پارت شصت و نهم:
[رسول]
داوود چند روزي بود مرخص شده بود و تو خونه استراحت میکرد..
وقتایی که باهاش حرف میزدم، از صداش میفهمیدم بی حوصله و کلافهست..
داوود دو روز سایت نمیومد انگار یه گم کرده داشت، چه برسه به الان که بیشتر از یه هفتهست نیومده سایت..!
با سعید و فرشید براي ناهار جوجه و کباب گرفته بودیم بریم خونهشون تا یکم حال و هواش عوض بشه..
خودش نمیدونست.. یه طورایی میخواستیم سورپرایزش کنیم..!
فقط با پدرش تماس گرفته بودم و بهش گفته بودم میریم خونهشون..
سوار ماشین شده بودیم و داشتیم میرفتیم..
دلم میخواست محمد هم باهامون بیاد اما گفته بود کار داره و نمیرسه..
سعید رانندگی میکرد، من جلو نشسته بودم و فرشید عقب..
از صبح که اومده بودیم سایت، حس میکردم فرشید تو خودشه.. احتمال میدادم براي خستگی باشه، اما فرشید مرخصی داشت و استفاده نکرده بود..
برگشتم عقب فرشیدو نگاه کردم.. هنوز تو خودش بود..
بهش گفتم: آقا فرشید گرفته اي؟! نکنه سوژه اقتصادي جاسوسی که مامانتون براتون جور کرده بود شکستِ عشقی زده؟!ابرویی بالا انداخت و با چشم به سعید اشاره کرد!
بلند گفتم: عههه؟ ابرو بالا میندازي یعنی نباید سعید بدونههه؟!
سعید همونطور که رانندگی میکرد از آینه فرشیدو نگاه کرد و گفت: چیو من نباید بدونم آقا فرشید؟؟
بعد با مکث گفت: رفیق رفیق که میگی اینه دیگه؟
خنده ي شیطانی کردم و صاف رو صندلیم نشستم و گفتم: خب خدا رو شکر. وظیفه ي من انداختنِ تفرقه بود که حاصل شد!
سعید جدي گفت: فرشید جدي میگه رسول؟ چیزي هست که به این گفتی و به من نگفتی؟!
فرشید از پشت مشتی به بازوم زد و گفت: تحویل بگیر آقا رسول، الان من به این بگم بلندگوشو برمیداره تو سایت راه میره تعریف میکنه.. تو هم شدي سعید که آلو تو دهنت خیس نمیخوره؟!
برگشتم نگاهش کردم و گفتم: سعیدو خودم درس میدم آقا کجاي کاري؟!
سري به نشونه ي تاسف تکون داد و رو به سعید گفت: هیچی بابا مامانم یکی معرفی کرده بود برام.. برا ازدواج..
سعید هیچی نگفت..!
فرشید گفت: با تواما..!
و دستشو روي شونه ي سعید زد..!
سعید با اخم گفت: اصلا به من دست نزن، الان در جایگاهی نیستی که با من حرف بزنی!
بلند خندیدم! سعید و فرشید هر دو باهم، همزمان گفتن: زهرِمار..
مظلوم نگاهشون کردم که سعید گفت: حسابِ جفتتونو بعدا میرسم، فعلا بریم پیشِ داوود.. بعدا کار دارم باهاتون!
بقیه ي مسیر با چپ چپ نگاه کردناي سعید و خنده هاي ریز من گذشت و رسیدیم خونه ي داوود اینا.
زنگِ خونه رو نزدیم، به پدرش زنگ زدم تا درو برامون باز کنه.. آروم رفتیم داخل..
با خانوادهش سلام احوال پرسی کردیم و به سمت اتاقش رفتیم..
فرشید جلو رفت و تقه اي به در زد..صدايِ داوود از داخل اتاق اومد که گفت: مامان جون قربونت برم همین الان تا تهِ اون کمپوتو به زور دادي به من چی آوردي دوباره؟
جلوي دهنامونو گرفته بودیم که بلند نخندیم!
فرشید درو باز کرد و گفت: دهقان فداکار مهمون نمیخواي!؟ ریزعلی خواجَوي و بر و بچ اومدن!
داوود که رو تختش نشسته بود و تکیه داده بود و مشغول خوندنِ کتابش بود چشماش برق زد..
کتابشو بست و با ذوق گفت: فرشید..!
فرشید جلو رفت و آروم بغلش کرد!
سعیدو نگاه کردم! سري تکون داد، خندید و گفت: میبینی رسول؟! عملا دیگه طرفداري نداریم! اون از شهاب، اینم از داوود!
رو به داوود گفتم: اکی آقا داوود اکی.. فقط فرشید دیگه آره؟!
خندید!
چقدر خوشحال بود از اینکه پیششیم..
براي اینکه بیکار نباشه و حس بدي بهش دست نده، چندتا پرونده کوچیکو آورده بودیم تو خونه بررسی کنه.. از این بابت خیلی خوشحال بود!
یکم حرف زدیم و بعد بساطِ ناهارو پهن کردیم و شروع کردیم به غذا خوردن..
طبقِ معمول من و داوود جوجه خوردیم و سعید و فرشید کباب..
ناهار خوردنمون با شوخیاي من و سعید و خندیدناي داوود گذشت..
اما فرشید هنوز تو فکر بود..
نمیدونستم چی افکارشو ریخته بهم..
نمیدونستم چی اذیتش میکنه..
میخواستم باز ازش بپرسم اما گفتم شاید بگه رسول داره فضولی میکنه..
چیزي نگفتم اما حواسم بهش بود.. نفس هاي عمیق و گاه و بی گاهش.. خیره شدناش به یه نقطه..
نمیدونستم چی شده اما.. امیدوار بودم هر چی زودتر، چیزي که ذهنشو مشغول کرده حل بشه..
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت هفتادم:
[محمد]
تو اتاقم نشسته بودم و به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم..
اگه فرشید نمیفهمید و حرفاي اونا رو شب آخر نمیشنید، معلوم نبود چه اتفاقی براي پرونده ممکن بود بیفته..
از این موضوع فقط من و فرشید و آقاي عبدي و آقاي شهیدي خبر داشتیم..
دلم نمیخواست بقیه ي بچه هام بدونن.. تو این شرایط سختِ پرونده، فقط یه استرس به استرس هاشون اضافه میشد..
تلفنِ اتاقم زنگ خورد.. آقاي عبدي بود.
جواب دادم: جانم آقا؟
عبدي: محمد جان شهیدي اینجاست. بازجویی تموم شده، بیا یه سر اتاقِ من..
چشمی گفتم و تماسو قطع کردم و به سمت اتاقِ آقايِ عبدي رفتم..
بعد از سلام و احوال پرسی با آقاي شهیدي روبروش، رويِ صندلی هاي اتاق نشستم و گفتم: چه خبر آقا..؟
سري تکون داد و گفت: حدسمون درست بوده.. صفایی چیزي از این قضیه نمیدونه..! یعنی درواقع توي بازجوییش گفت هیچ اطلاعی از این قضیه نداره و هیچوقت اطلاعاتی از تو یا هیچکدوم از بچه ها بهشون نداده..
فقط به ازاي اون پولی که ازشون گرفته قرار بود براشون از الکس خبر ببره..
سري تکون دادم.. گفتم: آقا مطمئنین راست میگه!؟
اخمی کرد و گفت: نه محمد جان! قطعیتِ این قضیه الان نمیتونه معلوم بشه.. اما خب، چیزي که من فکر میکنم اینه که راست میگه. چون همونطور که فرشید گفته، اونا اطلاعات کاملی ازت نداشتن. و خب این نشون میده که این اطلاعات ناقص یه طوري درز پیدا کرده و عمدي تو کار نبوده. احتمالا صفایی تو انتقال
فایل ها عجله داشته و باعث این اتفاق شده..!
سري به نشونه ي تایید تکون دادم..آقاي عبدي گفت: محمد تا مشخص شدن این قضیه و اطمینانمون ازش، تمام حواست و فکرتو میدي به مراقبت کردن از خودت.. کاري متوقف نمیشه.. پروندهت دستته میتونی ادامهش بدي اما، باید بهم قول بدي مراقبت کنی..
سري تکون دادم..
آقاي شهیدي چند دقیقه اي توي اتاق موند و با آقاي عبدي صحبت کرد.. صحبت هایی که من هیچی ازشون نفهمیدم..
بعد از رفتنِ آقاي شهیدي، رو کردم به آقاي عبدي و گفتم: آقا تکلیفِ اون ماموریتِ اصفهان چی میشه..؟
همون که دیروز گفتید باید برم..
با لبخند نگاهم کرد و گفت: اگه با توجه به شرایط شناسایی شدنت استرس داري بري، حق داري.. کس دیگه اي رو میفرستم به جات..
از روي صندلیم بلند شدم و جلوي میزش رفتم و گفتم: نه آقا.. نه..! اصلا بحثِ این نیست.... شما به من گفتین با یکی از بچه هاي گروهم برم..
اما.. اما من نمیخوام کسی باهام بیاد!
اخمِ کوچیکی کرد و گفت: چرا نمیخواي کسی باهات بیاد محمد؟
کلافه اطرافو نگاه کردم و گفتم: آقا وضعیتِ من الان مشخص نیست.. اگر خطري همراهم باشه، نمیخوام کسیو تهدید کنه..!
از پشتِ میزش بلند شد و اومد کنارم ایستاد.. مهربون گفت: محمد..! هیچ چیزي معلوم نیست.. حتی نمیدونیم چقدر ازت اطلاعات دارن..! این دفعه ي اولی نیست که کیس هاي پروندهت میشناسنت..! پرونده شارلوتو یادت نیست..؟! نمیشه که تنها بري فقط بخاطر اینکه میترسی براي بچه هات اتفاقی بیفته! من این عذاب وجدانتو از اینکه براي کسی مشکلی به وجود بیاري درك میکنم.. اما، اینو بدون ترس و استرست بی دلیله.. هیچ مشکلی به وجود نمیاد.. تو نمیتونی تنهایی بري.. تو این سفر حتما لازمه یکی از بچه هاي
پشتیبانتو ببري.. مثلا رسولو..!
حتی از شنیدنِ این حرفش استرس گرفتم..! نمیدونم.. حسم مثل همیشه نبود.. مثل وقتی که فهمیدم شارلوت شناساییم کرده نبود!
نمیخواستم هیچکس همراهم باشه..سري تکون دادم و گفتم: آقا شما منو تا چین تنها فرستادین.. اینجا اصفهانه.. میتونم از پسش بربیام.. لطفا این اجازه رو بهم بدین..!
تو فکر رفت.. نگاهشو ازم گرفت و به زمین دوخت..
در نهایت سري تکون داد و گفت: اگه فکر میکنی اینطوري برات بهتره، حرفی ندارم..!
لبخند زدم.. اینطوري حداقل فکرم پیش بچه ها نمیموند..!
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
[پروردگارا]
ای آنکه به او گره از کارها گشوده شود! ای آنکه به او سرسختی دشواریها شکسته شود! و ای آنکه راه گریز به رهایی و آسودگی را از او باید خواست.
سختیها پیش قدرتت نرمی کنند و به لطف تو دستاویز ها به کار افتند و مقدرات به نیروی تو به انجام رسند و چیزها به ارادهی تو پدید آیند.
از اینهمه، جز آنچه تو دور کنی از ما برنگردد، و جز آنچه تو برداری از ما برداشته نشود.
#گلبرگِ_صحیفه 🌸
#نیایش_هفتم
📚دورهی دوماهه آموزش اصولی داستان نویسی (عناصر داستان)؛
بصورت هشت جلسه مجازی و آفلاین.
📌سرفصلهای دوره:
آموزش زبان داستانی📝
انواع زاویه دید👀
توصیف و صحنه پردازی👩🎨
دیالوگ و کشمکش🗣
ریتم و تمپو🏃♂🚶♂
طرح و پیرنگ ✍
شخصیت پردازی🤓
و...
🌱هزینهی دوره ۲۴۰ هزار تومان🌱
شروع ثبت نام: ساعت ۱۶ دوشنبه ۸ بهمن.
|هَموطن|