❤️🍃❤️
#حریری_به_عطر_یاس_پارت_174
اصلا نمی دانست چرا آن جا نشسته بود ...
وقتی از آمدن مریم نا امید شد
از جایش بلند شد و از محوطه ی بزرگ دانشکده بیرون زد ...
کلافه به اطراف نگاه کرد و عرض خیابان را رد کرد ...
امروز اگر این کلاس صبح را نداشت هرگز پا به دانشکده نمی گذاشت
بخصوص که با دیدن جای خالی مریم بیشتر از قبل عصبی شده بود ...
به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتاد ...
ساعت چیزی حدود یازده بود و یک ربع طول می کشید تا اتوبوس بعدی بیاد..
آرام آرام قدم برمی داشت ...
@hamsardarry 💕💕💕