eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از [ سین زنی ِزیرشیروونی🌱 ]
. هدیه ی تولد رفیقتو‌ متناسب با سلیقه اش از اینجا بگیر ؛👀🎀 . تا کی میخوای برای هر مناسبت کلی خرج الکی بزاری رو دستت دختر ؟ اینجا هم شمع دارن هم دیوارکوب و جاعودی >>😮‍💨💗 https://eitaa.com/joinchat/568263572C6d064eafba
پارت هفتاد و پنجم [رسول] داوود از اتاق بیرون رفت و درو بست.. محمد عصبانی بود.. کلافه بود.. اینو از ضرب گرفتن انگشتايِ دستش رو میز میفهمیدم.. از نفس هاي عمیقش.. سر به زیر روي صندلی نشسته بودم.. از پشت میزش بلند شد و اومد روبروي من نشست.. هنوز سرم پایین بود. دلخور..!؟ نه! من حتی هنوز باورم نشده بود اون حرفا رو از محمد شنیدم که بخوام دلخور باشم... من دلخور نبودم..! گیج بودم.. گُم بودم... فکر میکردم خواب دیدم! جدي گفت: براي چی اومدي رسول؟ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: چون نیازي ندیدم بمونم.. این جمله اي که گفتم برام آشنا بود.. خیلی آشنا.. آره.. دقیقا مثل همین جمله رو محمد صبح تحویلم داده بود! محمد گفت: حالِ صبحت یادت نمیاد؟ در حالیکه سرم پایین بود و با بندِ ساعتم بازي میکردم جواب دادم: هر چی بود گذشت.. کلافه گفت: به چی میخواي برسی رسول؟ نگاه سردمو بهش انداختم و گفتم: به هیچی آقا محمد.. من فقط تو سایت خیلی کار دارم.. نمیتونستم اونجا بمونم.. و با یه مکث ادامه دادم: میتونم برم به کارام برسم؟ بدون اینکه جوابمو بده از جاش بلند شد و سمت میزش رفت.. با نگاهم دنبالش میکردم.. تلفنو برداشت و شماره اي رو گرفت..بعد از چند ثانیه گفت: سلاام، آقاي دکتر شریفی! حال شما..؟! ممنون ما هم خوبیم.. دکتر جان سایتی..؟ نه نه.. فقط یه زحمتی برات داشتم.. یکی از بچه ها نیاز به تست آسم اضطرابی داشت، بیمارستان نجمیه گفتن براي فردا صبح انجام میشه.. میخواستم بدونم شما جایی میشناسی بتونیم الان بریم انجامش بدیم..؟ بله بله، از بچه هاي سایت.. نه، دولتی و خصوصیش فرقی نداره.. خیلی لطف میکنی دکتر جان، پس من منتظر تماستم.. و تلفنو قطع کرد.. بی خیال گفتم: من جایی نمیام.. جدي گفت: میبرمت! سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم: این انصاف نیست چون فرماندهاین فکر کنین میتونین به همه زور بگینآقا! ابروهاش بالا رفت.. تعجب میکرد از این رسولی که جلوش نشسته..! ولی این رسولی که اینجا بود، دیگه نمیخواست بار باشه رو دوشِ کسی.. نمیخواست کسی بخاطرش اذیت شه..! بهم گفته بود ماموریتشو خراب میکنم.. آره..!؟ پس یعنی حضورم براش اذیت کننده‌ست..! دلم نمیخواست محمد از روي ترحم و عذاب وجدان برام کاري کنه.. محمدي که اینجاست، همونیه که صبح اون حرفا رو بهم زد.. الانم فقط بخاطر حال بدِ صبحم که فکر میکنه مسببش خودشه داره دلسوزي میکنه.. من از این دلسوزيِ ترحم آمیز متنفر بودم! خسته و مغلوب گفت: من بهت زور نمیگم رسول.. سکوت کردم.. جلو اومد و اینبار، به جاي روبرو، روي صندلیِ کنارم نشست.. گوشیشو تو دستاش جا به جا میکرد.. به سمتم چرخید و گفت: میدونم از دستم دلخوري.. جمله‌ش هنوز تموم نشده بود که سرد گفتم: نیستم آقا.. گفت: آره.. شاید حتی یه چیزي بالاتر از دلخوري.. ادامه داد: بهم اعتماد داري..؟ داشتم.. همیشه بهش اعتماد داشتم.. حتی با وجودِ اینکه اون حرف ها رو بهم زده بود.. سکوتمو که دید ادامه داد: تو بیمارستانم بهت گفتم رسول.. من بین بد و بدتر، بدو انتخاب کردم.... ازم توضیح نخواه.. نمیتونم چیزي بگم، ولی بدون انتخابم هرچقدرم بد باشه بازم براي تو بهتره..! یه لحظه یادم رفت ازش دلگیرم! تو چشماش نگاه کردم و سریع گفتم: براي شما چی؟ براي شما هم این انتخاب بهتره..؟ لبخندِ کوتاهی زد و گفت: نمیدونم..! گیج بودم.. انگار وسطِ یه بیابون گیر کرده بودم.. نمیدونستم باید چیکار کنم..! حرفاي محمدو نمیفهمیدم.. بهم گفته بود باعث دردسرشم و الان داشت با این دردسر حرف میزد..! گفته بود مزاحمشم و الان میخواست این مزاحمو ببره دکتر! ذهنم نمیتونست این همه رفتارِ ضد و نقیضو درك کنه. تو همین فکر بودم که تلفنِ رويِ میز زنگ خورد.. محمد دستشو رو زانوهاش گذاشت و بلند شد و به سمت میزش رفت.. تلفنو جواب داد: جانم دکتر..؟ آهان.. خب.. یعنی الان دیگه؟؟ بله بله بلدم اونجا رو.. خیلی خب، پس من میگم که شما هماهنگ کردي.. خیلی ممنون..فعلا خدانگهدار. کاپشنش رو از روي صندلیش برداشت و رفت کنار در ایستاد.. از جام بلند نشدم..! صدام کرد: رسول! فرماندم بود.. آره؟ همونی که وقتی اسممو صدا میزد نمیذاشتم به آخرش برسه و میگفتم "جانم آقا".. آره؟ ولی نمیتونستم.. نه که بخوام ادا دربیارم.. نه! واقعا نمیتونستم جوابشو بدم.. قلبم ازش پُرِ پُر بود.. من هر وقت از هر کس و هر چیزي دلگیر میشدم، هر وقت از هر کسی میرنجیدم، میرفتم پیشِ محمد.. الان باید کجا میرفتم که سبک میشدم..؟ پیش کی از محمد گله میکردم..!؟
داشت حرص میخورد.. اینو میفهمیدم..! از در فاصله گرفت.. اومد کنارم نشست و با لحنی که توش پر از خواهش بود گفت: این دستور نیست رسول..این خواهشه! اگه الان با من نیاي، اگه الان خیالم ازت راحت نشه، تو تمام این روزایی که تهران نیستم استرسش راحتم نمیذاره.. براي خودت نه.. برا من بیا.. و بعد بلند شد و با قدم هاي بلند از اتاق بیرون رفت.. هر چی بیشتر میگذشت، محمد منو بیشتر تو چاله ي سردرگمی فرو میکرد..! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
چه جوان‌هایی اسماعیل..🌱 •شهدای مدافع حرم افغانستانی•
۱۲ فروردین سال ۵۸، دقیقا دو ماه بعد از همچین روزی، ۹۸ درصد از مردم به جمهوری اسلامی ایران رای آری دادن. این یعنی ۹۸ درصد به رژیم پهلوی گفتن نه! و این اصلا با اون مملکتِ گل و بلبلی که یه سری آدما از دوران شاه ترسیم میکنن همخونی نداره! یه سری آدمایی که سنشون حتی به دهه‌ی شصت و هفتاد قد نمیده! ما هم نبودیم اون زمان! اما این حجم از نارضایتی که از سال ۴۲ تا ۵۷ ثبت شده تو تاریخ و این حجم از آغوش باز ملت، به روی جمهوری اسلامی ایران، و خمینی کبیر خودش گواه همه چیزه! وقتی میگیم ملت، ینی ۹۸ درصد رای دهندگان (حدود ۹۰ درصد مشارکت داشتن). آیندگان و تاریخ قطعا بیشتر از ما خمینی کبیر رو خواهند شناخت و ارزش او رو برای همه روشن خواهند کرد. ❤🤝🏻
316K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حیّ علی خیر العمل دیگه🤏 مُسلِم لا؟!😁 هم کار خیر کنید هم رمان بخونید😎 ‌‌
《گفتم: شنیدي که؟ سر تکون داد.. دوباره گفتم: من سر تکون دادن نمیخوام. تیز نگاهم کرد و گفت: اینجا سایت نیست منتظر چشم گفتنین!》 آنچه خواهید خواند!🔥
پارت هفتاد و ششم: [محمد] تو پارکینگ داخل ماشین نشسته بودم و منتظرش بودم.. یه ربعی میشد..! اما نیومده بود.. باورم نمیشد نیاد..! سرمو به دستم تکیه داده بودم و با گوشیم کار میکردم.. هنوز منتظرش بودم که درِ ماشین باز شد و سوار شد..سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم.. تو سکوت کمربندشو بست. نگاهِ سنگینمو که حس کرد گفت: خیلی سعی کردم نیام.. خیلی سعی کردم که بتونم نیام! اما متاسفانه من بلد نیستم مثلِ شما انقدر بی رحم باشم که وقتی یکی که اسمش رو گذاشتم برادر ازم خواهش میکنه، بتونم نادیدهش بگیرم! لبخند زدم. همونطور که استارت میزدم زیرِ لب گفتم: چه خوب که مثلِ من نیستی. تو مسیر حرفی بینمون رد و بدل نشد.. چند بار خواستم باهاش حرف بزنم.. حتی چند بار خواستم دلو به دریا بزنم و براش بگم چه اتفاقی افتاده! اما نگفتم.. اینکه دلش از من گرفته باشه خیلی بهتر از اینه که دوباره پاشو بکنه تو یه کفش و بخواد با من بیاد.. بعدها وقتی برگشتم، وقتی همه چی درست شد.. براش تعریف میکنم..! نزدیک بیمارستان رسیدیم و ماشینو پارك کردم و پیاده شدیم. کنارم راه میومد. هوا سوزِ بدي داشت. زیپِ کاپشنشو تا آخر بالا کشیده بود. دستاشو تو جیبش گذاشته بود و شونه هاش رو جمع کرده بود. وارد ساختمونِ بیمارستان شدیم. دکتر شریفی بهم گفته بود باید کجا و پیشِ کی بریم. بعد از گرفتنِ نوبت سمت اتاق دکتر رفتیم و منتظر موندیم تا نوبتش بشه. آروم کنارم نشسته بود. استرسی که من داشتم از رسول بیشتر بود! نیم ساعت گذشته بود اما هنوز نوبتمون نشده بود. آروم گفت: آقا محمد؟ نگاهش کردم که ادامه داد: شما برید.. کار دارید سایت.. من میشینم تا نوبتم بشه! چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: بله، صبح رفتم دیدم چقدر خوب موندي تا نوبتت بشه! لبخندِ غم داري زد و آروم گفت: اون موقع خداحافظی نکرده رفتین..! منتظر جواب نموند.. بلند شد و گفت: اینجا هواش برام گرفته‌ست.. میرم تو حیاط یه دور بزنم میام..! و رفت..! ده دقیقه اي از رفتنش میگذشت که گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و شماره‌شو گرفتم.. جواب داد: بله آقا..؟ "بله آقا"..! دیگه نگفت "جانم آقا"..!! پر توقع نباش محمد.. همین که الان قبول کرده همراهت بیاد یعنی تو بُردي..! توقع نداري که بهت بگه "جانم".. داري؟! بهش گفتم: رسول دو نفر دیگه مونده تا نوبتت.. بیا الان. چشمی گفت و تماسو قطع کرد.. بالاخره نوبتش شد و رفتیم داخل.. وقایع و اتفاقاتی که از صبح براش پیش اومده بود رو تعریف کردیم.. دکتر که یه مردِ میانسال بود، نظرش دقیقا مثلِ تشخیصِ دکتري بود که صبح دیده بودمش.. رو به رسول گفت: تو قبلا، مثلا تو دورانِ کودکی آسم، یا مشکل تنفسی جدي داشتی..؟ رسول سري تکون داد و گفت: به این شدت یادم نمیاد. اما خب کوچیک که بودم به دود سیگار و قلیون حساس بودم.. اگه جایی قلیون میکشیدن نمیتونستم بمونم.. یادمه سُرفه‌م میگرفت.. یا مثلا تو گرد و غبار.. اما خب رفته رفته این حساسیت بهتر شد.. یادم نمیاد هیچوقت مشکل جدي پیدا کرده باشم.. فقط الان چند ماهی هست که دوباره این حساسیت برگشته.. نه به اون شدت ولی.. حسش میکنم.. یادمه قبلا خانواده خیلی مراعات میکردن بابت این حساسیت من.. و نمیذاشتن در معرض همچین چیزایی قرار بگیرم. دکتر سري تکون داد و گفت: احتمالا شما دچار بیماري آسم خفیفی تو کودکیتون بودین که بخاطر مراقبت ها به حالت خاموش بوده.. اما الان، با این استرس ها و اضطراب هایی که ازش حرف زدین، نمود پیدا کرده.. شما شغلت چیه پسر جون؟! رسول نیم نگاهی به من انداخت و آب دهنشو قورت داد و گفت: پلیس هستم. دکتر با تعجب گفت: شغل پر استرسی هم داري..! به هر حال.. الان میري براي تست، اگر این تشخیص درست باشه، باید خیلی مراقب خودت باشی.. استرس و هیجانتو کنترل کنی.. وگرنه ممکنه آسیب هاي غیر قابل برگشت و جبران ناپذیري ببینی!داخل برگه چیزي نوشت و ما رو ارجاع داد به بخشی که رسول باید تست میداد. از اونجا به بعد نتونستم همراهش برم و تنها رفت.. بعد از مدتی که منتظر بودیم، جواب تست رسول آماده شد. باید میبردیمش براي پزشک تا ببینه و نظرش رو بگه..! دکتر عینکِ مطالعه‌ش رو که با یه بندِ مشکی دور گردنش آویزون بود به چشمش زده بود و داشت جواب تست رو مطالعه میکرد. رسول باز آروم رويِ صندلی نشسته بود.. اما من.. آروم و قرار نداشتم. نمیخواستم تشخیصشون درست باشه! از اعماق وجود آرزو میکردم اشتباه کرده باشن.. اشتباه کرده باشن و بگن حالِ امروزِ رسول فقط یه اتفاق بوده.. یه اتفاق که از ناراحتی براش پیش اومده!
اما اینطوري نبود.. دکتر عینکشو برداشت و گفت: بله.. همینطوره.. شما مبتلا به بیماري آسم هستی.. بریده گفتم: آخه.. مگه میشه..؟ این همه مدت که چیزیش نبوده..؟ دکتر جواب داد: بله، گفتم خدمتتون.. بیماریشون به حالت خاموش بوده.. اما الان چون فشارهاي عصبی زیادي بهشون وارد شده و همونطور که گفتین استرس هاي شدیدي رو تحمل کردن، خودش رو نشون داده.البته نیازي به نگرانی نیست.. اگر مراقب خودش باشه میتونه بهتر بشه.. نگاهی به رسول انداخت و تکرار کرد: اگه مراقب باشه! خودکارشو برداشت و همونطور که نسخه رو مینوشت گفت: داروهایی که مینویسم مرتب مصرف میشن.. به جز این داروها، دوتا اسپري داره که استفاده ازشون خیلی مهمه.. یکی از این اسپري ها براي استفاده ي روزانه هست.. یعنی هر روز استفاده میکنی.. روش مصرفش رو مینویسم.. یکی دیگه فقط براي مواقعی هست که حمله ي آسمی بهت دست میده.. متوجه شدي؟ رسول بی صدا سر تکون داد. حرفاي دکترو نمیفهمیدم.. رسول هیچیش نبود..! رسول خوبِ خوب بود.. الان دکتر داشت از حمله ي آسمی حرف میزد؟؟ براي کسی که تا دیروز هیچیش نبوده؟!؟ صداي دکتر منو از افکارم دور کرد.. مخاطبش من و رسول بودیم.. گفت: نیازي به تاکید که براي مصرف داروها نیست؟؟ مخصوصا اسپري هاش.. حالا داروخانه که برید داروها رو بگیرین، میفهمین. اسپري روزانه، نارنجی رنگه.. کامل مشخصه، نباید مصرف هر روزش فراموش بشه.. چون اگه اینطور باشه، موقع حمله ي آسمی، اسپرياي که براي مواقع حمله هست دیگه تاثیرگذار نیست.. اینو باید دقت کنین..! با اخم سر تکون دادم.. سرم داشت منفجر میشد..! دلم نمیخواست بشنوم.. دلم میخواست از این اتاق برم بیرون! اما باید میموندم و میشنیدم! باید همه چیو راجع به بیماریش میفهمیدم... رسول آدمِ مراقبت از خودش نبود..! آورده بودمش اینجا خیالم راحت بشه اما الان، از همیشه پریشون تر بودم! بعد از چند دقیقه که دکتر توصیه هاي دیگه رو کرد از اتاقش بیرون رفتیم.. حالم انقدر بد بود که انگار من مریض بودم و رسول منو آورده بود دکتر..! آروم به سمتِ بیرون ساختمون میرفتیم.. با کنایه گفت: خوبین آقا؟! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: مشخص نیست؟! گفت: نمیدونم.. ولی من اگه جاي دکتر بودم یه سرمم براي شما مینوشتم..! رنگ به رو ندارین! میخواست با این شوخیاش جو رو عوض کنه.. میخواست بهم بفهمونه این که الان اوضاعش اینه براش مهم نیست! میخواست بگه اینکه نیم ساعت داخل اون اتاق راجع به آسم حرف زده بودیم براش اهمیتی نداره...! همونطور که به سمت داروخونه میرفتیم تا داروهاشو بگیرم گفتم: چیکار کردي رسول تو با خودت..؟ ببین چقدر بهت میگفتم آروم باش.. چقدر بهت میگفتم آروم بگیر سر هر چیزي بهم نریز.. سرد گفت: من سر هر چیزي بهم نمیریزم! اتفاقا این دفعه آروم بودم.. چون آروم بودم اینطور شدم! همیشه چون یکیو داشتم دردامو بهش بگم تو خودم نمیریختم و همه گله هامو میبردم پیشش.. این سري چون آروم بودم، چون ریختم تو خودم به این روز افتادم! چون کسی نبود برم پیشش ازش گله کنم! چون این دفعه گله‌م از خودِ کسی بود که همیشه باهاش حرف میزدم! وایسادم.. چی باید میگفتم بهش؟باید میگفتم که رسول من بخاطر حفظ جونت حاضر شدم اون کارو بکنم؟حاضر شدم کاري کنم که الان هم دلتو شکسته هم جسمتو نابود کرده؟؟ چی باید بهش میگفتم..؟ من ایستاده بودم اما اون به مسیرش ادامه داده بود.. چند قدمی جلوتر رفت.. ایستاد و برگشت سمتم و منتظر نگاهم کرد.. بدونِ حرف همراهیش کردم.. شاید برسه یه روزي که منم بتونم راحت حرف بزنم! سوئیچو بهش دادم و گفتم تو ماشین بشینه تا داروهاشو بگیرم.. بی حرف قبول کرد. به سمت داروخونه رفتم.. بعد از اینکه داروهاش آماده شد، مسئول داروخونه صدام کرد و گفت: خب این داروهاي بیمارتون.. نحوه ي مصرف این دوتا اسپري رو هم روش زدم.. اگر میخواین اشتباه نکنین، اسپري نارنجی رنگ مصرف روزانه و اسپري آبی رنگ براي مواقع حمله آسمی هست.. خیلی باید دقت کنین این اسپري آبی همیشه همراه بیمارتون باشه.. وگرنه اگه دچار حمله بشه و اسپري در دسترسشون نباشه ممکنه اتفاقات ناخوشایندي بیفته.. سري تکون دادم و تشکر کردم و پلاستیکِ داروها رو ازش گرفتم.. دو قدم به سمتِ در خروجی رفته بودم که مکث کردم.. برگشتم و گفتم: ببخشید.. میشه از این اسپري آبی یکی دیگه هم بهم بدید..؟! گفت: حتما.. و یکی ازش برام آورد.. حساب کردم و از داروخونه بیرون اومدم و سمت ماشین رفتم.. قبل از اینکه برسم به ماشین، یکی از اسپري هاي آبی رنگ رو از پلاستیک داروها درآوردم و داخل جیب کاپشنم گذاشتم..
سوار شدم.. داروها رو دستِ رسول دادم و گفتم: شنیدي که چی گفت دکتر.. همه رو دقیق استفاده میکنی.. خب؟ سر تکون داد.. دوباره گفتم: من سر تکون دادن نمیخوام..تیز نگاهم کرد و گفت: اینجا سایت نیست منتظر چشم گفتنین.. بهم گفتی بخاطر برادرت بیا اومدم، من به داداشم چشم نمیگم....! این رسول خیلی برام غریبه بود.. درست مثل اون محمدي که صبح براي رسول غریبه بود..! آروم گفتم: قبلا به برادرتم چشم میگفتی.. یادت نیست؟! جواب نداد.. روشو سمتِ پنجره کرد.. هوا تاریک شده بود.. میخواستم برسونمش خونه‌شون.. اما. یه چیزي تهِ دلم نمیذاشت.. نمیدونم.. اما دلم نمیخواست امروزش اینطوري تموم شه. بهش گفتم: امشب داوود شیفت شب بود.. نگاهشو از پنجره گرفت و به من دوخت.. ادامه دادم: بهش مرخصی داده بودم و گفته بودم شب پیشت بمونه بیمارستان.. اما جنابعالی نموندي..! ولی خب.. اون هنوز مرخصیشو داره! هنوز تو سکوت نگاهم میکرد.. گفتم: بقیه بچه ها هم شیفت شب نیستن.. منم باید برم خونه آماده شم براي اصفهان.. یهو اخماشو تو هم کشید.. دوباره روشو کرد سمت پنجره و گفت: به سلامتی آقا! خندیدم!! بهش گفتم: نمیخواین قبلِ رفتنِ فرماندهتون یه شام پنج نفره بخوریم..!؟ چیزي نگفت. دوباره گفتم: سکوت علامتِ رضایته دیگه آقا رسول..؟ جواب نداد! راضی بود. لبخندي زدم و سوئیچو انداختم و استارت زدم..! ______ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown