eitaa logo
🇮🇷 همسفرتاخدا
994 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
1.3هزار ویدیو
23 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم کانال همسفرتاخــدا برای آمادگی مجردهاوخودسازی متاهل هاتاسیس شده✅ مطالب روزانه کم تبلیغ تبادل ومطالب متفرقه نداریم❌ ادمین کانال؛https://daigo.ir/secret/51092479598 دل هرکی با یاری خوشه.! #دلِ_ما_با_حسینِ...❤️
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹 نشست کنارم و گفت: "طاهره جان…❤ ازم راضے هستے...؟"" گفتم : "چرا نباشم…!؟ تو اونقد خوبے ڪه باورم نمیشه...❤ این آرامشے که ڪنارت دارم...💕 من واقعا کنار تو خوشبختم...💕" سرشو انداخت پایین و... با حالت شرمندگے گفت: "منو ببخش…😔 نتونستم همیشه ڪنارت باشم...💕 وقتایے که نبودم تنها بودے... توے شهر غریب... تو خونه... نتونستم زندگے اے رو که دوست دارے... برات درست ڪنم...😔" دستاشو گرفتم و گفتم: "این چه حرفیه میزنے…؟!❤ من همیشه تو رو همینجورے خواستم... وجودت مایه آرامشمه...💕 که با دنیا عوضش نمیکنم..." مکثے ڪردم و... زل زدم به چشاش و گفتم: "تو چے…؟! ازم راضے هستے…؟😢" سرمو گرفت و... محڪم بوسید...😘 گفت: "من راضےِ راضے ام...💕 خدا هم ازت راضے باشه..." صبح طبق عادت نون گرفت... مثه همیشه که وقتے میدید خوابم... سماورو روشن میڪرد... چایے و سفره رو آماده میڪرد... اون روزم سنگ تموم گذاشت...💚 🌺 @hamsafar_TA_khoda
🌷خاطرات سفر مشهد 🕌خیلی بیاد موندنی بود..خوب یادمه... یه روز که از سر برگشته بود خونه🏡..بچه ها دویدن سمتش و بغلش کردن..محمد هم شروع کرد به بالا رفتن از سر و کول باباش😍سفره ناهارو که انداختم... دست کرد جیبش و یه دستمال سفید درآور با نگرونی نگاش کردم و گفتم :"سرماخوردی…؟" 🌷خندید و گفت😄 :"نه خانومم...یه چیزی واستون آوردم..."مات و نگاش میکردم که دستمالو باز کرد دیدم سه تا دونه برنج پیچیده لای دستمال😳...!یه دونه شو داد به من...یه دونه شو به پسر بزرگمون...یه دونه شم داد دست محمد پسر کوچیکمون... زده بود و با شعف گفت:"بخورید که آقا خیلی دوستتون داشته❣"تازه فهمیدم که قضیه چیه...برنج گرفته بود... 🌷با تعجب پرسیدم..."حالا چرا سه تا دونه…؟!"با قشنگی گفت..."تبرّكی میدادن تو حرم...منم ۴ تا دونه گرفتم...😇 یکیشو خودم خوردم...سه تاشم آوردم واسه شما...پیش خودم گفتم... نگیرم که برسه به کسایی که مثه ما دنبال نذری بودن‼️"گفتم:"حالا چرا اینقد کم...؟!"خندید و گفت:"ای بابا…مهم خانوم ...کم و زیادش فرقی نداره...نذری گرفتن یعنی همین...نه اینکه اونقد بخوری که سیر شی..."☺️ راوی: همسر شهید 🌷 💕 @hamsafar_TA_khoda 💕
# سيره_شهدا💕 روزهاے اول ازدواج یه روز دستمو گرفت و گفت: "خانومـ...❤ بیا پیشمـ بشینـ کارت دارمـ..." گفتمـ. "بفرما آقاے گلمـ منـ سراپا گوشمـ.."🙄 گفت "ببینـ خانومے...💚 همینـ اول بهت گفته باشمااا... ڪار خونه رو تقسیمـ میڪنیمـ هر وقت نیاز به ڪمڪ داشتے باید بهـ بگے...☺️ گفتمـ آخه شما از سر ڪار برمیگرے خستہ میشے☹️ گفت "حرف نباشه حرف آخر با منه😉✌️🏻 اونمـ هر چے تو بگے منـ باید بگمـ چشمـ...!😂✋🏻 واقعاً هم به قولش عمل ڪرد از سرڪار ڪہ برمیگشت با وجود خستڰے شروع میکرد ڪمڪ ڪردنـ مهمونـ ڪہ میومد بهمـ میگفت "شما بشینـ خانومـ... منـ از مهمونا پذیرایے ميڪنمـ..." فامیلا ڪہ ميومدن خونمون بهم میگفتنـ "خوش به حالت طاهرھ خانومـ🙄 آقا مهدے، واقعاً یہ مرد واقعیه😍 منم تو دلمـ صدها بار خدا رو شڪر میڪردمـ...🌸🍃 واسہ زندگے اومدھ بودیمـ تهران با وجود اینڪہ از سختیاش برامـ گفته بود ولے با حضورش طعمـ تلخ غربت واسم شیرین بود😌 سر ڪار ڪہ میرفت دلتنـگ میشدمـ☹️😔 وقتے برمیگشت، با وجود خستگے میگفت... "نبینمـ خانومـ منـ...😍 دلش گرفتہ باشه هااا...💕 پاشو حاضر شو بریمـ بیرون😉 میرفتیم و یہ حال و هوایے عوض میڪردیمـ... اونقدر شوخے و بگو و بخند راھ مینداخت...😍😁❤️ که همه اونـ ساعتایے ڪہ ڪنارم نبود و هم جبران میڪرد...😌 و من بیشتر عاشقش میشدمـ و البته وابسته تر از قبل...🙈😢 ❤️