🔴سیمای منافقان
#نهج_البلاغه
◽️ «حَسَدَةُ الرَّخَاءِ وَ مُؤَکِّدُو الْبَلَاءِ وَ مُقْنِطُو الرَّجَاءِ لَهُمْ بِکُلِّ طَرِیقٍ صَرِیعٌ و ...»؛
🌖 بر راحت بودن مردمان حسد میبرند، بر گرفتارى دیگران میافزایند، و امیدواران را نومید میکنند. در هر راهى براى ایشان به خاک افتادهاى است (براى تباه کردن، راهها در نظر گرفتهاند) و نزد هر دلى وسیلهاى دارند (میتوانند با هر کسى به میل و خواست او سخن گویند) و در هر غمّ و اندوهى اشکها ریزند [تا بهوسیله آن به مقصود خود برسند]."
📘#خطبه_194
🌸🍃ألّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
وعجل فرجهم🍃🌸
•┈┈••••✾•🌱🌸🌱•✾•••┈┈
#نهضت_نهج_البلاغه_دانشگاهیان
#جشنواره_ملی_نهج_البلاغه
#دانشگاه_های_استان_مرکزی
کانال خادمین نهج البلاغه استان مرکزی
https://eitaa.com/khadem_nahg_markazi
«دكتر ويليام اوسلر، پزشك و مورخ نامی انگليس، دانشجويی را امتحان میكرد. در حين امتحان از او پرسيد كه اگر مريضی به فلان مرض دچار شود؛ چه مقدار از فلان دارو برايش تجويز خواهی كرد؟
دانشجو پس از اندكی فكر گفت: بيست و چهار گرم...
اتفاقا چهار دقيقه بعد دانشجو برگشت و گفت: آقا اشتباه كردم... اجازه بفرماييد از نو جواب بدهم.
اوسلر به ساعتش نگاه كرد و گفت: فايده ندارد؛ مريض شما سه دقيقه پيش مرد!»
@dohhol
اصمعی، شاعر معروف می گويد من در ابتدای تعلم در بصره، بسيار تنگ دست بودم.
بر سر كوچه، بقالی بود كه چون بامداد از او می گذشتم، می پرسيد كه كجا می روی؟
می گفتم نزد فلان محدث و چون شبانگاه باز می آمدم، می گفت از كجا می آیی؟
من هم پاسخ می دادم از نزد فلان اديب.
و چون اين بگفتم، در جواب می گفت عمر بر باد مده و برای خود پيشه ای طلب كن كه نفع آن بر تو عايد شود.
و به سُخره ادامه می داد هر كتاب كه داری به من ده تا در كوزه ای پر آب خمير سازم و نان بپزم و هر نوبت كه مرا بديد، همين سخن بگفت و همين نصيحت بكرد.
من كه از ملامت كردن او دلتنگ شدم، شب هنگام به طلب علم می رفتم تا آن سرزنش ها نشنوم.
يک روز كه از نهايت درويشی در خانه متفكر نشسته بودم، خادم امير بصره بيامد و چون اين حال پريشان را بديد، مرا به نزد امير ببرد.
چون امير بصره مرا بديد گفت تو را به عنوان اديبِ پسرِ خليفه اختيار كردم، آماده شو و به بغداد برو.
من به خانه آمدم و از كتب هر چه بدان احتياج داشتم برگرفتم و به بغداد رفتم.
پس از مدتی كه نشانه های رشد در پسر خليفه ظاهر شد و در انواع علوم استاد گشت، خليفه مرا بخواند و گفت يا عبدالملک، هر حاجت كه داری بگو تا اجابت كنم.
گفتم اگر خليفه اجازه فرمايد، بَهرِ تفرجی به بصره روم.
پس از رسيدن، ديدم سرایی پادشاهانه برای من بنا كرده و زمين ها و املاک بسيار خريده بودند، به طوری كه نعمت و ثروت من در آن شهر مشهور گشته بود.
روزی بقال نزدم آمد و گفت چگونه ای؟
گفتم نصيحت تو قبول كردم و هر كتاب كه داشتم خمير كردم و از خمير آن كتاب ها، اين همه نان برای من پخته شده است.
📚 منبع: فرج بعد از شدت، اسماعيل حاکمی، جلد ۲، صفحه ۷۶۴
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
📖 منت
مردی بازاری خلافی کرد و حاکم او را به زندان انداخت.
زنش پیش یکی از یارانش رفت و گفت چه نشسته ای که دوستت پنج سال به محبس افتاد، برخیز و مرامی به خرج بده.
مرد هم خراب مرام شد و یک شب از دیوار قلعه بالا رفت و از بین نگهبانان گذشت و خودش را به سلول رفیقش رساند.
مرد زندانی خوشحال شد و گفت زود باش زنجیرها را باز کن که الآن نگهبان ها می رسند.
دوستش گفت می دانی چه خطرها کرده ام، از دیوار قلعه بالا آمدم، از بین نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم.
سپس زنجیرها را باز کرد.
به طرف در که رفتند، مرد گفت می دانی چه خطری کرده ام، از دیوار قلعه بالا آمدم، از بین نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم.
رفتند پای دیوار قلعه که با طناب خودشان را بالا بکشند.
مرد گفت می دانی چه خطری کرده ام، از دیوار قلعه بالا آمدم، از بین نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم.
با دردسر خودشان را بالا کشیدند.
همین که خواستند از دیوار به پایین بپرند، مرد گفت می دانی چه خطری کرده ام، از دیوار قلعه بالا آمدم، از بین نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم.
مرد زندانی فریاد زد نگهبان ها، نگهبان ها، بیایید این مرد می خواهد من را فراری بدهد!
تا نگهبان ها آمدند، مرد فرار کرده بود.
از زندانی پرسیدند چرا سر و صدا کردی و با او فرار نکردی؟
مرد گفت پنج سال در حبس شما باشم، بهتر است که یک عمر زندانی منت او باشم.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
☘ @hamkalam
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این قسمت؛ بانـیِ فراری😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از مجموعه فرهنگی مکتب الزهرا(س)
44.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
🏴 نماهنگ خدانگهدار سید ابراهیم
تقدیم به شهید خدمت
حضرت آیت الله رئیسی و یاران شهید ایشان
🎤 با صدای حاج ابوذررستگار
و همخوانی گروه سرود مصباح الهدی اراک
╭┅━━━━━━━━━━━━━┅╮
🌺 @maktabozahra90
🌺 @hajaboozarrastgar
╰┅━━━━━━━━━━━━━┅╯
❇️ به احترام خادم ملت ، رئیس جمهور شهید و یاران شهید ایشان بصورت گسترده منتشر بفرمائید.
❤️تسليم و رضا در برابر خواست خدا
#نهج_البلاغه
◽️ أمَّا بَعْدُ: فَإِنَّ الاَْمْرَ يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ إِلَى الاَْرْضِ کَقَطَراتِ الْمَطَرِ إِلَى کُلِّ نَفْس بِمَا قُسِمَ لَهَا، مِنْ زِيَادَة أَوْ نُقْصَان
🌗بدانيد! مواهب پروردگار، مانند قطره هاى باران، از آسمان به زمين نازل مى شود و به هر کس، سهمى، زياد يا کم (مطابق آن چه خداوند مقدّر فرموده) مى رسد.
📘#خطبه_23
🌸🍃ألّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
وعجل فرجهم🍃🌸
•┈┈••••✾•🌱🌸🌱•✾•••┈┈
#نهضت_نهج_البلاغه_دانشگاهیان
#جشنواره_ملی_نهج_البلاغه
#دانشگاه_های_استان_مرکزی
کانال خادمین نهج البلاغه استان مرکزی
https://eitaa.com/khadem_nahg_markazi
🖤مِّنَ المُؤمِنِينَ رِجَالٞ صَدَقُواْ مَا عَٰهَدُواْ ٱللَّهَ عَلَيهِۖ فَمِنهُم مَّن قَضَىٰ نَحبَهُۥ وَمِنهُم مَّن يَنتَظِرُۖ وَمَا بَدَّلُواْ تَبدِيلٗا
🖤بعضى از اهل ايمان بزرگ مردانى هستند كه به عهد خود با خداوند صادق مىمانند و بعضى به شهادت رسيده و بعضى انتظار شهادت مىكشند و هيچگاه تغيير روش نمىدهند.
۲۳-احزاب
🔴آخرین روز و آخرین دفاع از مرز ایران اسلامی
یاد می کنیم از شهدای خدمت با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
حتی اگر به قیمت شاهانه زیستن
ننگ است زیر منت بیگانه زیستن
این عقل این مرده بیحوصله مرا
تکلیف کرده است به دیوانه زیستن
ویرانه بوی دوست اگر میدهد بگو
من راضیام به گوشه ویرانه زیستن
پرواز پرمخاطره بسیار بهتر از
چشم انتظار مرحمت دانه زیستن
یاران نیمهراه زیادند و ساده نیست
با سروهای خم شده همشانه زیستن
گر تیغ عشق دوست نبوسد، گلوی من
این زیستن چه فرق کند با نزیستن
بخشیدهام به دوست خودم را ،که ذرهای
نزدیکتر شوم به کریمانه زیستن
در عشق اگرچه منزل آخر شهادت است
تکلیف اول است شهیدانه زیستن
.:رضا شریفی:.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#شعر
✍نقل و قول از حجةالاسلام عالی در مراسم بزرگداشت شهیدان خدمت
پدری دست فرزند خود را گرفت و به مکتب خانه برد از آنجایی که ملا سخت می گرفت و بخاطر مسائل مختلف دانش آموز را تنبیه می کرد. دعا کرد که ملا بمیرد لکن ملا بعد از مدتی فوت کرد. پدر دست پسر را گرفت و به مکتب خانه دیگری برد و حکایت همان شد و ملای مکتب خانه دوم نیز فوت کرد. پدر مجدداً دست پسر گرفت تا به مکتب خانه دیگری ببرد. در راه به پسر گفت تو اگر می خواهی درس نخوانی باید دعا کنی پدرت بمیرد و گرنه تا زمانی که من زنده ام تو باید درس بخوانی.
لکن معاندین و بدخواهان بدانند پشتوانه این انقلاب خدواند متعال است و راه بجایی نخواهند برد.
با اندکی تلخیص
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam