eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت بيستم [رسول] رويِ صندليم پشت سيستمم نشسته بودم. چند روزي از صحبت هاي عابديني ميگذشت و توي اين چند روز تصميم بر اين شده بود که فرشيد بره. نگراني هامون برايِ سعيد، پخش شده بود بين اين سه نفر..! خودش، داوود و حالا هم فرشيد. منم مثلِ محمد فکر ميکردم اين گره فقط با رفتنِ خودش باز ميشه.. اما.. اما دلم نميخواست خودش بره! تو اين چند روز بخاطر حجم کارهام نتونسته بودم با داوود صحبت کنم. گوشيمو برداشتم و براش نوشتم: " آقاي رستمي در چه حالن؟! تلاش هايِ اين چند وقتمونو به باد ندي آقا داوود! " و ارسال کردم. چند دقيقه بيشتر نگذشته بود که جوابش بهم رسيد: " نه داداش خيالت راحت، حواسم هست کابلی چيزي جا نذارم"و کنارش يه شکلک..! خنديدم و سري تکون دادم! حقته ديگه آقا رسول. يه چيزي ميگي يه چيزي ميشنوي..! خواستم جوابش رو بدم که پيام دومش به دستم رسيد: " خوبي..؟ اوضاعِ سايت چطوره؟ به آروميِ چيزي که محمد ميگه هست..؟!" آروم؟ آره.. اينجا خيلي آروم بود.. يه چيزي شبيهِ آرامشِ قبل طوفان.. عجيب بود اما، همه‌مون آروم بوديم! از اينکه کاري از دستمون برنميومد آروم بوديم! از اينکه فقط بايد مينشستيم و تماشا ميکرديم.. آروم بوديم..! براش نوشتم: " آره بابا، تو نيستي اينجا رو بهم بريزي همه چي خوبه!! " دکمه‌ي ارسال رو که زدم، دستي روي شونم نشست.. برگشتم.. فرشيد بود! از وقتي قرار شده بود بره، انگار نگرانيش کمتر شده بود..! و من.. از اين ميترسيدم!! چشماش برق داشت.. گفتم: چيه آقا فرشيد خوشحالي؟! خم شد و پاچه‌ي شلوارش رو کمي بالا داد و پشت ساق پاش رو نشونم داد.. نزديکِ مچش، يه زخم و قرمزيِ کوچيک يک سانتي ديده ميشد. صورتمو جمع کردم و گفتم: رديابِ زير جلدي..؟ سرشو به نشونه‌ي تاييد تکون داد و گفت: آره.. معلوم نيست چي ميخواد اتفاق بيفته.. آقا محمد گفت اينطوري بهتره. رو صندليم جا به جا شدم و گفتم: چطوريه؟ درد داره...؟ جواب داد: نه بابا.. خيلي کوچيکه.. البته دکتر شريفي بي حسي زد اما فکر نکنم بعدش هم خيلي اذيتم کنه. نفس عميقي کشيدم و گفتم: فرشيد.. برشون گردون.. خب؟! و بعد تويِ دلم جمله‌مو اصلاح کردم و از خدا خواستم هرسه‌شونو برگردونه! در حاليکه که با دقت به جايِ زخمِ کوچيکِ روي پاش خيره شده بود و روش دست ميکشيد گفت: وللّٰه اينطوري که من ميبينم، بعد از منم تو بايد بياي ما سه تا رو برگردوني. بعد سرشو بالا آورد و نگاهم کرد. همزمان گفتيم: بعدشم آقا محمد. و زديم زيرِ خنده!! گفتم: علي راست گفته داريم شعبه ميزنيم ارمنستان!! با لبخند تاييد کرد و گفت: راستي.. از سعيد ديگه خبري.. چيزي نداريم..؟ شونه بالا انداختم و گفتم: آخرين بار يک ساعت پيش چک کردم.. چيزي نبود. و بعد صندليمو چرخوندم و خودمو به سمت ميزم کشيدم و گفتم: بذار بازم چک کنم. نگاهم رو رويِ رديفِ ايميل ها بالا و پايين ميکردم... يهو، رويِ "one new massage " کنارِ اون آدرس ايميل مکث کرد. فرشيدو نگاه کردم. از کامپيوتر عقب تر بود و چيزي نميديد. خودشو جلو رسوند و گفت: چيزي گفته؟ تند سر تکون دادم و ايميلو باز کردم. من روسي بلد نبودم..! دستپاچه اون يک خط پيامو کپي کردم و توي نرم افزار زدم تا برام ترجمه کنه. چيزي که جلويِ چشمام بود، بيشتر از قبل مطمئنمون ميکرد که پشت اين آدرس سعيد نشسته! نوشته بود: "آيا اجناسِ برند شما ضمانتي هم دارند؟" نفسام از هيجان تندتر شده بودن! فرشيدو نگاه کردم. منقبض شدن فکش نشون ميداد اون هم با احساساتِ زيادي دست و پنجه نرم ميکنه! قبل از هر کاري شماره‌ي آقا محمدو گرفتم و بهش گفتم تا بياد پايين. فرشيد گفت: تاييد ميخواد ازمون.. کُد ميخواد.. درسته..؟ جواب دادم: منم همينطوري فکر ميکنم. محمد هم رسيد و پيام رو خوند..! اون هم مثل ما از اين اتفاق خوشحال شد. يه خوشحالي غمگين! يه پارادوکس عجيب و دردناک!! محمد بعد از چند ثانيه نگاهمون کرد و گفت: شما فکري داريد..؟ يه چيزي تو ذهنم بود.. اما.. ازش مطمئن نبودم.. سمت کيبورد رفتم و نوشتمش. بعد محمدو نگاه کردم تا بخونتش..! بلند خوند: "ضمانت محصولاتِ ما، کيفيت آنهاست که سبب باز شدن گره هايِ زندگي شما ميشود.. خواه يک گره، يا بيشتر!! " چشماي خسته‌ش برق زدن! فرشيدو نگاه کرد.. خواست ببينه اين جمله انقدري براي ما چند نفر روون و آشنا هست که سعيد هم بفهمتش يا نه..!؟
فرشيدم لبخند داشت..!! محمد گفت: خوبه رسول!! بازگرداني کن زبانش رو، و بفرست!! سريع انجامش دادم و براش فرستادم..! محمد گفت: چشم از صندوق ورودي اين ايميل برندار رسول. هر لحظه ممکنه سعيد چيزي بگه.. مخصوصا الان. چشم گفتم. فرشيد گفت: آقا نگرانم.. نکنه مشکلي پيش بياره براي خودش. محمد مطمئن جواب داد: سعيد حواسش هست..بي گُدار به آب نميزنه..! هنوز پنج دقيقه نبود که اون پيام رو براي سعيد ارسال کرده بوديم، که جوابش رسيد..! صدايِ اعلان لپ تاپم پشت هم شنيده ميشد و عدد پيام ها دونه دونه بالا ميرفت! ۴۲ پيام جديد! با مکث بازش کردم. سعيد..! چقدر حرف داشته براي گفتن! اندازه‌ی تمامِ اين چند ماه.. سه تا فايل متني بود و بقيه عکس. محمد و فرشيد تو سکوت به مانيتور نگاه ميکردن. دونه دونه عکس ها رو نمايش دادم. از ويلاي قبليشون.. مهموني ها.. قرارها.. از.. از ايمان..! دوتا عکس آخر، عکس از حياطِ ويلاي ايروان بود.. نميدونم از کجا گرفته بود اما، ارتفاع داشت.. شايد.. شايد از پنجره‌ي اتاقي توي طبقات بالاتر.. حياط بود.. ايماني که روي صندلي کنار استخر بسته شده بود...! بغض بدي توي گلوم پيچيده بود! سعيد چي ديده بود؟! چي کشيده بود؟!! فايل هاي متني رو باز کردم.. يه سري سند بودن! اسنادي که ميتونست ادله ي ما باشه براي اثباتِ چيزايي که روشون شک داشتيم..!! سندهايي که ايمان و سعيد، دقيقا براي به دست آوردنِ راز همين ها رفته بودن..! بعد از همه‌ي اينا، يه پيام فرستاد و داخلش نوشت: "سفيد تا بعد" و اين يعني تا خودش چيزي نگفته، ديگه نبايد چيزي براش ارسال بشه..! هرچي جلوتر ميرفتيم، اين گره ها داشت کمتر ميشد.. معماها حَل تر ميشد.. اما، ذرهاي از نگرانيِ من کم نميشد.. انگار ميترسيدم به تهِ اين ماجرا برسيم..! انگار، نميخواستم اين قضيه تموم بشه. نميدونم، اما.. حس خوبي به آخر اين قصه نداشتم.. نداشتم! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
مرغ از قفس پرید، ندا داد جبرئیل؛ اینک شما و وحشتِ دنیایِ بی علی 🖤🥀
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت بيست و يکم [فرشيد] به آينه‌ي روبروم نگاه کردم..! به قيافه‌ي جديدم! موهايِ کاملا مشکي و ريش هايي که حالا، اثري ازشون ديده نميشد! با چهره‌ي جديدم غريبه بودم! رسول دست به سينه به ديوار تکيه داده بود و نگاهم ميکرد. بعد که دورمون خلوت تر شد جلو اومد و مرموز گفت: فرشيد نونِت تو روغنه! با ابروهاي بالا رفته نگاهش کردم و گفتم: جان؟! جواب داد: ببين ارمنستان همه‌شون مثل خودت کمرنگن..! الان اينطوري پررنگ شدي اونجا تو چشمي، يهو ديدي يه دونه از اون کيس سياسي اقتصادي‌هاي خوب نصيبت شد! اخم ريزي کردم.. منظورشو نميفهميدم..! اما.. وايسا..! اين چي گفت؟! به سمتش خيز گرفتم که عقب رفت و دستاشو به نشونه‌ي تسليم بالا برد و گفت: ببخشيد ببخشيد! اما خب ميگم حواستو جمع کني دست خالي برنگردي! کامل از روي صندليم بلند شدم به سمتش برم که هول شد، اومد سريع برگرده و از در بره بيرون که کتفش محکم خورد به چهارچو ِب در! خنده‌م گرفت!! گفتم: سايتو به اميد کي دارم ولي ميکنم من؟! جاسوس و مجرمم ميخواي بگيري شما؟! همونطوري که چشماش رو از درد جمع کرده بود و روي کتفش دست ميکشيد گفت: شما از اين سايت بري اينجا آروم ميشه. دو قدم جلو رفتم، با شيطنت گفتم: باشه آقا رسول.. باشه.. من برم آروم ميشه ديگه؟ هعي روزگار.. پس اگه رفتم برنگشتم حلال کن..! چشماشو باز کرد و نگاهم کرد. خنده رو که تو چشمام ديد اخم کرد و گفت: شوخي قشنگي نيست اصلا.. خواستم جوابشو بدم که آقا محمد از در اومد تو و بي مقدمه گفت: فرشيد تو که هنوز اينجايي..! صادق منتظرته تو ماشين.. بجُنب پسر.. بعد نگاهي به رسول انداخت و بهش گفت: به حرف نگيرش ديگه رسول..بذار بره. پشت سر آقا محمد بودم و به من ديد نداشت! ابروهامو بالا انداختم و خوشحال رسولو نگاه کردم که محمد حرفشو ادامه داد: اين به اندازه‌ي کافي خودش حرف ميزنه! بعد برگشت با لبخند نگاهم کرد، روي شونم زد و گفت: دير نکني فرشيد.. زود بيا پايين. و رفت. لب هاي رسول لبخند داشت اما چشماش. درگيرِ يه غم مخفي بودن. دستامو باز کردم و رو بهش گفتم: ديگه خوبي، بدي دي... وسط حرفم پريد و عصبي گفت: هيس! و بعد محکم بغلم کرد..! خيلي محکم..! نميدونم. شايد داشت بي خداحافظي رفتنِ داوود رو هم با من جبران ميکرد..! طبق عادتش رويِ شونمو بوسيد و جدا شد. نگاهش رو ميدزديد! پلک هاش رو بالا نمياورد. شايد داشت صبر ميکرد اشکي که تو چشماش حلقه زده خشک بشه. شايد داشت صبر ميکرد سُرخيِ چشماشو مسافرش نبينه..! اما هرچي که بود، ديگه نگاهم نکرد..! کوله‌مو از روي صندلي برداشت و به دستم داد و گفت: به خدا ميسپارمت. کيفو ازش گرفتم. دستشو فشردم و اون اتاق و سايت رو به اميد موفق برگشتن ترک کردم..! تا فرودگاه حرفِ زيادي با صادق بينمون رد و بدل نشد. انگار به اين سکوت براي آروم شدنم قبل از سفر احتياج داشتم. اولين بار نبود تنها سفر ميکردم.. اما اينبار آرزو ميکردم اي کاش تنها بودم..! اي کاش نگران افراد ديگه‌اي که تو اين سفر قراره کنارشون باشم نبودم. به ديدنِ سعيد فکر نميکردم. نميخواستم استرسِ اين ماجرا از الان به جونم بيفته! نميخواستم از الان بترسم براي برخوردي که ممکنه داشته باشيم. بترسم که نکنه کسي از دو دو زدن نگاهمون بويي ببره! دو ساعت زمانِ پرواز تا ايروان برام اندازه‌ي بيست ساعت طول کشيد! انتظار هميشه زمان رو منبسط ميکنه! از پله هاي هواپيما پايين رفتم. شب شده بود. هواي معتدل ايروان وارد ريه هام شد. قرار نبود کسي دنبالم بياد..! حالا من "فربد غلامي" بودم که قرار بود خودش رو با تاکسي به گيومري برسونه. روي صندلي عقب تاکسي نشسته بودم. سعي ميکردم آروم باشم اما، هرچي به گيومري نزديکتر ميشدم ضربان قلبم رو تند تر حس ميکردم. دوربينِ سلفي گوشيمو باز کرد و دوباره به چهره‌م نگاه کردم. راننده که مردِ ميانسالي بود از آينه نگاهي بهم انداخت و گفت: مسير طولانيه.. با آهنگ مشکلي نداري پسرم..؟! جواب منفيمو که شنيد، ضبطش رو روشن کرد و صداي ترانه‌هاي محلي ارمنستان، تو ماشين پخش شد. با هيچکدوم از افراد اون خونه صحبتي نکرده بودم. فقط نوري چند باري بهم پيامک داده بود و هماهنگي ها رو انجام داده بود. به گيومري رسيده بوديم. نزديکِ خونه بوديم که گوشيم زنگ خورد. نوري بود. جواب دادم: سلام جناب نوري! نوري گفت: سلام،کجايي تو نرسيدي هنوز؟! نگاهي به ساعتِ ماشين انداختم و گفتم: تا نه ميرسم آقا.. داخلِ شهرم. جواب داد: پس ميبينمت. و تماسو قطع کرد. و من، به اين فکر ميکردم که فقط منتظر ديدنِ يک نفرم..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت بيست و دوم [فرشيد] کوله روي دوشم بود و دسته‌ي چمدونِ چرخدارِ کوچيکم رو با دست چپم گرفته بودم. جلوي درِ اون خونه ايستاده بودم. مطمئن بودم داوود از يه جايي داره منو نگاه ميکنه اما من، نميتونستم هيچ جوره جلب توجه کنم.. نفس عميقي کشيدم. تمامِ اميد و اعتمادمو جمع کردم.. زير لب بسم اللّهی گفتم و زنگ رو زدم. چراغِ کوچيک آيفون تصويري روشن شد و بعد از چند ثانيه، در با صداي تيکِ کوچيکي باز شد. حس ميکردم تمامِ تلاش هام براي حفظ آرامشم، شبيهِ بيشه‌اي که درگیر شعله ميشه، خاکستر و بي اثر شدن. آروم درو باز کردم و وارد حياط شدم. صدايِ کشيدن چرخ هايِ چمدونم رويِ کاشي هاي ناهموار حياط، سکوتِ شبو ميشکست. به نيمه هاي اون حياط بزرگ رسيده بودم که درِ ساختمون باز شد. اول نوري و بعد يه مردِ ديگه که نميشناختمش بيرون اومدن. پا تند کردم و سريعتر خودمو بهشون رسوندم! نگاهمو بين هردوشون چرخوندم و طوري که انگار خوب نميشناسمشون رويِ نوري مکث کردم و گفتم: شما.. بايد جناب نوري باشيد.. درسته؟! دستشو به سمتم دراز کرد و گفت: همينطوره! دستش رو فشردم..! رو به مرِد جوونِ کنارش که حالا فهميده بودم اسمش "آريا"ست گفت: وسايلش رو بيار.. بعد دستش رو پشت کمرم گذاشت و به داخل هدايتم کرد. وارد خونه شدم. يه خونه‌ي نسبتا بزرگ. دو طبقه و با چيدمان قديمي. همونطور که داشتم اطرافمو نگاه ميکردم صدايي از سمت راستم توجهمو به خودش جلب کرد.. اشتياق در حاليکه پيپِ قهوه‌اي رنگي توي دستش بود به سمتمون اومد و گفت: بالاخره چشممون به جمال آقا فربد روشن شد! زودتر از اينا کار داشتيم باهات.. حيف که اومدن بي برنامه‌ي کيهان برنامه‌هامو جا به جا کرد! و بعد تلخ به نوري نگاه کرد! نوري بي توجه به تيکه اي که اشتياق بهش انداخته منو همراه خودش به نشيمن برد. نيم ساعتي ميشد که نشسته بوديم اما خبري از سعيد نبود. دلشوره افتاده بود به جونم. ميترسيدم..! ميترسيدم نکنه داوود اشتباه کرده باشه.. نکنه صداي سعيدو نشنيده باشه! نکنه سعيد اينجا نباشه.. نکنه.. نکنه اصلا ديگه سعيدي نباشه..! پذيراييِ کاملي جلوم چيده شده بود و اشتياق و نوري عليرغمِ دعواي زرگري‌اي که َبدو ورودم داشتن، خيلي خوب باهم اختلاط ميکردن..! گيج بودم.. پس سعيد کجا بود..؟! نوري از ظر ِف ميوه چند تايي رو انتخاب کرد و توي پيشدستي شيشه‌اي گذاشت و به سمتم گرفت و گفت: خسته‌ي راهي، از خودت پذيرايي کن.. بعد به آريا بگم اتاقت رو نشون بده،يه دوش بگير و تخت بخواب که از فردا کلي کار داريم..! لبخندِ زورکي‌اي زدم و دست دراز کردم تا ظرفو ازش بگيرم که يهو.. يه صدايِ آشنا.. يه صدايِ خيلي خيلي آشنا تمامِ حواسِ منو با گفتن يه کلمه پرتِ خودش کرد: "سلام" . يک ثانيه تمام وجودم يخ کرد! و بعد آروم آروم از سر انگشتايي که برايِ گرفتن پيشدستي ميوه دراز شده بودن شروع به آب شدن کرد. آب دهانمو قورت دادم.. ظرفو از نوري گرفتم.. آروم سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم! باز شدنِ اخمِ ريزِ بينِ ابروهاش و فاصله گرفتن لب هاش از همديگه خيلي راحت ميتونست متعجب بودنش رو نشون بده اما قبل از اينکه نوري و اشتياق متوجهش بشن با صداي نسبتا بلندي گفتم: سلام! و بعد رو به اشتياق گفتم: معرفي نميکنيد!؟ نگاهم به اشتياق بود اما، حس ميکردم که اين پنج ثانيه وقتي که براي سعيد خريدم باعث شد يکم خودش رو جمعتر کنه! اشتياق پاشو روي پايِ ديگه‌ش انداخت و گفت: اومدي پژمان؟! عافيت باشه! و رو به من در حاليکه دستش رو سمت سعيد گرفته بود ادامه داد: پژمانِ عزيز، مشاور من. سرمو تکون دادم و از روي مبل بلند شدم. سعيد هنوز همونجايي که ايستاده بود،مونده بود!! دو قدم به سمتش رفتم، دست دراز کردم و گفتم: خوشبختم، فربد هستم.. غلامي! سنگين دستش رو بالا آورد. تو چشمام نگاه ميکرد.. خسته! و دستش رو توي دستم گذاشت. تما ِم نگراني هامون رو، چشم انتظاري هامون رو، اشک هايي که براي ايمان ريختيم، دعاهايي که براش کرديم، تمام بيخوابي هاي محمد رو.. تمام تلاش هاي رسول و داوود رو توي دستام ريختم و دستاش رو براي چند ثانيه فشردم و بعد رها کردم. اما بعد.. با تمام اين ها، با سپردن همه‌ي اينا بهش، هنوز سبک نشده بودم! انگار سعيد به جاي همه‌ي اينا، دردي که اين چند وقت، تنهايي تحملش کرده بود رو باهام شريک شده بود. عقب برگشتم و سر جام نشستم. حالا ديگه نميخواستم برم! نميخواستم اتاقم رو نشون بدن! نميخواستم به قولِ نوري تخت بخوابم..! ميخواستم همين جا، توي همين سالن، روي اين مبل هاي قديميِ مخمل قهوه‌اي رنگ بشينم و به صحبت هايِ چرکِ
اشتياق و نوري گوش بدم و مطمئن باشم بعد از اينهمه بي‌خبري، کسي که حالا با فاصله‌ي کمتر از دو متر باهام نشسته، حالش خوبه.. خوبِ خوب..! باهام صحبت ميکردن.. از عابديني ميپرسيدن.. از شرکت.. از خريدارها.. و من،تو تمام اون لحظات، فقط تلاش ميکردم با چنگ و دندون، نگاه آشفته‌مو حفظ کنم تا فاش نکنه رازِ اين آشنايي رو. نميدونم چقدر گذشت اما، آريا که حالا فهميده بودم خدمتکارشونه، اومد و به سمت اتاقم راهنماييم کرد. ناگزير از جمعشون بلند شدم و با يه شب بخير، پشت سر آريا به سمت اتاقي که برام در نظر گرفته بودن، به طبقه‌ي بالا رفتم. کاش ميتونستم بيشتر ببينمش.. کاش ميتونستم مطمئن تر شم از خوب بودنش..! روي تخت نشستم و در حاليکه که پاهام هنوز روي زمين بود،بدن خسته‌مو انداختم روي تخت..! يک هفته براي جمع کردن همه چيز وقت داشتم.. فقط يک هفته.. تا روزِ اون معامله‌ي بزرگ! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت بيست و سوم [رسول] خالي شدن سايت به وضوح ديده ميشد. فقط سه نفر از بچه ها نبودن اما.. همه نبودشون رو حس ميکردن. روي تمام سيستم هايي که فرشيد با خودش برده بود، سوار بوديم. تمام عکس هايي که با گوشيش ميگرفت، بلافاصله ارسال ميشد اينجا و شنود تلفنش هميشه باز بود. عکس هاي جديدي که فرستاده بود رو پرينت گرفتم و داخل پرونده گذاشتم. پوشه رو برداشتم و بي حوصله از روي صندلي بلند شدم تا برم بالا. پله هايي که هميشه، دوتا يکي ميکردمشون و ازشون بالا ميرفتم، حالا بدونِ گرفتنِ نرده ها، برام بالا رفتني نبود. با قدم هاي سنگين خودمو به اتاق محمد رسوندم. در زدم و آروم درو نيمه باز کردم. سرش رو از متني که مينوشت بالا نياورد ولي آروم گفت: بيا داخل رسول. آروم جلو رفتم و پوشه رو روي ميزش گذاشتم. گفت: ممنون. و سرشو بالا آورد و نيم نگاهي بهم انداخت و دوباره سرش رو زير انداخت. بعد از يک ثانيه، انگار که چيزي توي چهره‌م متعجبش کرده باشه، خودکارش رو روي ميز گذاشت و دقيقتر نگاهم کرد. از رويِ صندليش بلند شد، ميزِش رو دور زد و کنار من اومد. لبخندي زد و گفت: متعجب بودم. نگاهم رو بين چشماش جا به جا کردم و گفتم: از چي آقا..؟! دستش رو به سمت يکي از صندلي ها گرفت و گفت: بشين. و خودش هم روبروي من نشست، نفس عميقي کشيد و گفت: از تو! از آرام ِش تو. کامل حرف نميزد. بريده ميگفت. چيزي نگفتم.. سرمو پايين انداختم.. منظورشو ميفهميدم. با انگشتاي دستم بازي ميکردم. همونطوري که سرم پايين بود گفتم: آقا ولي شما هنوزم آروميد. چطوري ميتونيد؟ سرمو بالا آوردم و ادامه دادم: آقا وقتي ايمان رفت و سعيد اونجا بود، خودمو حفظ کردم که روحيه داوود و فرشيد بهم نريزه. وقتي داوود رفت، خودمو حفظ کردم که نکنه فرشيد کم بياره. الان ديگه کسي نيست. صدام بلندتر شده بود. ادامه دادم: کسي نيست که بخوام بخاطرش تظاهر کنم تا قوي باشه.. تا روحيه‌ش حفظ بشه.. تا کم نياره! با چشم هايِ شيشه اي و لبخند کم جوني نگاهم ميکرد! دست به سينه نشست و گفت: که کسي نيست آقا رسول.. نه..؟! نگاهمو داخل اتاق چرخوندم و گفتم: نه آقا نيست.. تمام کسايي که َمن.. و مکث کردم.. دستپاچه نگاهش کردم و گفتم: نه.. نه آقا.. يني.. منظورم اين بود که.. چونکه اونا.. آقا منظورم اين بود که.. تقلا کردنمو براي توجيه ک ديد لبخندش عميق تر شد، دستشو به نشونه‌ي سکوت بالا آورد و گفت: ميدونم! اگر تو هنوز همون رسولِ قبل از رفتنِ فرشيد بودي برام عجيب بود! اونوقت ناراحت ميشدم! اونوقت ميفهميدم حسابِ منم برات مثل بقيه‌ست و ديگه حتي جلوي من انقدر راحت نيستي که بتوني نگراني هاتو.. ترس هاتو.. و هر چيزي که قول داده بودي تنها حلش نکنيو نشون بدي. هنوز تو سکوت نگاهش ميکردم.. ادامه داد: اما اينو بدون، تظاهر کردنت که نه.. اما، قوي بودنت هميشه روحيه‌ست.. هميشه اميده! قوي بودنت يني ايمان داري به خدا.. به کمکش.. به حمايتش. به اينکه هيچوقت قرار نيست انقدر تنهامون بذاره که از دنيا بترسيم...! سکوت کردم.. ادامه داد: من نگرانيِ تو براي داوود، سعيد و فرشيد رو درک ميکنم.. ميفهمم اينکه دوري ازشون و کاري ازت برنمياد چقدر برات اذيت کننده‌ست.. اما.. دلم به آخر اين ماجرا روشنه رسول! تموم ميشن اين پراکندگي ها. تو چشماش دنبال سند ميگشتم.. براي حرف هاش..که مطمئنم کنه از اميدي که بهم ميده. صدام کرد: رسول! بي حرف نگاهش کردم.. گفت: "گر نگهدارِ من آنست که من ميدانم..." و بعد منتظر نگاهم کرد.. زير لب گفتم: "شيشه را در بغلِ سنگ نگه ميدارد...!" سرشو تکون داد. عميق نگاهم کرد و بعد با ذهني که انگار خيلي دور از اين اتاق بود، آروم گفت: هرچند اوني که من ميشناسم، شيشه‌ي سنگ خورده رو هم نگه داشته برام. بعد از روي صندليش بلند شد و در حاليکه سعي داشت جو رو عوض کنه گفت: خب رسول، بذار ببينم چي آوردي اينجا. و پوشه ي عکس ها رو از روي ميز برداشت و باز کرد.. ۵ تا عکسي که فرشيد انداخته بودو، دونه دونه نگاه کرد.. گفت: همينا بود..؟ ديگه چيزي نگفت..؟ جواب دادم: آقا يه متن کدگذاري شده هم فرستاده برامون..يني فايلش قفله آقا.. دادم علي کدگشايي کنه باز بشه.. احتمالا الان فرستاده رو سيستم. و بلند شدم و به سيستم محمد اشاره کردم و گفتم: اجازه هست آقا؟ با تاييدش پشت سيستم نشستم و دنبال ارسالي هاي علي گشتم.. انجام داده و برام فرستاده بود. رو به محمد گفتم: آقا بفرماييد. تو سکوت متنو خوند. متني که از طرف فرشيد بود.
نوشته بود طبق حدس هايي که داشتيم، آخر اين هفته يه مزايده قراره توي پايتخت ارمنستان برگزار بشه که گروه اشتياق تحت پوشش اين مزايده ميخواستن با افراد شبکه‌شون که از انگلستان و فرانسه بودن، خيلي راحت ديدار کنن. با اسنادي هم که سعيد برامون فرستاده بود، خيلي راحت ميشد اين رو اثبات کرد و از اينترپل براي دستگيريشون توي همون مراسم کمک گرفت. اما فرشيد گفته بود اسناد اصلي ديگه اي که ما دنبالش بوديم و ارتباط شبکه‌ي اشتياق رو با يه سري از منصب داراي داخلي ثابت ميکرد، توي گاوصندوق خونه ميمونه. محمد گفت: ممنون رسول.. خدا رو شکر همه چيز داره اونطور که بايد پيش ميره.. نگاهش کردم.. گفتم: آقا پس اسناد توي خونه؟ جواب داد: بعد از دستگيريشون، تا قبل از اينکه پاي کس ديگه اي به اون خونه باز بشه ميتونيم اونا رو برداريم.. بايد با داوود و بچه هاي ارمنستان هماهنگ بشيم.. اونا که از اون خونه برن، احتمالش کمه مدارک رو با خودشون تا ايروان ببرن. آروم گفتم: درسته آقا. تقويمِ رو ميزي محمدو نگاه کردم. دورِ ۱۲ شهريور با خودکار قرمزش يه دايره کشيده بود.. روزي که نتيجه‌ي تما م اين تلاش ها.. نگراني ها.. و اميدها.. به اونجا ختم ميشد! _________________ پ‌ن: هرچند اوني که من ميشناسم، شيشه‌ی سنگ خورده رو هم نگه داشته برام...! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
هر وقت احساس کردید اعتقاداتتون ضعیف شده، یه سر برید سورتمه‌ی بوستان علوی قم رو سوار شید، نه تنها اعتقاد کامل به خدا پیدا می‌کنید، بلکه پیوند ناگسستنی با تمام پیامبرا هم تو وجودتون شکل میگیره. آتئیست سوارش شه، شیعه‌ی دوازده امامی میاد بیرون😑 این ضربان قلب من ده دقیقه بعد از پیاده شدنه👩‍🦯 این وسیله‌ها اصلا اعتباری بهشون نیست، واقعا سوار شدنشون از جون سیر بودن میخواد😑🤝🏻 نهایتا به ماشین برقی و کشتی صبا رضایت بدید همیشه.🤏👩‍🦯❤️‍🩹 ‌
پارت بعدی ساعت ۱۰ 🌱
《يه بمب کوچيک که زير ميزم جاسازي شده.. بعد از فعال شدن اون سيستم امنيتي، تکون خوردن دستگيره‌ی اتاقم همانا و رو هوا رفتنِ اون اتاق با هر کسي که اطرافشه همانا! و بعد با صداي بلند در حاليکه دستاش رو تو هوا ميچرخوند گفت: بوممم!! 》 آنچه خواهید خواند🔥