❤️🍃❤️
#حریری_به_عطر_یاس_پارت_210
کسی با دیدنش هین بلندی کشید و ناخودآگاه توجه همه را به او جلب کرد ...
سر حریر بلند شد و با دیدنش، چشمان سرخش پر شد از نفرت ..
لب های خشکش تکان خورد و با بدنی لرزان از جا برخاست ...
علیرضا محکم در جایش ایستاد ..
می ایستاد و حرف های ناحق را می شنید ..
اما می ایستاد ...
حریر پر نفرت جلو آمد ...
کسی بازویش را گرفت و عقب کشید ...
-بیا بریم بابا ...
اما او بی توجه به پدرش فقط به حریر چشم دوخته بود ...
××××××××××
@hamsardarry💕💕💕