eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت هشتاد و هفتم [محمد] بچه هاي تبریز رسیدن.. باهاشون هماهنگ کردم و سوژه ها رو بهشون سپردم و رفتم اداره.. باید تو امنیت با آقاي عبدي صحبت میکردم و براش توضیح میدادم.. رسیدیم به اداره.. بچه هاي خونگرم تبریز منو به اتاقی که میتونستم تماس بگیرم راهنمایی کردن.. شماره ي آقاي عبدي رو گرفتم.. جواب داد.. گفتم: سلام آقا..... محمدم! آقاي عبدي هیجان زده گفت: محمد..؟ محمد تویی؟؟ کجایی پسر؟؟ خوبی؟ گفتم: بله آقا.. خوبم خدا رو شکر.. آقا من تبریزم.. یه اتفاقایی افتاده.. بگم براتون آقا؟ جواب داد: بگو محمد جان.. گفتم: آقا تو فرودگاه اصفهان حسام رادو دیدم.. عبدي گفت: حسام راد..؟ مگه برگشته ایران!؟ گفتم: بله آقا.. با یه چهره ي متفاوت.. احتمالا با اسم جعلی هم اومده.. گفت: خب محمد.. بعد؟ محمد: آقا دنبالش اومدم.. اومده تبریز.. بچه هاي تبریزو گذاشتم ت.میمش.. دستور چیه آقا..؟ بمونه همینجا زیر نظر داشته باشیمش..؟ آقاي عبدي مکثی کرد و گفت: نه محمد.. نه.. این نباید دیگه آزاد باشه.. به اندازه ي کافی زیر نظر داشتیمش.. همین امشب عملیات دستگیریشو انجام بده.. با خودت بیارش تهران.. چشمی گفتم که گفت: محمد.. خیلی مراقب خودت باش.. بیشتر از هر چیزي سلامتی خودت مهمه، متوجهی؟ جواب دادم: بله آقا.. چشم.. خداحافظی کردیم و تماسو قطع کردم.. نمازمو تو اداره تبریز خوندم و سریع به سمت محل اسکان راد رفتیم. با کمک بچه هاي تبریز دستگیري به خوبی انجام شد.. هواپیما براي رفتن و انتقالشون به تهران فراهم شد و ساعت 11 شب من، همراه سه نفر از بچه هاي عملیات و دو متهم، تبریز رو به مقصد تهران ترك کردیم.. فرودگاهِ تهران که رسیدیم، ماشین هاي انتقال تو فرودگاه آماده بودن. بچه ها، راد و همراهشو سوار ون سفید کردن.. منتظر بودم تا خیالم از بابت انتقالشون راحت بشه که صداي سعید رو از پشتِ سرم شنیدم! سعید: سلام آقا محمد! برگشتم سمتش! گفتم: سعید! و دستمو باز کردم تا بغلش کنم.. خودشو انداخت تو بغلم و دستاشو محکم دور شونه هام پیچید.. میدونستم.. این چند ساعت بی خبري همه‌شونو اذیت کرده.. ازم جدا شد.. نگاهم کرد و گفت: آقا خدا هیچکسو هیچوقت شرمنده نکنه. نمیدونین وقتی بدون شما رفتم سایت چه حالی داشتم.. چقدر خوشحالم سالم برگشتین.. لبخندي به روش زدم و سوار ماشین شدم.. سعید گفت: ولی آقا، راد به ذهنشم نمیرسیده که اینطوري بخواد دستگیر بشه ها.. سري تکون دادم.. گفتم: خدا خوب کارا رو درست میکنه آقا سعید... خوب! گفت: آقا خب چرا تنها رفتین..؟ چرا با همونایی که میخواستین بیاین تهران نرفتین آقا..؟ دستی به چشمام کشیدم و گفتم: نشد سعید.. موقعیت یه طوري بود که نشد.. همه چی خیلی یهویی اتفاق افتاد.. جواب داد: بله آقا.. بقیه ي مسیر تو سکوت سعید طی شد و به سایت رسیدیم.. راد و همراهش تحویل مامورهاي بازداشت داده شدن.. از فردا بازجوییشون شروع میشد.. سمت اتاقِ آقاي عبدي رفتم.. سعید گفت: آقا من برم پایین یا وایسم..؟ گفتم: نه سعید، برو پایین.. منم میام.. در اتاقو زدم و وارد شدم.. آقاي عبدي کنار میزش ایستاده بود.. منو که دید سمتم برگشت و گفت: محمد!! اومد جلو و در آغوشم گرفت.. یه آغوش پدرانه.. محکم..! دو طرف بازومو گرفت و نگاهم کرد و گفت: کارت.. عالی بود! خوبی محمد؟ ما که نیمه جون شدیم تا برگردي.. سر به زیر گفتم: خدا نکنه آقا.. دستی رو شونه‌م زد و گفت: برو محمد.. برو استراحت کن که خیلی خسته شدي.. دوتا ماموریتو دقیق و بینقص انجام دادي.. فردا ازت گزارش دقیق میخوام.. اما الان برو استراحت کن.. سري تکون دادم و تشکر کردم و از اتاق بیرون اومدم.. قبل از رفتن به خونه، میخواستم بچه ها رو ببینم.. رسول و داوود که خونه بودن.. اما فرشید و شهاب شیفت شب بودن.. از پله ها پایین رفتم.. هر دوشون سر میز سعید بودن.. اما.. داوود هم بود! مشغول حرف زدن بودن که داوود منو دید.. طوري از پشتِ میز کنار اومد و سمتم دوید و خودشو تو بغلم انداخت که منو یه قدم عقب هُل داد! خندیدم.. بغلش کردم و دمِ گوشش گفتم: من هیچی.. جاي زخمت نابود نمیشه اینطوري خودتو میکوبی اینور اونور؟ تو کجا بودي؟! مگه نباید خونه باشی؟ هیچی نمیگفت.. خودشو از بغلم بیرون کشید.. دستی به چشماش کشید و گفت: آقا تا بچه ها گفتن خودمو رسوندم.. بعد کنار رفت و به شهاب و فرشید هم اجازه داد جلو بیان.. بین همه‌شون، فقط.. فقط جايِ رسول خالی بود.. رو به سعید گفتم: رسول نیست؟ نه..؟ جواب داد: آقا.. راستش.. راستش.. چطور بگم..
شهاب بین حرفش اومد و گفت: آقا.. راستش رسول خیلی بهم ریخت.. وقتی اون اتفاق افتاد.. وقتی فهمید شما خاکستري شدید.. دلمون نیومد تا سالم نرسیدین.. تا نیومدین سایت بهش خبر بدیم.. یعنی.. بچه ها گفتن بگیم.. ولی من نذاشتم.. لبخندي به روش زدم.. من نگران اینا بودم، اما هر کدوم از این بچه ها، خودشون مراقب همدیگه بودن.. سري تکون دادم و گفتم: خوب کردي شهاب.. خودم بهش زنگ میزنم.. چند دقیقه اي پیششون وایسادم و صحبت کردم و بعد ازشون خداحافظی کردم.. از پله ها بالا رفتم و به سمت پارکینگ راه افتادم.. خسته بودم.. خیلی خسته بودم! یه خستگی شیرین.. یه خستگی که میدونستم حاصلش پیشرفتِ این پرونده ي پر پیچ و خمه.. _____ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارت نودی که تقریبا ترکشاش از پارت ۸۹ شروع میشه :)))))))))))
البته، اینم بگماااا
پارت ۸۹ یکی از شیرین ترین پارتاس😌 اصن کیف می‌کنید.. ترکش مَرکشو بیخیال!
دلتونو بد نکنید!
صبحتون بخیر هموطنای قشنگم❤🌱
این نظر سنجی رو جواب بدید تا ببینیم امروز و فردا چیکار کنیم ان شاءالله!؟ ‌
لطفا در انتخاب گزینه دقت کنید😎👇🏻 https://EitaaBot.ir/poll/szgj
دقت کنیدااا
از من گفتن بود..🌱