eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
911 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از سری بازی های ژاپنی ها😁😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از KHAMENEI.IR
رهبر انقلاب: اثر معلم گاه از پدر و مادر هم عمیق‌تر است 🔹️رهبر انقلاب صبح امروز در دیدار معلمان: ✏️[کار معلم] که فقط [آموزش] کتاب درسی نیست. معلم باشیوه‌های گوناگون دانسته و ندانسته روی دانش‌آموز خود اثر میگذارد. شما با اخلاقتان، با رفتارتان، با نحوه‌ی حضورتان در کلاس، با نحوه‌ی برخوردتان با دانش‌آموز، با کیفیت درس دادنتان، با تواضعتان یا تکبرتان، با نشاط و پشتکارتان یا بی‌حالی و بی‌رغبتی‌تان روی دانش‌آموز اثر میگذارید. او تحت تأثیر قرار میگیرد. ✏️یکی از عوامل تأثیرگذار در روی شخصیت جوان و نوجوان عبارت است از معلم. همچنانی که مادر اثر میگذارد، پدر اثر میگذارد، در یک مواردی، در یک برهه‌ای از زمان، معلم بیشتر از پدر و مادر روی دانش‌آموز اثر میگذارد. ✏️خب، با این درک با این فهم سر کلاس بروید. بدانید چه تأثیری روی مخاطب خودتان دارید. این طبعاً وادار میکند شما را به مراقبتهایی در رفتار خود، در گفتار خود، در نوع عملکرد خود. ۱۴۰۴/۲/۲۷ 🖼 | | هنر معلمی 💻 Farsi.Khamenei.ir
🌟وَ الشَّقِىُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَوَاهُ وَ غُرُورِهِ 💎شقاوتمند و محروم از سعادت کسى است که فريب هوا و هوس، غرور خويش را بخورد.» 📚 🌸🍃ألّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وعجل فرجهم🍃🌸 •┈┈••••✾•🌱🌸🌱•✾•••┈┈ کانال خادمین نهج البلاغه استان مرکزی https://eitaa.com/khadem_nahg_markazi
👈اميرمؤمنان امام علۍ عليه السلام فرمودند: بهترين زنان شما پنج دسته ‏اند. گفتند: آن پنج دسته ڪدامند؟ حضرت فرمود: ① زنان ساده و بى ‏آلايش، ② زنان دل رحم و خوش خو، ③ زنان هم دل و همراه، ④ زنى ڪه چون شوهرش به خشم آيد تا او را خشنود نسازد، خواب به چشمش نيايد ⑤ زنى ڪه در نبود شوهرش از او دفاع ڪند؛ چنين زنى ڪارگزارى از ڪارگزاران خداوند است و ڪارگزار خدا هرگز خيانت نمى ‏ورزد. 📘 ڪافی، جلد۵، ۳۲۵ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
ﺩﺭ یک سمینار رموز موفقیت، سخنران از حضار ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﺁﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍﯾﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ؟» حضار ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻧﺪ: «ﻧﻪ!» سخنران: «ﺗﻮﻣﺎﺱ ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟» حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.» سخنران: «ﮔﺮﺍﻫﺎﻡ ﺑﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟» حضار: «ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.» سخنران: «ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟» ﻣﺪﺗﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ. ﺳﭙﺲ یکی از حاضران ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﯿﺴﺖ؟ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺍلاﻥ ﺍﺳﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ!» سخنران ﮔﻔﺖ: «ﺣﻖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﺪ، ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ!» براى ماندگار شدن بايد ايستاد و تسليم نشد وگرنه فراموش مي شويم. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
📖 چرا مزد او را تعيين نكرده ايد؟ سليمان بن جعفر مى گويد همراه امام رضا (عليه‌ السلام) براى انجام كارى عبور مى كرديم تا اينكه مى خواستم به خانه ام بازگردم. حضرت به من فرمودند با من بيا و امشب در خانه ما باش. دعوت حضرت را پذيرفتم و به خانه آن حضرت رفتم. آن حضرت به غلامان خود نگاه كردند و ديدند آنها مشغول آماده كردن گِل و ساختن ديوار اصطبل هستند. در اين ميان ديدند يک نفر غلام سياهى كه غريب بود، در آنجا كار مى كند. به غلامان خود فرمود اين غلام سياه در اينجا چه مى كند؟ آنها عرض كردند او را به عنوان كارگر اجير كرده ايم تا ما را كمک كند و چيزى در مقابل كارش به او بدهيم. امام رضا (عليه‌ السلام) فرمودند آيا مزد او را با او قرارداد و تعيين نموده ايد؟ غلامان عرض كردند نه، بلكه او آمده براى ما كار كند تا در برابر آنچه ما راضى شديم، مزدى به او بدهيم. امام رضا (عليه‌ السلام) از اين شيوه ناراحت شدند و بر غلامان غضب كردند و حتى با تازيانه آنها را زد كه چرا مزد كارگر را تعيين نكرده اند!؟ سليمان بن جعفر مى گويد من به امام عرض كردم چرا شما اين گونه خشمگين شده ايد؟ امام رضا (عليه‌ السلام) فرمود من مكرر اين غلامان را از تعيين نكردن مزد كارگر نهى كرده ام و سفارش اكيد نموده ام كه هر كارگرى را كه براى كار مى آوريد، در مورد مزد او با او قرارداد كنيد. اى سليمان، اين را بدان كه اگر مزد كارگرى را تعيين نكنى و در آخر كار، سه برابر مزد معمول به او بدهى، باز گمان مى كند از مزد او كم نموده اى و هنگامى كه مزد او را تعيين نمودى و در آخر كار اگر همان مزد او را بدهى، از تو تشكر مى كند. اگر به اندازه يک حبه بر مزد مقرر او بيفزایى، از تو قدرشناسى مى كند و اعتقاد مى يابد كه تو بر مزدش افزوده اى. 📚 منابع: ۱. بحارالانوار، جلد ۴۹، صفحه ۱۰۶ ۲. كافى، جلد ۵، صفحه ۲۸۸ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حوادث غیر مترقبه گزارش گری😂 ‌کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🔴سیمای منافقان ◽️ «حَسَدَةُ الرَّخَاءِ وَ مُؤَکِّدُو الْبَلَاءِ وَ مُقْنِطُو الرَّجَاءِ لَهُمْ بِکُلِّ طَرِیقٍ صَرِیعٌ و ...»؛ 🌖 بر راحت بودن مردمان حسد می‌برند، بر گرفتارى دیگران می‌افزایند، و امیدواران را نومید می‌کنند. در هر راهى براى ایشان به خاک افتاده‌اى است (براى تباه کردن، راه‌ها در نظر گرفته‌اند) و نزد هر دلى وسیله‌اى دارند (می‌توانند با هر کسى به میل و خواست او سخن گویند) و در هر غمّ و اندوهى اشک‌ها ریزند [تا به‌وسیله آن به مقصود خود برسند]." 📘 🌸🍃ألّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وعجل فرجهم🍃🌸 •┈┈••••✾•🌱🌸🌱•✾•••┈┈ کانال خادمین نهج البلاغه استان مرکزی https://eitaa.com/khadem_nahg_markazi
«دكتر ويليام اوسلر، پزشك و مورخ نامی انگليس، دانشجويی را امتحان می­كرد. در حين امتحان از او پرسيد كه اگر مريضی به فلان مرض دچار شود؛ چه مقدار از فلان دارو برايش تجويز خواهی كرد؟ دانشجو پس از اندكی فكر گفت: بيست و چهار گرم... اتفاقا چهار دقيقه بعد دانشجو برگشت و گفت: آقا اشتباه كردم... اجازه بفرماييد از نو جواب بدهم. اوسلر به ساعتش نگاه كرد و گفت: فايده ندارد؛ مريض شما سه دقيقه پيش مرد!» @dohhol
اصمعی، شاعر معروف می گويد من در ابتدای تعلم در بصره، بسيار تنگ دست بودم. بر سر كوچه، بقالی بود كه چون بامداد از او می گذشتم، می پرسيد كه كجا می روی؟ می گفتم نزد فلان محدث و چون شبانگاه باز می آمدم، می گفت از كجا می آیی؟ من هم پاسخ می دادم از نزد فلان اديب. و چون اين بگفتم، در جواب می گفت عمر بر باد مده و برای خود پيشه ای طلب كن كه نفع آن بر تو عايد شود. و به سُخره ادامه می داد هر كتاب كه داری به من ده تا در كوزه ای پر آب خمير سازم و نان بپزم و هر نوبت كه مرا بديد، همين سخن بگفت و همين نصيحت بكرد. من كه از ملامت كردن او دلتنگ شدم، شب هنگام به طلب علم می رفتم تا آن سرزنش ها نشنوم. يک روز كه از نهايت درويشی در خانه متفكر نشسته بودم، خادم امير بصره بيامد و چون اين حال پريشان را بديد، مرا به نزد امير ببرد. چون امير بصره مرا بديد گفت تو را به عنوان اديبِ پسرِ خليفه اختيار كردم، آماده شو و به بغداد برو. من به خانه آمدم و از كتب هر چه بدان احتياج داشتم برگرفتم و به بغداد رفتم. پس از مدتی كه نشانه های رشد در پسر خليفه ظاهر شد و در انواع علوم استاد گشت، خليفه مرا بخواند و گفت يا عبدالملک، هر حاجت كه داری بگو تا اجابت كنم. گفتم اگر خليفه اجازه فرمايد، بَهرِ تفرجی به بصره روم. پس از رسيدن، ديدم سرایی پادشاهانه برای من بنا كرده و زمين ها و املاک بسيار خريده بودند، به طوری كه نعمت و ثروت من در آن شهر مشهور گشته بود. روزی بقال نزدم آمد و گفت چگونه ای؟ گفتم نصيحت تو قبول كردم و هر كتاب كه داشتم خمير كردم و از خمير آن كتاب ها، اين همه نان برای من پخته شده است. 📚 منبع: فرج بعد از شدت، اسماعيل حاکمی، جلد ۲، صفحه ۷۶۴ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
📖 منت مردی بازاری خلافی کرد و حاکم او را به زندان انداخت. زنش پیش یکی از یارانش رفت و گفت چه نشسته ای که دوستت پنج سال به محبس افتاد، برخیز و مرامی به خرج بده. مرد هم خراب مرام شد و یک شب از دیوار قلعه بالا رفت و از بین نگهبانان گذشت و خودش را به سلول رفیقش رساند. مرد زندانی خوشحال شد و گفت زود باش زنجیرها را باز کن که الآن نگهبان ها می رسند. دوستش گفت می دانی چه خطرها کرده ام، از دیوار قلعه بالا آمدم، از بین نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم. سپس زنجیرها را باز کرد. به طرف در که رفتند، مرد گفت می دانی چه خطری کرده ام، از دیوار قلعه بالا آمدم، از بین نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم. رفتند پای دیوار قلعه که با طناب خودشان را بالا بکشند. مرد گفت می دانی چه خطری کرده ام، از دیوار قلعه بالا آمدم، از بین نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم. با دردسر خودشان را بالا کشیدند. همین که خواستند از دیوار به پایین بپرند، مرد گفت می دانی چه خطری کرده ام، از دیوار قلعه بالا آمدم، از بین نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم. مرد زندانی فریاد زد نگهبان ها، نگهبان ها، بیایید این مرد می خواهد من را فراری بدهد! تا نگهبان ها آمدند، مرد فرار کرده بود. از زندانی پرسیدند چرا سر و صدا کردی و با او فرار نکردی؟ مرد گفت پنج سال در حبس شما باشم، بهتر است که یک عمر زندانی منت او باشم. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 ☘ @hamkalam