eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
اومدم بگم کهه..
بگم کهه..
کههه
افطاری زیاد نخورید تا جا داشته باشید هموطن بقولید😎 ‌
به نام خدا" ✨
هموطن، فصل ۲ 🌍
ما از هیچ آغاز کردیم؛ هرچه بوده و هست از اوست🌱 ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° قسمت اول [داوود] اشک..؟ نه. حتي اشکي هم براي ريختن نداشتم..! وجودم درد بود! همه ي وجودم يه بغض سنگين بود که تا حنجرم بالا اومده بود و دل دل ميکرد که از چشمام بيرون بزنه اما نميزد..! سکوتِ اون صبحِ زمستوني رو فقط گريه‌هاي مادرِ ايمان ميشکست. ايماني که انقدر پايِ کار وايساد تا آخر جونشو براي باور هاش فدا کرد. هيچوقت فکر نميکرديم وقتي ايمان و سعيد براي اين ماموريت برن، يکيشون برنميگرده. صدايِ مزاحمي که تويِ ذهنم ميگفت "از کجا معلوم سعيد برگرده" رو کنار زدم و پشتِ سرمو نگاه کردم. فرشيد عقب تر از همه، به يه درخت تکيه داده بود و به روبروش خيره شده بود. ميفهميدمش. بيشتر از هرکسي نگران بود.. بيشتر از هرکسي درد داشت.درد از دست دادنِ ايمان يه طرف. درد بي خبري سعيد يه طرفِ ديگه. آروم به سمتش رفتم و کنارش وايسادم. دستمو رو شونش گذاشتم و بي حرف نگاهش کردم. نگاه خيره شو از روبروش گرفت و با چشم هاي سرخ از اشک نگاهم کرد. آروم لب زد: جيگرم ميسوزه واسه داغِ مادرش داوود. نامردا. داوود وقتي با آقا محمد رفتيم براي شناسايي، يه جايِ سالم تو تنش نذاشته بودن.. داوود ايمان دم نزده بود.. حرف نزده بود.اطلاعات نداده بود... داوود ايمانو نکشتن، زجر کُشش کردن. و بعد مشتشو محکم به درختي که بهش تکيه داده بود کوبيد و به اشکاش اجازه ي اومدن داد. سرم درد ميکرد. خيلي زياد. توان فکر کردن به هيچيو نداشتم. دلم ميخواست برايِ ايمان اشک بريزم، عزاداري کنم، اما فکري که پيشِ سعيد بود نميذاشت. ميترسيدم.. ميترسيدم اين اشک هاي حبس شده براي نبودن سعيد پايين بريزن..! نيم ساعتي گذشت. هنوز مادرش کناِر اون َتلِ خاکي که حالا ميدونست جگر گوشش اون زير خوابيده نشسته بود و خاک رويِ سرش ميريخت و به سينش ميکوبيد. هنوز ما از دور نگاه ميکرديم. و هنوز آقا محمد و آقاي عبدي، کنارِ پدرِ ايمان، رويِ زمينِ خاکي بهشت زهرا نشسته بودن. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
❌❌❌❌❌ بچه‌ها، من رضایتی مبنی بر انتشار رمان، چه بصورت پارت، چه بصورت پی‌دی‌اف، به جز کانال خودم در هییییچ بستری ندارم. چه ایتا، چه روبیکا. چه الان چه قبلا. هرچی هست بدون اجازه‌ی من هست و من رضایتی ندارم. ممنون می‌شم اگر همچین مواردی رو دیدید تو پی‌وی بهم اطلاع بدید🦋❤️
بعد کلی وقت بریم ناشناس بخونیم؟! @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت دوم [رسول] مجبور بودم. مجبور بودم اينجا روي صندليم بشينم و بهشت زهرا نرم. سوژه اي که روش سوار بوديم نياز به رصد مداوم داشت و امروز، من بايد ميموندم سايت تا بقيه بتونن برن. برن و برايِ هميشه با ايماني که تويِ اين عمليات همراه سايتِ ما بود، خداحافظي کنن. اشکام دونه دونه رويِ کيبُردم ميريخت. عينکمو درآوردم و روي ميز انداختم. چشمام بدون عينک، با پرده اي از اشک که جلوشونو گرفته بود تار تر از هميشه ميديد. با همون نگاِه تارم خيره شده بودم بهمانيتورم و چراغِ آبي رنگ چشمک زنِ جي پي اس، که وسط نقشه جا به جا ميشد رو دنبال ميکردم. سخت بود.. خيلي سخت بود اينکه ببيني کسايي که هرکدوم توي کشتن همکارت، دوستت، برادرت نقش داشتن آزاد دارن توشهر راه ميرن و نميتوني کاري بکني. البته، به قولِ آقا محمد، فعلا نميتوني کاري بکني.! دستي به صورتم کشيدم و نگاهمو به جا ِي خالی سعيد انداختم.. اولين حسي که به قلبم حجوم آورد ترس بود.. بعد نگراني، و بعد آروم آروم ناراحتي و ناتواني بود که مثلِ تارِ عنکبوت از دريچه هاي قلبم شروع به تنيدن کرد و در نهايت کل وجودمو گرفت. نميخواستم بهش فکر کنم. به اينکه الان کجاست. هنوز سفيده يا... يا مثل ايمان.. سرمو تکون دادم تا افکار منفي از ذهنم برن بيرون. حتي فکر کردن به اينکه سعيد شناسايي شده و ممکنه بلايي سرش بيارن همه ي ذهنمو به هم ميريخت.. انگشتِ شاره و شصتمو روي چشمام گذاشتم و فشار دادم. جز دعا هيچ کاري ازم بر نميومد.. هيچ کاری. ‌ •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت سوم [محمد] خاکِ روي لباس مشکيمو تکوندم و از کناِر جمعيت دور شدم..دنبالِ بچه ها گشتم. داوود بطريِ آب معدني رو به سمتِ فرشيد گرفته بود و اصرار ميکرد تا يکم ازش بخوره.. هنوزي صداي گريه ي خانواده ي ايمان رو ميشنيدم.. نزديکشون رسيدم. داوود که پشتش به من بود، ر ِد نگاهِ فرشيدو گرفت و به سمتم برگشت. نگاهم کرد و بعد با نگراني فرشيدو نگاه کرد.. انگار ميخواست با چشم هاش بهم بفهمونه اوضاع اصلا خوب نيست..! فرشيد سرشو پايين انداخت و زير لب گفت: ميشه بريم آقا؟ ديگه نميتونم اين صداها رو.. اين صحنه ها رو تحمل کنم.. سري تکون دادم و سوئيچ ماشينو سمت داوود گرفتم و گفتم: شما بريد سايت، من با شهاب ميام. داوود سري تکون داد و سوئيچو گرفت و بي هيچ حرفي به سمت ماشين حرکت کرد. فرشيد آروم ممنوني گفت و پشت سرش راه افتاد. نفس عميقي کشيدم و آسمونو نگاه کردم..! نگران بودم.. شايد بيشتر از همشون. شايد حتي بيشتر از فرشيد..! نگران سعيد، نگران پرونده اي که اگر درست پيش نميرفت، جون خيلی‌های ديگه هم در خطر ميشد.. تو همين افکار بودم که صداي گرفته ي شهاب منو از دنياي خودم بيرون کشيد.. با شونه هاي افتاده کنارم ايستاده بود. گفت: آقا محمد.. رسول زنگ زده از سايت، ميگه ماشين سوژه حوالي يه ساختمون تجاري متوقف شده. آقا رسول ميگه بررسي کرده و ديده زيرزمين اين ساختمون يه پارکينگ عمومي طبقاتيه. نگاهش کردم که ادامه داد: آقا رسول گفت سوژه توي اين چند وقت براي توقفات کوتاه مدت، هميشه کنار خيابون پارک ميکرده. اين بار ماشينو برده داخل پارکينگ. اخمِ ريزي کردم. انگشت اشارمو با شک بالا آوردم و گفتم: يني.. ميخواي بگي.. سرشو تند تکون داد و گفت: بله آقا.. رسول ميگه احتمالا ميخواد توقف طولاني مدت داشته باشه.. يني.. خيلي طولاني.. پشت سرمو نگاه کردم.. هنوز جمعيت متفرق نشده بودن.. رو به شهاب گفتم: لوکيشنو از رسول بگير.. اصلا وقت نداريم.. سري تکون داد و به سرعت به سمت ماشين رفتيم. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°