❤️🍃❤️
#حریری_به_عطر_یاس_پارت_ 435
آریا در سکوت گوش می کرد ...
انگار دلش نمی خواست چیزی بگوید ...
حتی دفاعی کوتاه کند ...
شوکه حاصله از مرگ پریناز آن قدر بود که
مغزش را در آن لحظات قفل کند ..
حنانه بازویش را گرفت و محکم تکانش داد و گفت:
- مامان جان یه چیزی بگو ...
یکی از مامورین دستش را میان مادر و پسر گذاشت و گفت:
@hamsardarry💕💕💕
👇👇
- خانم برید عقب ...
حنانه جیغ هیستریک کشید و گفت:
- ولش کنید ...
به خدا کار اون نیست ...
از کدوم شواهد حرف می زنید ...
مامور بی حوصله جواب داد:
- خانم برید عقب ...
بیایید کلانتری معلوم میشه ...
اما حنانه نزدیک سروان شد و با اشک و آهی مادرانه پرسید:
- از چی حرف می زنید ؟
این زن مشکل روحی داشت ...
سروان دستی به چانه اش کشید و گفت:
- یه سری آثار ضرب و شتم روی بدن عروستون دیده شده ...
تا معلوم شدن همه چیز پسرتون مهمون ما هستند ...
نفس در سینه ی حنانه حبس شد ..
همین هفته پیش آریا دیوانه شده بود و به جان پریناز بی چاره افتاده بود ...
پاهایش می لرزید و قادر به ایستادن نبود...
تمام شواهد بر علیه آریا بود ...
هیچ کس جز خودش نمی توانست دفاعی کند و حالا خودش هم روزه ی سکوت گرفته بود ...
با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید اما پریناز را ندید ...
چشمانش را گرداند و با دیدن در باز تراس از جا پرید ...
اما دیر شده بود ...
پریناز از طبقه دوم عمارت خود را پرت کرده بود ...
مامور راست می گفت او گناهکار بود ...
شواهد هم درست نشان داده بود ..
او باعث و بانی این مرگ بود ...
****
@hamsardarry💕💕💕
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨بِسْمِاللّٰهِالرَّحْمٰنِالرَّحیٖم✨
سـلام به فصل پاییز
سـلام به مهـر
سـلام به رنگ زرد
سـلام به شروع دوباره
سـلام به نقطه سر خط
سـلام به مهـربانی
سـلام دوستان مهربان
صبح زیبای پاییزیتون بخیر
🧡پاییزتـون مـبارک🧡
http://eitaa.com/joinchat/897908738C30a1928237
💠جایگاه رفیع علم
🔘پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمودند:
🔰 بِالْعِلْمِ يُطَاعُ اَللَّهُ وَ يُعْبَدُ وَ بِالْعِلْمِ يُعْرَفُ اَللَّهُ وَ يُوَحَّدُ وَ بِهِ تُوصَلُ اَلْأَرْحَامُ وَ يُعْرَفُ اَلْحَلاَلُ وَ اَلْحَرَامُ وَ اَلْعِلْمُ إِمَامُ اَلْعَقْلِ
🔹به وسیلۀ علم، خداوند اطاعت و پرستیده می شود به وسیلۀ علم، خداوند شناخته می شود و یکتا شمرده می گردد به وسیلۀ علم، صلۀ رحم می شود و حلال و حرام شناخته می شود. علم جلودار عقل است.
📗تحف العقول، ص ۲۸
🔻شرح حدیث
▫️جاهل به روز فتنه ره خانه گم کند عالم چراغ جامعه و چشم مردم است
🔸وقتی پیامبر اکرم صلى الله عليه و آله طلب علم را بر هر زن و مرد مسلمان فریضه و واجب می داند.
🔸وقتی به آموختن دانش از گهواره تا گور توصیه می فرماید و وقتی قرآن عالمان را بر آنان که نمی دانند، برتری می دهد، پس باید سراغ معرفت و دانش رفت و به سلاح علم مجهّز شد تا راه زندگی را با بصیرت پیمود و هدف را گم نکرد و مکتبی زیست و قرآنی عمل کرد.
🔸خداشناسی و خداپرستی در سایۀ علم تحقق میپذیرد. اگر کسی هم به وظیفۀ «صله رحم» می پردازد یا در کسب و کار خویش حلال و حرام را میشناسد و به آن پایبند است، باز هم به برکت دانش و بینش است.
🔸اگر علم جلودار و امام عقل است پس زندگی خردمندانه هم بر محور دانش می چرخد و عاقلان آنانند که نه تنها با علم سر ستیز ندارند بلکه به پیشوایی و امامت علم گردن می نهند.
🔸دانش را چراغ زندگی قرار دهیم تا به بیراهه نیفتیم.
📗منبع: #حکمت_های_نبوی ، جواد محدثی
http://eitaa.com/joinchat/895811586C49e74b8074
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای گام هایی کوچک به گوش می رسد🚶♂
صدای شکفتن و جوانه زدن🌸
صدای رویش و رُستن💓
صدای پای بهار🌸
صدای پای مدرسه می آید🥰
بهار دانش مبارک🌸
http://eitaa.com/joinchat/896860162C815a5bd76b
❤️🍃❤️
#ویژه_مجردها (۱۱)
📌 یادت باشه:
توی خواستگاری
نه زیادهگویی خوبه🗣
نه سکوت کامل🤭
«تعادل یعنی اعتماد به نفس.»
@hamsardarry💕💕💕
❤️🍃❤️
#زناشویی 💖
⭕️ چجوری یه خانوم شیطون باشیم؟😉
⬅️ با موهاتون یا گردنبندتون بازی کنید و زیرلب آواز بخونید.😍
همیشه تمیز باشید
و کمی آرایش داشته باشید. (نه زیاد زننده بشه)💄💋
تمیزی و زیبایی، ناخودآگاه بهتون حس لطافت و زنونگی میده.
@hamsardarry💕💕💕
❤️🍃❤️
#همسرانه
👈برخی عادت کرده اند به اینکه مانند دوران مجردی هر کاری میخواهند بکنند و هرچیزی را که می شنوند مو به مو به خانواده شان اطلاع دهند.
🔹 این اطلاع رسانی های دقیق بعد از ازدواج ممکن است کم کم راه را برای دخالت دیگران در زندگیتان باز کند و زندگیتان را به نابودی بکشاند...
🔹در دوره عقد و ارتباط با همسر ضمن مشورت از بزرگترها باید یک سنجش گر قوی باشید.
🔹هر چیزی از جمله ازدواج در رویا زیباست ! اما زیبا کردن آن در واقعیت بستگی به خود ما دارد که تا چه اندازه می توانیم خود را با شرایط سازگار کنیم.
@hamsardarry💕💕💕
❤️🍃❤️
#حریری_به_عطر_یاس_پارت_ 43/7
ماهان بی آن که سرش را از برگه های روی میز بلند کند جواب داد :
- فعلا نه... می تونی بری ...
اسحاق که از اتاق خارج شد
ماهان سرش را بلند کرد و خیره در چشمان او گفت:
- نمی خوای بشینی ؟
و با اشاره دست نزدیکترین راحتی کنار میزش را نشان داد ..
علیرضا آرام نشست ... انگشتانش
میان موهایش فرو رفت و به او خیره شد ...
-خب جوون ... آروم شدی؟
👇👇
علیرضا دهان باز کرد که ماهان با دست اشاره کرد و گفت:
- البته می خوام از اون تومور بیشتر بدونم ...
علیرضا هاج و واج نگاهش می کرد که ماهان ادامه داد:
-فکر کن من مامور خدام ..
هر کاری باشه می کنم ...
فقط تو بگو ..
علیرضا بی اختیار از جا بلند شد ...ـ
در باورش نمی گنجید مرد بزرگی مثل ماهان خواهان کمک به او باشد ...
بیشتر به خواب و رویا می مانست .. دل بستن به این رویا اشتباه محض بود ...
یعنی خدا انقدر زود صدایش را شنیده بود ؟!...
همزمان با بلند شدنش تلفن اتاق زنگ خورد ...
خیره به ماهان که با اشاره دست او را به نشستن فرا می خواند
بی میل در جایش نشست ...
ماهان دست دراز کرد و گوشی را برداشت
و همزمان با گفتن بله تلفن را روی آیفون زد ...
صدای مردی در فضای اتاق پیچید:
- به به دوست عزیز و گرام خودم ...
-سلام دکتر جون خوبی ؟
-ممنون باز چی می خوای که از صبح منشیمو کچل کردی؟
-دکی گفتن اتاق عمل بودی؟
@hamsardarry💕💕💕