پارت پنجاه و چهارم:
[داوود]
پایینِ خیابونِ ویلا تو ماشین نشسته بودم.
رسول گفته بود هر وقت سیستم وصل بشه خبر میده اما هنوز زنگ نزده بود.
ساعتمو نگاه کردم. تقریبا چهل دقیقه از مستقر شدنشون میگذشت.
تو همین حال بودم که گوشیم زنگ خورد. رسول بود!
خوشحال شدم! کارشون انجام شده بود.
جواب دادم: جانم داداش؟
صدایی از پشت خط نیومد.گوشیمو نگاه کردم.. آنتنش پُر بود.
دوباره گفتم: رسول جان؟ صدامو داري؟
با صداي آرومی گفت: داوود بیا اینجا.
نگران شدم!
بلندتر گفتم: چیزي شده رسول؟
با صدایی که لرزشش رو حس میکردم گفت: داوود همین الان بیا اینجا..
سریع از ماشین بیرون رفتم و خودمو به کوچه ي ویلا رسوندم..
به سمت ماشین رفتم.. رسول تنها بود! پس شهاب کجاست..؟
درو باز کردم و تو ماشین نشستم..
رسول در حالیکه یه گوشی تو دستش بود داشت به روبروش نگاه میکرد.
نمیدونستم چی شده! نمیفهمیدم چی شده!
آروم گفتم: چی شده رسول؟ چرا اینجوري تو..؟
گوشی تو دستشو آورد بالا و گفت: داوود، شهاب..
سرمو تکون دادم.. اخم کرده بودم.. به گوشیِ تو دستش نگاه کردم... گوشیِ شهاب بود..!
گفتم: شهاب چی رسول؟
حالا دیگه صداش بغض داشت..
تو شوك بود.. هنوز روبروشو نگاه میکرد.. زمزمه کرد: شهاب برنگشت داوود.. شهاب گیر کرد تو اون ویلا.
نگاهشو به من انداخت و گفت: بهم زنگ زد.. گفت سیستمو وصل کرده.. گفت مسیرش سفید نیست.. گفت گوشیشو میندازه بیرونِ باغ... داوود گفت به آقا محمد بگیم چیزي ازش به دست نمیارن..
ترسیدم! روبرومو نگاه کردم و گفتم: رسول روشن کن.. روشن کن بریم.. الان قطعا میان بازرسی کوچه.
سرشو به سمتم برگردوند و گفت: شهاب اون توئه داوود کجا بریم؟ باید یه کاري کنیم..
نمیشد.. الان وقتش نبود! الان هیچ کاري از دست من و رسول برنمیومد!
از ماشین پیاده شدم و سمت درِ راننده رفتم.. رسولو پیاده کردم تا جاي من بشینه.. خودم پشت فرمون نشستم.. باید از اینجا دور میشدیم..ماشینو روشن کردم و رفتم خیابون پایینی.. کنار ماشین خودم..
برگشتم عقبو نگاه کردم.. میترسیدم کسی دنبالمون باشه.. خیابون خلوت بود..
نگاهم به رسول افتاد.. هنوز توي خودش بود.. شهاب با اون حرف زده بود.. طبیعی بود این حالش.
ازش پرسیدم: به محمد گفتی؟
سر بالا انداخت.. با مکث گفت: نه هنوز..
نمیخواستم جلوي رسول حرف بزنم.. از ماشین پیاده شدم و به محمد زنگ زدم و جریانو براش توضیح دادم..
بهش حالِ رسولو گفتم..
گفت نیرو میفرسته تا ما برگردیم..
رسول خوب نبود.. همه این اخلاقِ رسولو میشناختیم. براي بقیه بیشتر از خودش بهم میریخت.. تو ترکیه وقتی کابلو تو اتاقِ مایکل جا گذاشت، با اینکه استرس داشت به خودش مسلط شد و کارو تموم کرد.. اما وقتی میفهمه یکی از بچه ها براش مشکلی پیش اومده، هیچ جوره نمیتونه باهاش کنار بیاد..
در سمت راننده رو باز کردم و نیم رخ رو صندلی نشستم.. پاهام بیرونِ ماشین بود.
فکرِ شهاب بودم.. نمیدونستم چه اتفاقی براش افتاده.
رسولو نگاه کردم و رو بهش گفتم: رسول.
بی جون نگاهم کرد.
هیچی نتونستم بگم. بگم نگران نباش؟ که خودم پر از نگرانی بودم.. بگم هیچی نمیشه؟ که خودم ازش مطمئن نبودم.. چی باید میگفتم؟!
سکوتمو که دید گفت: داوود امانت بود دست من.. داوود آقا محمد داشتیم میومدیم به من گفت مراقب خودتون باش.. داوود من مراقب نبودم..
من داشتم میرفتم.. نذاشت.. گفت تو اینجا رو بلد نیستی..شاید اگه من میرفتم اینطوري نمیشد.نمیدونستم باید چیکار کنیم.. شرایط اصلا خوب نبود.. فرشید اون تو بود.. و حالا هم شهاب..
چند دقیقه اي گذشت که ماشین بچه هاي مراقبت رسید.. رسول از ماشین پیاده شد.. کلاه کاپشنشو انداخت سرش و سرشو انداخت پایین..با بچه ها صحبت کردم و ماشین ها رو بهشون سپردم..
براي برگشتمون ماشین با راننده بود..
هر دو عقب سوار شدیم..
سرِشو به شیشه ي ماشین تکیه داده بود و با دستی که کنار پنجره بود رو شیشه ي بخار گرفته نقش هاي نامنظم میکشید.. دست دیگهش روي پاش بود و گوشیِ شهاب توش مشت شده بود..
دستمو رو دستش گذاشتم و گفتم: درست میشه رسول.. میاریمش بیرون.. خب؟
نگاهم کرد و لبخندِ تلخی زد و گفت: چجوري داوود؟ اگه ما شهابو بیاریم بیرون پرونده میره رو هوا.. چند
سال و چند ماه میره رو هوا..
سکوت کردم.. جوابی براش نداشتم.. چشماش تو تاریکی برق میزد..
آروم گفت: اگه اتفاقی براش بیفته، من هیچوقت خودمو نمیبخشم.. هیچوقت..
تقصیرِ رسول نبود! حتی اگر منم جاي شهاب بودم خودم میرفتم.. رسول این چند وقت سایت بود.. اطلاعی از مسیر نداشت.. اما الان نمیتونستم چیزي بگم.. نمیتونستم حرفی بزنم..
نگران شهاب بودم.. نگران فرشید.. و رسول.. باید میرسیدیم سایت..
شاید محمد میتونست شرایطو بهتر کنه...
_____
نظرتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
اومدم بخوابم ولی یه صدایی تو مغزمه که هی میگه "مَستِ نجفففف"
از علائم قفلی زدن رو این مولودی😁🚶♀️
پارت پنجاه و پنجم:
[فرشید]
تو اون یه هفته اي که ویلاي مقدم بودم، اطلاعات زیادي به دست آورده بودم. اطلاعاتِ زیادي که خیلی میتونست به دردمون بخوره.
با توجه به اعتماد نسبیاي که بهم پیدا کرده بود، تونسته بودم به یه بخش هایی از اتاق و وسایل شخصیش دست پیدا کنم. وقت انتقال اطلاعات بود. هم چیزایی که توي ذهنم سپرده بودم رو باید منتقل میکردم، هم اطلاعاتی رو که تو فلش هاي مقدم بود.
از طریق پیام هاي رمزدار به آقا محمد فهمونده بودم که نیاز به اینترنت امن دارم.
طبق وعده هاشون، تو این یکی دو روز باید برام وصل میکردن.
شب بود. تو سالنِ بزرگِ طبقه ي اول با مقدم نشسته بودیم و راجع به واردات دارو صحبت میکردیم. از کمبودهاي بازار ایران میگفت و دنبال یه راهی بود بتونه تمام کسريِ بازار رو فقط از شرکت خودش تامین کنه.
سیامک و دو نفر دیگه که برام آشنا نبودن داشتن گوشه ي سالن بیلیارد بازي میکردن.
بین صحبت هامون بودیم که یکی از نگهبان ها دستپاچه وارد شد.
مستقیم سمتِ ما اومد.
گربه ي خاکستريِ پشمالویی که تا اون موقع به پاي مقدم چسبیده بود، ازش ترسید و کنار رفت!
مقدم با عصبانیت گفت: چه طرز اومدن داخله احمق؟ دیوید رو ترسوندي!
نگهبان در حالیکه نگاهش بین من و مقدم در گردش بود گفت: آقا مسئله اي پیش اومده.
مقدم گفت: بگو خودیه.
عینک دور مشکیمو رو چشمم جا به جا کردم و گفتم: من برم اگر مشکلی هست؟!
و خواستم بلند شم که گفت: بشین ژاوین. مشکلی نیست.
نگهبان این پا و اون پا میکرد. در نهایت گفت: آقا.. تهِ باغ یکیو گرفتیم.
مقدم اخم کرد! به جلو متمایل شد و گفت: یکیو گرفتین؟!؟ یعنی چی یکیو گرفتین؟!
نگهبان گفت: آقا یکی وارد باغ شده. نمیدونیم کیه. اما فکر میکنم از آدماي سیمرغ باشه. همچین اتو کشیده طوره. به همونا میخوره!
مقدم بلند شد و با صداي بلند سیامکو صدا زد.
سیامک از جمعشون فاصله گرفت و سریع خودشو به ما رسوند و گفت: جانم آقا چی شده؟!
مقدم با سر به نگهبان اشاره کرد و اون هم همه چیو دوباره تکرار کرد. سیامک دستی به موهاش کشید و گفت: عوضیا! فکر کردن الکیه! آقا بذارین من برم جنازه ي اینو براشون بفرستم حالیشون بشه با کیا طرفن. فکر کردن اینجا کجاست؟؟ براي ما جاسوس میفرستن؟
و خواست سمت درِ خروجی بره که مقدم گفت: وایسا سیا. عجله نکن. از کجا مطمئنی کارِ سیمرغه؟! بچه ها فقط حدس زدن از آدماي اون باشه.
سیامک گفت: از آدماي خودشه آقا. وگرنه کی جرأت داره پاشو نزدیکِ ویلاي شما بذاره؟ چه برسه به اینکه بیاد داخل.
مقدم سري تکون داد و گفت: چیزي تو جیباش نبود؟ گوشیش کو؟
نگهبان گفت: آقا هیچی همراهش نبود. کنارشم چیزي نیفتاده بود. قربان بیرون ویلا رو هم بازرسی کردیم خبري نبود.
مقدم تو فکر رفت. چند قدم راه رفت. بعد روبروي سیامک ایستاد و گفت: من تا صبح میخوام این جوجه جاسوس اقرار کرده باشه از طرف کدوم آشغالی پاشو گذاشته تو حریم من! میفهمی که چی میگم سیامک؟
سیامک مثل شکارچیاي که شکارشو دست بسته جلوش گذاشتن چشماش برق زد! گفت: چشم آقا. خیالت تخت.
و با لبخند به سمتِ بیرون حرکت کرد.
من از سیمرغ شنیده بودم. یعنی آقا محمد گفته بود. همون رقیبِ سرسختِ مقدم!
مقدم هنوز ایستاده بود. رو بهش گفتم: چی شده؟! من هیچی نفهمید! کسی بی اجازه اومده خونهت؟ چرا نمیدي دست پلیس؟!
بلند خندید و کنارم نشست و گفت: پلیس؟! نه. اینو نباید بدم دست پلیس. سیامکِ ما خودش پلیسه.
صبح نشده جوري به حرف میاره طرفو که سرگرد و سرهنگش نمیتونن!
و بعد فندکشو از جیبش درآورد و پیپشو روشن کرد.
و دوباره بی خیال از اتفاقی که افتاده شروع به صحبت کردن کرد.
نیم ساعتی که گذشت، بلند شد و گفت: خب دکتر جان. من مثل شما جوونا نمیتونم تا دیروقت بیدار بمونم. میرم بخوابم. اگه خواستی با بچه ها بازي کن. غریبی نکن، مثل سیامک خونگرمن!
و بعد به سمت اتاقش رفت. فکرم درگیر بود. باید یه جوري میفهمیدم اونی که داخل باغ اومده کیه. باید از سیمرغ اطلاعات بیشتري به دست میاوردم.
باید میفهمیدم اونا اینجا دنبال چی میگردن..!
از رو مبل بلند شدم و آروم به سمت حیاط و باغ رفتم.
توي این یه هفته، اکثرِ شب ها رو تو حیاط قدم میزدم. تا اگر وقتی لازم شد بیرون باشم، کسی شک نکنه.
هدفون رو روي گوشم گذاشتم اما چیزي پِلی نکرده بودم. دست هام توي جیبم بود و از مسیر سنگی میرفتم. چراغ اتاقکِ گوشه ي محوطه روشن بود. یه اتاقک کنار دیوار، پشتِ درخت ها.
احتمالا مهمونِ ناخوندهشون رو اونجا نگه داشتن..!
جلوتر رفتم.. صداي دادِ یه نفر میومد..! سیامک داشت کارِ خودشو میکرد. میخواست ازش حرف بکشه.