eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه‌ها، کارگاه نویسندگی (آموزش عناصر داستان) ان شاءالله حوالی نیمه‌ی بهمن ماه شروع میشه، شرایط و نکات مربوط بهش رو اینجا میتونید بخونید: https://eitaa.com/hamvataan/1817 🦋
پارت پنجاه و هفتم: [فرشید] بی قرار بودم. نا آروم بودم. اما مجبور بودم یه ماسک بی تفاوتی بزنم روي صورتم و نقشی رو بازي کنم که زمین تا آسمون با حالِ اون لحظهم فرق داشت. به محمد گفته بودم شهاب اینجاست و اینا فکر میکنن از آدماي سیمرغه.. و محمد گفته بود نباید کاري داشته باشم و دخالتی کنم. دو روز از شبی که شهاب اومده بود میگذشت. دو روزي که براي من دو سال گذشت. بهم اطمینان داده بودن شبکه امنه.. باید دست به کار میشدم تا اطلاعات فلش ها و سیستم مقدمو براشون بفرستم. منتظر یه موقعیت بودم. تمام فکر و ذکرم پیش شهاب بود. حتی نمیدونستم حالش چطوریه. تا اونجا که میدونستم و از سیامک و صحبت هاي نگهبانا شنیده بودم، شهاب به هیچی اقرار نکرده بود و سیامک تمام توانشو براي اذیت کردن و حرف کشیدن ازش به کار بسته بود. عصر بود. کنار شومینه ي گوشه ي سالن نشسته بودم و کتاب میخوندم. قرار بود دوتا مهمون مهم براي مقدم بیاد. دو نفري که قطعا یه رابطه اي با آدمایی که ما دنبالشون بودیم داشتن..! در حال کتاب خوندن بودم که صداي در آهنی حیاط اومد و ماشین سیامک وارد شد. حس تنفري که ازش داشتم قابل وصف نبود. حس وحشتناکی داشتم وقتی جلوي چشمام شهابو شکنجه میداد و نمیتونستم هیچ کاري کنم. نمیتونستم حتی دردمو نشون بدم. باید میشنیدم و ساکت میموندم..! از پنجره بیرونو نگاه میکردم. ماشینشو پارك کرد و رفت داخل اتاقک. چشمامو با درد روي هم گذاشتم. کاش میتونستم براي شهاب کاري کنم. صداي مقدم که از پله ها پایین اومده بود حواسمو از حیاط پرت کرد. با صداي بلند گفت: سلام بر دکترِ ما! عصرت بخیر پسر! خبر داري که امروز قراره با دوتا ازسرمایه گذارهاي درجه یک آشنات کنم..؟ هوم؟! کتابمو بستم و رو مبل جا به جا شدم و گفتم: آقایون هوشیار و غفوري. درست میگم؟! سري تکون داد و گفت: بله! میبینم همون یه بار که اسمشونو بهت گفتم خوب یادت مونده! خواستم جوابش رو بدم که در باز شد و سیامک وارد شد. سمت ما اومد و گفت: سلام آقا، سلام دکتر جون. جواب سلامشو دادم. مقدم سري تکون داد که سیامک ادامه داد: آقا اینو چیکارش کنیم؟! حرف نمیزنه! اصلا فکر نمیکردم سیمرغ همچین آدماي وفاداري داشته باشه..! مقدم روي مبل نشست و گفت: پول گربه ي بی صفتو هم وفادار میکنه! چه برسه به آدمو! انقدر پول ریخته تو پر و بال این لاشخورا که بخاطرش هر کاري میکنن. دستم ناخودآگاه مشت شده بود. تمام سعیم این بود که ظاهرم تغییري نکنه..! مقدم ادامه داد: من ازت میخوام این جوجه حرف بزنه سیامک! ازت میخوام اینی که انقدر جرأت داشته پا تو حریمِ من بذاره رو به حرف بیاري. میفهمی چی میگم؟! سیامک که اخمی رو صورتش نشسته بود گفت: آقا بی پدر نمیدونین چه سگ جونیه.. هر کس جاش بود زبون باز کرده بود. عرق سرد رو که از پشتم میریخت کامل حس میکردم..! هر آن حس میکردم دندونام از فشاري که به هم میارن بشکنن! مقدم پاشو رو پايِ دیگهش انداخت و گفت: ایناش دیگه به من مربوط نیست سیا! من ازش حرف میخوام. و حواست باشه! زیاده روي نکنی.. زنده میخوامش! حتی اگه حرف نزنه! اگه قرار باشه بمیره دلم میخواد جلوي رئیسش جون بده! حالا حالاها این سگِ وفادار باید نفس بکشه. و بعد بلند خندید! نمیتونستم. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. نمیتونستم بشینم تا بشنوم. بلند شدم تا سمتِ راه پله برم که مقدم گفت: کجا ژاوین؟ الان مهمونا میرسنا. این پا و اون پا کردم و با صدایی که سعی داشتم خشم و نفرت توش پنهان باشه گفتم: میرم لباس عوض کنم.. میام. و با قدم هاي بلند ازشون دور شدم و به اتاقم رفتم. وارد سرویس بهداشتی شدم و درو بستم و بهش تکیه دادم.. خدایا...! من باید چیکار کنم..؟! تو کمتر از صَد متري منه! دارن میزننش. دارن شکنجه‌ش میکنن. دارن عذابش میدن و منِ لعنتی نمیتونم هیچ کاري بکنم! اگه دستِ خودم بود، اگه آقا محمد مانعم نمیشد، اگه مشکلی براي پرونده پیش نمیومد، برام بعدش مهم نبود! برام مهم نبود سرِ خودمم چه بلایی میارن، میرفتم و نمیذاشتم این کارو باهاش بکنن. شیرِ آبِ سردو باز کردم و چند مشت به صورتم زدم. سرديِ آب شاید یکم آتیشِ دلمو کم میکرد. از اتاق بیرون اومدم و آماده شدم. داشتم دکمه هايِ پیراهنمو میبستم که تلفنِ اتاقم زنگ خورد. جواب دادم. یکی از خدمه ها بود، گفت: آقاي آوانسیان، قربان گفتن تشریف بیارید پایین کارتون دارن. باشه اي گفتم و تماسو قطع کردم. آستینايِ پیراهنمو تا نیمه ي ساعدم تا کردم و از پله ها پایین رفتم. هنوز همونجا نشسته بودن. سیامکم کنارش بود. جلو رفتم و گفتم: جانم؟! کاري داشتی با من!؟
از رو مبل بلند شد و گفت: آره ژاوین جان.. چطور بگم! یه زحمتی برات دارم. یه کاري برام انجام میدي؟! با لبخند زورکی گفتم: چیکار باید بکنم؟ به جاي مقدم سیامک به حرف اومد و گفت: این پسره آش و لاش شده.. راستش دکتر میترسم زخماش عفونت کنه جنازه‌ش بمونه رو دستمون. نمیشه ببریمش درمونگاه. آقا گفت شما دکتري، اگه میشه بیاي یه نگاهی بهش بندازي این زخماشو ببندي عفونت نکنه. و بعد با لبخندِ مشمئز کننده اي ادامه داد: آخه آقا زندهشو میخواد..! دنیا دورِ سرم میچرخید..! حرفاي سیامکو هضم نمیکردم.. این پسره آش و لاش شده..؟! منظورش از پسره شهابِ ما بود..؟ گفت زخماش عفونت کرده..؟ من زخماشو ببندم....؟ تو این فکرا بودم که مقدم گفت: دکتر از من ناراحت نشیا. میدونم تو بهترین کلینیک هاي آلمان کار میکنی. حمل بر بی احترامی نشه این چیزي که بهت گفتیم..! راستش نمیخوام کسی از بیرون باغ از این قضیه بویی ببره. بخاطر همین به تو گفتم..! اگه سخته یا بدت میاد، ایرادي نداره! اصلا تو رودربایستی نمون. و بعد رو به سیامک گفت: ژاوین جانو اذیت نکنیم سیا.. یه دکت.. وسط حرفش پریدم و گفتم: من انجام میدم..! از جدیت صدام خودم هم تعجب کردم.. سیامک و مقدم نگاهی به هم انداختن! سیامک گفت: دمت گرم دکتر. فقط ما اینجا وسیله مسیله هیچی نداریم. بیا بریم یه نگاهی بهش بنداز بهم بگو چی لازمه من برم از داروخونه بگیرم. سري تکون دادم و با قدم هایی که انگار وزنِ تمامِ دنیا رو تحمل میکردن به سمتِ حیاط رفتیم. ____________________ پ‌ن: آخرین دیدارِ فرشید و شهاب چطور بود و حالا چطوره.. :))) نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
ساعت نُه بیاید سروقتِ پارتِ جدید🦋 ‌
پارت پنجاه و هشتم: [فرشید] قلبم..؟ نه! تمام بدنم داشت میتپید..! لرزش زانوهامو حس میکردم. من اما، نباید میذاشتم کسی چیزي بفهمه. داشتم پشت سر سیامک میرفتم که یهو وایساد. برگشت نگاهم کرد، بهم اشاره اي کرد و گفت: دکتر همینطوري میاي؟! گیج بودم.. به خودم نگاهی کردم و دوباره گنگ چشم به سیامک دوختم. گفت: دکتر سرده هوا! یه چی تنت کن بعد بیا. سر تکون دادم و برگشتم بالا. کاپشنمو برداشتم و از پله ها پایین اومدم. سیامکو ندیدم. تا در ورودي رفتم و باغو نگاه کردم. کنار اتاقک بود. بلند گفت: بیا اینجا ژاوین. دستامو تو جیبِ کاپشنم گذاشتم و سمتش رفتم. سوزِ بدي میومد. قدم هام جلو میرفت اما دلم.. ذهنم.. انگار چسبیده بودن به در و دیوارِ ویلا و التماس میکردن نرم.. که نبینم.. که باور نکنم اینی که دو روزه دارم صداشو میشنوم واقعا شهاب بوده. اینی که تو دست این نامردا گیر افتاده واقعا شهاب بوده. کنار سیامک رسیدم. قفلِ در آهنی رو باز کرد و وارد شدیم. یه راهروي تاریک جلومون بود. سیامک جلو میرفت و من با قدم هاي سنگینم پشت سرش میرفتم. در دومو باز کرد و داخل رفت. و من، چیزیو که مقابل چشمام میدیدم باور نمیکردم..! دستامو مشت کرده بودم تا لرزیدنشون مشخص نشه. این شهاب بود..؟! اینی که اینجا بسته شده بود به ستون شهاب بود..؟ اینی که سر و صورتش خونی بود.. لباساش پاره بود.. تنش زخمی بود شهاب بود..؟ صداي سیامک منو به خودم آورد. گفت: دکتر جون بیا یه نگاهی بنداز ببین چی بگیرم براي زخماي این جونور..؟ نفس عمیقی کشیدم. رومو از سیامک گرفتم و سمت تنِ بی جون و بیهوشِ شهاب رفتم. چشماش بسته بود. همونطوري که دستاش به پشتِ ستون بسته شده بود، رو موزائیک هاي کفِ اتاق دراز کشیده افتاده بود. موهايِ مشکیِ همیشه مرتبش. لباسايِ اتو کشیده‌ش. این.. این همونه که من همیشه بینِ بچه ها مسخرهش میکردم و میگفتم بچه سوسول؟! این همونه که من میگفتم اشتباهی آوردنش سایتِ ما..؟ همونه که میگفتم هیچ کاري بلد نیست..؟ این همونه که اینطوري شکنجه شده و حرف نزده..؟ شهاب.. تو چطوري خودتو ثابت کردي آخه..؟ به چه قیمتی..!؟ بغض داشت خفهم میکرد. بغض بد جایی سراغم اومده بود. پیراهنِ سرمه ایش پر از خاك بود و یقه ي پیراهنش پاره شده بود. بینیش خونی بود. گوشه ي لبش پاره بود و خونِ خشک شده تا پایینِ چونهش اومده بود. موهاي خاکیش نتونسته بودن رو زخم عمیقی که روي پیشونیش بود رو بپوشونن. صورتش کبود بود. برگشتم پشت سرم و سیامکو نگاه کردم. انگار خواب بودم! باورم نمیشد. باورم نمیشد من بیدارم و تونستم اینجا دووم بیارم. هواي اتاقک خیلی سرد بود.. دستام هنوز تو جیبم بود. هوا سرد بود.. اما.. اما جز یه پیراهنِ پاره چیزي تنِ شهاب نبود. جلو رفتم. سیامک هنوز دم در وایساده بود. جلوي تنِ بی جونش نشستم. دستاي لرزونمو سمت تنش بردم.. سرد بود. یخ بود. بالا و پایین رفتنِ قفسه ي سینه‌ش این امیدو بهم میداد که هنوز جون تو تنش مونده! نتونستم تحمل کنم. بلند شدم و با عصبانیت گفتم: مگه میخواین بکشینش.؟ این از زخماش نمیره از سرماي اینجا میمیره! دستام تو جیبم مُشت شده بود! سیامک یه قدم سمتم اومد و شونه اي بالا انداخت و گفت: نمیمیره دکتر. این خیلی سگ جونه! تاب نیاوردم. تحمل نکردم. من دیگه نمیتونستم..! تو یه حرکت کاپشنمو از تنم درآوردم و روي شهاب کشیدم.. سیامک جلو اومد و گفت: عه.. نکن دکتر.. آقا بفهمه از من ناراحت میشه.. بردار کاپشنتو میگم بچه ها یه پتو برا این بیارن.. به جاي جواب دادن، پشتِ هم بهش گفتم: بتادین، گاز استریل، بانداژ، چسب زخم، چسب پارچه اي و چندتا قرص که اسمشونو برات پیامک میکنم..! مکث کرد. بعد سري تکون داد و گفت: اوکی میگیرم دکتر.. فقط این زخماي دستشم نگاه کن.. من بیشتر برا اونا گفتم.. همچین انگار عفونت کردن..! دستش..؟ زخماي دستش..؟ دستش که بسته شده پشتِ ستون. دور زدم پشت ستون. ردِ طنابِ زمخت پوسیده دستاشو زخم کرده بود. اما.. اما اینا چی بودن...؟! اینا.. رد سیگار بودن...؟ این دایره هاي پر از خونِ پر از درد، که گُله به گُله ي دستاش و ساعدش بودن، جايِ خاموش کردنِ سیگار بودن..؟! واي شهاب.. واي.. همونطور که نگاهم به دستايِ شهاب بود به سیامک گفتم: اسم دوتا پمادم برات میفرستم بگیر.. سیامک بی خیال گفت: خیلی لی لی به لالاش نذار دکتر جون.. همین که نمیره خیلیه! نمیتونستم.. بخدا نمیتونستم نگاهش کنم! نمیتونستم حتی جوابشو بدم. بلند شدم و همونطور که ازش دور میشدم و به سمت بیرون میرفتم گفتم: من داخلم، هر وقت خریدي صدام کن.
و به سمت ویلا رفتم. وارد که شدم، غفوري و هوشیار، دوستايِ مقدم رسیده بودن.. با ذهنی که تمامشو کنارِ شهاب جا گذاشته بودم کنارشون نشستم. هیچی از حرفاشون نمیفهمیدم. فقط تظاهر میکردم حواسم پیششونه.. حرف میزدن و میگفتن و میخندیدن. نمیدونم چقدر گذشته بود که سیامک برگشت. با مهمونا سلام علیک کرد و کنار من اومد و گفت: دکتر خریدم دادم دست رضا، نگهبان اتاق. شرمنده من یکم پیش مهمونا باشم، خودت میتونی بري؟ از خدا خواسته، از اینکه نیازي نیست وجودِ نحسشو کنار شهاب ببینم سري تکون دادم و از جام بلند شدم و سمت باغ رفتم. نگهبان دم اتاق با پلاستیکِ وسایل منتظرم بود. درو باز کرد و داخل رفتیم. از راهرو رد شدیم و به درِ دوم رسیدیم. درو باز کرد. شهاب بیدار بود. به هوش بود! نشسته بود اما سرش رويِ شونه‌ش افتاده بود. صدايِ درو که شنید خودشو جمع کرد. مثلِ بچه اي که وقتی یکی عصبانی سمتش میره فکر میکنه میخواد ازش کتک بخوره..! دلم پر از درد بود! پر از زخم بود. حتی شاید بیشتر از تنِ شهاب. نگهبان گفت: آقا من دستاشو باز میکنم، اما نگران نباش، بی جون تر از این حرفاست که بخواد کاري کنه. خیالت تخت، من بیرون نمیرم. همینجا هستم. و بعد جلو رفت و طناب دستاي شهابو باز کرد و برگشت کنارِ در وایساد. شهاب هنوز سرش رو شونه‌ش بود. چشماش نیمه باز بود. جلو رفتم. کاش نگهبان میرفت بیرون. کاش میرفت بیرون.! کاپشنم افتاده بود روي زمین. جلوي شهاب روي زمین نشستم. دستمو بردم سمتِ دستش. هنوز نگاهم نکرده بود. دستشو گرفتم و بالا آوردم. از درد صورتش جمع شد. دیگه کنترلی رو لرزش صدام نداشتم. آروم گفتم: نگران نباش پسر جون، اومدم زخماتو ببندم! چشماش بازتر شد. سرشو به زور بالا آورد. و بالاخره نگاهم کرد..! چشماش بین چشمام جا به جا شد. لبخندِ محوي زد. خیلی محو! طوري که فقط خودم حسش کردم. دستشو بالا آوردم و نگاه کردم.. پر از جاي زخم سوختن با سیگار که عفونت کرده بودن. دستاش سرد بود. وسایلو برداشتم و آروم آروم شروع کردم به پانسمان زخماش. تو تمام مدتی که داشتم زخماشو میبستم سنگینیِ نگاهِ بی جونشو رو خودم حس میکردم. زخماي دست هاش که تموم شد، تلفنِ نگهبان زنگ خورد. بعد از صحبت کردن با گوشیش گفت: آقا، زنگ زدن برم غذاي اینو بگیرم. شما بیا بیرون من درو ببندم بعد دوباره بیایم.. میترسم تنها بذارمتون این وحشی کاري دستتون بده! بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: من کار دارم، برو، هستم اینجا. گفت: اما اگه اتفاقی براتون بیفته آقا منو میکشه! تکرار کردم: برو، من هستم.. با مسئولیت خودم. با اکراه باشه اي گفت و بیرون رفت و در رو از پشت قفل کرد. نامحسوس اتاقو نگاه کرده بودم، اما مطمئن نبودم دوربین نداشته باشه. نمیتونستم ریسک کنم. همونطور که داشتم خون هاي پیشونیشو پاك میکردم، با آروم ترین لحن ممکن گفتم: میاریمت بیرون شهاب.. خب؟ تحمل کن. جوابی نداد. نگاهش کردم.. نایی براي جواب دادن نداشت..! یه زور با صدایی که انقدر آروم بود که سخت شنیده میشد گفت: آقا.. آقا..فر..ش..ید.. به آقا مح..محمد بگین.. خیال...ش.. راحت.. م..ن..من.. چیز..ي... نگفتم... شهاب از عمد میخواست دلِ منو آتیش بزنه؟ شهاب از عمد میخواست منو اینجوري نابود کنه!؟ بتادینو روي پنبه ریختم و رو پیشونیش کشیدم.. درد داشت. نمیتونستیم حرفی بزنیم. نمیتونستیم چیزي بگیم.. تمام التماسمو ریخته بودم تو چشمام و ازش میخواستم تحمل کنه.. آخرین چسبو به زخمش زدم. کارم تموم شده بود. کاپشنمو برداشتم و تنش کردم. تمام بدنش پر از درد بود و دم نمیزد. فقط پلک رو هم میذاشت. در اتاق باز شد و نگهبان با سینی غذا وارد شد و کنارم گذاشت. بهش گفتم: این کاپشن از تنِ این درنمیاد. فهمیدي؟ این پا و اون پا کرد و گفت: آقا، هر چی آقا سیامک بگه. بلافاصله گفتم: به سیامک بگو من گفتم! این کاپشن از تنش درنمیاد. باشه اي گفت و بعد سینی غذا رو با پاش هُل داد جلوي شهاب و گفت: کوفت کن وگرنه تا فردا گشنه میمونی.. و بعد رو به من گفت: کارتون تموم شد آقا.. بریم..؟ نگاهی به شهاب انداختم. چجوري میخواست اون غذا رو بخوره..؟ با اون دستايِ پر از زخمش.. با اون دردي که داشت.. کاش میتونستم کمکش کنم. چند ثانیه نگاهش کردم.. پلک رو هم گذاشتم. نمیدونم. شاید فقط احساس کردم اما، بازم همون لبخندِ محوو رو لبش دیدم. نگاهمو ازش گرفتم و بلند شدم و با نگهبان به سمت در خروجی رفتم. میترسیدم.. از این آدمایی که شهاب گیرشون افتاده بود میترسیدم. از اینکه بلایی سر شهاب بیاد.. از اینکه.. اینکه دیگه نبینمش میترسیدم. کاش میتونستم این شرایطِ لعنتیو عوض کنم.. کاش... __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
خداوندا! چون به سختی اُفتم، راحتِ جانم تویی، و چون محروم گردم، سرمنزلِ امید و امانم تویی، و چون مصیبتی بینم، از تو یاری خواهم. 🌸 ‌
‌ ‌🪴🌍
پارت پنجاه و نهم: [رسول] سه روز میشد که از شهاب خبري نداشتیم.. به جز همون دوتا پیام رمزي‌ که فرشید فرستاده بود دیگه هیچ خبري ازشون نبود.. فقط میدونستیم که شهاب اونجاست و اونا فکر میکنن از طرف سیمرغ رفته.. آروم و قرار نداشتم اما به خودم و محمد قول داده بودم خود دار باشم.. چند وقتی بود شبا وقتی میخواستم بخوابم نفسم میگرفت و مجبورم میکرد تو این هواي سرد پنجره ي اتاقم رو باز کنم و حالا این روزا، این نفس تنگی بیشتر شده بود.. وقت دکتر رفتن نداشتم.. یکی دو بار داوود به صداي گرفته‌م و خس خس نفسام گیر داده بود و ازم پرسیده بود براي سرماخوردگیم دکتر رفتم یا نه.. نمیدونستم سرماخوردگیه یا حساسیت یا چیز دیگه.. اما هر چی که بود، الان وقت رسیدن بهش رو نداشتم.. دیشب علی براي فرشید نوشته بود شبکه امنه، میتونه دقیق اطلاعات بده اما اون هنوز چیزي نگفته بود.. روي کارام تمرکز نداشتم.. یه چشمم به کاراي خودم بود و یه چشمم به صفحه ي پیام ها.. حدواي ساعت 3 بعد از ظهر بود که از ایمیلِ سفیدِ فرشید برامون پیام اومد...! قبل از اینکه پیامو باز کنم از پشتِ صندلیم بلند شدم و به سمت اتاقِ محمد دویدم..! تو اون لحظه حتی فکرم به این نرسید که به جاي اینکه تا اتاقش برم میتونم بهش زنگ بزنم..! با عجله وارد اتاقش شدم! طبقِ معمولِ وقتایی که عجله دارم یا کارِ مهمی باهاش دارم.. از رو صندلیش بلند شد و گفت: چی شده رسول؟! نفس نفس زنون گفتم: آقا.. فرشید.. پیام داده.. از پشت میزش کنار اومد و از در بیرون رفت.. منم پشت سرش! از پله ها پایین اومدیم و سمت میز من رفتیم! داوود و سعید وقتی هیجان ما رو دیدن از پشت میزهاشون بلند شدن و کنارمون اومدن.. روي صندلیم نَنشسته بودم.. همونطور که ایستاده بودم پیام فرشیدو باز کردم... یه پیام طولانی.. یه پیامِ طولانی که خوندنش چند دقیقه طول کشید و با تموم شدنش من بودم که روي صندلیم سقوط کردم.. داوود نگاهم کرد.. اما محمد همونطور که با اخم خیره شده بود به مانیتور، دستش رو گذاشت رويِ دستم که رو دسته ي صندلی بود! محکم مُچم رو گرفته بود..! نفسام کش دار شده بودن.. کاش نمیخوندم.. کاش میذاشتم خودشون بخونن! محمد همونطوري که مچ دستمو تو حصارِ دستاش گرفته بود رو به داوود گفت: تو و رسول برید اتاق من.. داوود سعی کرد از روي صندلیم بلندم کنه که با صداي بلندي بهش گفتم: من خوبم داوود! داوود محمد رو نگاه کرد.. نمیدونم با اشاره ي چشمش چی به داوود گفت که یه قدم عقب رفت.. نگاه سنگینِ بچه هاي سایتو رو خودم حس میکردم.. هنوز خیره به مانیتور بودم.. خیره به پیام فرشید... دیگه رمزي ننوشته بود! از سفید بودن شبکه‌ش مطمئن بود! دیگه در لفافه ننوشته بود! دیگه کلمه هاشو لا به لايِ صدتا آرایه و ایهام قایم نکرده بود..! واضح نوشته بود.. نوشته بود که شهاب داره شکنجه میشه! نوشته بود سر و صورتش زخمیه.. نوشته بود حالش خوب نیست.. فرشید نوشته بود.. نوشته بود اگه نجنبیم ممکنه شهاب رو از دست بدیم.. اینا رو نوشته بود و چند خطی آخرش اضافه کرده بود.. چند خطی که نمیخواستم باورشون کنم..! همین که شنیده بودم شهاب داره شکنجه میشه براي فرو پاشیدنم بس بود.. نمیخواستم حتی به بقیه ي پیام فرشید فکر کنم..! صداهاي دور و برم برام نامفهوم شده بود.. تنها چیزي که حس میکردم گرمايِ انگشتایی بود که دورِ مچم پیچیده شده بود.. همون دستا منو بلند کردن و دنبال خودشون کشیدن.. از پله ها بالا رفتیم.. منو رويِ مبل هاي اتاقش رها کرد و با لحنِ تحکم آمیزي گفت: رسول از این اتاق بیرون نمیاي تا خودم بیام.. و بعد بیرون رفت و درو بست.. نمیدونم چقدر گذشت.. یک ربع.. نیم ساعت.. نمیدونم! فقط میدونم تو تمام اون مدت روي صندلی نشسته بودم و زُل زده بودم به روبروم... بعد از گذشتِ اون مدت زمان که من مثلِ یه جسمِ بی روح روي صندلی نشسته بودم، در اتاقشو باز کرد و اومد داخل.. جلوي پام روي زمین زانو زد.. لیوانِ آب رو جلوم گرفت و گفت: یکم آب بخور رسول.. دوباره گفت: رسول جان.. یکم از این آب بخور.. حالت بهتر میشه.. نگاهمو از روبروم گرفتم و بُهت زده رو بهش گفتم: آقا شما هم خوندین پیامشو مگه نه..؟ از روي زانوهاش بلند شد و روي صندلیِ کنارم نشست.. یه دستشو پشتم گذاشت و با دستِ دیگه‌ش لیوانِ آبو به لبام نزدیک کرد.. سردي آب و شیرینیِ قند رو حس کردم.. راهِ گلوم باز نبود..! انگار با هر قطره از اون آبِ قند، هزار هزار بغضِ سنگین از گلوم پایین میرفت.. با دست لیوانو پس زدم.. من میدونستم اون محمده.. اما چشمایی که اون پیامو خونده بودن نمیدونستن..!
ذهنی که تمامش پیشِ چند خطِ آخرِ اون پیام جا مونده بود نمیدونست.! اشک..؟ نه.. چیزي که من خونده بودم حتی راهِ اشکام رو هم بسته بود... رو به محمد گفتم: این کارو نمیکنن آقا... مگه نه؟ نگاهشو ازم گرفت و به زمین خیره شد... با دست بازوشو تکون دادم! گفتم: آقا تو رو خدا بگین این کارو باهاش نمیکنن.. حالم دستِ خودم نبود! محمد نگاهم کرد... نگرانی توي چشماش موج میزد.. نگرانی براي شهاب... براي فرشید... و شاید.. بعد از تمام این ها براي من...! با هر دو دستش، دوتا دستامو گرفت و گفت: درست میشه رسول... نمیذاریم اتفاق بیفته.. دستامو از دستاش بیرون کشیدم! میخواستم مطمئن شم.. بهم اطمینان بده اتفاقی نمیفته! بگه امکان نداره اون بی همه چیزا این کارو با شهابِ ما بکنن.. حتی.. حتی فکر کردن بهش هم ذهنمو نابود میکرد.. فرشید نوشته بود.. نوشته بود که از اونا شنیده اگه شهاب تا فردا اقرار نکنه، اگه تا فردا حرف نزنه، دست چپشو میفرستن براي سیمرغ! و من نمیفهمیدم چطور ممکنه دست یه آدم از خودش جدا بشه! سرمو مثل یه دیوونه تکون دادم تا این فکرا ازش برن بیرون.. محمد دوباره دستامو گرفت! صداش میلرزید اما من نمیخواستم اینطوري بشنوم! آروم و شمرده گفت: رسول.. آروم بگیر... حتی اگه لازم باشه خودم برم اون تو و بیارمش بیرون این کارو میکنم.. و بعد از یه مکثِ چند ثانیه اي گفت: بهم اعتماد داري؟ اعتماد...؟ من به چشمايِ خودم نه، ولی به محمد اطمینان داشتم! اعتماد داشتم.. تند تند سر تکون دادم... تو چشمام نگاه کرد و گفت: پس آروم بگیر... و بعد دستامو رها کرد و به پشتیِ صندلی تکیه داد و چشماشو بست.. ترسیدم.. از چیزي که شنیدم.. از چیزي که تهِ نگاهِ محمد بود ترسیدم..! از اینکه شهاب نیاد و محمد هم بره ترسیدم.. با صدایی که از تهِ گلوم بیرون میومد گفتم: آقا.... من.. همه ي دنیا نباشن میام گله‌شو پیشِ شما میکنم.. همه ي دنیا برن میام غصه‌شو پیشِ شما میخورم.. آقا نکنه کاري کنید که وقتی بی پناه میشم کسی نباشه.. دستاشو از روي صورت برداشت و با خنده ي تلخی گفت: تو مگه وقتایی که من همه ي قوت قلبم تویی وایمیسی به پام؟! مگه اون وقتا که منتظرم به همه نشونت بدم بگم این راهِ حلِ همه ي گره هاي راهِ منه وایمیسی به پام رسول؟! گنگ نگاهش کردم... ادامه داد: من تو رو قوي میخوام رسول.. همه ي شما رو.. تو اینطوري نبودي؟! بودي؟! آره.. بچه ها بهم گفتن بعد از اون حادثه که واسه من اتفاق افتاد چقدر اذیت شدي.. اما من تو رو اینجوري نمیخوام.. میخوام انقدر قوي باشی که حتی اگه یه روزي من نبودم.. نخواستم بقیه‌شو بگه، نخواستم بقیه‌شو بشنوم، پریدم وسط حرفش و گفتم: اون روز دیگه رسولی نیست که بخواد قوي باشه یا نباشه آقا.. نفس عمیقی کشید... از روي صندلی بلند شد و همونطور که از اتاق بیرون میرفت گفت: شهاب برمیگرده اینجا... امشب... و من نگاهم به راهِ رفته ي محمد بود و تمامِ فکرم این بود که این رسولی که قوتِ قلب محمده کیه؟! کسی به جز من که اسمش رسول نبود.. بود..؟! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
بریم پیام بخونیم!؟ @hamvatanunknown
این عکس و داشته باشید.. جلوتر باهاش کار داریم. یه ویو از تهران، از "بامِ تهران" :)))