eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ گفتی نظر خطاست🌱🪟
پارت شصت و یکم: [فرشید] ساعت نزدیکِ هشت بود. همه سرِ میزِ شام جمع شده بودیم. شاهرخ مقدم سر میز بود، سیامک، اون دو نفر دوستاي سیامک که حالا میدونستم اسمشون سامی و کیانه.و یه دختري که امشب بهمون اضافه شده بود! سر اون میزِ بزرگ هجده نفره فقط ما شش نفر نشسته بودیم. با بچه ها هماهنگ کرده بودیم. هشت و خورده اي قرار بود سعید تماس تصویري بگیره. مثلا از لندن..! خدمه غذا رو کشیدن. حواسم به صدايِ گوشیم بود و لقمه ها رو تو دهنم میذاشتم. وقتِ شام، تنها وقتی بود که مطمئن بودم کسی مزاحمم نمیشه و میتونم کلیدها رو بردارم. به ساعتِ آونگ دارِ بزرگِ گوشه ي سالن نگاه کردم! هشت و ده دقیقه بود. چشمم به بشقاب هاي نیمه خالیِ افراد افتاد. پس چرا سعید زنگ نمیزد!؟ تو همین فکر بودم که صداي زنگ از گوشیم بلند شد. حالتِ بی خیالی گرفتم و رو به یکی از خدمه هاي خانم گفتم: ببین کیه گوشیم..! همونطور که گوشیم دستش بود و داشت میاوردش گفت: آقا تماس تصویریه. نوشته.. نوشته.. و مکث کرد! نوشته ي انگلیسی رو نتونست بخونه. گوشی رو از دستش گرفتم و لبخندي بهش زدم و گفتم: نوشته دکتر مَک گاردن! ببخشیدي به جمع گفتم و از پشتِ میز بلند شدم و همونطور که سمتِ پله ها میرفتم تماسو وصل کردم! صداي احوال پرسی کردنِ انگلیسیِ سعید به گوش رسید..! صدایی که از عمد روي بلند تنظیمش کرده بودم تا به گوش بقیه هم برسه. و همینطور از پله ها بالا رفتم..! به اتاقم رسیدم و وارد شدم. لحظه ي وارد شدنم به اتاق دقیقا وقتی بود که قرار بود علی تمامِ دوربیناي خونه رو از کار بندازه. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که سعید گفت: تمومه فرشید. شروع کن. در اتاقو باز کردم. اتاقِ سیامک دقیقا کنارِ آخرین اتاق بود..! آروم و بی صدا سمتِ اتاقش رفتم. دستمو داخل جیبم کردم تا از کلیدِ اضافه اي که براي جایگزین کردن تو کلیداي سیامک آورده بودم مطمئن شم! یه کلید دقیقا شبیه کلید اتاقک، که از بینِ کلیدهاي خدمه که براي درهاي اتاقا بود برداشته بودم و احتمال نمیدادم کسی نبودشو حالا حالاها متوجه شه..! وارد اتاقش شدم.سمت میزش رفتم! کشوي اولو باز کردم. چیزي داخلش نبود. اون روز که پیشش بودم خودم دیده بودم کلیداشو گذاشته تو کشو. کشوي دومو باز کردم. چیزي نبود. داخل کمدهاش رو هم دیدم..!! هیچی نبود. خدایا... من باید اون کلیدها رو پیدا کنم..! نگاهی به اطراف اتاق انداختم. کاپشن خردلیش رويِ در کمدش آویزون بود. با قدم هاي بلند خودمو بهش رسوندم و دستمو داخل جیبش کردم! خندیدم!! هیچوقت فکر نمیکردم از لمسِ چندتا تیکه آهن انقدر خوشحال بشم! سریع درشون آوردم و کلیدِ اتاق رو که قبلا نشونش کرده بودم از داخل دسته کلیدش درآوردم و کلید اضافی رو جایگزین کردم. کلیدو تو جیبم گذاشتم و بیرون رفتم! وارد اتاقم شدم و با سایت تماس گرفتم و گفتم دوربینا رو به حالت اول برگردونن! و بعد برگشتم پایین..! غذاشون تموم شده بود. مقدم گفت: پسر تو کجا موندي؟ هیچی غذا نخوردي که. بشین میگم برات غذاي گرم بیارن. گفتم: نه نه.. همه چی خوردم. کافی بود! دکتر گاردن بود.. از دوستاي لندن. خیلی دوست داره ایرانو ببینه! مقدم که انگار خوشحال بود از اینکه میتونه فردِ جدیدي رو براي رابطه هاش پیدا کنه، با لبخند از پشت میز شام بلند شد و گفت: چه خوب.. حتما یه بار با خودت بیارش ایران..! سري تکون دادم و بهش لبخند زدم.. نیم ساعت بعد از شام مهمون هاي سیامک خداحافظی کردن و رفتن.. و من تو فرصتی که پیش اومده بود و حواسِ همه به خداحافظی بود، کلیدو داخل حیاط پشت اتاق جاسازي کردم و برگشتم داخل. روي مبل هاي نشیمن نشسته بودم. ساعت نزدیک هاي 9 بود. به بچه ها خبر داده بودم. بچه ها اطراف باغ مستقر شده بودن و قرار بود هر وقت که موقعیت جور شد و من گفتم بی سر و صدا بیان داخل و کارو تموم کنن! قرارمون براي بعد از ساعت دَه بود. هیچ نگهبانی اطراف اتاق نبود. فقط دوتا نگهبان طبق روال هر شب دم در ایستاده بودن. مقدم روي صندلیِ گهواره اي گوشه ي سالن نشسته بود و داشت پیپِ آخر شبشو میکشید. سیامک از محوطه داخل اومد و رفت کنارش. انقدر ازشون دور نبودم که صداشونو نشنوم..! سیامک لبخندِ کثیفی رو لبش بود.. خودمو سرگرمِ کار با لپ تاپم نشون میدادم اما تمام حواسم پیشِ پچ پچ هاشون بود. سیامک گفت: آقا.. با یه سورپرایز چطورین..؟! مقدم جواب داد: چه سورپرایزي سیا..؟! سیامک گفت: آقا ما که به دم و دستگاه سیمرغ خبر دادیم فردا صبح براشون هدیه میفرستیم.. خب؟! چرا هدیه‌مونو همین امشب نفرستیم و سورپرایزشون نکنیم!؟
نفسم تو سینه حبس شد.. یعنی.. یعنی چی؟!؟ آروم نگاهشون کردم. مقدم خودشو روي صندلیِ گهواره ایش تکون میداد. شونه اي بالا انداخت و گفت: فکر بدي نیست..! ترجیح میدم شب خوابو از چشماشون بگیرم تا اینکه صبحشونو بد شروع کنم! ترس..؟ اضطراب..؟ نه.. هیچی همراهم نبود.. خدا میدونه سیامک پاشو طرف اون اتاق میذاشت رو زندگیم قمار میکردم و جلو میرفتم..! اما این فقط زندگی من نبود! بحثِ یه پرونده ي بزرگ وسط بود. بحثِ امنیت مردم وسط بود..! فقط جونِ من نبود که بذارمش وسط..! نه.. من نباید میذاشتم این اتفاق بیفته. مقدم رو به سیامک گفت: خودت کارشو تموم کن.. میتونی که؟! سیامک بله ي کش داري گفت و پاکت سیگارو از جیبش درآورد، یکی رو با فندكِ طلایی مقدم روشن کرد و گوشه ي لبش گذاشت.. وقت نبود.. اصلا وقت نبود تا به بچه ها زنگ بزنم و بهشون بگم. وقت نبود ازشون راهنمایی بخوام. وقت نبود کمک بخوام..! قبل از هر کاري گوشیمو برداشتم و براي محمد نوشتم: "تا ساعت ده شاید هیچ چیز براي نجات وجود نداشته باشه! از همین الان شروع کنین" و ارسال کردم.. تنها راه حل الان تلف کردنِ وقت بود..! بلند شدم و سمتِ آشپزخونه رفتم.. کسی نبود..! اطرافو نگاه کردم. از کابینت یه لیوانِ شیشه اي برداشتم. از یخچال آب برداشتم و پرش کردم. نگاهی به پذیرایی کردم. لیوانو جلوم گرفتم و با نهایتِ توانم فشردمش. سوزشِ بدیو تو دستم حس کردم و قطرات خون رو سرامیک هاي سفیدِ کفِ آشپزخونه ریخت. با صدايِ شکستنِ لیوان سیامک سراسیمه وارد آشپزخونه شد و بعد از اون مقدم رسید..! تیکه هاي شکسته ي لیوان هنوز توي دستم بود. سیامک با نگرانی رو به من گفت: چی شد ژاوین؟؟ چیکار کردي با خودت تو؟؟؟ با عصبانیت ساختگی شدید گفتم: !I don't know what the hell is going on here (نمیدونم تو این جهنم چه خبره!) مقدم جلو اومد و با داد خدمه رو صدا کرد و گفت: چه غلطی میکنین شما اینجا؟ مگه نگفتم هر چی خواست براش فراهم کنین؟ خون همینطور از دستم روي زمین میریخت. مقدم گفت: الان میریم درمانگاه ژاوین جان. الان میریم..! نه. نباید از اینجا دور میشدم..! باید میموندم تو این خونه.. شاید لازم بود با بچه ها هماهنگ باشم! گفتم: No, just call a doctor to stitch my hand (نه، فقط یه دکتر صدا کنید دستمو بخیه کنه) بعد به فارسی رو به خدمه گفتم: پاکتِ پانسمان منو از اتاق بیارین. رو صندلیِ آشپزخونه نشسته بودم. مقدم و سیامک نگران نگاهم میکردن..! سیامک گوشیشو درآورد و با دکتر تماس گرفت و گفت خودشو برسونه! دستم میسوخت. ولی اینکه تونسته بودم از اون فکر دورشون کنم از همه چی مهم تر بود. پاکت پانسمانو برام آورد. سیامک جلو اومد و گفت: ژاوین هر چی میخواي بگو من بهت بدم. تا دکتر بیاد با کمکش خورده شیشه ها رو از دستم درآوردم و روشو با گاز پوشوندم.. زخمِ عمیقی بود..! زخمِ عمیقی که اصلا براي من درد نداشت..! تا رسیدنِ دکتر زمانِ زیادي نگذشت دستمو شست و شو کرد و بخیه زد و تو تمام این مدت مقدم و سیامک دورم بودن و میخواستن عصبانیت منو کم کنن! و من اما. تمام فکرم بیرونِ این دیوارا بود.. حتی بیرونِ دیواراي این باغ. پیش بچه ها.. پیشِ شهاب. نتونسته بودم گوشیمو چک کنم. حتی نمیدونستم اومدن داخل یا نه..! دستم بخیه شده بود و پانسمانش داشت تموم میشد. تو همین حال بودیم که یهو صداي داد از باغ اومد..! چیزي به قلبم چنگ انداخت. با نگرانی و اضطرابی که براي خودِ واقعیم بود رو به سیامک گفتم: صدايِ چی بود..؟! سري تکون داد و مشکوك گفت: نمیدونم...! هنوز صدايِ داد میومد. صداي بلند حرف زدن.و بعد صداي شلیکِ دوتا گلوله پشتِ سر هم..! و من تنها چیزي که میدونستم این بود که بچه هاي ما براي اسلحه هاشون از صدا خفه کن استفاده میکردن..! __________ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
‌ گرگِ دهن آلوده‌ی یوسف ندریده 🪶🍂
یکم ناشناس جواب بدیم🌱
بعد میام پارت جدید رو زودتر از هشت براتون میزارم🦋 ‌
سلام جواب ناشناس ها را کجا میگذارید؟ ____________ سلام😌 اینجاییم👇🏻🦋 @hamvatanunknown 🌱
پارت شصت و دوم: [سعید] تو ماشین منتظرِ خبر از فرشید بودیم که بریم داخل. من پشتِ فرمون بودم و صادق کنارم نشسته بود.داوود با موتور بود. آقا محمد و بقیه ي بچه هاي عملیات هم هر کدوم تو جاي خودشون مستقر بودن. فرشید گفته بود کلیدو کجا گذاشته. باید آروم وارد باغ میشدیم و شهابو بیرون میاوردیم. اگه میخواستیم عملیاتِ آشکار انجام بدیم، بیرون آوردنِ شهاب برامون کاري نداشت! اما همه چی باید چراغ خاموش پیش میرفت. طوري که مقدم خیال کنه ماها آدم هاي رقیبش بودیم..! آدم هاي سیمرغ..! ساعتِ ماشین هشت و پنجاه دقیقه رو نشون میداد که گوشیم زنگ خورد. محمد بود. جواب دادم: جانم آقا محمد..؟ بی مقدمه گفت: سعید وقت نداریم، فرشید گفته عملیات همین الان باید شروع بشه. نمیدونم اون تو چه خبره فقط وقت کمه.پیاده شو با داوود بیاید محل ورود. باشه اي گفتم و تماسو قطع کردم. حدودا 12 نفر بودیم اما براي ورود به باغ فقط چهار نفرمون میرفتیم. من، آقا محمد، داوود و یکی دیگه از بچه ها به اسم پیام. آروم و بی صدا از گوشه ي دیوار باغ رد شدیم. پنج دقیقه قبل از ما، بچه ها گوشت هاي مسموم رو داخل باغ انداخته بودن تا دوتا سگی که فرشید گفته بود رو بیهوش کنن. آروم از دیوار باغ بالا رفتیم. ماسک هاي مشکی رو روي چهرهمون کشیده بودیم. سکوت عجیبی بود! سکوتی که فقط صداي قدم هاي ما رو برگ هاي زمینِ باغ اونو میشکست! باید خیلی آروم تر راه میرفتیم. به پشتِ اتاقی که فرشید میگفت رسیده بودیم. محمد کلید رو پیدا کرد و جلوتر از ما راه رفت. پیام بیرونِ اتاق کشیک ایستاد و من و محمد و داوود داخل رفتیم. چیزي که از شهاب میدیدیمو باور نمیکردیم..! اما.. اما الان وقتِ رفعِ دلتنگی نبود. دستاشو باز کردیم و کمک کردیم تا بلند شه. نمیتونست خوب راه بره. اصلا.. اصلا نمیتونست راه بره..! محمد خودشو ستونِ بدنِ خسته ي شهاب کرد. و با قدم هاي آروم از در بیرون رفتن. شهاب چطور میخواست با این وضعیتش از دیوار بالا بره..؟! محمد و شهاب جلو بودن و ما پشت سرشون آروم میرفتیم و اوضاعو تحت کنترل داشتیم. نزدیکِ دیوارِ باغ رسیدیم. اول پیام بالا رفت. خم شدم تا شهاب بتونه از روي کمرم بالا بره. چون مثل ما نمیتونست خودشو از دیوار بالا بکشه. دستاش زخمی بود. پاش لنگ میزد و این نشون میداد آسیب دیده. دیوارِ باغ انقدري کوتاه نبود که بتونه راحت بره بالا..! محمد بهش گفت: عجله کن شهاب.. پیام بکشش بالا. ولی شهاب نمیتونست..! نمیتونست بره بالا! پایین اومد و درمونده محمدو نگاه کرد. صدایی از اولِ باغ اومد. از نزدیکیِ ساختمون. دویدم جلوتر و پشت یه درخت ایستادم و نگاه کردم. نه..! نه امکان نداشت!!! یه نفر با یه سینی غذا داشت به سمت اتاقک میرفت. سمت بچه ها رفتم و گفتم: آقا فقط سی ثانیه وقت داریم دارن میرن سمت اتاق!!! محمد دست پیامو گرفت و خودشو از دیوار بالا کشید. صدايِ بلندِ یه نفر اومد که گفت: نیست! نیست! کسی اینجا نیست!!! داوود قلاب گرفت! شهاب دیگه قیدِ دردو زده بود! کمکش کردم پاشو رو دستاي داوود بذاره و خودشو یکم بکشه بالا. محمد و پیام از رويِ دیوار دستاشو گرفتن و کشیدنش بالا..(دستاش..؟ مگه دستاش پر از زخم نبود؟ مگه پر از جايِ سوختگی نبود..؟ پس چرا شهاب چیزي نگفت..؟) صداي پا میومد. داشتن توي باغ دنبالش میگشتن! بعد از شهاب من رفتم و بعد دست داوود رو گرفتم و کشیدم بالا. حالا تو کوچه بودیم. صداشون هنوز میومد. داد میزدن و دنبال شهاب میگشتن. ما باید از کوچه رد میشدیم تا به ماشین ها برسیم. راه کمی نبود. قطعا..قطعا میومدن تو کوچه دنبالمون. محمد سریع گوشیشو درآورد و به بچه ها گفت ماشینو بیارن نزدیک. محمد هنوز ستون شهاب بود. ماشین ها رو سرِ کوچه میدیدیم. قدم هاي شهاب نمیتونست از این سریع تر باشه. اسلحه هامون آماده بود. داوود پشت سر ما میومد. عقب عقب میومد تا پشت سرمونو پوشش بده. صداي باز شدنِ چفتِ یه درِ آهنیِ بزرگ اومد. محمد بلند گفت: سریعتر.. سریعتر..! من و پیام جلوتر رفتیم و در ماشینو باز کردیم. داوود اما هنوز پشت سر محمد بود. محمد داد کشید: داوود برو جلو. اما داوود نیومد. از عقب دقیقا پشتِ محمد و شهاب بود. هنوز عقب عقب راه میومد. دو نفر توي تاریکی از سمتِ باغ سمتِ ما میومدن. یکیشون داد کشید: خودشونن.. خودشونن نذار دَر برن! محمد شهاب رو سوار کرد و خودشم سوار شد. با پیام اومدیم سمتِ ماشینِ دوم تا سوار شیم. داوود هنوز داشت ما رو پوشش میداد. تا آرامش فاصله ي زیادي نداشتیم که صدايِ بلندِ دوتا شلیک همه چیزو خراب کرد. به عقب برگشتم.
داوود جلوي چشمام. تو اون تاریکی شب روي زانوهاش فرود اومد. اون دو نفر بهمون نزدیک و نزدیک تر میشدن. ماشین محمد و شهاب رفته بود. تو یه حرکت از ماشین پیاده شدم و داوود رو کشیدم تو ماشین. هنوز در ماشینو نبسته بودیم که راه افتاد. نمیدونم. نمیدونم چند دقیقه تو خیابون از دستِ ماشینی که دنبالمون افتاده بود چرخ میزدیم. نمیدونم چقدر گذشته بود! فقط اینو میدونستم که کسی که کنارم تو ماشین نشسته و خطِ خون رويِ پیراهنِ چهارخونه ي سبزشو نقاشی کرده داووده! میترسیدم به جايِ گلوله نگاه کنم. گلوله اي که اینبار به جايِ پاش، سمتِ راستِ قفسه ي سینه‌ش رو نشونه گرفته بود. زبونم قفل شده بود. حتی نمیتونستم حرف بزنم باهاش! ماشین با سرعت سمت بیمارستان میرفت.. دست داوود تو دستم بود. نفسش خش دار شده بود. با چشماي نیمه بازش نگاهم میکرد.. گفتم: داوود داریم میرسیم بیمارستان.. خب؟؟ خب داداش؟ بی جون گفت: س.. سر.. سردمه.. نفهمیدم چجوري کاپشنمو درآوردم و روش کشیدم اما اینو میدونستم که نباید سردش باشه.. نباید انقدر خون ازش رفته باشه که سردش باشه..! بعد از چند دقیقه که اندازه ي یه دنیا برام گذشت رسیدیم بیمارستان و به سرعت داوودو بردن اتاقِ عمل.. بیمارستانی که شهاب رو هم، تو یکی از اتاقاش بستري کردن. آقا محمد پشتِ در اتاق عملِ داوود ایستاده بود. نمیدونم من احساس میکردم یا واقعا شونه هاش مثل همیشه محکم نبودن. دستام رو نگاه کردم. قرمز بود. از خونِ داوود. از خونِ کسی که همیشه بی پروا فداکاري میکرد..! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارت جدید🦋👆🏻 ‌