eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
خب پس بیاید بخونیم🦉 منم میرم‌ نظرات شما رو بخونم🧡 ‌
پارت شصت و سوم: [محمد] پشتِ درِ اتاقِ عمل نشسته بودیم. یه دلم پیشِ داوود بود. یه دلم پیشِ شهاب. هر چی از قرآن و دعا بلد بودم رو براي داوود خونده بودم..! اون باید سالم از این در بیاد بیرون. من باید امانتمو سالم برگردونم سایت. بعد از چند ساعت عملِ سخت و پر استرس بالاخره اون در باز شد و دکتر ازش بیرون اومد. نمیخواستم اغراق کنم اما واقعا نمیتونستم از رويِ صندلی بلند شم. بارِ روي شونه هام سنگین تر از همیشه بود. دستمو به دیوار گرفتم و بلند شدم. سعید با نگرانی جلو اومد و گفت: چی شد دکتر...؟ دکتر لبخندي زد و گفت: خطر از بیخِ گوشش رد شد. خدا رو شکر کنین.. میتونست به ریه‌ش آسیبِ جدي وارد کنه و منتهی به از کار افتادن ریه‌ش و در نهایت.. سکوت کرد. به جايِ ادامه ي جمله‌ش گفت: خدا رو شکر الان وضعیتش خوبه. عملش خوب بود. الان منتقلش میکنن ریکاوري، اگر وضعیتش ثابت بود میتونه منتقل بشه به بخش. و بعد دستی روي شونه‌م زد و به سمت ایستگاه پرستاري رفت. سعید رو نگاه کردم. لبخندي زدم. من خیلی مدیونِ خدا بودم.. نه؟ عقب برگشتم و رويِ صندلیم نشستم. گوشیِ سعید زنگ خورد. با نگرانی نگاهم کرد و گفت: آقا.. رسوله.. هنوز بهش چیزي نگفته بودیم..! نمیخواستم فعلا چیزي بدونه. نمیخواستم تا بهوش اومدن داوود چیزي بدونه.واقعا توانِ روبرو شدن با رسولو نداشتم. رسول براي شهابی که همکارش بود اونطور بهم ریخته بود. واي به حالِ وقتی که بفهمه داوود تو این حاله..! رو به سعید گفتم: بگو برا شهاب بیمارستانیم.. سري تکون داد و با استرس تلفنو جواب داد. تو راهرو راه میرفت و با گوشیش حرف میزد. نمیدونستم رسول اون پشت چی میگه ولی سعید گفت: نه.. نه رسول میگم نه.. رسول داوود حالش خوبه. میگم خوبه رسول. اگه بد بود من حالم این بود؟ کی به تو گفت اصلا؟؟ رسول یه دقیقه آروم بگیر. باشه.. باشه میگم.. بیمارستان نجمیه‌ایم. تماسو قطع کرد و با قدم هاي سنگین سمت من اومد و رو صندلیِ کنارم نشست. بهش گفتم: فهمیده.. نه؟ سري تکون داد و گفت: آقا نمیدونم کی بهش گفته.. لبخندِ بی جونی زدم و گفتم: من مراقب داوود وایمیسم، تو مراقبِ شهاب.. بگیم سه تا مراقب براي رسول بفرستن! سعید هم تلخ خندید.. گفت: آقا رسول خیلی خودشو اذیت میکنه.. نمیتونه ببینه این چیزا رو.. زود بهم میریزه.. آقا فکر نکنین ما از سنگیم. بخدا ما هم همینیم. فقط میریزیم تو خودمون. دستمو روي کمرش گذاشتم و گفتم: میدونم سعید.. میدونم..! خسته بودم.. خیلی..! جدا از خستگیِ ذهن و روحم، جسمم خسته بود. سرم درد میکرد و این درد به پشتِ چشمام منتقل شده بود. هیچ جونی تو زانوهام نبود. اما نمیتونستم داوود و شهابو اینجا ول کنم و برم. شهاب طبقه ي بالا بستري بود، اما هنوز نرفته بودم بالاي سرش. فعلا وضعیتِ داوود وخیم تر بود. نمیدونم چقدر گذشت که سعید آروم صدام کرد: آقا محمد..؟ گفتم: جانم سعید..؟ جواب نداد. سرمو به سمتش برگردوندم. نگاهش به تهِ سالن بود..! ردِ نگاهشو گرفتم و به رسول رسیدم که آروم میومد سمتِ ما..! من فرماندهش بودم؟ درست.. بزرگترش بودم؟ درست.. ولی این دلیل نمیشد شرمندهش نباشم.. نه؟ داوود جانِ رسول بود. چشم بهش دوخته بودم. بهمون نزدیک تر شد. تعجب کرده بودم..! رسول از چیزي که فکر میکردم آرومتر بود. یعنی.. یعنی خیلی آرومتر بود..! سعید از روي صندلی بلند شد و ایستاد. منم مثل دفعه ي قبل دست به دیوار گرفتم و بلند شدم. سعید جلو رفت و کوتاه بغلش کرد. اون هم با تعجب رسولو نگاه میکرد. رسول از سعید جدا شد و اومد روبرويِ من ایستاد. چشماش قرمز بود..! زیرِ پلک هاش پُف کرده بود. با صدايِ گرفته اي گفت: آقا.. حالش خوبه... نه؟ اخم کردم. عصر توي سایت صداش اینطوري نبود. سري تکون دادم و گفتم: خوبه رسول. خوبه. عملش تموم شده بردنش ریکاوري. نگاهی به درِ اتاق عمل انداخت و با همون صدايِ خش دارش گفت: آقا دروغ که نمیگین بهم..؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه رسول. هنوز با تعجب نگاهش میکردم. درست مثل سعید. نگرانش بودم..! نگران بودم نکنه چیزي تو خودش بریزه. رسول آدمِ خودخوري کردن نبود. رو به سعید کرد و گفت: داداش من هستم جات.. برو خونه استراحت کن. ساعتشو نگاه کرد و ادامه داد: ساعت دو نصف شبه.. از دیشب بیداري تو. سعید نگاهی به من انداخت..! میدونستم چی میخواد بگه..! اونم از آروم بودنِ رسول متعجب بود! رسول سکوتِ سعیدو که دید گفت: برو دیگه سعید. میگم من هستم. برو. راست میگفت.. سعید از دیشب چشم روي هم نذاشته بود! رو بهش گفتم: برو سعید.
سعید سري تکون داد و ازمون خداحافظی کرد. هنوز نتونسته بودم رفتارِ رسولو درك کنم..! رويِ صندلی کنارم نشست و از داخل گوشیش دعایی رو درآورد و مشغولِ خوندن شد. بی صدا اشک میریخت! فرصت نمیداد اشک هاش از چشمش بیرون بیان. سریع پاکشون میکرد..! نمیفهمیدمش. اصلا نمیفهمیدمش! نگاهِ خیره‌مو که روي خودش حس کرد سرشو بالا آورد و سوالی نگاهم کرد.. آروم گفتم: خوبی رسول جان؟ لبخندي زد و گفت: بله آقا. و بعد سرشو پایین انداخت و دوباره مشغولِ خوندن شد. گیج بودم. بعد از داوود و شهاب نگرانِ حالِ بدِ رسول بودم و اون الان آروم کنارم نشسته بود..! فکر کنم سردرگمی رو تو رفتار و نگاهم دید که دوباره سر بالا آورد و گفت: آقا مگه ازم نخواستین قوي باشم...؟ خب الان هستم.. چرا تعجب کردین..!؟ ابروهام بالا رفت. رو بهش گفتم: من خیلی وقته بهت گفتم میخوام قوي باشی رسول. از وقتی با دیدنِ اون بمب بهم ریختی..! ولی تو هیچوقت گوش نکرده بودي! صفحه ي گوشیشو خاموش کرد و روي صندلیش چرخید و به سمتِ من نشست. سرشو پایین انداخت و ادامه داد: ولی هیچوقت نگفته بودین رسول باید قوي باشه چون قوت قلبتونه.. باید قوي باشه تا کمکتون کنه.. نگاهشو از سرامیک هاي کفِ بیمارستان گرفت و به چشمام دوخت و گفت: آقا شما همیشه میگفتین رسول باید براي خودش قوي باشه.. هیچوقت نگفته بودین رسول براي اینکه شما دلت گرم باشه باید محکم باشه..! سرمو تکون دادم. رسول خیلی بیشتر از چیزي که من فکر میکردم بزرگ شده بود..! گفته بودم ذهنم خسته بود آره..؟ گفته بودم روحم داشت کم میاورد.. آره؟ بعد از این حرفايِ رسول انگار تمامِ خستگی هاي ذهنمو بارون شُست. انگار یه نسیمِ خنکِ پاییزي اومد و همه‌شونو با خودش برد! به روش لبخند زدم. جوابمو با لبخندي داد و صاف نشست. پاهاشو ریتم وار تکون میداد. نامحسوس گوشه ي ناخنشو میکند. نفس هاي عمیقی که میکشید نشون میداد سعی داره بُغضشو قورت بده. تمامِ این حالتا رو داشت اما سعی میکرد محکم باشه. محکم باشه چون من ازش خواسته بودم! قوي باشه تا تکیه گاه بشه! یهو یادِ صدايِ گرفته‌ش افتادم.. اخمِ کوچیکی کردم و گفتم: رسول..؟ نگاهم کرد.. ادامه دادم: صدات چی شده..؟ آروم گفت: آقا بعضی دردا یا باید اشک بشن.. یا فریاد. یه سري دردا هم هستن که انقدر بزرگن هم اشک میشن هم فریاد..! بعد تک خنده ي غمگینی کرد و گفت: نگران نباشین آقا..سایتو بهم نریختم.. گوشه ي اتوبان زدم بغل! پنجره هام بالا بود.. سرمو تکون دادم.. دستمو رويِ زانوش گذاشتم.. بهش گفتم: محکم باش. همیشه محکم باش. اما هر وقت دیدي نمیتونی.. هر وقت دیدي پُر شدي.. دیدي داري لبریز میشی،حرف بزن با خودم. میخوام قوي باشی رسول. اما این با اینکه درداتو تو خودت بریزي فرق میکنه ها! با اینکه تنها بخواي مشکلاتتو حل کنی فرق میکنه ها..! یادت باشه، همیشه.. هر وقت.. هر جا.. من برادرتم! برادري که میتونی روش حساب کنی..! محو خندید.. گفت: چشم آقا. نگاهی به اطراف انداختم. بهش گفتم: داوود فعلا ریکاوریه.. نمیشه ببینیمش. بلند شو بریم پیشِ شهاب. چشمی گفت و از رويِ صندلی بلند شد.. اما اینبار، من.. به جاي دیوار دستمو روي زانوهاي خودم گذاشتم و بلند شدم..! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
بچه ها، یه نکته‌ای که یه تعدادی توی ناشناس ها گفتید، مثل اینکه پارت ها براتون مرتب نمیاد و از یه پارت میپره با پارت با شماره‌ی بالاتر🤦‍♀️ متاسفانه این باگ ایتاس، وگرنه پارتا کاااملا با نظم و ترتیب یک جا نشستن🤏 لینک کانال رو بردارید، یک بار برید بیرون دوباره وارد شید. احتمالا درست بشه. برای یه سری از بچه ها اینطوری درست شد. بازم سوالی بود در خدمتتونم🌱🦋 ‌
‌ خداروشکر، برای همه چی🦋
پارت شصت و چهارم: [رسول] از پنجره ي راهروي بیمارستان بیرونو نگاه میکردم. نیم ساعتی میشد که اذانِ صبحو گفته بودن. محمد انقدر خسته بود، به زور بعد از نماز قبول کرد تو نمازخونه یکم استراحت کنه. باهم پیشِ شهاب رفته بودیم. چیزي که ازش دیدم از چیزي که فکر میکردم سرش اومده باشه بدتر بود. سرِ شکسته. پايِ آسیب دیده. دستايِ پر از زخم. درد و کبودیایی که دکتر میگفت تو قفسه ي سینه‌ش داره. با همه ي اینا وقتی دیدیمش خودش هیچ گله اي نداشت. هیچ اعتراضی نمیکرد. زیاد پیشش نموندیم چون دکتر گفته بود به استراحت نیاز داره. الانم، من بودم و این پنجره ي رو به شهر و این هوايِ گرگ و میش. داوود رو هنوز نیاورده بودنش تو بخش. نمیدونم.. دیدین یه جایی دیگه گریه هات تموم میشن؟ دیگه انقدر دردت بزرگ و سنگینه که تو شوك میمونی. براي من اون لحظه دقیقا همین حال بود. وقتی نیما اومد سایت و گفت چه بلایی سر داوود اومده اولش باور نکردم! فکر کردم داره باهام شوخی میکنه! فکر کردم چون میدونه چقدر براي بچه ها نگرانم داره اذیتم میکنه. فکر کردم دست گذاشته رو داوود چون میدونه از بین بقیه چقدر برام عزیزتره. اما دروغ نبود.. شوخی نبود..! اذیتم نمیکرد. داوود واقعا تیر خورده بود. این چیزا تو کار ما قابل پیش بینی بود اما، هر چقدر هم که احتمال میدادیم، همیشه وقتی اتفاق میفتادن هنوز برامون جدید بود. هنوز دردناك بود. بهم ریخته بودم. خیلی زیاد. اما دیگه نمیتونستم مثل قبل بهم ریختگیمو همه جا پر کنم. محمد اینطوري ازم خواسته بود. باید محکم وایمیستادم. تا بتونم بهتر کنم همه چی رو. دلم کنار شهاب و داوود میتپید اما فهمیده بودم کم آوردن چاره ي بهتر کردن اوضاع نیست. اینو محمد بهم فهمونده بود. فکر و ذهن محمد شده بود دَه تا. یکی پیشِ فرشید بود و غصه ي فرشیدو میخورد. یکی پیشِ شهاب بود و برا زخمايِ اون ناراحت بود. الانم که تمامِ ذهنش پیشِ داوود بود. انصاف نبود منم بشم نمکِ رو زخمش. تعجبِ تو چشماشو یادم نمیره وقتی آروم کنارش نشسته بودم! طوري نگاهم میکرد که انگار تا به حال رسولو ندیده..! همه ي بغض هاي فرو خوردهم برام حل شد وقتی رضایتو تو چشماش دیدم..! لبخند زدم. به کاري که کردم. به اون دادهایی که تو اتوبان زیرِ بارون تو ماشین کشیدم. به اون اشکایی که ریختم.. به همه‌شون لبخند زدم! من.. تونسته بودم براي یه بارم که شده جلوي محمد بزرگ باشم. انقدر بزرگ که تونسته بود الان تمامِ خستگیشو رو دوشم بذاره و بره نمازخونه بخوابه. ساعتو نگاه کردم. حدوداي پنجِ صبح بود. سمتِ صندلی هاي راهرو رفتم و روشون نشستم و سرمو به دیوار تکیه دادم. دستم و رو سینه‌م گذاشتم و سعی کردم هواي بیشتري بگیرم. انگار جاي قلبم تنگ بود. هوا برام خفه بود. چشمامو بستم و انقدر خسته بودم نفهمیدم چطوري خوابم برد..! با صدايِ پیجِ بیمارستان بیدار شدم. دستپاچه ساعتمو نگاه کردم.. هنوز هفت نشده بود. بلند شدم رفتم تا یه آب به صورتم بزنم. موقع برگشت از جلويِ ایستگاهِ پرستاري که رد میشدم، سرپرستار صدام کرد و گفت: ببخشید همراهِ آقاي رستمی شما بودین؟؟ نمیدونم چرا ولی دلم هُري ریخت پایین.. بریده گفتم: ب..بله.. چطور..؟ لبخندي زد و گفت: آوردنشون بخش. شما رو ندیدیم بهتون اطلاع بدیم.. فکر کنم بیدارن.. میتونین کوتاه ببینیدشون. صبر نکردم..! عقبگرد کردم که برم سمتِ اتاقِ داوود که صدايِ سرپرستار متوقفم کرد.. گفت: آقا نمیخواین بدونین کدوم اتاقن؟!؟ گیج نگاهش کردم که خنده ي کوتاهی کرد و گفت: اتاقِ 102 ..فقط چیزي براي خوردن بهشون ندید. نهایت یک مقدار خیلی کم آب. در حد رفع خشکی دهانشون. ممنونی گفتم و به سمت اتاقش رفتم. آروم درو باز کردم و داخل رفتم. خواب بود. لباسايِ آبی بازم به تنش گشاد بودن! پلک هاشو بسته بود و مژه هايِ مشکیِ بلندش به چشم میومدن. گوشه باندِ سفیدي که دورِ قفسه ي سینه‌ش پیچیده شده بود از یقهش پیدا بود.. بی اراده گفتم: الهی دستش بشکنه. آروم چشماشو باز کرد. بیدار بود. لباي خشک و ترك ترکش تو ذوق میزدن. صدام از دیشب هنوز گرفته بود.. بهش گفتم: مگه بهت نگفته بودم تو یه گوشه وایمیسی این سعیدو میفرستی جلو..؟ هان؟ چرا گوش نکردي به حرفم..؟ بی جون خندید. ادامه دادم: هزار دفعه بهت گفتم داداشِ من این سعید ضدِ گلوله‌ست. هیچیش نمیشه. تو مثلِ آهن ربا هر چی تیر تو هواستو جذب خودت میکنی. بازم لبخند زد. جونی براي حرف زدن نداشت. داوود تازه پاش خوب شده بود. انصاف بود الان اینجوري رو تخت بیمارستان بخوابه..؟
زیرِ لب چیزي گفت. نفهمیدم. سرمو جلوتر بردم و گفتم: دوباره بگو داداش. با صدايِ آرومش گفت: تشنمه. پرستار گفته بود نباید چیزي بخوره.. نباید حتی زیاد آب بخوره. بطري آبو از یخچال برداشتم و یکم از آب تويِ درِ بطري ریختم. غمگین نگاهش کردم و گفتم: نباید زیاد آب بخوري داوود.یکم تحمل کن چند ساعت بگذره.. همه چی درست میشه. مطیع و مظلوم سري تکون داد. و بعد درِ بطري رو سمت لبش بردم. چیزي نمیگفت. و من میترسیدم از اینکه خوب نباشه. روي صندلی کنار تختش نشستم و دستمو روي دستش گذاشتم.. گفتم: این تیره جنسش خوب نبود.. دفعه ي بعد خواستی تیر بخوري از اونا بخور که تند و پرخاشگرت میکنه. این که مظلومت کرده رو اصلا دوست ندارم..! اومد آروم بخنده که سرفه‌ش گرفت. نمیدونم دوتا، یا سه تا سرفه کرد و بعد تمام صورتش از درد جمع شد. به خودش میپیچید.. تیر خورده بود به قفسه سینه‌ش.. سرفه دقیقا همونجا رو اذیت میکرد. نمیدونم چطوري پرستارا رو صدا کردم تا اومدن و براش آرامبخش و مسکن تزریق کردن. بعد از چند دقیقه که داروها اثر کردن آرومتر شد و چشماشو بست. اتاق دوباره خلوت شد. میخواستن منو بیرون بفرستن اما به اصرار کنارش موندم. نمیتونستم برم بیرون. میترسیدم کنارش نباشم و حالش بد بشه. میخواستم بشینم رو صندلیِ کنارِ تختش و زُل بزنم به بالا پایین شدنِ قفسه ي سینه‌ش تا خیالم راحت بشه از نفس کشیدنش. از خوب نفس کشیدنش. چشماش بسته بود و آروم خوابیده بود. رويِ کبودیاي کنارِ آنژیوکتی که پشتِ دستش زده شده بود، دستی کشیدم. نگاهش کردم. از دور گردنش جز همون باندِ سفید چیزِ دیگه اي پیدا نبود. احتمالا جا دعاییشو موقع عمل از گردنش درآورده بودن. دست کردم توي پیراهنم و براي خودمو از گردنم درآوردم. نگاهش کردم. کادويِ خودش بود. یه جادعاییِ چرمی قهوه اي.. با دوتا مهره ي چوبی توي بندش..! روي لبم گذاشتمش و بوسیدمش. و بعد آروم گذاشتم کنارِ بالشِ داوود. قطره هايِ سرمش آروم آروم پایین میریخت. قفسه ي سینه‌ش منظم بالا پایین میشد. و من، دلم میخواست خدا این آدما رو تا ابد برام نگه داره. __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
《دیگران مهم هستند؛ اما دلیلی ندارد برای دوست پیدا کردن به فرد دیگری تبدیل شوید. برای پیدا کردن کسانی که دوستتان داشته باشند، اولین کاری که لازم است انجام دهید این است که خودتان باشید.》 📖کتاب آرامش 🖌مت هیگ |هَم‌وطن| 🌱
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توصیه‌های جالب پپ گواردیولا مربی منچستر سیتی به چندتا از فَن هاش! 《دوباره اینجا نیاین، من براتون امضا نمیکنم، وقتتون رو اینجا تلف نکنید!!》 ‌
فَن بودن، طرفدار بودن، حالا طرفدار یه تیم، یه خواننده، یه بازیکن، یه فیلم، یه شخص.. بد نیست، ولی تا زمانی که تو روتین طبیعی زندگی مشکلی پیش نیاورده باشه! از وقتِ درس و تفریح و خواب و بودن با خانواده زده نشه و خرجِ اونا بشه.. "زمان" تو دوره‌ی نوجوونی و اوایل جوونی، چیزیه که اگه از دست بره، دیگه هیچوقت به دست نمیاد. اگرم بیاد، خیلی هزینه‌ش بیشتره! 🫂🦋❤
پارت شصت و پنجم: [فرشید] از دیشب چشم روي هم نذاشته بودم مثلِ بقیه ي اعضاي این خونه..! تعداد نگهبانا چندین برابر شده بود سیامک عصبانی داد میزد و به همه دستور میداد. و مقدم، تو یه سکوتِ ترسناك فرو رفته بود. و من اما فقط به این حرفِ نگهبان فکر میکردم که گفته بود یکیشونو با تیر زدیم..! اوضاعم هنوز سفید بود ولی جرأت ریسک کردن نداشتم. وقتی محمد بهم پیامی نداده بود یعنی باید صبر میکردم تا شرایط آروم تر بشه. هوا کم کم داشت روشن میشد. هنوز سر و صدا از محوطه ي باغ میومد که کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد. وقتی بیدار شدم حس کردم فضاي خونه آروم تر شده. پنجره ي اتاقم باز بود اما دیگه صدایی از باغ نمیومد. سیستممو چک کردم، اما هنوز پیامی از بچه ها نداشتم. لباس عوض کردم و از پله ها پایین رفتم. مقدم تنها سر میز صبحانه نشسته بود. دیگه خبري از اخمِ دیشب رو پیشونیش نبود..! منو که دید با صدايِ بلند و رسا گفت: صبح بخیر ژاوین جان. دستت چطوره؟! ببخشید دیشب اصلا وقت نشد درست و حسابی پیگیرِ دستِ تو بشیم..! بیا. بیا بشین صبحانه بخوریم..! شک داشتم. به آروم بودنِ اوضاع شک داشتم.. چرا مقدم عصبی نبود؟! کنارش پشتِ میز نشستم که گفت: من ازت بابت اتفاق دیشب معذرت میخوام. چند روزي اومده بودي اینجا آرامش داشته باشی، همش درگیرِ مسائلِ کاري ما شدي.. لبخندي زدم و گفتم: نه..! اشکالی نداره..! فقط.. من حتی نفهمیدم چه اتفاقی افتاده!! سري تکون داد و گفت: بردنش! همون پسره که تو رفتی براي پانسمان دستش..! آدماي سیمرغ اومدن و بردنش! حتی فکرشم نمیکردم انقدر جرأت پیدا کرده باشه..! با تعجبِ ساختگی گفتم: پس صداي تیراندازي و سر و صداهاي باغ براي این بود.. آره؟ سري تکون داد و ظرفِ کره رو جلوي خودش کشید. خودمو به گیجی زدم و گفتم: حالا.. حالا چیکار میکنی؟ باهاشون کاري نداري..؟ با یه لبخندِ یه طرفی نگاهم کرد و گفت: کاري که من باهاش میکنم به همین سادگی نیست..! من آدم نمیفرستم سمتش براي جاسوسی.. کاري میکنم کل شبکه‌ش بره رو هوا..! خواست حرفشو ادامه بده که در باز شد و سیامک داخل اومد.. خون جلوي چشماشو گرفته بود! سلامی کرد و کنار شومینه رفت تا دستاشو گرم کنه... مقدم گفت: چی شد سیا..؟ چیزي دستگیرت شد؟؟ سیامک همونطوري که دستاشو روي هم میکشید تا گرم شن گفت: حدسم درست بود آقا! طرف خودي بوده! مقدم خنده ي عجیب و بلندي کرد و گفت: خب.. پس داره جالب میشه!! ادامه‌ش؟! سیامک گفت: آقا کلید اتاق از دسته کلید من برداشته شده! طرف از چند روز قبل تو کفش بوده..! یه کلید مثلش رو هم جایگزین کرده..! تعداد نگهبانا و خدمتکارا کم نیست آقا.. معلوم نیست کار کدومشون بوده! مقدم لقمه‌شو داخل دهنش گذاشت و با دهن پُر گفت: ایناش دیگه به من مربوط نیست! من اون آشغالومیخوام سیا!سیامک سري تکون داد و اومد سر میز نشست.. رو به من گفت: دست تو چطوره دکتر..؟ گفتم: اِي.. بد نیست..! تو سکوت صبحانه خورده شد.. حس کردم شاید بخوان با هم حرفی بزنن. با اجازه اي گفتم و به اتاقم رفتم.. هنوز نمیدونستم وضعیتم براشون چطوره. یکی دو ساعت گذشته بود که از سایت برام ایمیل اومد.. دوباره رفته بودن تو قالب پیام هاي تبلیغاتی. پیامشون طوري بود که من اگر سفید بودم باید اعلام میکردم تا راحت تر صحبت کنن.. پیامی مبنی بر سفید بودن براشون ارسال کردم.. چند دقیقه اي گذشت که جوابش به دستم رسید.. میترسیدم بازش کنم.. میترسیدم بخونم..! میترسیدم نکنه چیزي شده باشه.. یا دیشب براي کسی اتفاقی افتاده باشه.. "بسم اللهی"ي گفتم و پیامو باز کردم. از طرف آقا محمد بود. نوشته بود: "میدونم استرس اون صداي شلیکو داري اما همه خوبن! طبق برنامه، پس فردا تاریخ برگشتنته. بلیط داري براي ترکیه. دقیقا یک شب قبل رفتنت اطلاعات فلش رو انتقال بده.. تا اون موقع مگر در مواقع ضروري ارتباط نگیر." نگرانیم برطرف نشده بود. میترسیدم اتفاقی افتاده باشه و به من نگن. اما چاره اي نداشتم. پیام تاییدو براش فرستادم و لپ تاپمو بستم. اگر اتفاقِ دیگه اي نمیفتاد، این دو روز هم تموم میشد و میتونستم این ویلايِ لعنتی رو براي همیشه ترك کنم..! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
احتمالا اگررر برسم تا آخر شب یه پارت دیگه هم داریم🦋 ‌