شخصی می گفت
سمیناری دعوت شدم
که هنگام ورود
به هر یک از دعوت شدگان بادکنکی دادند
سخنران بعد از خوشامدگویی از حاضرین که ۵۰ نفر بودند
خواست که با ماژیک
اسم خود را روی بادکنک نوشته
و آنرا در اتاقی که سمت راست سالن بود بگذارند
و خود در سمت چپ جمع شوند
سپس از آنها خواست
در ۵ دقیقه به اتاق بادکنکها رفته و بادکنک نام خود را بیاورد
من به همراه سایرین
دیوانه وار به جستجو پرداختیم
همدیگر را هل میدادیم و زمین میخوردیم و هرج و مرجی به راه افتاده بود
مهلت ۵ دقیقه ای
با ۵ دقیقه اضافه هم به پایان رسید
اما هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد
این بار سخنران
همه را به آرامش دعوت و پیشنهاد کرد
هرکس بادکنکی را بردارد و آنرا به صاحبش بدهد
بدین ترتیب کمتر از ۵ دقیقه
همه به بادکنک خود رسیدند
سخنران ادامه داد
این اتفاقی است که هر روز در زندگی ما میافتد
دیوانه وار
در جستجوی سعادت خویش
به این سو و آن سو چنگ میزنیم و نمیدانیم که
*سعادت ما در گرو سعادت و خوشبختی دیگران است*
با یک دست سعادت آنها را بدهید و با دست دیگر سعادت خود را از دیگری بگیرید.
*قانون زندگی، قانون داد و ستد است*
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی یک معلم در کلاس ریاضی شروع به نوشتن بر روی تختهسیاه کرد :
9*1=7
9*2=18
9*3=27
9*4=36
9*5=45
9*6=54
وقتی کارش تمام شد به دانشآموزان نگاه کرد ، آنها دیگر نتوانستند جلوی خود را بگیرند و شروع به خنده کردند . وقتی او پرسید چرا میخندید ، یکی از دانشآموزان اشاره کرد که معادله اولی اشتباه است!
معلم پاسخ داد : "من معادله اول را عمدا اشتباه نوشتم! ، تا درسی بسیار مهم به شما دهم.
دنیا با شما همینگونه رفتار خواهد کرد. همانطور که میبینید من 5 معادله را درست نوشتم، اما شما به آنها هیچ اهمیتی ندادید! همهی شما فقط به خاطر آن یک اشتباه به من خندیدید و من را قضاوت کردید . دنیا همیشه به خاطر موفقیتها و کارهای خوبتان از شما قدردانی نمیکند، اما در مقابل یک اشتباه سریع با شما برخورد خواهد کرد . پس قویتر از قضاوتهایی که همیشه وجود خواهند داشت باشید ...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
#معلم
#نهج_البلاغه
◽️وَأَلاَّ تَبْغِيَا الدُّنْيَا وَإِنْ بَغَتْکُمَا، وَلاَ تَأْسَفَا عَلَى شَيْء مِنْهَا زُوِيَ عَنْکُمَا
🌗 سفارش مى کنم در پى زرق و برق دنيا نباشيد، هرچند دنيا به سراغ شما بيايد و بر آنچه از دنيا از دست مى دهيد تأسف نخوريد»
📚#نامه_47
🌸🍃ألّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
وعجل فرجهم🍃🌸
•┈┈••••✾•🌱🌸🌱•✾•••┈┈
#نهضت_نهج_البلاغه_دانشگاهیان
#جشنواره_ملی_نهج_البلاغه
#دانشگاه_های_استان_مرکزی
کانال خادمین نهج البلاغه استان مرکزی
https://eitaa.com/khadem_nahg_markazi
مي گويند که پسري در خانه ، خيلي شلوغکاري کرده بود .
او ، همه ي اوضاع را به هم ريخته بود.
وقتي پدر وارد شد، مادر شکايت او را به پدرش کرد.
پدر ، که خستگي و ناراحتي بيرون را هم داشت، شلاق را برداشت.
پسر ديد امروز اوضاع خيلي خراب است، و همه ي درها هم بسته است.
وقتي پدر شلاق را بالا برد ؛
پسر ديد کجا فرار کند؟
راه فراري ندارد!...
خودش را به سينه ي پدر چسباند.
شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.
🔸شما هم هر وقت ديديد اوضاع خراب است،
🔹به سوي خدا فرار کنيد.
❣«وَ فِرُّوا إلي الله مِن الله»❣
🔹هر کجا متوحش شديد راه فرار به سوي خداست.
👤حاج محمد اسماعيل دولابي
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده!
مرد دخترک رو به خاطر این کار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید.
فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده!
مرد تازه یادش اومد که امروز، روز تولدشه و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استفاده کرده. با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد.
اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه! مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که: «جعبه خالی که هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی!».
دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد و گفت: «اما این جعبه خالی نیست.
من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی.
از اون روز به بعد، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هر وقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت.
هدیه کار خودش رو کرده بود.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 لطف خدا بیشتر از جرم ماست...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
بحول و قوه الهی و همراهی همکاران گرانقدرم موفق شدیم روحیه نشاط و شادابی را با اعزام تعداد 530نفر اردوی داخل شهر، تعداد110 نفر اردوی داخل استان و 88نفر اردوی خارج استان در دانش آموزان فراهم کنیم . بدینوسیله از کلیه همکارانی که ما را در این برنامه یاری کردند کمال تقدیر و تشکر دارم.
🔴به قربانگاه هاى قرون پيشين بنگريد!
#نهج_البلاغه
🌟وَاعْتَبِرُوا بِمَا قَدْ رَأَيْتُمْ مِنْ مَصاَرِعِ الْقُرُونِ قَبْلَکُمْ: قَدْ تَزَايَلَتْ أَوْصَالُهُمْ وَ زَالَتْ أَبْصَارُهُمْ وَ أَسْمَاعُهُمْ، وَ ذَهَبَ شَرَفُهُمْ وَ عِزُّهُمْ، وَانْقَطَعَ سُرُورُهُمْ وَ نَعِيمُهُمْ
💎از آن چه در قربان گاه هاى قرون پيشين ديده ايد عبرت گيريد و از آن کسانى که پيوندهاى اعضايشان (در زير خاک ها) از هم گسسته، چشم ها و گوش هايشان از ميان رفته، شرف و عزتشان نابود شده و شادى و نعمت هايشان قطع گرديده است. (آرى از آنها، درس عبرت بياموزيد)»
📘#خطبه_161
🌸🍃ألّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
وعجل فرجهم🍃🌸
•┈┈••••✾•🌱🌸🌱•✾•••┈┈
#نهضت_نهج_البلاغه_دانشگاهیان
#جشنواره_ملی_نهج_البلاغه
#دانشگاه_های_استان_مرکزی
کانال خادمین نهج البلاغه استان مرکزی
https://eitaa.com/khadem_nahg_markazi
༻﷽༺
🌸 روزی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از یاران خود پرسیدند:
می دانید حق همسایه چیست؟
حاضران گفتند: نه
حضرت فرمودند: حق همسایه آن است که 👇
🏠اگر درخواست کمک کرد، به او کمک کنید
🏠اگر وام خواست به او بپردازید
🏠اگر تهیدست شد، از او دستگیری کنید
🏠چنانچه خیری به او رسید، به او تبریک بگویید
🏠اگر بیمار شد، عیادتش بروید
🏠اگر مصیبتی به او رسید، به او تسلیت بگویید
🏠اگر ازدنیا رفت درتشییع جنازهاش حاضرشوید
🏠بر ارتفاع خانه خود بدون موافقت او نیفزایید تا مانع وزش نسیم و جریان هوا نشود
🏠با بوی غذای مطبوع خود او را میازارید مگر آنکه مقداری برایش بفرستید
🏠هرگاه میوه ای خریدید مقداری به او هدیه بدهید و اگر مایل به این کار نبودید، آن را مخفیانه به منزل ببرید.
📚بحار الانوار، ج۸۲، ص۹۳
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
عارفی را پرسیدند
زندگی به '' جبر '' است یا به '' اختیار "؟
پاسخ داد:
امروز را به '' اختیار'' است
تا چه بکارم
اما
فردا '' جبر '' است
چراکه به '' اجبار'' باید درو کنم
هرآنچه را که دیروز به ''اختیار'' کاشته ام
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
✍خاطره
سال اول خدمت معلمی مدیر آموزگار مدرسه کاظمیه روستای کاظم آباد منطقه فراهان با 13 دانش آموز دختر و پسر در پنج پایه تحصیلی بودم. مدرسه ای خشت و گلی در وسط بیابان که هیچ ترددی وجود نداشت و من هم به ناچار در آنجا بیتوته می کردم. هنگام غروب با آب قناتی که از کنار مسجد کوچک ده می گذشت وضو می ساختم و اذان می دادم؛ به اتفاق بچه ها در مسجد نماز جماعت می خواندیم. البته به مرور زمان بزرگترها هم به جمع ما اضافه شدند. ساعت کاری مدرسه در دو نوبت صبح و بعد از ظهر بود.
ساعت شروع کلاس های نوبت عصر ساعت 14 بود لذا قبل از شروع کلاس به اتفاق بچه ها در مدرسه نماز جماعت می خواندیم برای همه بچه ها سجاده زیبایی از اداره گرفته بودم.
یک روز در حال برگزاری نماز متوجه ورود رئیس اداره به مدرسه شدم؛ البته ناخواسته استرس وجودم را فرا گرفت.آقای حاج علی اکبر کریمی با یکی از همراهان وارد محل اقامه نماز شدند. تشهد و سلام را که گفتم بلند شدم. برگزاری نماز با آن شکوه و جلال در روستایی دور افتاده آنچنان باعـث شور و شعفی در ایشان شده بود که با احسنت، احسنت گفتن های متوالی هویدا بود.
به خاطر اهمیت دادن به نماز یک تقدیر نامه مدیر کل و یک بن خرید کتاب به اندازه حقوق یک ماه از ایشان هدیه دریافت کردم.
سیدابوتراب میرهاشمی مدیر آموزگار مدرسه کاظمیه سال 1375
#وقتی_خدا_می_خواهد
#من_معلمی_را_دوست_دارم
#معلمان_جوان_را_باید_دید
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#دوربین_مخفی_حیوانات🐰🐮🦊
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam