#قصهی_بینام
[پارت چهلم]
از بیمارستان زدم بیرون و شمارهی حبیب را گرفتم. داشتم از جواب دادنش تا امید میشدم که صدایِ کِش دارش پیچید توی گوشی: مگه نگفتم شبا زنگ نزنی پلشت؟!
بوی الکل را از پشت گوشی حس کردم. گفتم: سلام آقا حبیب.
جواب داد: بنال.
وقتی حالش خوب بود آنطور صحبت نمیکرد. محترم بود و با شوخی و خنده سر میبرید. اولین بار بود. گفتم شاید مرا نشناخته. گفتم: یادمانم آقا حبیب.
_هر خری هستی باش.
و قطع کرد.
انقدر ناخنهایم را خورده بودم به گوشت رسیده بود. دوباره شمارهاش را گرفتم. رد تماس داد.
نمیتوانستم صبر کنم. پول میخواستم. یگانهام داشت از دست میرفت. دویدم تا خیابان. دستم را برای همهی ماشینها بلند میکردم. باران گرفته بود و ماشین پیدا نمیشد. یک موتوری برایم ایستاد. پسر جوانی سوار بود. یک پلاستیک هم روی سرش کشیده بود. گفت: کرایه گرونترهها.
دست کردم توی جیبم. چند تا پنج هزار تومانی بود و یک تراول پنجاهی. همه را گرفتم سمتش و گفتم: برو خیام.
رسیدم جلوی خانهی حبیب. خانه که نه، گاراژی که حبیب را آنجا میدیدم. پی همه چیز را به تنم مالیده بودم. در زدم. کسی جواب نمیداد. دوباره شمارهی حبیب را گرفتم. رد تماس داد. دوباره در زدم. زنگ گاراژ را زدم. باران میخورد روی ایرانِتها و نمیگذاشت صدایی را از توی گاراژ بشنوم ولی بویِ چوب سوخته میگفت که آتش توی گاراژ به راه است. کنار در چمباتمه زدم توی خودم. خودم را بغل کردم تا کمتر بلرزم. نوک انگشتهایم بی حس بود. سنگ کوچکی را توی دست گرفته بودم و هر از گاهی در آهنی گاراژ را میکوبیدم.
یک ربعی آنجا نشسته بودم که گوشیام زنگ خورد. حبیب بود. ایستادم و جواب دادم: سلام آقا حبیب!
_تویی پشت در گاراژ؟
صدایش هُشیار بود اما عصبی. گفتم: ب.. بله. کارتون داشتم. نیستید؟
جواب داد: چیکار داری؟ نگفتم مگه بی وقت نه برو گاراژ نه به من زنگ بزن؟ میخوای بدبخت کنی همه رو؟ واینَستا اونجا.
انگار نمیفهمیدم چه میگوید؛ دوباره گفتم: کارتون دارم. واجبه. توروخدا. مسئله مرگ و زندگیه.
پوفی کرد و گفت: آدرس میفرستم بیا ببینم چه مرگته.
و تماس را قطع کرد.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
|هموطن|
#قصهی_بینام [پارت چهلم] از بیمارستان زدم بیرون و شمارهی حبیب را گرفتم. داشتم از جواب دادنش تا ام
نظراتون رو به این لینک جدید بفرستید دربارهی پارت جدید🙈💕
https://6w9.ir/Harf_10576775
|هموطن|
نظراتون رو به این لینک جدید بفرستید دربارهی پارت جدید🙈💕 https://6w9.ir/Harf_10576775
ناشناسمون درست شدااا
اینجا میخونیم حرفاتونو @hamvatanunknown
قصهی بینام
[پارت_چهل_و_یکم]
پولی توی جیبم نمانده بود. هر چه داشتم داده بودم به موتوری. آدرسی که حبیب فرستاده بود دور بود. نمیشد پیاده رفت. گوشهی خیابان ایستادم و برای ماشینها دست بلند کردم. نمیدانم چندمین ماشین ایستاد که دویدم سمتش. فقط راننده داشت. در را باز کردم و گفتم: آقا من هیچی پول ندارم، تو رو جون بچهت منو برسون تا یه جا. تو رو جون بچهت!
با دهانِ باز مانده سر تکان داد: سوار شو پسر.
خودم را پرت کردم روی صندلی و آدرس را گفتم. دستهایم داشت یخ میزد. گذاشتمشان بین پاهایم و خودم را تکان میدادم. راننده دست برد سمت بخاری و زیادش کرد. پرسید: خیر باشه. خوبی؟
نایِ حرف زدن نداشتم ولی گفتم: خواهرم بیمارستانه، داره میمیره، دارم میرم پیِ پول.
چیز هایی زیر لب گفت که نشنیدم و بعد باقی مسیر را سکوت کرد. فقط هر چند دقیقه یک بار برمیگشت و نگاهم میکرد. رسیدیم مقصد. پیاده شدم و دویدم سمت کوچه که بوق زد. پشت هم. دو بار. سه بار. چند بار. ایستادم. شک کردم. گفتم شاید خیالاتی شدم و اصلا به راننده نگفتم پول ندارم! آرام رفتم جلو. شیشهی شاگرد را داد پایین و خم شد سمتم. دستش را دراز کرد. چیزی شبیه چند اسکناس تا شده توی دستش بود. گفت: این دخل این هفتهمه. بیشتر ندارم وَ اِلا میدادم.
گیج و منگ نگاهش میکردم. دستش را تکان داد: بگیر دیگه. دستم بی اختیار رفت جلو و بستهی پولی که کش دورش بود را گرفت. دهان باز کردم چیزی بگویم که گفت: توکل کن به خدا. و گاز داد و رفت. پولها را نگاه کردم. شاید بیست، سی اسکناسِ پنجاه تومانی بود که از وسط دوتا شده بود و کش دورش بود. پول ها را توی دستم فشردم. گذاشتمشان توی جیب کاپشن و دویدم سمت کوچه.
دنبالِ پلاک گشتم و جلوی در ایستادم. باران بند آمده بود. همانطوری که حبیب گفته بود زنگ در را نزدم و شماره اش را گرفتم. یک بوق بیشتر نخورد که چراغِ آیفون تصویری روشن شد و بعد در باز شد. رفتم تو. خانه توی محلهی نسبتا بالایی قرار داشت. یک خانهی ویلایی. رفتم توی حیاط. حبیب درحالیکه سیگار دستش بود، با همان ژست آرامی که همیشه دیده بودم از پلهها آمد پایین. تا دیدمش رفتم جلو و گفتم: آقا سلام. آقا ببخشید این وقت شب مزاحمتون شدم. آقا توروخدا به دادم برسید. آقا حبیب، دارم بیچاه میشم. آقا..
پرید بین حرفم: هیس پسر! چته؟
دستم را گرفت و کشید گوشهی حیاط که میز و صندلی بود. نشاندم روی یک صندلی و خودش هم نشست رو به رویم. انگار حالش جا آمده بود و خبری از احوالِ نیم ساعت پیشش نبود. گفت: چته؟ چیشده؟
گفتم: خواهرم داره میمیره.. باید عمل شه. پول لازم دارم. هفتاد تومن لازم دارم. هرکاری بگی میکنم. آقا حبیب جون بچهت. جون مادرت. جون هرکیو دوست داری. آقا حبیب روزی دو کیلو میفروشم. هرچی بدی میفروشم.
دستش را آورد بالا و حرفم را قطع کرد. گفت: هفتاد هزار تومن؟!
آب دهانم را قورت دادم و نگاهش کردم. تای ابرویش را داد بالا. منتظر نگاهم میکرد. گفتم: هفتاد.. می.. میلیون..
غشِ خنده اش رفت بالا. سیگارش را چلاند روی زیرسیگاریِ روی میز و گفت: فک کردی من رو گنجم؟ یا اینجا خیرهس بچه!؟ پاشو.. پاشو برو بیرون. پاشو.
و از روی صندلی بلند شد و خواست برود داخل ساختمان. دویدم سمتش و جلویش ایستادم. گفتم:شما میتونی آقا حبیب. به خدا میتونی. دارم میگم نوکریتو میکنم. هرچی بگی آب میکنم. کوک*ایین، شیشه، تری*اک، کوفت، زهر مار.
دستش را گذاشت روی دهانم و گفت:تو امشب منو ندی زیر تیغ آروم نمیگیری نه؟
صورتم خیسِ اشک بود و دستش خیس شد. گفت: اَی!
و دستش را کشید به لباسش. از شدت گریه هِق هق میکردم. دوباره گفتم: آقا حبیب میگم هرکاری بگی میکنم. هرکاری بگی. هرچی بخوای.
نفس عمیقی کشید و با فوت فرستادش بیرون. سوییچ ماشینش را از جیب کشید بیرون گرفتن سمتم: بشین تو ماشین تا بیام.
و به سمت ساختمان رفت.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت چهل و دو]
بند کرده بودم که زیر و بمِ پروندهی قتلِ الهه را بکشم بیرون. اگر نمیتوانستم کاری انجام دهم، یک افسرِ معمولی میماندم. من مثلِ فرامرزی دنبالِ درجه نبودم. فقط نگاهِ محمد را میخواستم! اعتمادش را. اینکه بتوانم نزدیکش شوم و صیاد را راضی نگه دارم.
پازل بهم ریختهی پرونده هیچ جوره به هم نمیچسبید.
با اجازهی سرگرد مانده بودم اداره تا روی پرونده کار کنم. در بخش خودمان من بودم و یکی دیگر از بچهها. سالن نیمه تاریک بود و چراغ مطالعهام میزم را روشن میکرد. چشم بستم و شروع کردم به مرور کردن دانستهها: خب. ما اینجا یه قاتل داریم که قبل از قتل وارد سرویس بهداشتی شده و بعد از قتل ازش خارج شده. تو دوربینای پاساژ ۳ نفر ثبت شده. ۳ تا زن. دو نفرشون مسیر بعدیشون ثبت شده و سفید بودن. نفر سوم دوتا دوربین ازش فیلم دارن، ولی بعد ناپدید میشه. و احتمال ۹۹ درصد سوژه همینه.
_بگو صد درصد دیگه!
از جا پریدم و پشت سرم را نگاه کردم. فرامرزی بود. گفتم: تو اینجا چیکار میکنی نصف شبی؟
ماگ یکبار مصرف را داد دستم. بوی قهوه توی هوا پیچیده بود. گفت: رفتم خونه یه دوش گرفتم یکم استراحت کردم، ولی نتونستم تنهات بذارم. گفتم بلاخره دوتا فکر از یکی بهتره!
و صندلیاش را کشان کشان کشید سمت بخشِ من و نشست رویش.
لیوان را گرفتم زیر بینیام و بو کشیدم. علی گفت: شیرینه. بخور. خب میگفتی! ادامه بده. داشتی راجع به قاتل ۹۹ درصدی میگفتی!
کمی از نسکافه خوردم. از داغی افتاده بود. گفتم: نفرِ سوم که مضنون اصلیِ ماست ناپدید شده دیگه! این یعنی چی؟! یعنی از قبل برای نقشه آماده بود. موقعیت دوربینهای پاساژ رو میدونسته. میدونسته کجا نقطهی کوره و کجا باید لباسش رو عوض کنه.
علی گفت: یعنی با قصد قبلی الهه رو کشیده پاساژ؟
جواب دادم: ۲ حالت داره. یا با قصد قبلی الهه رو آورده، یا قربانی براش مهم نبوده، فقط قصد داشته تو این مکان قربانی بگیره. برای دزدی، زورگیری یا چیزایی شبیهش. که احتمال دوم تقریبا منتفیه. چون ریسک این کار بالاست.
حالا الان مسئلهی ما هدف قاتل نیست، خودِ قاتله! ما هنوز خودشو نداریم.
پا روی پا انداخت و خودش را کشید جلوتر. مانیتور را نگاه کرد؛ فیلمهای مدار بسته را. گفت: و تو پیشنهادت برای شناسایی قاتل چیه؟
🌸🌸🌸🌸🌸