eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
909 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📣 پیام رهبر انقلاب اسلامی درپی حادثه دردناک اسکله شهید رجایی بندرعباس: 🔹️مسئولان امنیتی و قضائی هرگونه سهل‌انگاری یا تعمّد را کشف و بر طبق مقررات پیگیری کنند 🔹️از مردمان پرگذشتی که در لحظه‌ی نیاز آماده‌ی خون دادن به مصدومان شدند صمیمانه تشکر میکنم 🔹️درپی حادثه دردناک آتش‌سوزی در بندر شهید رجایی بندرعباس، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پیامی ضمن تسلیت به خانواده‌های مصیبت‌زده‌، مسئولان امنیتی و قضائی را موظف کردند که هرگونه سهل‌انگاری یا تعمّد در این حادثه را به‌طور کامل بررسی و کشف کرده و بر طبق مقررات پیگیری نمایند. 🖼 متن پیام رهبر انقلاب اسلامی به شرح زیر است: بسم الله الرّحمن الرّحیم انا لله و انا الیه راجعون حادثه دردناک آتش‌سوزی در بندر شهید رجایی موجب اندوه و نگرانی است. مسئولان امنیتی و قضائی موظفند با بررسی کامل، هرگونه سهل‌انگاری یا تعمّد را کشف و بر طبق مقررات پیگیری کنند. همه‌ی مسئولان باید خود را در پیشگیری از حوادث تلخ و خسارتبار موظف بدانند. اینجانب رحمت و مغفرت الهی برای جانباختگان و صبر و سکینه برای خانواده‌های مصیبت زده‌ی آنان و شفای عاجل برای آسیب‌دیدگان این حادثه‌ی تلخ مسألت میکنم و از مردمان پرگذشتی که در لحظه‌ی نیاز آماده‌ی خون دادن به مصدومان شدند صمیمانه تشکر میکنم. والسلام علیکم و رحمةالله سیّدعلی خامنه‌ای ۷ اردیبهشت ۱۴۰۴ 💻 Farsi.Khamenei.ir
جرعه‌ای نهج‌البلاغه 🌱 حکمت_346_نهج_البلاغه وَقَالَ عَلَيهِ السَّلَامُ مَاءُ وَجْهِکَ جَامِدٌ يُقْطِرُهُ السُّؤَالُ، فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُهُ. امام (عليه السلام) فرمود: آبرويت جامد است و تقاضا آن را آب کرده، فرو مى ريزد. ببين آن را نزد چه کسى فرو مى ريزى. 🌸🍃ألّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وعجل فرجهم🍃🌸 •┈┈••••✾•🌱🌸🌱•✾•••┈┈ کانال خادمین نهج البلاغه استان مرکزی https://eitaa.com/khadem_nahg_markazi
اواخر شب بود. امام على (علیه السلام) همراه فرزندش امام حسن (علیه السلام) کنار کعبه براى مناجات و عبادت آمدند. ناگاه امام على (علیه السلام) صداى جانگدازى شنید. دریافت که شخص دردمندى با سوز و گداز در کنار کعبه دعا مى کند و با گریه و زارى، خواسته اش را از خدا مى طلبد. امام على (علیه السلام) به امام حسن (علیه السلام) فرمود نزد این مناجات کننده برو و ببین کیست و او را نزد من بیاور. امام حسن (علیه السلام) نزد او رفت. دید جوانى بسیار غمگین با آهى پر سوز و جانکاه، مشغول مناجات است. فرمود ای جوان، اميرمؤمنان علی (علیه السلام) تو را می خواهد ببيند، دعوتش را اجابت كن. جوان، لنگان لنگان با اشتیاق فراوان به حضور امام على (علیه السلام) آمد. امام على (علیه السلام) فرمود چه مشکل و حاجتى دارى؟ جوان گفت حقیقت این است که من به پدرم آزار مى رساندم، او مرا نفرین کرده و اکنون نصف بدنم فلج شده است. امام على (علیه السلام) فرمود چه آزارى به پدرت رسانده اى؟ جوان عرض کرد من جوانى عیاش و گنهکار بودم. پدرم مرا از گناه نهى مى کرد و من به حرف او گوش نمى دادم، بلکه بیشتر گناه مى کردم تا این که روزى مرا در حال گناه دید. باز مرا نهى کرد. سرانجام ناراحت شدم و چوبى برداشتم و طورى به او زدم که بر زمین افتاد و با دلى شکسته برخاست و گفت اکنون کنار کعبه مى روم و براى تو نفرین مى کنم. کنار کعبه رفت و نفرین کرد. نفرین او باعث شد نصف بدنم فلج شود. در این هنگام، آن قسمت از بدنش را به امام نشان داد. بسیار پشیمان شدم، نزد پدرم رفته و با خواهش و زارى از او معذرت خواهى کردم و گفتم مرا ببخش و برایم دعا کن. پدرم مرا بخشید و حتى حاضر شد که با هم به کنار کعبه بیاییم و در همان نقطه اى که نفرین کرده بود، دعا کند تا سلامتى خود را بازیابم. با هم به طرف مکه رهسپار شدیم. پدرم سوار بر شتر بود. در بیابان ناگهان مرغى از پشت سر، حرکتى انجام داد که موجب شد شتر رم کند و پدرم از بالاى شتر به زمین افتاد. به بالینش رفتم که دیدم از دنیا رفته است. همان جا او را دفن کردم و اکنون خودم با حالى جگرسوز براى دعا به اینجا آمده ام. امام على (علیه السلام) فرمود از اینکه پدرت براى دعا در حق تو به طرف کعبه آمده است، معلوم مى شود که از تو راضى است؛ اکنون من در حق تو دعا مى کنم. امام به طرف کعبه ایستاد و در حق جوان دعا کرد و سپس دست هاى مبارکش را به بدن آن جوان مالید. همان دم جوان سلامتى خود را بازیافت و سجده شکر به جاى آورد. سپس امام علی (علیه السلام) رو به امام حسن (علیه السلام) کرد و فرمود بر شما باد نیکى بر پدر و مادر. 📚 منابع: ۱. بحارالانوار، جلد ۹۲، صفحه ۳۹۴ ۲. جامع النورين، صفحه ۱۸۵ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
از کودک فــال فروشی پرسیدم؛ چه می کنی؟گفت: به آنان که در دیـروز خود مانده اند فردا را می فروشـــم.
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: «شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او را از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم. با رفتن او، بقیه هم وقتى فهمیدند وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم. اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!» حکیم تبسمى کرد و گفت: «حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه، همین!» حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود. در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: «راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره‌گرد هم سوخته بود! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔥تو آتیش بندرعباس همه چیز سوخت الا اونی که به قول شهید رئیسی هرگز نمی‌سوزد... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
آشنایی با موسس مدرسه فرهنگیان دهگان  ابراهیم دهگان ابراهیم دهگان متولد ۱۲۶۸ ه. ش؛ متوفی ۲۵/۰۵/۱۳۶۳ ه. ش) مورخ، نویسنده، ادیب، لغت شناس، آموزگار و از مشاهیر شهر اراک محسوب می‌شود. ابراهیم دهگان در سال ۱۲۶۸ هجری شمسی در روستای مرزیجران در ۴ کیلومتری شهر اراک در یک خانواده مرفه روستایی چشم به جهان گشود. پدرش غلامعلی نام داشت که ابراهیم او را خان بابا صدا می‌کرد؛ دهگان دوران کودکی را در مکتب خانه روستا به خواندن و نوشتن پرداخت و تا اوایل جوانی به کارهای کشاورزی در روستای مرزیجران اشتغال داشت. با شروع جنگ جهانی اول اقدام به عضویت در دولت مهاجرین (نیروهای ضدمتفقین) کرد. بعد از انجام وظیفه در حوزه علمیه آقا ضیاءالدین به تحصیل درس علوم قدیمه پرداخت که آقا ضیاءالدین عراقی و عبدالکریم حائری یزدی از استادانش بودند. پس از ۱۲ سال تحصیل علوم دینی تصمیم گرفت از حوزه علمیه خارج شود. وی در ۴۰ سالگی در سال ۱۳۰۷ هجری شمسی به استخدام سازمان فرهنگ اراک درمی آید. پس از ۳۰ سال خدمت در عرصهٔ فرهنگ در ۷۰ سالگی در سال ۱۳۳۷ هجری شمسی به کار تدریس پایان می‌دهد. استاد ابراهیم دهگان پس از ۹۵ سال عمر پرثمر در روز ۲۵ مرداد سال ۱۳۶۳ هجری شمسی دیده از جهان فرو بست.
امروز بعد از 46 سال از معلم پایه اول سرکار خانم اعظم دانش که در محرومترین و دور افتاده ترین روستای استان مرکزی افتخار شاگردی ایشان را داشتم به مراسم جشن دعوت نموده و در حضور 600 نفر از اولیاء و دانش آموزان از ايشان تقدیر و تشکر کردم. ایشان در سال دوم خدمت معلم کلاس اول بنده و در آخرين سال خدمت معلم پایه اول پسر ارشدم بود. در سال 58 هیچ گونه امکاناتی اعم از آب سالم،برق،گاز،مخابرات و حتی جاده شوسه وجود نداشت و این معلم گرانقدر در آن شرایط پای تعلیم و تربیت ما ایستاد. اولین نفر سمت راست قسمت خانمها 👆 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
◽️لا تدخلن في مشورتك بخيلا يعدل بك عن الفضل و يعدك الفقر و لا جبانا يضعفك عن الأمور و لا حريصا يزين لك الشره بالجور فإن البخل و الجبن 🔻بخیل را در مشورت کردن دخالت نده ، که تو را از نیکوکاری باز می دارد، و از تنگدستی می ترساند . 🔻ترسو را در مشورت کردن دخالت نده ، که در انجام کارها روحیه تو را سست می کند ، 🔻و حریص را در مشورت کردن دخالت نده، که حرص را با ستمکاری در نظرت زینت می دهد. 📘 🌸🍃ألّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وعجل فرجهم🍃🌸 •┈┈••••✾•🌱🌸🌱•✾•••┈┈ کانال خادمین نهج البلاغه استان مرکزی https://eitaa.com/khadem_nahg_markazi
🔹برای شاهزاده ای، تعدادی برده ی جدید آورده بودند. برده ها در غل و زنجیر های سنگین، سر خود را پایین انداخته و ایستاده بودند. 🔸فقط یکی از آنها شاد به نظر می رسید و حتی زیر لب آهنگی هم زمزمه می کرد! او با وجود اینکه طعم تازیانه ی نگهبان را چشید، ولی دست از خواندن بر نداشت. 🔹شاهزاده با تعجب از او پرسید: ای مرد! چطور می توانی با این وضعیتی که داری، احساس شادی و شعف کنی؟! ما که آزادیم، همانند تو احساس شادمانی و خوشبختی نمی کنیم... 🔸برده جواب داد: چرا شاد نباشم؟! شما فقط پاهای مرا به زنجیر کشیده اید، اما قلب و روح من آزاد است و کسی نمی تواند آن را به بند بکشد. شاهزاده به نگهبان دستور داد: این مرد را آزاد کنید، زنجیر کردن او بیهوده است... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🌹"خدای مَمَلی" ✳"حاج شیخ محمود رضا امانی" فرزند مرحوم شیخ علی اصغر، در روستای مهاجران زندگی میکرد و معروف و مشهور به "حاج آخوند". ✳اما "حاج آخوند"چیز دیگری بود! روحانی، ِملّا وبا سواد ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهرگریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دست هایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغِ انگورش می‌گذشت. ✳آقای "اخوان"،هم مدیر مدرسهٔ ما بود و هم معلم؛ خوب درس می‌داد. تا این که "یَرَقان" [زردی] گرفت و در خانه ما بستری شد و از "حاج آخوند" خواهش کرد بجایش درس بدهد. ✳"حاج آخوند" روز اول حضور در کلاس گفت: بچه ها! امروز ما می‌خواهیم درباره "خدا" صحبت کنیم. فرقی ندارد "ارمنی" باشید و یا "مسلمان"! همه ما از هر دین و مسلکی با "خدا" حرف می‌زنیم. حالا خیال کنید خودتان تنها نشسته‌اید و می‌خواهید با "خدا" حرف بزنید. حالا از هر کلاسی از اول تا ششم، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف می‌زند؟ و از خدا چه میخواهد؟ ✳در همین حال "مَملی" دستش را بالا گرفت و گفت: حاج آخوند! حاج آخوند! اجازه من بگم؟ "حاج آخوند" گفت: بگو پسرم! ✳"مملی" گالش‌های پدرش را پوشیده بود. هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه می‌آمد. "مملی" چشمانش را بست و گفت: خدا جان! همه زمین‌های دنیا مال خودته؛ پس چرا به پدر من ندادی؟ این همه خانه توی شهر و دِه هست؛ چرا ما خانه نداریم؟ خدا جان! تو خودت می‌دانی ما در خانه‌مان بعضی شب‌ها "نانِ خالی" می‌خوریم. شیر مادرم خشک شده؛ حالا برای خواهر کوچکم "افسانه"، دیگر شیر ندارد. خداجان! گاو و گوسفندم نداریم. اگر "جهان خانم" به ما شیر نمی‌داد، خواهرم گرسنه می‌ماند و می‌مرد! خدا جان! ما هیچ وقت عید نداریم. تا حالا هیچ کدام از ما لباسِ نو نپوشیده‌ایم و اگر موقع عید "مادرِ هاسمیک"، به مادرم تخم مرغ رنگی نمی‌داد ، توی خانه ما عید نمی‌شد! ✳کلاس ساکتِ ساکت بود. "مَملی" انگار یادش رفته بود توی کلاس است. "حاج آخوند" روبروی پنجره ایستاده بود. داشت از آنجا به افق نگاه می‌کرد. بعضی بچه‌ها گریه می‌کردند. "حاج آخوند" آهسته گفت: حرف بزن پسرم! با خدا حرف بزن. بیشتر حرف بزن! "مملی" گفت: اجازه! حرفم تمام شد. ✳"حاج آخوند" برگشت و "مملی" را بغل کرد و گفت: بارک الله پسرم! با"خدا" باید همین جور حرف زد. ✳کلاس تمام شد و "حاج آخوند" به خانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که "باغ پدری‌اش" را که بهترین باغ انگور در "روستای مارون" بود، به خانوادهٔ "مملی" بخشید! برگرفته شده از کتاب حاج آخوند به قلم عطا ا.. مهاجرانی کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam