدل درباره ستمگر، سخت تر است از روز ظلم کردن ستمگر بر مظلوم. 🌸🍃ألّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وعجل فرجهم🍃🌸 •┈┈••••✾•🌱🌸🌱•✾•••┈┈ کانال خادمین نهج البلاغه استان مرکزی https://eitaa.com/khadem_nahg_markazi
مدرس از همان آغاز حركت از اصفهان می‌دانسته كه با مسائل بزرگ و مخاطراتی روبروست لذا قبل از سفر، وصیت نامه اش را می نویسد. هنگامی كه به تهران می رسد، دو خانه، یكی دو اطاقه با اجارة ماهی ۳۰ ریال و دیگری سه اطاقه با اجارة ماهی ۳۵ ریال به وی عرضه می‌كنند. مدرس منزل دو اطاقه را انتخاب می‌كند. از او سئوال می‌كنند: «آیا مبلغ ۵ ریال صرفه جویی می‌كنی؟» جواب می دهد: «بلی، آنچه استقلال و آزادی و عقیده را از بین می‌برد، احتیاج است. من نمی‌خواهم محتاج كسی باشم. باید برنامه زندگیم را طوری تنظیم كنم كه محتاج به كسی نشوم و این زبان تند و تیزم آزاد باشد.» کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
روزی لقمان حکیم در کشتی سفر می کرد. تاجری و غلامش نیز در آن کشتی بودند. غلام بسیار بی تابی و زاری می کرد و از دریا می ترسید. مسافران خیلی سعی کردند او را آرام کنند اما توضیح و منطق راه به جایی نمی برد.ناچار از لقمان حکیم کمک خواستند و لقمان گفت که غلام را با طنابی ببندند و به دریا بیندازند. آنان این کار را کردند و غلام مدتی دست و پا زد و آب دریا خورد تا اینکه او را بالا کشیدند. آنگاه او روی عرشه کشتی نشست عرشه را بوسید و آرام گرفت. این حکایت همه ماست هنگام مشکلات و ناملایمت ها ناله می کنیم و غر می زنیم و غمگین می شویم. ما هنگام درد و رنج اگر به درد های بزرگتری دچار شویم مشکل فعلیمان را از یاد خواهیم برد. پس پیش از اینکه خداوند حکیم ما را به درون دریا بیندازد زندگی را بخاطر آنچه که داریم سپاسگزار باشیم و نگذاریم ناراحتی و غصه ما را فلج کند. به قول حافظ : با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam