پارت صدم(آخر)
[رسول]
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که با یه پلاستیک تو دستش برگشت و کنارم نشست.. کاپشنشو کامل تنش کرده بود.. نمیدونم توي اون پاکتِ رنگی چی بود ولی هر چی بود، انگار وسیله ي مقدسی بود.. چون محمد داشت آروم و با احترام گرهشو باز میکرد..!
پلاستیکو باز کرد.. این.. لباسِ من بود.. کاپشنِ من بود تو این پاکت..!
بیرون آوردش.. خونی بود..
آروم گفتم: فکر میکردم تو بیمارستان انداختنش دور..
لبخندِ غم داري زد و گفت: بندازنش دور..؟ تو تمام لحظه هایی که تو اون تو بودي این رو سینه ي من فشرده میشد.. بندازنش دور..؟ مگه میشه..؟!
لبخند زدم.. یه لبخندِ پر از خجالت..
ادامه داد: هیچکس، حتی کسایی که از خودم بزرگتر بودن، تو اون سایت منو "داداش" صدا نکردن تا حالا..
حتی کسایی که عزیزن برام.. عزیزم براشون..!
شاید بهتره اینطوري بگم.. کسی جرأت نداشت اون حریم سردو بشکنه..!
بچه هاي گروه خودمم، در نهایتِ صمیمی بودن بهم میگفتن "محمد"..اما یه نفر.. یه پسرِ دل پاكِ مهربون براي اولین بار منو "داداش محمد" صدا کرد.. منو "داداش محمد" صدا کرد و کاري کرد تا آخر عمرم شیرینیِ اون صدا زدن تو ذهنم بمونه..!
و شد برادرم! شد یه تیکه از من! یه پسري که با وجود اینکه داداش محمدش شده بودم، اما هنوز "آقا محمد" صدام میزنه.. که هنوز احتراممو داره.. که هنوز وقتی باهام حرف میزنه چشماش به احترام محجوبن.. که بزرگ و کوچیکی میدونه..
رسول.. شاید کسی اینو ندونه.. شاید تو هم ندونی حتی..! اما تو، کسی هستی که باعث شدي من بعد از این همه سال بتونم یه دیوار داشته باشم..! یه عصا داشته باشم.. کسیو داشته باشم که بتونم بهش تکیه کنم..
تو اون روز، وقتی داوود تیر خورده بود، تو بیمارستان.. بهم نشون دادي تنها نیستم.. نشون دادي وقتی بارِ دنیا رو دوشمه، هرچقدر هم خودت غم داشته باشی، درد داشته باشی، باز زیرِ درداي منم وایمیسی..! نشون دادي گاهی محمدِ خسته میتونه کسی رو داشته باشه که بهش تکیه کنه.. بهت میگم کوچیک..! اما تو خیلی بزرگی.. انقدر بزرگی که گاهی برادرِ بزرگت فکر میکنه یه انسانِ بزرگِ
کاملِ بالغی که چند سال از خودش فهمیده تره کنارشه..!
خواستم چیزي بگم که گفت: نه رسول.. نه.. چیزي نگو! بذار حرفامو بزنم.. حرفایی که این چند وقت همه رو
ریختم تو خودم و نگفتم! اما الان، تو جایی قرار داري که باید بشنوي.. باید بدونی.. باید بفهمی چقدر مهمی
برام!
ادامه داد: اون روز، جلوي درِ خونهم..
نفسِ عمیقی کشید و صورتشو با دست پوشوند.. انگار از به یاد آوردنش هم درد میکشید..
تکرار کرد: اون روز وقتی صدايِ تیر اومد و تو رويِ زمین افتادي، وقتی رو دستايِ من بودي رسول.. من روضه ي کربلا رو حس کردم! خدا ببخشه منو..! مقایسه نمیکنم.. من کی باشم و اونا کی باشن..؟! ولی شنیدي میگن تا چیزیو به چشم
نبینی دردشو حس نمیکنی..؟
من از این به بعد هر وقت تو روضه بشنوم بگن وقتی عباس زمین افتاد، و حسینکنارش رفت گفت:«أَلانَ إنکَسَرَ ظَهرِي وَ قَلَّت حِیلَتِی...»،بیشتر درد میکشم.. بیشتر آه میکشم براي حالش..
(معنی جمله ي عربی: «اکنون کمرم شکست و راهِ چاره بر من بسته شد...»)
چشمام پُر شده بود.. پُرِ پُرِ پُر...
دیگه حتی میخواستمم نمیتونستم حرف بزنم..محمد سرشو رو به آسمون بلند کرد و گفت: من فکر میکردم من بزرگترِ شمام.. فرمانده ي شمام.. ولی نه.. اینطوري نیست.. انقدر تو این چند وقت از همهتون یاد گرفتم.. از داوود.. از سعید و فرشید.. از تو رسول.. یاد گرفتم ازت بزرگ بودنو.. رها بودنو.. که وقتی پرِ دردي.. پُرِ خونی.. برمیگردي بهم میگی "هوسِ قمارِ دیگر.."
که بهم بگی "محمد نکنه فکر کنی ناراحت و پشیمونم از کاري که کردم"..
نفسِ عمیقی کشید و ادامه داد: خدا تو رو بهم برگردوند رسول.. برات عاقبت بخیري میخوام از خدا..
شاید خودخواهی بود که نخواستم بري.. که نخواستم شهید شی.. ولی از خدا میخوام شهید زندگی کنی... تا
وقتش برسه.. تا بزرگ بشی.. تا دنیا سیر شه ازت.. پُر شه ازت.. تا ما بزرگ شدنتو ببینیم و لذت ببریم.. دنیا ببینه و لذت ببره..
لبخندي به روم زد و سرشو بالا گرفت و به ماه خیره شد..
بغض گلومو اذیت میکرد.. قلبِ من گنجایشِ این همه حرفِ قشنگو نداشت.. جايِ این همه عرفان رو نداشت.. هیچی نمیتونستم بگم.. انگار فهمید.. انگار مثلِ همیشه ذهنمو خوند که نگاهم کرد و گفت: نیازي نیست چیزي بگی رسول.. تو حرفاتو قبلا زدي.. کاراتو کردي.. این من بودم که باید میگفتم.. باید سبک
میشدم.. تو سبکِ سبکی.. رهاي رها..
و بعد با یه مکث ادامه داد: داداشِ محمد..
خندیدم.. چه مضاف و مضافٌ الیه قشنگی..!
بغضمو سخت قورت دادم و سر به زیر گفتم: شما همیشه بزرگتر من بودین.. آقاي من بودین.. چشمايِ من بودین آقا..
صدام از بغضی که نزدیکِ شکستنش بود میلرزید..
ادامه دادم: خوشحالیِ الانم براي تعریفاتون ازم نیستا.. هرچند اونا شیرین ترین جمله هایی بودن که میتونستم بشنوم.. ولی خوشحالیِ من از اینه که رسول تونسته کاري کنه که شما بتونین روش حساب کنین.. که از خدا بخواین کنارتون بمونه... که براي عاقبت بخیریش دعا کنین...
اومدنِ اولین قطره ي اشکم دیگه اجازه ي حرف زدن بهم نداد..
محمد دستشو روي زانوم گذاشت.. و من رويِ شونهشو بوسیدم..
(چند هفته بعد_کماکان رسول)
ساعتِ گوشیم زنگ خورد.. با چشمايِ بسته دستمو رو عسلیِ کنار تختم کشیدم و گوشیمو پیدا کردم و صداشو قطع کردم..
دستمو حائل بدنم کردم و آروم نشستم..
چند روزي میشد که برگشته بودم خونه.. مامان اینا چیز کاملی از قضیه نفهمیده بودن.. فقط فکر میکردن تو عملیات آسیب دیدم.. اما نه انقدر جدي..
سعی میکردم زیاد جلوي چشمشون نباشم.. تا وقتی کامل خوب نشدم..!
رو تخت نشستم و دستی به چشمام کشیدم..
محمد دیروز گفته بود فردا نرگسش به دنیا میاد..! میخواستم برم بیمارستان.. محمد برادر نداشت..
میخواستم کنارش باشم..! عمويِ دخترش بودم.. نبودم..؟!
آروم آماده شدم و یه پیراهنِ رنگِ روشن تنم کردم و از خونه بیرون رفتم.. سر راه یه جعبه شیرینی خریدم و به سمتِ بیمارستان رفتم...
با پرس و جو بخشی که میخواستمو پیدا کردم و از پله ها بالا رفتم.. محمد نبود اما، عزیزو از دور دیدم که کنار چند نفر دیگه روي صندلی نشسته بود.. خجالت کشیدم.. همونجا، دور ازشون رويِ صندلی نشستم..
نمیدونم چند دقیقه گذشت که محمد از یه اتاق بیرون اومد..
مادرش و چند نفر دیگه دورهش کردن و باهاش حرف زدن... خوشحال بودن..
داشت باهاشون حرف میزد که نگاهش افتاد به من..
بین حرف زدنش با اونا، سري برام تکون داد.. و بعد از چند دقیقه اومد سمتم..
بلند شدم و سر پایین انداختم.. حس کردم مزاحمم اینجا..
با خوش رویی گفت: سلام رسول..! حالت چطوره؟!
آروم جواب دادم: سلام آقا... خوبم.. خوبین شما..؟ همه چی.. همه چی خوبه؟
خندید و گفت: همه چی خوبه... خدا رو شکر... چرا اینجایی؟ بیا اون طرف..
جواب دادم: نه آقا.. اونجا جمع خانوادگیه.. روم نمیشه بیام.. شاید راحت نباشن.. همینجا خوبه..
بعد از یه مکث ادامه دادم: آقا.. نرگستون..؟
هنوز نیومده اسمش رو زبونا بود این دردونه ي محمد..
لبخندي زد و گفت: اومده.. نیم ساعتی هست اومده، اما هنوز ندیدیمش.. پیشِ مادرش بودم الان.. گفتن چند دقیقه دیگه میارنش..
شیرینیو از رويِ صندلی برداشتم و دستش دادم و گفتم: قدمش پر از خیر باشه براتون آقا..
لبخندي زد و با خنده گفت: ممنون عمو رسولش!
تهِ سالن همهمه شد.. محمد برگشت اون سمت..
یه پرستار در حالیکه یه نوزاد تو دستش بود از اتاق بیرون اومده بود..
همه دورهش کرده بودن.. محمد نگاهی به من کرد و بعد ازم دور شد و به اون سمت رفت..
بابا شدن چقدر به آقا محمد میومد..
نمیدونم چند دقیقه با ذوق نگاهشون کردم.. اما وقتی همهشون دخترِ تازه متولد شدهشونو بغل کردن و
بوسیدن و بوئیدن، محمد دوباره بغل گرفتش.. منو نگاه کرد.. آروم به سمتشون رفتم..
دوباره گفتم: مبارکه آقا..
و بعد به نرگس کوچولو نگاه کردم..
لُپ هاي سفیدش گُل انداخته بودن.. دستاي کوچیکش کنار بدنش بودن..
دستمو رويِ صورتِ نازش کشیدم و آروم گفتم: خوش اومدي نرگسِ عمو.. خوش اومدي..!
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
خب،
اینم از پارت پایانی هموطن یک.🥲🤏
هموطنی که میشه گفت یکی از اولین تجربیات نوشتن من بوده و با تمااام کم و کاستی هایی که داره نسبت به نوشتههای جدید ترم، ولی یه حس خاصی بهش دارم.🦋
ممنون از اینکه کنارش بودید و پا به پاش اومدید.
حس متفاوت و قشنگی بود خوندن دوبارهش اینجا، کنار شما.✨🍊🥺
امیدوارم که دوستش داشتید.🪴
من تا مدتی اینجا فعالیت ندارم. البته من به شخصه فعالیت ندارم، ادمین هست و براتون پست های متفرقه میگذاره.
بارگذاری هموطن فصل ۲ بمونه برای وقتی که خودم برگشتم.
نظراتتون رو برام بنویسید. خوشحال میشم بخونمشون.
ناشناس ها رو تا آخر امشب خودم چک میکنم و جواب میدم اما از فردا دیگه خودم چکشون نمیکنم.
اگر تو این مدت "کار مهمی" بود به پیویم پیام بدید.
بازم ممنون ازتون.
هموطن دوستتون داره!❤️🦋🌱🫂
یک دفعه از دهانم پرید و گفتم: "چون دوستت دارم."
این اولین باری بود که این حرف را میزدم. دیدم سرش را گذاشت روی زانویش و های های گریه کرد. خودم هم حالم بد شد. رفتم آشپزخانه و نشستم گوشهای و زارزار گریه کردم. کمی بعد لنگان لنگان آمد بالای سرم دستش را گذاشت روی شانه ام. گفت: "یک عمر منتظر شنیدن این جمله بودم، حالا چرا؟ کاش این دم آخر هم نگفته بودی. دلم را می لرزانی و میفرستیام دم تیغ. من هم تو را دوست دارم اما چه کنم؟! تکلیف چیز دیگری است."
📖دختر شینا
🖌بهناز ضرابی زاده
#یک_خط_کتاب 🌱
《ایرانی نبودم. از خاور دور، از سرزمین خورشید تابان آمده بودم. اما غرور شکسته شده ام در هیروشیما و ناکازاکی را اینجا، هزاران کیلومتر دورتر از سرزمین مادریام بازیافتم.》
📖مهاجر سرزمین آفتاب
🖌حمید حسام
🖌مسعود امیرخانی
#یک_خط_کتاب 🌱