eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌🪴🌍
پارت پنجاه و نهم: [رسول] سه روز میشد که از شهاب خبري نداشتیم.. به جز همون دوتا پیام رمزي‌ که فرشید فرستاده بود دیگه هیچ خبري ازشون نبود.. فقط میدونستیم که شهاب اونجاست و اونا فکر میکنن از طرف سیمرغ رفته.. آروم و قرار نداشتم اما به خودم و محمد قول داده بودم خود دار باشم.. چند وقتی بود شبا وقتی میخواستم بخوابم نفسم میگرفت و مجبورم میکرد تو این هواي سرد پنجره ي اتاقم رو باز کنم و حالا این روزا، این نفس تنگی بیشتر شده بود.. وقت دکتر رفتن نداشتم.. یکی دو بار داوود به صداي گرفته‌م و خس خس نفسام گیر داده بود و ازم پرسیده بود براي سرماخوردگیم دکتر رفتم یا نه.. نمیدونستم سرماخوردگیه یا حساسیت یا چیز دیگه.. اما هر چی که بود، الان وقت رسیدن بهش رو نداشتم.. دیشب علی براي فرشید نوشته بود شبکه امنه، میتونه دقیق اطلاعات بده اما اون هنوز چیزي نگفته بود.. روي کارام تمرکز نداشتم.. یه چشمم به کاراي خودم بود و یه چشمم به صفحه ي پیام ها.. حدواي ساعت 3 بعد از ظهر بود که از ایمیلِ سفیدِ فرشید برامون پیام اومد...! قبل از اینکه پیامو باز کنم از پشتِ صندلیم بلند شدم و به سمت اتاقِ محمد دویدم..! تو اون لحظه حتی فکرم به این نرسید که به جاي اینکه تا اتاقش برم میتونم بهش زنگ بزنم..! با عجله وارد اتاقش شدم! طبقِ معمولِ وقتایی که عجله دارم یا کارِ مهمی باهاش دارم.. از رو صندلیش بلند شد و گفت: چی شده رسول؟! نفس نفس زنون گفتم: آقا.. فرشید.. پیام داده.. از پشت میزش کنار اومد و از در بیرون رفت.. منم پشت سرش! از پله ها پایین اومدیم و سمت میز من رفتیم! داوود و سعید وقتی هیجان ما رو دیدن از پشت میزهاشون بلند شدن و کنارمون اومدن.. روي صندلیم نَنشسته بودم.. همونطور که ایستاده بودم پیام فرشیدو باز کردم... یه پیام طولانی.. یه پیامِ طولانی که خوندنش چند دقیقه طول کشید و با تموم شدنش من بودم که روي صندلیم سقوط کردم.. داوود نگاهم کرد.. اما محمد همونطور که با اخم خیره شده بود به مانیتور، دستش رو گذاشت رويِ دستم که رو دسته ي صندلی بود! محکم مُچم رو گرفته بود..! نفسام کش دار شده بودن.. کاش نمیخوندم.. کاش میذاشتم خودشون بخونن! محمد همونطوري که مچ دستمو تو حصارِ دستاش گرفته بود رو به داوود گفت: تو و رسول برید اتاق من.. داوود سعی کرد از روي صندلیم بلندم کنه که با صداي بلندي بهش گفتم: من خوبم داوود! داوود محمد رو نگاه کرد.. نمیدونم با اشاره ي چشمش چی به داوود گفت که یه قدم عقب رفت.. نگاه سنگینِ بچه هاي سایتو رو خودم حس میکردم.. هنوز خیره به مانیتور بودم.. خیره به پیام فرشید... دیگه رمزي ننوشته بود! از سفید بودن شبکه‌ش مطمئن بود! دیگه در لفافه ننوشته بود! دیگه کلمه هاشو لا به لايِ صدتا آرایه و ایهام قایم نکرده بود..! واضح نوشته بود.. نوشته بود که شهاب داره شکنجه میشه! نوشته بود سر و صورتش زخمیه.. نوشته بود حالش خوب نیست.. فرشید نوشته بود.. نوشته بود اگه نجنبیم ممکنه شهاب رو از دست بدیم.. اینا رو نوشته بود و چند خطی آخرش اضافه کرده بود.. چند خطی که نمیخواستم باورشون کنم..! همین که شنیده بودم شهاب داره شکنجه میشه براي فرو پاشیدنم بس بود.. نمیخواستم حتی به بقیه ي پیام فرشید فکر کنم..! صداهاي دور و برم برام نامفهوم شده بود.. تنها چیزي که حس میکردم گرمايِ انگشتایی بود که دورِ مچم پیچیده شده بود.. همون دستا منو بلند کردن و دنبال خودشون کشیدن.. از پله ها بالا رفتیم.. منو رويِ مبل هاي اتاقش رها کرد و با لحنِ تحکم آمیزي گفت: رسول از این اتاق بیرون نمیاي تا خودم بیام.. و بعد بیرون رفت و درو بست.. نمیدونم چقدر گذشت.. یک ربع.. نیم ساعت.. نمیدونم! فقط میدونم تو تمام اون مدت روي صندلی نشسته بودم و زُل زده بودم به روبروم... بعد از گذشتِ اون مدت زمان که من مثلِ یه جسمِ بی روح روي صندلی نشسته بودم، در اتاقشو باز کرد و اومد داخل.. جلوي پام روي زمین زانو زد.. لیوانِ آب رو جلوم گرفت و گفت: یکم آب بخور رسول.. دوباره گفت: رسول جان.. یکم از این آب بخور.. حالت بهتر میشه.. نگاهمو از روبروم گرفتم و بُهت زده رو بهش گفتم: آقا شما هم خوندین پیامشو مگه نه..؟ از روي زانوهاش بلند شد و روي صندلیِ کنارم نشست.. یه دستشو پشتم گذاشت و با دستِ دیگه‌ش لیوانِ آبو به لبام نزدیک کرد.. سردي آب و شیرینیِ قند رو حس کردم.. راهِ گلوم باز نبود..! انگار با هر قطره از اون آبِ قند، هزار هزار بغضِ سنگین از گلوم پایین میرفت.. با دست لیوانو پس زدم.. من میدونستم اون محمده.. اما چشمایی که اون پیامو خونده بودن نمیدونستن..!
ذهنی که تمامش پیشِ چند خطِ آخرِ اون پیام جا مونده بود نمیدونست.! اشک..؟ نه.. چیزي که من خونده بودم حتی راهِ اشکام رو هم بسته بود... رو به محمد گفتم: این کارو نمیکنن آقا... مگه نه؟ نگاهشو ازم گرفت و به زمین خیره شد... با دست بازوشو تکون دادم! گفتم: آقا تو رو خدا بگین این کارو باهاش نمیکنن.. حالم دستِ خودم نبود! محمد نگاهم کرد... نگرانی توي چشماش موج میزد.. نگرانی براي شهاب... براي فرشید... و شاید.. بعد از تمام این ها براي من...! با هر دو دستش، دوتا دستامو گرفت و گفت: درست میشه رسول... نمیذاریم اتفاق بیفته.. دستامو از دستاش بیرون کشیدم! میخواستم مطمئن شم.. بهم اطمینان بده اتفاقی نمیفته! بگه امکان نداره اون بی همه چیزا این کارو با شهابِ ما بکنن.. حتی.. حتی فکر کردن بهش هم ذهنمو نابود میکرد.. فرشید نوشته بود.. نوشته بود که از اونا شنیده اگه شهاب تا فردا اقرار نکنه، اگه تا فردا حرف نزنه، دست چپشو میفرستن براي سیمرغ! و من نمیفهمیدم چطور ممکنه دست یه آدم از خودش جدا بشه! سرمو مثل یه دیوونه تکون دادم تا این فکرا ازش برن بیرون.. محمد دوباره دستامو گرفت! صداش میلرزید اما من نمیخواستم اینطوري بشنوم! آروم و شمرده گفت: رسول.. آروم بگیر... حتی اگه لازم باشه خودم برم اون تو و بیارمش بیرون این کارو میکنم.. و بعد از یه مکثِ چند ثانیه اي گفت: بهم اعتماد داري؟ اعتماد...؟ من به چشمايِ خودم نه، ولی به محمد اطمینان داشتم! اعتماد داشتم.. تند تند سر تکون دادم... تو چشمام نگاه کرد و گفت: پس آروم بگیر... و بعد دستامو رها کرد و به پشتیِ صندلی تکیه داد و چشماشو بست.. ترسیدم.. از چیزي که شنیدم.. از چیزي که تهِ نگاهِ محمد بود ترسیدم..! از اینکه شهاب نیاد و محمد هم بره ترسیدم.. با صدایی که از تهِ گلوم بیرون میومد گفتم: آقا.... من.. همه ي دنیا نباشن میام گله‌شو پیشِ شما میکنم.. همه ي دنیا برن میام غصه‌شو پیشِ شما میخورم.. آقا نکنه کاري کنید که وقتی بی پناه میشم کسی نباشه.. دستاشو از روي صورت برداشت و با خنده ي تلخی گفت: تو مگه وقتایی که من همه ي قوت قلبم تویی وایمیسی به پام؟! مگه اون وقتا که منتظرم به همه نشونت بدم بگم این راهِ حلِ همه ي گره هاي راهِ منه وایمیسی به پام رسول؟! گنگ نگاهش کردم... ادامه داد: من تو رو قوي میخوام رسول.. همه ي شما رو.. تو اینطوري نبودي؟! بودي؟! آره.. بچه ها بهم گفتن بعد از اون حادثه که واسه من اتفاق افتاد چقدر اذیت شدي.. اما من تو رو اینجوري نمیخوام.. میخوام انقدر قوي باشی که حتی اگه یه روزي من نبودم.. نخواستم بقیه‌شو بگه، نخواستم بقیه‌شو بشنوم، پریدم وسط حرفش و گفتم: اون روز دیگه رسولی نیست که بخواد قوي باشه یا نباشه آقا.. نفس عمیقی کشید... از روي صندلی بلند شد و همونطور که از اتاق بیرون میرفت گفت: شهاب برمیگرده اینجا... امشب... و من نگاهم به راهِ رفته ي محمد بود و تمامِ فکرم این بود که این رسولی که قوتِ قلب محمده کیه؟! کسی به جز من که اسمش رسول نبود.. بود..؟! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
بریم پیام بخونیم!؟ @hamvatanunknown
این عکس و داشته باشید.. جلوتر باهاش کار داریم. یه ویو از تهران، از "بامِ تهران" :)))
پارت شصتم: [فرشید] از پیامی که براشون فرستاده بودم یه ربع بیشتر نگذشته بود که جوابش اومد.. تمام جمله هاي این پیام پر از استرس بود.. پر از اضطراب بود.. تمامش پر از اشک بود اما من از خوندنش نفسِ راحتی کشیدم.. همین که میخواستن براي نجاتِ شهاب بیان یعنی امید... حالا بقیهش اصلا مهم نبود...مهم نبود که کارِ من چقدر سخته... مهم نبود که فقط تا شب وقت دارم تا کلیدهاي اتاقکِ گوشه ي حیاطو به دست بیارم... مهم نبود که قرار بود بچه ها شبونه بیان داخلِ باغ! فقط این مهم بود که شهاب از این خراب شده بیرون میرفت.. حسايِ منفی به ذهنم هجوم آورده بودن و بهم میگفتن شهاب تک و تنها اومد تو باغ سیستمو وصل کنه و گیر افتاد.. چجوري اونا میخوان بیان و ببرنش و اتفاقی نیفته...؟ سرمو تکون دادم.. محمد میتونه.. محمد وقتی خواسته یعنی میتونه..! قرارمون ساعت دهِ شب به بعد بود.. دقیقا وقتی که فقط دوتا نگهبان کنارِ درِ اصلی وایسادن.. دقیقا وقتی که کسی با اون اتاق کاري نداره. من باید کلیدِ اونجا رو پیدا میکردم.. تا شب..! محمد تو اون پیام نوشته بود همونطور که اونا فکر میکنن شهاب از طرفِ سیمرغه، امشب ما میایم و میبریمش.. طوري که همه فکر کنن باز هم از طرفِ سیمرغ اومدن..! ساعتمو نگاه کردم.. نزدیک چهار بعد از ظهر بود.. وقت زیادي نداشتم.. قبل از هر چیزي باید به خودِ شهاب میگفتم.. از اتاقم بیرون اومدم و پایین رفتم.. کسی نبود.. یکی از خدمه ها رو صدا کردم و بهش گفتم: آقا رو ندیدي؟ گفت: چرا.. تو کتابخونه دارن مطالعه میکنن.. سري تکون دادم و به سمتِ سالنِکتابخونه رفتم.. منو که دید، برگه اي لايِ صفحه ي کتابش گذاشت و کتابو بست و گفت: به به، ژاوین جان! بیا داخل.. نگاهی به کتابِ تو دستش انداختم.. روي جلدش به زبانِ عبري نوشته شده بود..!پس یعنی عبري هم بلد بود.. ما اینو نمیدونستیم! بهش گفتم: نه.. داخل نمیام، میخواستم برم پانسمان این پسره رو عوض کنم.. پاشو روي پاش انداخت و گفت: نه ژاوین.. نیازي نیست.. اونبارم کلی بهت زحمت دادیم.. همون یه بار بسش بود! فقط میخواستم تو اون خاك عفونت نکنه! مثل اینکه یادت رفته ها.. اون دشمن منه ژاوین. نفس عمیقی کشیدم.. شخصیتِ ژاوین انقدر بی رحم نبود که هیچی نگه! جلو رفتم و گفتم: شما همیشه دشمناتونو اینجوري شکنجه میکنین؟ تو دیدي چه بلایی سرش اومده؟ اون هر کی هم که باشه داره به دستورِ رئیسش این کارو انجام میده! شما اگه مشکل با سیمرغ داري بهتره با خودش حل کنی.. نه اینکه زورت به این برسه! حرفم به مذاقش خوش نیومد.. رو صندلیش جا به جا شد و گفت: اینا بالا و پایینشون یکی هستن ژاوین.. فکرتو به این آشغالا نده! بیا یکم بشین پیش من گپ بزنیم.. شونه اي بالا انداختم و گفتم: اما من پزشکم شاهرخ خان! نمیتونم ببینم اون اونجا نیاز به کمک من داره و من کاري نمیکنم.. حالا هر کی که هست! بلند شد و روبروم وایساد.. دستی به شونه‌م زد و گفت: خونِ آریاییِ تو رگات داره کار دستت میده پسر..! باشه.. برو.. هر کاري صلاح میدونی انجام بده! سري تکون دادم و از کتابخونه بیرون رفتم.. وسایل پانسمانمو برداشتم و وارد محوطه ي باغ شدم.. نگهبانی کنارِ اتاقک نبود.. خواستم برم و ازشون کلید بگیرم.. اما نه! مکث کردم.. اگر ازشون کلید میگرفتم، و شب بچه ها میومدن، تمامِ شک ها به سمت من میومد..! من میخواستم کلیدو از یه راهِ دیگه به دست بیارم.. الان فقط باید شهاب رو میدیدم.. یه سمت نگهبان ها که دم در روي صندلی نشسته بودن رفتم.. یکیشون تا منو دید بلند شد و گفت: سلام آقا، قربان الان زنگ زدن گفتن شما میاین.. بفرمایین.. و دسته کلیدو سمت من گرفت! تعجب کردم..! اما نه.. نباید قبول میکردم..! بیخیال در حالیکه سمت اتاقک میرفتم گفتم: بیا برام باز کن در رو..! دنبالم اومد.. درو برام باز کرد و گفت: منم بیام داخل آقا؟ سري تکون دادم و گفتم: نه.. کارم طول میکشه.. نیازي نیست، ولی درو از پشت قفل کن این هوسِ فرار به سرش نزنه.. چشمی گفت و درو پشت سرم قفل کرد.. در دوم قفل نداشت.. فقط چفت شده بود.. بازش کردم و داخل رفتم.. شهاب بیدار بود.. چشماش باز بود. دوباره اتاق رو بررسی کرده بودم.. دوربینی نداشت.. اما ریسک کردن خطرناك بود.. جلو رفتم و روبروش نشستم.. چشماش غم داشت.. اما یه غمِ قوي.. یه غمِ محکم..! پشتِ ستون رفتم و دستاشو باز کردم.. روبروش نشستم و باندهاي قبلیو کندم.. نگاهش.. مثلِ نگاهِ کسی بود که براي آخرین بار داره چیزیو نگاه میکنه! انگار اونم از حرفایی که سیامک راجع بهش زده بود خبر داشت..
دست رو زخماش کشیدم.. بهش گفتم: خیلی درد داري شهاب.. نه؟ نگاهش تغییر کرد.. نمیدونم چی شد که نگاهش خندید.. به سختی گفت: داشتم.. ولی الان کمتره.. نفهمیدم منظورشو.. بتادینو رو پنبه ریختم و رو زخماش کشیدم.. میسوخت! اما چیزي نمیگفت.. سرمو آوردم بالا دیدم در حالیکه چشماشو محکم رويِ هم فشار میده سرشو تکیه داده به ستون. گفتم: شهاب نمیتونم خیلی اینجا وایسم.. اما امشب بچه ها میان اینجا.. چشماشو باز کرد و با نگاهِ کم سو با تعجب نگاهم کرد.. ادامه دادم: میان تو رو ببرن. نفسِ عمیقی کشید و دوباره چشماشو بست.. زیرِ لب گفت: به آقا محمد بگو اگه به قیمتِ خراب شدنِ مسیر پرونده‌س نیاد.. جوابشو ندادم.. چسبو باز کردم و به باندي که دورِ دستش پیچیده بودم زدم.. دل دل میکردم.. میترسیدم.. میترسیدم این آخرین باري باشه که میبینمش. آدمِ نفوسِ بد زدن نبودم اما میترسیدم اینبار که تموم شه دیگه نبینمش. میترسیدم بعد از رفتنش.. دیگه از اینجا بیرون نرم..! آروم صداش کردم: شهاب.. سرشو از دیوار جدا کرد و نگاهم کرد.. گفتم: وقتی ندارم که حرف بزنم باهات.. تک خنده اي کردم و گفتم: البته! حتی اگه وقت هم داشتم باهات حرف نمیزدم..! خندید.. تلخ..! ادامه دادم: اگه وقت داشتم فقط بغلت میکردم.. مزه ي لبخندش عوض شد..! تو یه ثانیه اون تلخیِ لبخندش شد عسل! شد شیرینی! شد ملیح ترین لبخندِ دنیا.. تاب نیاوردم..! حرفی که تمامِ این روزا تو دلم مونده بودو به زبون آوردم.. بهش گفتم: اگه برگردیم به همون روزاي سایت.. بهت میگم تو هرچقدر میخواي کارا رو خراب کن و محمد منو توبیخ کنه.. فقط پاتو تو این خونه نذار.. نایی حتی براي خوشحال شدن نداشت.. کارِ پانسمانش تموم شده بود. خواستم بلند شم و برم که با دست بی جونش دستمو گرفت.. سوالی نگاهش کردم.. منتظر بودم حرف بزنه که گفت: اگه.. اگه از اینجا رفتم.. خیلی منتظرم نذار همسایه..! زود برگرد سرِ میزت.. نگاهش کردم.. کاش مطمئن بودم این اتاق دوربین نداره.. کاش مطمئن بودم.. با هر دو دست دستاشو گرفتم و در حالیکه داشتم تظاهر میکردم دارم باندش رو تنظیم میکنم، فشردمشون. نگاهمو از چشماش گرفتم و از اتاقک بیرون اومدم.. بعد از دیدن شهاب، دیگه هیچ اضطرابی نداشتم..! انگار به کارم مطمئن بودم.. به اینکه میخواستم کاري کنم که شهاب از اینجا بره بیرون..! غروب شده بود.. وقتی براي برداشتن کلیدها نداشتم.. کلیدهایی که تو کشويِ اتاقِ سیامک بود.. باید از بینِ دسته کلیدش، کلیدِ اتاقکِ باغو برمیداشتم و یه کلید دیگه جایگزین میکردم.. فکر همه چیو کرده بودم.. نقشه نقص نداشت..! منتظرِ وقتِ شام بودم.. منتظرِ ساعت هشت .. کاش همه چی بی نقص جلو میرفت..! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
《شاید همین دردی که امروز تحمل می‌کنی، راه نجات تو باشد.》 📖چشم‌هایش 🖌بزرگ علوی 🌱
‌ گفتی نظر خطاست🌱🪟
پارت شصت و یکم: [فرشید] ساعت نزدیکِ هشت بود. همه سرِ میزِ شام جمع شده بودیم. شاهرخ مقدم سر میز بود، سیامک، اون دو نفر دوستاي سیامک که حالا میدونستم اسمشون سامی و کیانه.و یه دختري که امشب بهمون اضافه شده بود! سر اون میزِ بزرگ هجده نفره فقط ما شش نفر نشسته بودیم. با بچه ها هماهنگ کرده بودیم. هشت و خورده اي قرار بود سعید تماس تصویري بگیره. مثلا از لندن..! خدمه غذا رو کشیدن. حواسم به صدايِ گوشیم بود و لقمه ها رو تو دهنم میذاشتم. وقتِ شام، تنها وقتی بود که مطمئن بودم کسی مزاحمم نمیشه و میتونم کلیدها رو بردارم. به ساعتِ آونگ دارِ بزرگِ گوشه ي سالن نگاه کردم! هشت و ده دقیقه بود. چشمم به بشقاب هاي نیمه خالیِ افراد افتاد. پس چرا سعید زنگ نمیزد!؟ تو همین فکر بودم که صداي زنگ از گوشیم بلند شد. حالتِ بی خیالی گرفتم و رو به یکی از خدمه هاي خانم گفتم: ببین کیه گوشیم..! همونطور که گوشیم دستش بود و داشت میاوردش گفت: آقا تماس تصویریه. نوشته.. نوشته.. و مکث کرد! نوشته ي انگلیسی رو نتونست بخونه. گوشی رو از دستش گرفتم و لبخندي بهش زدم و گفتم: نوشته دکتر مَک گاردن! ببخشیدي به جمع گفتم و از پشتِ میز بلند شدم و همونطور که سمتِ پله ها میرفتم تماسو وصل کردم! صداي احوال پرسی کردنِ انگلیسیِ سعید به گوش رسید..! صدایی که از عمد روي بلند تنظیمش کرده بودم تا به گوش بقیه هم برسه. و همینطور از پله ها بالا رفتم..! به اتاقم رسیدم و وارد شدم. لحظه ي وارد شدنم به اتاق دقیقا وقتی بود که قرار بود علی تمامِ دوربیناي خونه رو از کار بندازه. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که سعید گفت: تمومه فرشید. شروع کن. در اتاقو باز کردم. اتاقِ سیامک دقیقا کنارِ آخرین اتاق بود..! آروم و بی صدا سمتِ اتاقش رفتم. دستمو داخل جیبم کردم تا از کلیدِ اضافه اي که براي جایگزین کردن تو کلیداي سیامک آورده بودم مطمئن شم! یه کلید دقیقا شبیه کلید اتاقک، که از بینِ کلیدهاي خدمه که براي درهاي اتاقا بود برداشته بودم و احتمال نمیدادم کسی نبودشو حالا حالاها متوجه شه..! وارد اتاقش شدم.سمت میزش رفتم! کشوي اولو باز کردم. چیزي داخلش نبود. اون روز که پیشش بودم خودم دیده بودم کلیداشو گذاشته تو کشو. کشوي دومو باز کردم. چیزي نبود. داخل کمدهاش رو هم دیدم..!! هیچی نبود. خدایا... من باید اون کلیدها رو پیدا کنم..! نگاهی به اطراف اتاق انداختم. کاپشن خردلیش رويِ در کمدش آویزون بود. با قدم هاي بلند خودمو بهش رسوندم و دستمو داخل جیبش کردم! خندیدم!! هیچوقت فکر نمیکردم از لمسِ چندتا تیکه آهن انقدر خوشحال بشم! سریع درشون آوردم و کلیدِ اتاق رو که قبلا نشونش کرده بودم از داخل دسته کلیدش درآوردم و کلید اضافی رو جایگزین کردم. کلیدو تو جیبم گذاشتم و بیرون رفتم! وارد اتاقم شدم و با سایت تماس گرفتم و گفتم دوربینا رو به حالت اول برگردونن! و بعد برگشتم پایین..! غذاشون تموم شده بود. مقدم گفت: پسر تو کجا موندي؟ هیچی غذا نخوردي که. بشین میگم برات غذاي گرم بیارن. گفتم: نه نه.. همه چی خوردم. کافی بود! دکتر گاردن بود.. از دوستاي لندن. خیلی دوست داره ایرانو ببینه! مقدم که انگار خوشحال بود از اینکه میتونه فردِ جدیدي رو براي رابطه هاش پیدا کنه، با لبخند از پشت میز شام بلند شد و گفت: چه خوب.. حتما یه بار با خودت بیارش ایران..! سري تکون دادم و بهش لبخند زدم.. نیم ساعت بعد از شام مهمون هاي سیامک خداحافظی کردن و رفتن.. و من تو فرصتی که پیش اومده بود و حواسِ همه به خداحافظی بود، کلیدو داخل حیاط پشت اتاق جاسازي کردم و برگشتم داخل. روي مبل هاي نشیمن نشسته بودم. ساعت نزدیک هاي 9 بود. به بچه ها خبر داده بودم. بچه ها اطراف باغ مستقر شده بودن و قرار بود هر وقت که موقعیت جور شد و من گفتم بی سر و صدا بیان داخل و کارو تموم کنن! قرارمون براي بعد از ساعت دَه بود. هیچ نگهبانی اطراف اتاق نبود. فقط دوتا نگهبان طبق روال هر شب دم در ایستاده بودن. مقدم روي صندلیِ گهواره اي گوشه ي سالن نشسته بود و داشت پیپِ آخر شبشو میکشید. سیامک از محوطه داخل اومد و رفت کنارش. انقدر ازشون دور نبودم که صداشونو نشنوم..! سیامک لبخندِ کثیفی رو لبش بود.. خودمو سرگرمِ کار با لپ تاپم نشون میدادم اما تمام حواسم پیشِ پچ پچ هاشون بود. سیامک گفت: آقا.. با یه سورپرایز چطورین..؟! مقدم جواب داد: چه سورپرایزي سیا..؟! سیامک گفت: آقا ما که به دم و دستگاه سیمرغ خبر دادیم فردا صبح براشون هدیه میفرستیم.. خب؟! چرا هدیه‌مونو همین امشب نفرستیم و سورپرایزشون نکنیم!؟
نفسم تو سینه حبس شد.. یعنی.. یعنی چی؟!؟ آروم نگاهشون کردم. مقدم خودشو روي صندلیِ گهواره ایش تکون میداد. شونه اي بالا انداخت و گفت: فکر بدي نیست..! ترجیح میدم شب خوابو از چشماشون بگیرم تا اینکه صبحشونو بد شروع کنم! ترس..؟ اضطراب..؟ نه.. هیچی همراهم نبود.. خدا میدونه سیامک پاشو طرف اون اتاق میذاشت رو زندگیم قمار میکردم و جلو میرفتم..! اما این فقط زندگی من نبود! بحثِ یه پرونده ي بزرگ وسط بود. بحثِ امنیت مردم وسط بود..! فقط جونِ من نبود که بذارمش وسط..! نه.. من نباید میذاشتم این اتفاق بیفته. مقدم رو به سیامک گفت: خودت کارشو تموم کن.. میتونی که؟! سیامک بله ي کش داري گفت و پاکت سیگارو از جیبش درآورد، یکی رو با فندكِ طلایی مقدم روشن کرد و گوشه ي لبش گذاشت.. وقت نبود.. اصلا وقت نبود تا به بچه ها زنگ بزنم و بهشون بگم. وقت نبود ازشون راهنمایی بخوام. وقت نبود کمک بخوام..! قبل از هر کاري گوشیمو برداشتم و براي محمد نوشتم: "تا ساعت ده شاید هیچ چیز براي نجات وجود نداشته باشه! از همین الان شروع کنین" و ارسال کردم.. تنها راه حل الان تلف کردنِ وقت بود..! بلند شدم و سمتِ آشپزخونه رفتم.. کسی نبود..! اطرافو نگاه کردم. از کابینت یه لیوانِ شیشه اي برداشتم. از یخچال آب برداشتم و پرش کردم. نگاهی به پذیرایی کردم. لیوانو جلوم گرفتم و با نهایتِ توانم فشردمش. سوزشِ بدیو تو دستم حس کردم و قطرات خون رو سرامیک هاي سفیدِ کفِ آشپزخونه ریخت. با صدايِ شکستنِ لیوان سیامک سراسیمه وارد آشپزخونه شد و بعد از اون مقدم رسید..! تیکه هاي شکسته ي لیوان هنوز توي دستم بود. سیامک با نگرانی رو به من گفت: چی شد ژاوین؟؟ چیکار کردي با خودت تو؟؟؟ با عصبانیت ساختگی شدید گفتم: !I don't know what the hell is going on here (نمیدونم تو این جهنم چه خبره!) مقدم جلو اومد و با داد خدمه رو صدا کرد و گفت: چه غلطی میکنین شما اینجا؟ مگه نگفتم هر چی خواست براش فراهم کنین؟ خون همینطور از دستم روي زمین میریخت. مقدم گفت: الان میریم درمانگاه ژاوین جان. الان میریم..! نه. نباید از اینجا دور میشدم..! باید میموندم تو این خونه.. شاید لازم بود با بچه ها هماهنگ باشم! گفتم: No, just call a doctor to stitch my hand (نه، فقط یه دکتر صدا کنید دستمو بخیه کنه) بعد به فارسی رو به خدمه گفتم: پاکتِ پانسمان منو از اتاق بیارین. رو صندلیِ آشپزخونه نشسته بودم. مقدم و سیامک نگران نگاهم میکردن..! سیامک گوشیشو درآورد و با دکتر تماس گرفت و گفت خودشو برسونه! دستم میسوخت. ولی اینکه تونسته بودم از اون فکر دورشون کنم از همه چی مهم تر بود. پاکت پانسمانو برام آورد. سیامک جلو اومد و گفت: ژاوین هر چی میخواي بگو من بهت بدم. تا دکتر بیاد با کمکش خورده شیشه ها رو از دستم درآوردم و روشو با گاز پوشوندم.. زخمِ عمیقی بود..! زخمِ عمیقی که اصلا براي من درد نداشت..! تا رسیدنِ دکتر زمانِ زیادي نگذشت دستمو شست و شو کرد و بخیه زد و تو تمام این مدت مقدم و سیامک دورم بودن و میخواستن عصبانیت منو کم کنن! و من اما. تمام فکرم بیرونِ این دیوارا بود.. حتی بیرونِ دیواراي این باغ. پیش بچه ها.. پیشِ شهاب. نتونسته بودم گوشیمو چک کنم. حتی نمیدونستم اومدن داخل یا نه..! دستم بخیه شده بود و پانسمانش داشت تموم میشد. تو همین حال بودیم که یهو صداي داد از باغ اومد..! چیزي به قلبم چنگ انداخت. با نگرانی و اضطرابی که براي خودِ واقعیم بود رو به سیامک گفتم: صدايِ چی بود..؟! سري تکون داد و مشکوك گفت: نمیدونم...! هنوز صدايِ داد میومد. صداي بلند حرف زدن.و بعد صداي شلیکِ دوتا گلوله پشتِ سر هم..! و من تنها چیزي که میدونستم این بود که بچه هاي ما براي اسلحه هاشون از صدا خفه کن استفاده میکردن..! __________ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown