۱۲ فروردین سال ۵۸،
دقیقا دو ماه بعد از همچین روزی، ۹۸ درصد از مردم به جمهوری اسلامی ایران رای آری دادن.
این یعنی ۹۸ درصد به رژیم پهلوی گفتن نه!
و این اصلا با اون مملکتِ گل و بلبلی که یه سری آدما از دوران شاه ترسیم میکنن همخونی نداره! یه سری آدمایی که سنشون حتی به دههی شصت و هفتاد قد نمیده!
ما هم نبودیم اون زمان! اما این حجم از نارضایتی که از سال ۴۲ تا ۵۷ ثبت شده تو تاریخ و این حجم از آغوش باز ملت، به روی جمهوری اسلامی ایران، و خمینی کبیر خودش گواه همه چیزه!
وقتی میگیم ملت، ینی ۹۸ درصد رای دهندگان (حدود ۹۰ درصد مشارکت داشتن).
آیندگان و تاریخ قطعا بیشتر از ما خمینی کبیر رو خواهند شناخت و ارزش او رو برای همه روشن خواهند کرد.
❤🤝🏻
316K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حیّ علی خیر العمل دیگه🤏
مُسلِم لا؟!😁
هم کار خیر کنید هم رمان بخونید😎
《گفتم: شنیدي که؟
سر تکون داد..
دوباره گفتم: من سر تکون دادن نمیخوام.
تیز نگاهم کرد و گفت: اینجا سایت نیست منتظر چشم گفتنین!》
آنچه خواهید خواند!🔥
پارت هفتاد و ششم:
[محمد]
تو پارکینگ داخل ماشین نشسته بودم و منتظرش بودم.. یه ربعی میشد..! اما نیومده بود..
باورم نمیشد نیاد..! سرمو به دستم تکیه داده بودم و با گوشیم کار میکردم.. هنوز منتظرش بودم که درِ ماشین باز شد و سوار شد..سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم..
تو سکوت کمربندشو بست.
نگاهِ سنگینمو که حس کرد گفت: خیلی سعی کردم نیام.. خیلی سعی کردم که بتونم نیام! اما متاسفانه من بلد نیستم مثلِ شما انقدر بی رحم باشم که وقتی یکی که اسمش رو گذاشتم برادر ازم
خواهش میکنه، بتونم نادیدهش بگیرم!
لبخند زدم. همونطور که استارت میزدم زیرِ لب گفتم: چه خوب که مثلِ من نیستی.
تو مسیر حرفی بینمون رد و بدل نشد.. چند بار خواستم باهاش حرف بزنم.. حتی چند بار خواستم دلو به دریا بزنم و براش بگم چه اتفاقی افتاده! اما نگفتم.. اینکه دلش از من گرفته باشه خیلی بهتر از اینه که دوباره پاشو بکنه تو یه کفش و بخواد با من بیاد..
بعدها وقتی برگشتم، وقتی همه چی درست شد.. براش تعریف میکنم..!
نزدیک بیمارستان رسیدیم و ماشینو پارك کردم و پیاده شدیم. کنارم راه میومد.
هوا سوزِ بدي داشت. زیپِ کاپشنشو تا آخر بالا کشیده بود.
دستاشو تو جیبش گذاشته بود و شونه هاش رو جمع کرده بود.
وارد ساختمونِ بیمارستان شدیم. دکتر شریفی بهم گفته بود باید کجا و پیشِ کی بریم.
بعد از گرفتنِ نوبت سمت اتاق دکتر رفتیم و منتظر موندیم تا نوبتش بشه.
آروم کنارم نشسته بود. استرسی که من داشتم از رسول بیشتر بود!
نیم ساعت گذشته بود اما هنوز نوبتمون نشده بود.
آروم گفت: آقا محمد؟
نگاهش کردم که ادامه داد: شما برید.. کار دارید سایت.. من میشینم تا نوبتم بشه!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: بله، صبح رفتم دیدم چقدر خوب موندي تا نوبتت بشه!
لبخندِ غم داري زد و آروم گفت: اون موقع خداحافظی نکرده رفتین..!
منتظر جواب نموند.. بلند شد و گفت: اینجا هواش برام گرفتهست.. میرم تو حیاط یه دور بزنم میام..!
و رفت..! ده دقیقه اي از رفتنش میگذشت که گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و شمارهشو گرفتم..
جواب داد: بله آقا..؟
"بله آقا"..! دیگه نگفت "جانم آقا"..!!
پر توقع نباش محمد.. همین که الان قبول کرده همراهت بیاد یعنی تو بُردي..! توقع نداري که بهت بگه "جانم".. داري؟!
بهش گفتم: رسول دو نفر دیگه مونده تا نوبتت.. بیا الان.
چشمی گفت و تماسو قطع کرد..
بالاخره نوبتش شد و رفتیم داخل..
وقایع و اتفاقاتی که از صبح براش پیش اومده بود رو تعریف کردیم..
دکتر که یه مردِ میانسال بود، نظرش دقیقا مثلِ تشخیصِ دکتري بود که صبح دیده بودمش.. رو به رسول گفت: تو قبلا، مثلا تو دورانِ کودکی آسم، یا مشکل تنفسی جدي داشتی..؟
رسول سري تکون داد و گفت: به این شدت یادم نمیاد. اما خب کوچیک که بودم به دود سیگار و قلیون حساس بودم.. اگه جایی قلیون میکشیدن نمیتونستم بمونم.. یادمه سُرفهم میگرفت.. یا مثلا تو گرد و غبار.. اما خب رفته رفته این حساسیت بهتر شد.. یادم نمیاد هیچوقت مشکل جدي پیدا کرده باشم.. فقط الان چند ماهی هست که دوباره این حساسیت برگشته.. نه به اون شدت ولی.. حسش میکنم.. یادمه قبلا خانواده خیلی مراعات میکردن بابت این حساسیت من.. و نمیذاشتن در معرض همچین چیزایی قرار بگیرم.
دکتر سري تکون داد و گفت: احتمالا شما دچار بیماري آسم خفیفی تو کودکیتون بودین که بخاطر مراقبت ها به حالت خاموش بوده..
اما الان، با این استرس ها و اضطراب هایی که ازش حرف زدین، نمود پیدا کرده.. شما شغلت چیه پسر جون؟!
رسول نیم نگاهی به من انداخت و آب دهنشو قورت داد و گفت: پلیس هستم.
دکتر با تعجب گفت: شغل پر استرسی هم داري..! به هر حال.. الان میري براي تست، اگر این تشخیص درست باشه، باید خیلی مراقب خودت باشی.. استرس و هیجانتو کنترل کنی.. وگرنه ممکنه آسیب هاي غیر قابل برگشت و جبران ناپذیري ببینی!داخل برگه چیزي نوشت و ما رو ارجاع داد به بخشی که رسول باید تست میداد.
از اونجا به بعد نتونستم همراهش برم و تنها رفت..
بعد از مدتی که منتظر بودیم، جواب تست رسول آماده شد.
باید میبردیمش براي پزشک تا ببینه و نظرش رو بگه..!
دکتر عینکِ مطالعهش رو که با یه بندِ مشکی دور گردنش آویزون بود به چشمش زده بود و داشت جواب تست رو مطالعه میکرد.
رسول باز آروم رويِ صندلی نشسته بود..
اما من.. آروم و قرار نداشتم.
نمیخواستم تشخیصشون درست باشه! از اعماق وجود آرزو میکردم اشتباه کرده باشن.. اشتباه کرده باشن و بگن حالِ امروزِ رسول فقط یه اتفاق بوده.. یه اتفاق که از ناراحتی براش پیش اومده!
اما اینطوري نبود..
دکتر عینکشو برداشت و گفت: بله.. همینطوره.. شما مبتلا به بیماري آسم هستی..
بریده گفتم: آخه.. مگه میشه..؟ این همه مدت که چیزیش نبوده..؟
دکتر جواب داد: بله، گفتم خدمتتون.. بیماریشون به حالت خاموش بوده.. اما الان چون فشارهاي عصبی زیادي بهشون وارد شده و همونطور که گفتین استرس هاي شدیدي رو تحمل کردن، خودش رو نشون داده.البته نیازي به نگرانی نیست.. اگر مراقب خودش باشه میتونه بهتر بشه..
نگاهی به رسول انداخت و تکرار کرد: اگه مراقب باشه!
خودکارشو برداشت و همونطور که نسخه رو مینوشت گفت: داروهایی که مینویسم مرتب مصرف میشن.. به جز این داروها، دوتا اسپري داره که استفاده ازشون خیلی مهمه.. یکی از این اسپري ها براي استفاده ي روزانه هست.. یعنی هر روز استفاده میکنی.. روش مصرفش رو مینویسم..
یکی دیگه فقط براي مواقعی هست که حمله ي آسمی بهت دست میده.. متوجه شدي؟
رسول بی صدا سر تکون داد.
حرفاي دکترو نمیفهمیدم..
رسول هیچیش نبود..! رسول خوبِ خوب بود.. الان دکتر داشت از حمله ي آسمی حرف میزد؟؟ براي کسی که تا دیروز هیچیش نبوده؟!؟
صداي دکتر منو از افکارم دور کرد.. مخاطبش من و رسول بودیم.. گفت: نیازي به تاکید که براي مصرف داروها نیست؟؟ مخصوصا اسپري هاش.. حالا داروخانه که برید داروها رو بگیرین، میفهمین. اسپري روزانه، نارنجی رنگه.. کامل مشخصه، نباید مصرف هر روزش فراموش بشه.. چون اگه اینطور باشه،
موقع حمله ي آسمی، اسپرياي که براي مواقع حمله هست دیگه تاثیرگذار نیست.. اینو باید دقت کنین..!
با اخم سر تکون دادم..
سرم داشت منفجر میشد..!
دلم نمیخواست بشنوم.. دلم میخواست از این اتاق برم بیرون!
اما باید میموندم و میشنیدم! باید همه چیو راجع به بیماریش میفهمیدم... رسول آدمِ مراقبت از خودش نبود..! آورده بودمش اینجا خیالم راحت بشه اما الان، از همیشه پریشون تر بودم!
بعد از چند دقیقه که دکتر توصیه هاي دیگه رو کرد از اتاقش بیرون رفتیم..
حالم انقدر بد بود که انگار من مریض بودم و رسول منو آورده بود دکتر..!
آروم به سمتِ بیرون ساختمون میرفتیم..
با کنایه گفت: خوبین آقا؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: مشخص نیست؟!
گفت: نمیدونم.. ولی من اگه جاي دکتر بودم یه سرمم براي شما مینوشتم..! رنگ به رو ندارین!
میخواست با این شوخیاش جو رو عوض کنه.. میخواست بهم بفهمونه این که الان اوضاعش اینه براش مهم نیست! میخواست بگه اینکه نیم ساعت داخل اون اتاق راجع به آسم حرف زده بودیم براش اهمیتی نداره...!
همونطور که به سمت داروخونه میرفتیم تا داروهاشو بگیرم گفتم: چیکار کردي رسول تو با خودت..؟ ببین چقدر بهت میگفتم آروم باش.. چقدر بهت میگفتم آروم بگیر سر هر چیزي بهم نریز..
سرد گفت: من سر هر چیزي بهم نمیریزم! اتفاقا این دفعه آروم بودم.. چون آروم بودم اینطور شدم! همیشه چون یکیو داشتم دردامو بهش بگم تو خودم نمیریختم و همه گله هامو میبردم پیشش.. این سري چون آروم بودم، چون ریختم تو خودم به این روز افتادم! چون کسی نبود برم پیشش ازش گله کنم! چون این دفعه گلهم از خودِ کسی بود که همیشه باهاش حرف میزدم!
وایسادم.. چی باید میگفتم بهش؟باید میگفتم که رسول من بخاطر حفظ جونت حاضر شدم اون کارو بکنم؟حاضر شدم کاري کنم که الان هم دلتو شکسته هم جسمتو نابود کرده؟؟
چی باید بهش میگفتم..؟
من ایستاده بودم اما اون به مسیرش ادامه داده بود..
چند قدمی جلوتر رفت.. ایستاد و برگشت سمتم و منتظر نگاهم کرد..
بدونِ حرف همراهیش کردم.. شاید برسه یه روزي که منم بتونم راحت حرف بزنم!
سوئیچو بهش دادم و گفتم تو ماشین بشینه تا داروهاشو بگیرم.. بی حرف قبول کرد.
به سمت داروخونه رفتم..
بعد از اینکه داروهاش آماده شد، مسئول داروخونه صدام کرد و گفت: خب این داروهاي بیمارتون.. نحوه ي مصرف این دوتا اسپري رو هم روش زدم.. اگر میخواین اشتباه نکنین، اسپري نارنجی رنگ مصرف روزانه و اسپري آبی رنگ براي مواقع حمله آسمی هست.. خیلی باید دقت کنین این اسپري آبی همیشه همراه بیمارتون باشه.. وگرنه اگه دچار حمله بشه و اسپري در دسترسشون نباشه ممکنه اتفاقات ناخوشایندي بیفته..
سري تکون دادم و تشکر کردم و پلاستیکِ داروها رو ازش گرفتم.. دو قدم به سمتِ در خروجی رفته بودم که مکث کردم.. برگشتم و گفتم: ببخشید.. میشه از این اسپري آبی یکی دیگه هم بهم بدید..؟!
گفت: حتما..
و یکی ازش برام آورد..
حساب کردم و از داروخونه بیرون اومدم و سمت ماشین رفتم..
قبل از اینکه برسم به ماشین، یکی از اسپري هاي آبی رنگ رو از پلاستیک داروها درآوردم و داخل جیب کاپشنم گذاشتم..
سوار شدم.. داروها رو دستِ رسول دادم و گفتم: شنیدي که چی گفت دکتر.. همه رو دقیق استفاده میکنی.. خب؟
سر تکون داد..
دوباره گفتم: من سر تکون دادن نمیخوام..تیز نگاهم کرد و گفت: اینجا سایت نیست منتظر چشم گفتنین.. بهم گفتی بخاطر برادرت بیا اومدم، من به
داداشم چشم نمیگم....!
این رسول خیلی برام غریبه بود..
درست مثل اون محمدي که صبح براي رسول غریبه بود..!
آروم گفتم: قبلا به برادرتم چشم میگفتی.. یادت نیست؟!
جواب نداد.. روشو سمتِ پنجره کرد..
هوا تاریک شده بود.. میخواستم برسونمش خونهشون.. اما. یه چیزي تهِ دلم نمیذاشت.. نمیدونم.. اما دلم نمیخواست امروزش اینطوري تموم شه.
بهش گفتم: امشب داوود شیفت شب بود..
نگاهشو از پنجره گرفت و به من دوخت..
ادامه دادم: بهش مرخصی داده بودم و گفته بودم شب پیشت بمونه بیمارستان.. اما جنابعالی نموندي..! ولی خب.. اون هنوز مرخصیشو داره!
هنوز تو سکوت نگاهم میکرد..
گفتم: بقیه بچه ها هم شیفت شب نیستن.. منم باید برم خونه آماده شم براي اصفهان..
یهو اخماشو تو هم کشید.. دوباره روشو کرد سمت پنجره و گفت: به سلامتی آقا!
خندیدم!!
بهش گفتم: نمیخواین قبلِ رفتنِ فرماندهتون یه شام پنج نفره بخوریم..!؟
چیزي نگفت.
دوباره گفتم: سکوت علامتِ رضایته دیگه آقا رسول..؟
جواب نداد! راضی بود.
لبخندي زدم و سوئیچو انداختم و استارت زدم..!
______
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
|هموطن|
سوار شدم.. داروها رو دستِ رسول دادم و گفتم: شنیدي که چی گفت دکتر.. همه رو دقیق استفاده میکنی.. خب؟
خستگی ویرایش پارت طولانی رو چی برطرف میکنه؟!
آفرین، نظر🤝🏻❤
《داوود گفت: آقا این چی میگه؟!
رسول همونطوری که یه عالمه کاهو تو دهنش میچِپوند گفت: تازه بهم گفت اگه رعایت نکنم اتفاقات ناخوشایندی ممکنه برام بیفته، مثلا بمیرم!》
پارت هفتاد و هفتم:
[سعید]
خوشحال بودم. خیلی وقت بود اینطوري بیرون دور هم جمع نشده بودیم.
سه تایی تو ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم سمت رستورانی که محمد گفته بود.
داوود میگفت محمد و رسول رفته بودن بیمارستان.. بابت تست تنفسی رسول.
الان که همه داریم میریم رستوران یعنی شرایط خوبه دیگه؟! یعنی خدا رو شکر اتفاقی براي رسول نیفتاده.
بالاخره رسیدیم و ماشینو پارك کردم و پیاده شدیم.
آقا محمد از دور برامون دست بلند کرد و رفتیم کنارشون.
باهاشون دست داده بودیم و نشستیم.
سالاد سرو شده بود و منتظر بودن ما برسیم تا غذا هم سفارش بدن.
رو به رسول گفتم: خوبی داداش؟ تو که ما رو نصفه جون کردي!
همونطوري که داشت سُسِ تک نفره ي فرانسویشو با دندون باز میکرد، در حالیکه سُس بین دندوناش بود و با دندونايِ بسته حرف میزد با اصواتِ نامعلومی گفت: خوبم خوبم.
خندیدم!
پس خوب بود. اینطوري که رسول بی خیال و خوشحاله، پس یعنی چیزي نشده.
نگاهم به محمد افتاد. با گوشیِ تو دستش بازي میکرد. تو خودش بود.
همون موقع گارسون اومد تا سفارش هامون رو بگیره.
من و فرشید کباب، داوود و رسول جوجه و محمد زرشک پلو سفارش داد.
بعد از رفتنِ گارسون، داوود که تا اون لحظه خودشو نگه داشته بود و حرفی نزده بود رو به رسول گفت: خب داداش.. بگو دیگه، دقیق بگو دکتر چی گفت؟!
رسول همونطور که سالادشو با سُس مخلوط میکرد، شونه اي بالا انداخت و گفت: هیچی! گفت آسم دارم!!
داوود یهو با صداي بلند گُفت: چیی؟؟محمد نگاهی بهش انداخت و گفت: آروم.. داوود!
داوود گفت: آقا این چی میگه؟!
رسول همونطوري که یه عالمه کاهو تو دهنش میچِپوند گفت: تازه بهم گفت اگه رعایت نکنم اتفاقات ناخوشایندي ممکنه برام بیفته، مثلا بمیرم!
و بعد لبخندِ حرص دراري زد!
داوود که اخماشو تو هم کشیده بود رو به محمد گفت: آقا ببخشید یه لحظه گوشاتونو بگیرین.
و بعد خطاب به رسول گفت: دهنتو میبندي یا ببندمش؟!
خندیدم! اما یه خنده ي با ترس.. با اضطراب.. یعنی رسول داشت راست میگفت؟!
بیخیال گفت: حالا هنوز نمردم که، گفت اگه رعایت نکنم.
داوود نگران محمدو نگاه کرد.
محمد گفت: متاسفانه راست میگه. مشکل تنفسیش جدیه.. باید رعایت کنه.. استرس.. اضطراب.. هیجان زیاد.. اینا اصلا خوب نیستن براش.
داوود با بهت داشت رسولو نگاه میکرد!
رسول نگاهی بهش انداخت و گفت: اینجوري که تو نگاه میکنی من پاشم برم روبان مشکی هم بخرم براي گوشه ي عکسم.. چته خب؟! روبروت نشستم صحیح و سالم.
از سُس هایی که جلوش احتکار کرده بود یکی رو روي میز سُر داد سمتِ داوود و گفت: غصه نخور، سالاد بخور!
همه گرفته بودیم. جُز رسول. همه نگران بودیم. جُز خودش!
اینطوري که داشت رفتار میکرد، به همهمون فهمونده بود نمیخواد براش دل بسوزونیم! نمیخواد دربارهش حرف بزنیم.
رسولو میشناختیم. براي عالم و آدم دِل میسوزوند اما کسی حق نداشت دلش براي رسول بسوزه!
نمیدونم چرا، اما اون شب رسول با همهمون شوخی میکرد، تیکه مینداخت. میگفت.. میخندید.. اما با محمد سرسنگین بود.
شامو آوردن..نگاه هاي نگران فرشید. سکوت داوود. رسولی که وسطِ خندیدن و بیخیالیش یهو میرفت تو فکر.. محمدي
که ساکت بود.. اینا خبراي خوبی نمیدادن..!
تنها صدایی که موسیقی متنِ شام خوردنمون شده بود، صدايِ برخوردِ قاشق و چنگال به هم بود.
بعد از شام، محمد که انگار این جوِ سنگینو نمیپسندید با خنده اي که بعید میدونم طبیعی بود گفت: خب! نیروهاي محترم. من فردا دارم میرم، احتمالا تا آخر هفته برگردم انشاءالله نمیخوام ازتون گزارش بشنوم ها! دلم نمیخواد کسی بگه نیروهاي محمد اگه کسی بالا سرشون نباشه نمیتونن درست کار کنن.
من ازتون انتظار دارم همه چی مرتب باشه وقتی برمیگردم..!
همه آروم چشم گفتیم..
انگار شنیدنِ خبرِ مشکلِ تنفسیِ رسول همه ي انرژیمون رو براي شامِ امشب گرفته بود.
محمد که دید بیشتر از این نمیتونه یخِ ما رو باز کنه بلند شد که بره حساب کنه..
یه دقیقه از رفتنش نگذشته بود که به گوشیم پیام اومد.. بازش کردم.. محمد بود!
نوشته بود: "سعید با یه بهونه بلند شو بیا.. کارت دارم.."
گوشیمو تو جیبم گذاشتم.
نگاهی به بشقاب نصفهم کردم و گفتم: بچه ها من برم یه ظرف بگیرم بقیه غذامو ببرم.
و بلند شدم..
رستوران بزرگی بود.. جایی که ما نشسته بودیم اصلا به پیشخوان دید نداشت.. رفتم اون طرفِ پیشخوان.
جایی که محمد بود.
رو یه صندلی، کنار یه میزِ خالی نشسته بود..
رفتم کنارش و گفتم: جانم آقا؟
گفت: سعید، من بعد از اینجا باید برم سایت.. کارام مونده از صبح.. ولی نمیخوام رسول بدونه.. میشناسیش
که؟ میخواد فکر کنه مزاحم کارام بوده.. بخاطر همین من نمیتونم برسونمش خونهش. تو بهش بگو با شما بیاد.. خب؟!
سري تکون دادم و گفتم: بله آقا میفهمم.. چشم..
دستی رو شونهم زد و گفت: ممنون.. هواشم داشته باش وقتی من نیستم. حالش اصلا خوب نیست.. به این
خندیدنش نگاه نکن.. چون نمیخواد نگرانتون کنه اینطوریه.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: میدونم آقا.
بلند شد و گفت: خب دیگه، برو پیششون.. من اینو حساب کنم میام.
با قدم هاي آهسته به سمت بچه ها رفتم.. محمد حواسش به همه چی بود!
سر میز که رسیدم، رسول گفت: کو؟!
با تعجب گفتم: هان؟!
تکرار کرد: میگم کو؟! مگه نرفتی ظرف غذا بگیري..؟!
اي واي.. به کل یادم رفته بود.
گفتم: چیزه.. نداشتن..!
با ابروهاي بالا رفته گفت: یعنی چی نداشتن؟! رستوران به این بزرگی یه ظرف غذا ندارن؟!
و بعد در حالیکه داشت بلند میشد گفت: الان برات میگیرم!
سریع رو صندلیم نشستم و گفت: نه دیگه، نه.. میخوام الان بخورم بقیه غذامو..
با تعجب رو صندلیش نشست و گفت: بسم الله خوبی سعید؟ جنی شدی؟
همونطوري که تیکه هاي کبابو خالی خالی تو دهنم میذاشتم گفتم: آره.. آره خوبم.
خدا خدا میکردم یکی بحثو عوض کنه تا این رسول بویی نبره که داوود در حالیکه دستشو جلوي دهنش گرفته بود و ادايِ اسپري زدنو درمیاورد آروم گفت: رسول بهِت از این پیس پیسیام داد؟
رسول لبخندي زد و گفت: اسپري منظورته؟!
داوود با سر تایید کرد!
رسول گفت: آره داد..
داوود از حالتِ ناراحتی یهو جدي شد و گفت: بخدا رسول یه بار دیگه ببینم نشستی داري حرص میخوري برا این و اون، غصه میخوري، استرس میگیري من میدونم و تو.. الکی الکی ببین چیکار کردي با خودت.
رسول هنوز با لبخند نگاهش میکرد..
محمد اومد و گفت: خب بچه ها، پاشین بریم..رسول با من میاي دیگه؟!
آقا محمدِ زرنگ..! یعنی هم میخواست به رسول تعارف کنه باهاش بره، هم من بگم نه با ما بیا..!
رو بهش گفتم: نه آقا.. اگه اجازه بدین رسولو من میرسونم.. تو مسیر میخوایم یکم با بچه ها حرف بزنیم..
محمد سري تکون داد و گفت: باشه.. هر طوري راحت ترین..
اما رسول انگار ناراحت شد. نمیدونم، ولی نگاهش به محمد طوري بود که انگار منتظره محمد بیشتر اصرار کنه..!!
با بچه ها بلند شدیم و بیرون رفتیم.. ماشین ما سمت راست رستوران پارك شده بود و ماشین محمد سمت
چپش.
محمد گفت: بچه ها یه لحظه صبر کنین من الان میام..
و رفت سمت ماشینش و با یه پلاستیک دارو برگشت و دادش دستِ رسول.
من و داوود و فرشید جلو رفتیم و محمدو بغل کردیم..
رسول اما عقب ایستاده بود! محمد خودش جلو اومد و رسولو بغل کرد. درك میکردیم رسولو.. ناراحت بود از اینکه محمد داره تنها میره مأموریت..
بعد از خداحافظی سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم...
اما اینبار، تو تمامِ طولِ مسیر، رسول بر خلافِ چیزي که تو رستوران بود، ساکت و تو فکر، پلاستیکِ
داروهاشو رو پاش گذاشته بود و از پنجره بیرونو نگاه میکرد.
باید مراقبش میبودیم.. خیلی بیشتر از قبل.
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت هفتاد و هشتم:
[رسول]
کلید انداختم و در خونه رو باز کردم..
چراغا خاموش بود.. اهلِ خونه بیرون بودن.. مامان صبح گفته بود امشب میرن خونه ي سمانه و دیر برمیگردن...آروم به سمت اتاقم رفتم..
پاکتِ داروهامو رو عسلی کنار تختم گذاشتم و با همون لباس هاي بیرونی خودمو انداختم روي تخت!
سرم درد میکرد. از تظاهر کردن.. از خنده هاي الکی.. از بغلِ خداحافظیاي که به دلم نَنشسته بود!
سرم درد میکرد.. از تعارفِ نصفه نیمه اي که کاملش نکرد.. از تعارفِ الکی!
گیج بودم... بینِ این همه تناقضش..
منو بین این همه دو دلی رها کرد!
این محمد بود؟!
کسی که از صبح نمیشناختمش!!
کسی که از صبح برام غریبه ترین آدمِ دنیا بود...
طاق باز رو تخت خوابیده بودم که گوشیم تو جیبم ویبره رفت..!
با آهنگی که همیشه براي آلارم بود..!
تعجب کردم.. هیچوقت ساعت گوشیمو براي 10 شب تنظیم نکرده بودم..!
گوشیمو از جیبم درآوردم و نگاهش کردم..
نوشته ي "داروهات استاد" رو صفحه خاموش و روشن میشد..!
تعجب کردم.. تو فکر رفتم.. و یهو.. یادِ اون پنج دقیقه اي افتادم که محمد بهم گفت گوشیش شارژ نداره و گوشیمو گرفت تا زنگ بزنه.
یه لبخند نشست گوشه ي لبم..!
یه لبخندي که اصلا دلش نمیخواست به چیزاي دیگه فکر کنه..!
نمیخواست فکر کنه درست دوازده ساعت پیش چی از محمد شنیده!
میخواست فقط به این کلمه هایی که رو صفحه ي گوشی نشستن فکر کنه!
آلارمو خاموش کردم و پلاستیکِ داروهامو جلوم گذاشتم..
دیشب، همین موقع من یه آدمِ عادي، بدونِ هیچ مشکلی بودم که میخواستم بخوابم اما امشب یه پلاستیک
پر از دارو جلوم بود.. دنیاي جالبی بود..
بلند شدم تا از آشپزخونه آب بیارم و قرص هامو بخورم..
حتی از ترسِ حالتی که صبح بهم دست داده بود هم که شده، باید مرتب داروهامو مصرف میکردم..!
به کسی نگفتم اما.. حالم فاجعه بود..
تا حالا تو استخر خواستین نفس بکشین..؟ زیرِ آب؟! حسی که صبح داشتم یه همچین حسی بود.. حس خفه شدن.. تقلا کردن برا گرفتنِ یه نفس..!
خواستم قرص هامو بردارم که نگاهم افتاد به چراغِ کوچیکِ آبی رنگی که داشت بالاي گوشیم روشن خاموش میشد و خبر از پیامِ جدید داشت..
لیوانِ آبو رو میز گذاشتم و گوشیمو برداشتم.
از محمد بود..
نوشته بود: "فرصت نشد چکش کنم.. زنگ خورد؟!"
ازش دلخور بودم و نبودم!
یه حسی مثل گیر کردن تو برزخ، حسِ گم شدن تو یه بازارِ شلوغ..!
بهم گفته بود مزاحمشم..! میخواستم ازش دور شم اما هر چی دور میشدم میدیدم نشونه هاي محمد اطرافمن.. میخواستم دور شم اما میدیدم میخواد منو ببره بیمارستان.. میخواستم دور شم اما میدیدم میخواد با بچه ها شام بخوریم.. میخواستم دور شم و میدیدم براي ساعت مصرف داروهام آلارم گذاشته..
نمیفهمیدم.. نه خودمو میفهمیدم نه محمدو..
صداي پیامک نگاهمو به صفحه ي گوشیم کشوند..
دوباره محمد بود.. نوشته بود: "یکی از داروهات هر هشت ساعته.. روش نوشته.. حتما الان بخورش که بعدي بشه ساعت شیشِ صبح که بیدار میشی" .
محمد داشت منو گیج میکرد.. داشت دیوونه میکرد!
بدون اینکه جواب بدم گوشی رو گذاشتم کنار..
روي تخت دراز کشیدم و ساعدم رو روي چشمام گذاشتم..
نمیخواستم بخوابم اما انگار هیچ جونی تو تنم نبود که خوابم برد..
نمیدونم چقدر گذشته بود که گوشیم زنگ خورد.. نشستم و به گوشیم نگاه کردم..
محمد بود..
یاد پیامش افتادم.. جواب نداده بودم.. ساعت رو نگاه کردم.. ده و نیم بود..
دکمه ي اتصالو زدم و گوشیو گذاشتم کنارِ گوشم..
صدايِ نفس هاي تند و عمیقش تو گوشی پیچید..
چیزي نگفتم..
با جدي ترین لحنِ ممکن گفت: خوردي داروهاتو؟!
جز یه "بله"ي آروم و کوتاه چیزِ دیگه اي جرأت نکردم بگم..!
جدي تر ادامه داد: من سر سلامتیت حتی با خودتم شوخی ندارم رسول.. بخواي کوتاهی کنی، سَر سَري بگیري، میسپارمت دست داوود. میشناسیش که؟ از منم پیگیرتره.. میاد بَست میشینه کنارت خودش همه چیو سامون میده!
جواب ندادم..
بلندتر گفت: شنیدي رسول؟!؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: بله آقا..!
خواست چیزي بگه که از پشت گوشی یه نفر صداش کرد..
صداش.. صداش شبیهِ صدايِ علی بود..!
آروم گفتم: آقا.. شما.. شما سایتین؟؟!
چیزي نگفت که ادامه دادم: مگه نگفتین دیگه کاري سایت ندارین؟؟
با همون لحنش گفت: کاري پیش اومد.. مجبور شدم بیام..
بعد ادامه داد: الانم باید برم، کاري نداري؟!
"خداحافظ" بی جونی گفتم و تماسو قطع کردم..
من میدونستم.. کاري پیش نیومده بود.. از اول کار داشت..! از اول میدونست باید بره سایت..
این محمدي که واینساد من حرف بزنم و تلفنو قطع کرد، از همون وقتی که منو برد بیمارستان میدونست باید برگرده سایت.. پس.. پس بخاطر همین بهم اصرار نکرد باهاش برم..
سرمو تکون دادم.. سري که توش پُر بود از افکار مبهم.. ضد و نقیض.. افکاري که اگه میخواستم دل به همه شون بدم، قطعا تا صبح خوابم نمیبرد..
لباسامو عوض کردم، مسواك زدم و رو تختم نشستم..
اسپري نارنجیو برداشتم.. خنده دار بود، ولی هنوز میترسیدم استفادهش کنم!
کاش داوود اینجا بود! کنارش حتی چیزاي دردناك، راحت میشدن! مطمئنم اگه بود و بهش میگفتم اول اون بزنه بعد من استفاده کنم، قبول میکرد!!
بروشورشو برداشتم و خوندم..
"همزمان با زدن یک پاف یک نفس عمیق بکشید. اسپري را از دهان خارج کنید و به مدت 10 ثانیه نفس خود را در سینه حبس کنید، به آهستگی هوا را بیرون دهید و تنفس معمولی را شروع کنید."
درپوششو باز کردم.. اسپریو داخل دهانم گذاشتم و فشار دادم..
هوايِ حاويِ قطره هاي مرطوبِ خنکی به تهِ گلوم خورد.. نفس عمیقی کشیدم و بعد از دَه ثانیه رهاش کردم..
راحت تر از چیزي که فکر میکردم بود.
شاید باید این کارو تا مدت ها ادامه میدادم..!
اسپریو نگاه کردم و گفتم: سلام دوستِ جدیدم!
و بعد گذاشتمش رو عسلی..
درمونده به لامپی که روشن بود نگاه کردم.. خسته و بی جون بلند شدم و خاموشش کردم و به تخت برگشتم..
طاق باز دراز کشیدم..
از صبح تا الان، هزارتا فکر.. هزارتا حرف.. هزارتا ناراحتی و دلخوري و اتفاق برام پیش اومده بود.. اتفاقایی که حواسِ منو از تنها رفتنِ محمد پرت کرده بودن..
اما الان.. تو این تاریکیِ شب.. تو این تنهایی.... فقط و فقط خاطراتِ سفرِ آخرِ محمد جلوي چشمم رژه میرفتن..!
این پهلو به اون پهلو میشدم.. جامو تغییر میدادم.. آب میخوردم.. اما نه.. هیچ جوره این افکار لعنتی از جلوي چشمام کنار نمیرفتن...
نمیدونم چقدر گذشت که با همین فکرهاي آشفته، چشمام سنگین شد و به خواب رفتم..
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown