eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
نوشته بود طبق حدس هايي که داشتيم، آخر اين هفته يه مزايده قراره توي پايتخت ارمنستان برگزار بشه که گروه اشتياق تحت پوشش اين مزايده ميخواستن با افراد شبکه‌شون که از انگلستان و فرانسه بودن، خيلي راحت ديدار کنن. با اسنادي هم که سعيد برامون فرستاده بود، خيلي راحت ميشد اين رو اثبات کرد و از اينترپل براي دستگيريشون توي همون مراسم کمک گرفت. اما فرشيد گفته بود اسناد اصلي ديگه اي که ما دنبالش بوديم و ارتباط شبکه‌ي اشتياق رو با يه سري از منصب داراي داخلي ثابت ميکرد، توي گاوصندوق خونه ميمونه. محمد گفت: ممنون رسول.. خدا رو شکر همه چيز داره اونطور که بايد پيش ميره.. نگاهش کردم.. گفتم: آقا پس اسناد توي خونه؟ جواب داد: بعد از دستگيريشون، تا قبل از اينکه پاي کس ديگه اي به اون خونه باز بشه ميتونيم اونا رو برداريم.. بايد با داوود و بچه هاي ارمنستان هماهنگ بشيم.. اونا که از اون خونه برن، احتمالش کمه مدارک رو با خودشون تا ايروان ببرن. آروم گفتم: درسته آقا. تقويمِ رو ميزي محمدو نگاه کردم. دورِ ۱۲ شهريور با خودکار قرمزش يه دايره کشيده بود.. روزي که نتيجه‌ي تما م اين تلاش ها.. نگراني ها.. و اميدها.. به اونجا ختم ميشد! _________________ پ‌ن: هرچند اوني که من ميشناسم، شيشه‌ی سنگ خورده رو هم نگه داشته برام...! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
هر وقت احساس کردید اعتقاداتتون ضعیف شده، یه سر برید سورتمه‌ی بوستان علوی قم رو سوار شید، نه تنها اعتقاد کامل به خدا پیدا می‌کنید، بلکه پیوند ناگسستنی با تمام پیامبرا هم تو وجودتون شکل میگیره. آتئیست سوارش شه، شیعه‌ی دوازده امامی میاد بیرون😑 این ضربان قلب من ده دقیقه بعد از پیاده شدنه👩‍🦯 این وسیله‌ها اصلا اعتباری بهشون نیست، واقعا سوار شدنشون از جون سیر بودن میخواد😑🤝🏻 نهایتا به ماشین برقی و کشتی صبا رضایت بدید همیشه.🤏👩‍🦯❤️‍🩹 ‌
پارت بعدی ساعت ۱۰ 🌱
《يه بمب کوچيک که زير ميزم جاسازي شده.. بعد از فعال شدن اون سيستم امنيتي، تکون خوردن دستگيره‌ی اتاقم همانا و رو هوا رفتنِ اون اتاق با هر کسي که اطرافشه همانا! و بعد با صداي بلند در حاليکه دستاش رو تو هوا ميچرخوند گفت: بوممم!! 》 آنچه خواهید خواند🔥
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت بيست و چهارم [سعيد] حدود يک هفته بود که فرشيد اومده بود اينجا. وقتي اون ايميل ها رو ازشون گرفته بودم،فکر نميکردم به اين زودي به اينجا برسن، اما اومده بودن. توي اين يک هفته، به جز دو سه باري که اتفاقي با فرشيد تنها شدم، حر ِف ديگه‌اي بينمون رد و بدل نشده بود. نميشد.. نميتونستيم خطر کنيم. هر جلبِ توجهي ميتونست همه چيزو خراب کنه. وقتي با ايمان تو خونه‌ي ايروان بوديم، اطراف خيلي شلوغ بود. ويلايِ بزرگ اشتياق پر از خدمتکار و نگهبان بود ولی تو اون شلوغي و همهمه، ايمان لو رفت. حالا اينجا، توي اين خونه، فقط من بودم و فرشيد و نوري و اشتياق همراهِ آريا. که عصايِ دست اشتياق بود. راننده‌ش بود، خدمتکارش بود، آشپزش بود. تنها کسي که اشتياق از افرادِ اون ويلا همراهش مياورد. بينِ اين تعدادِ کم، نميشد کاري کرد. تو اون چند باري که تونسته بودم با فرشيد حرف بزنم بهم گفته بود گوشيش شنوِد دائمه و هر چيزي ميخوام و هر اطلاعاتي ميخوام ميتونم بگم تا بشنون. تو اين يک هفته فرشيد هر روز صبح ميرفت ايروان براي کارهاي انبارداري و شب برميگشت. گفته بود بيرون از خونه با داوود ارتباط گرفته و براي کارهاي فردا هماهنگ شدن. قرار بود فردا، طبق اين چند روز فرشيد بره سر کارش و ما، يعني من، نوري، اشتياق و آريا بريم ايروان براي ديدار با شبکه‌ي انگليسي و فرانسويشون.. البته، نه بصورت يه ديدار ساده.. در پوشش جلسات مزايده! فرشيد گفته بود هماهنگيش از ايران انجام شده و قرار شده بود توي همون جلسات پليس ارمنستان ما رو دستگير کنه و تحويل اينترپل و بعد ايران بده. بخاطر طبيعي جلوه کردن قضيه من نميتونستم ازشون جدا بشم و بايد اين اتفاقات پيش ميومد.. اما فرشيد که از ما جدا بود، قرار بود بعد از دستگيري ما، با داوود برن خونه و از گاوصندوق تمام مدارک رو بردارن. نقشه ي بي نقصي بود! مخصوصا اينکه الان، ميدونستيم کارمون قراره از طريقِ پليسِ همينجا پيش بره. ساعت ۱۰ شب بود. تو بالکنِ طبقه ي پايين، روي صندلي نشسته بودم و کتاب ميخوندم. کاري که تمامِ اين چند وقت،توی تنهاييام، وقتي دستم براي انجامِ هر کاري بسته بود انجام ميدادم. با صدايِ قدم هاي کسي، سرم رو بالا آوردم.. فرشيد بود! زير چشمي داخل رو نگاهي کردم.. در باز بود و نشيمن، جايي که اشتياق نشسته بود، کاملا ديد داشت.. فرشيد کنارِ نرده هاي بالکن رفت و با فندک طلايي رنگي يه سيگار رو روشن کرد. نگاهي به من انداخت و دستش رو به سمتم گرفت و گفت: بفرما آقا پژمان! و بعد در حاليکه به کتابِ تو دستم اشاره ميکرد گفت: البته فکر نکنم به تريپتون سيگار کشيدن بياد..و بعد پُکِ عميقي به سيگارش زد. رو به خونه با صداي بلندتري گفت: آقا مهرداد اين مشاورتون چقدر بد قلقه! بابا دلمون پوسيد تو اين خونه! مشاور ميرغضب تر از اين نبود بيارين اينجا؟! اشتياق خنده‌ي بلندي کرد و گفت: بهش سخت نگير فربد جان! و بعد در حاليکه به سمت بالکن ميومد ادامه داد: تو از يه سري چيزا خبر نداري.. ما روزاي خوبي نداشتيم اينجا.. اتفاقايِ بدي براي ما افتاده اين چند وقت که اين آقا پژمانِ ما رو کم اذيت نکرده..! ناخودآگاه اخم کردم. راست ميگفت.. ديدن و شنيدنِ همه ي اون اتفاقات، براي هيچ آدمي کم نبود. چشم هاي مظلومِ ايمان هيچوقت از جلوي چشمم کنار نميره.. وقتي اشتياق بعد از شکنجه ي بي رحمانه‌ی ايمان، براي سنجيدنِ وفاداريِ من به خودش، اسلحه اي رو به دستم داده بود و ازم خواسته بود بهش شليک کنم! و من در حاليکه قلب و وجودم مچاله شده بود، با کفش کفشم به سينه‌ش زده بودم و گفته بودم: من دستمو به خون همچنين رذلي آلوده نميکنم! و بعد از چند روز، توي اون شب لعنتي، با پنج تا گلوله‌ي بي رحم زندگيشو ازش گرفتن.. سرمو تکون دادم تا اين خاطراتي که اصلا الان وقتِ يادآوريشون نبود کنار برن.. با يه لبخندِ زورکي گفتم: گذشته‌ها گذشته مهرداد خان! دنيا هميشه بد تا نميکنه با آدم!! قهقهه ي بلندي سر داد و کنارم رو يکي از چهار صندليِ دورِ اون ميزِ گرد نشست و شروع کرد به صحبت کردن..! صحبت هاي هميشگيش از زرنگيش! از بالا کشيدنِ خودش از آدما.. از کثافت هايي که هر روز تو زندگيش ميديدم!! نميدونم چقدر گذشت و چقدر حرف زد که ديگه تاب نياوردم و سردردو بهونه کردم. شب بخيري گفتم و به اتاق پناه بردم. رويِ تخت، طاق باز دراز کشيده بودم.. فردا کارهاي مهمي داشتيم.. نتيجه ي اينهمه رفت و آمد و تلاش.. فردا مشخص ميشد. يادِ عمليات هاي تهرانمون افتادم.. اون شب اصلا خواب به چشمام نميومد.. اما ياد حرف هاي آقا محمد قبل از عمليات افتاده بودم..! هميشه ميگفت شبِ قبل عمليات، خواب کافي داشته باشيد.. نيروي خسته به کارش نميومد!
حالا کجا بود تا ببينه من حتي اگر يک شبانه روز هم بخوابم، خستگي از وجودم بيرون نميره.. چشمام رو بستم و انقدر به اين روزها فکر کردم، تا نفهميدم کِي خوابم برد. با صدايِ آلارمِ گوشيم که شش و سي دقيقه رو نشون ميداد بيدار شدم. قرار بود هفت از اينجا بريم تا به موقع به جلسه برسيم..سريع آماده شديم و هر پنج نفر با هم از خونه بيرون رفتيم. همه به مقصدِ ايروان با يک ماشين رفتيم اما، وروديِ شهر فرشيد از ما جدا شد تا به کارهاي انبار گرداني برسه. اما چيزي که حقيقت داشت اين بود که ميخواست به گيومري برگرده تا با داوود وارد خونه بشن. تمام اتفاقات برنامه ريزي شده،درست و اساسي پيش رفت. دقيقا وقتي همه همون جای معين شده بوديم، طي يه اتفاقِ حساب شده پليس ارمنستان وارد عمل شد و هر چهارتامون رو دستگير کرد. تظاهر به نگراني ميکردم.. تظاهر به بي گناهي! هنوز نبايد مشخص ميشد من کي‌ام..! قرار بود بعد از دستگيري و انتقالمون، من ازشون جدا بشم اما تا اون موقع نيازي به فاش کردن نبود.. سوارِ يک ون مشکي رنگ شديم. آريا و نوري آروم تر بودن اما اشتياق بر خلاف شخصيتِ هميشگيش، عجز و لابه‌ي زيادي ميکرد. به ارَمني صحبت ميکرد و ميگفت مادرش تو خونه تنهاست و بايد بذارن به اون خبر بده! نميدونستم.. نميدونستم چي تو سرشه! اما اين مردِ مرموز به همين راحتي تسليم نميشد. بعد از يک مسير نيم ساعته به ساختموني رسيديم که احتمالا حکم بازداشتگاه رو داشت و بايد اونجا ميمونديم. تو تمام مسير اشتياق از گريه دست برنميداشت! هرکسي رو ميديد التماس ميکرد بذارن مادرش رو ببينه و بهش خبر بده! کاش ميتونستم حرف بزنم! کاش ميتونستم چيزي بگم! وقتي داشتيم از پله ها بالا ميرفتيم، حس کردم اشتياق با سربازي که همراهشه صحبت کرد. هنوز چهره‌ش پر از ناتواني بود! طوري که اگر نميشناختمش، باور نميکردم اينهمه شرارت از همچين آدمي بر بياد! ما رو به يه اتاقِ کوچيک که با يه موکتِ خاکستري پوشيده شده بود بردن. دست هامون رو باز کردن. افسري که همراهمون بود کمربند و بقيه‌ي لوازمي که همراهمون بود رو گرفت و بي حرف در رو بست و بيرون رفت! دوِر مچ دستمو ماساژ دادم.. هنوز تو فکر رفتار اشتياق بودم. نوري که انگار ترفندهاي اشتياق رو بهتر از من ميشناخت گفت: گرفت؟! اشتياق لبخندِ مشمئز کننده اي زد و گفت: گرفت! نگاه گنگمو که ديد رو به من گفت: نگران نباش.. زياد اينجا نميمونيم پسر..! ترسيده بودم. نه از اونجا.. بلکه از چيزي که نميدونستم چيه! از برنامه اي که نميدونستم چيه..! از فرشيد و داوودي که اون بيرون بودن. نوري گفت: ميترسم مهرداد! ميترسم دير دست بجنبونن..دست ايران بيفتيم ديگه جونِ سالم به در نميبريما.. اشتياق روي زمين نشست و جواب داد: نترس.. تا دست کسي به اون سندها نرسه، هنوز شانس داريم. هنوز برگ برنده داريم..! قطعا بعد از دستگيري ما ميرن تو خونه، اما کسي دستش به چيزي نميرسه.. بريد گفتم: اما.. اما مهرداد خان! باز کردن اون گاوصندوق براي اينا کاري نداره. برسن به خونه، همه چيو پيدا ميکنن.. اشتياق سرش رو به ديوار تکيه داد، بي خيال نگاهم کرد و گفت: باز شدن يا نشدن اون گاوصندوق مهم نيست! سندا همه توي کشوي ميزمن! جايي که آتيش بتونه بهشون برسه! نميفهميدم.. نميفهميدم چي ميگه ادامه داد: نگران نباش..! منو دست کم گرفتي؟! اينهمه ننه من غريبم بازي براي چي بود پس..؟! سوالي نگاهش ميکردم.. ادامه داد: به اون سرباز شماره‌ي مادرمو دادم تا يواشکي بهش زنگ بزنه و بگه شب خونه نميرم..! و بعد چشمکي زد! با تعجب گفتم: مادرتون؟! با چشم هايي که از خوشحالي برق ميزد گفت: اولين زنگي که به اون خط بخوره، سيستم امنيتي اتاق منو فعال ميکنه پژمان.. يه بمب کوچيک که زير ميزم جاسازي شده.. بعد از فعال شدن اون سيستم امنيتي، تکون خوردن دستگيره‌ی اتاقم همانا و رو هوا رفتنِ اون اتاق با هر کسي که اطرافشه همانا! و بعد با صداي بلند در حاليکه دستاش رو تو هوا ميچرخوند گفت: بوممم!! از صدايِ بلندش و شوکي که با حرفاش بهم داده بود تو جام تکون خوردم..! آب دهانمو قورت دادم.. انگار دنيا وارونه شده بود.. هرچي تقلا ميکردم بفهمم داره چه اتفاقي ميفته بي فايده بود! تمام صداهاي اطرافم محو شده بودن، و من فقط به اين فکر ميکردم که فرشيد و داوود رفتن به اون خونه. _________________ پ‌ن: من فقط به اين فکر ميکردم که فرشيد و داوود رفتن به اون خونه..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
《دوباره گفت: داوود.. داوود سمتِ در نميري فهميدي؟؟ داوود يه بمب تو اون اتاقه، الان فعال شده.. اون در باز يا بسته بشه منفجر ميشه.. داوود هيچ کاري نکن تا بهت بگم.. خب..؟ 》 آنچه خواهید خواند😔🔥
بچه‌ها پارت ویرایش نشده، و قابل بارگذاری نیست..🥲 من بیرونم. نهایت تلاشمو میکنم تا سحر براتون بزارمش❤ ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت بيست و پنجم [داوود] تقريبا مطمئن بودم کسي قرار نيست اينجا برگرده. تو ماشين کنار وارتان منتظر رسيدنِ فرشيد بودم. مجبور بود همراهشون تا ايروان بره و برگرده. تماس گرفته بود و گفته بود نزديکه. حدوداي ساعت ۱۱ ظهر بود که رسيد. تقه اي به شيشه‌ي ماشين زد. براي اولين بار بود که تو اين مدت درست ميديدمش! مکث کوتاهي رو قيافه ش کردم. هيچ فکر نميکردم انقدر تغيير کرده باشه! پياده شدم و بي مکث بغلش کردم. ازش جدا شدم و نگاهي بهش انداختم. تيشرتِ مشکي رنگي که يه مارکِ کوچيک روي سينه‌ش داشت با يه شلوار کتونِ همرنگش که روي هر دو زانوش دوتا پارگيِ بزرگ داشت..! سرمو تکون دادم و گفتم: نه، واقعا بهت مياد! آروم به بازوم زد و گفت: در اينکه همه چي به من مياد که شکي نيست! داوود اصلا وقت نداريم.. بجنب.. پليس احتمالا بعد از تفتيش اونا يه سر مياد اينجا.. قرار نيست کسي جز خودمون از وجود اين سندها بويي ببره! سري تکون دادم و خم شدم از ماشين وسايل رمزگشا رو بردارم. تو همين فاصله وارتان هم با فرشيد سلام عليک کرد. جعبه‌ي کوچيکي رو که ابزاري براي باز کردن در گاوصندوق بود برداشتم و همراه فرشيد به سمت خونه رفتيم. برام قلاب گرفت و از ديوار بالا رفتم.. اون ساعت از روز کوچه خيلي شلوغ نبود اما باز هم وارتان حواسش به اوضاع بود.. پريدم و در رو براي فرشيد هم باز کردم و داخل رفتيم. توي حياط مکث کردم. جعبه رو دادم دستش تا بتونم دستکش هامو بپوشم. بهش گفتم: خب فرشيد اتاقش دقيقا کجاست..؟ نگاهي به خونه کرد و گفت: باهم ميريم ديگه. سري تکون دادم و گفتم: نه فرشيد.. وارتان نهايتا بتونه حواسش به کل کوچه باشه.. امن نيست.. تو همينجا بمون تو حياط.. اينطوري بهتره.. چند ثانيه مکث کرد و بعد با اکراه گفت: خيلي خب.. وقتي ميري داخل، سمت راست انتهايِ خونه دوتا اتاقه.. اوني که سمت راسته.. جعبه رو از دستش گرفتم و گفتم: خيلي خب.. من رفتم. کفش هام رو همونجا، کنار فرشيد از پام درآوردم و آروم و بي سر و صدا وارد خونه شدم. به سمت اتاق رفتم و درش رو باز کردم و داخل شدم. نگاهي به پشت سرم انداختم.. اگر اتفاقي کسي وارد خونه ميشد، بهتر بود اين در بسته باشه.. و در رو پشت سرم بستم. کنار گاوصندوق نشستم و جعبه رو بيرون آوردم و شروع به کار کردم. پيدا کردن اون رمز شش رقمي، زمان زيادي رو ميبرد. نيم ساعتي ميشد که داشتم باهاش کار ميکردم و چهار رقمِ اول رمز پيدا شده بود که گوشيم توي جيبم ويبره رفت. با ديدن اسم فرشيد روي گوشيم، تعجب کردم. نکنه.. نکنه کسي داشت ميومد! من که هنوز کار رو تموم نکرده بودم!! جواب دادم: جانم فرشيد؟! چيشده؟ با استرس گفت: داوود کجايي؟ خواستم جواب بدم که گفت: تکون نخور از جات.. اصلا تکون نخور بعد بگو کجايي!؟ نميفهميدم چي شده! جواب دادم: اتاق گاوصندوقم. بريده گفت: داوود.. در.. درِ اتاقو بستي يا..بازه..؟ نگاهي به در انداختم.. بسته بودمش! حواسم بود ببندم تا اگر کسي اومد داخل مشخص نباشه! گفتم: بستم فرشيد، خيالت راحت. گفت: يا امام حسين! چيزي نگفتم.. داشتم توي ذهنم اوضاعو بررسي ميکردم...! دوباره گفت: داوود.. داوود سمتِ در نميري فهميدي؟؟ داوود يه بمب تو اون اتاقه، الان فعال شده.. اون در باز يا بسته بشه منفجر ميشه.. داوود هيچ کاري نکن تا بهت بگم.. خب..؟ ترس..؟ آره.. يه واکنشِ طبيعي که ذهنم فقط پنج ثانيه به تاختش فرصت داد و بعد همونطوري که سعي ميکردم خودمو پيدا کنم جواب دادم: فرشيد فقط دو رقم از رمز مونده.. نميتونم دست رو دست بذارم.. سمت در نميرم اما اينو انجام ميدم. فرشيد کلافه گفت: نه داوود نه.. اصلا چيزي توي اون گاوصندوق نيست.. اسناد تو يکي از کشوهاي اتاقه. مکث کوتاهي کرد و گفت: داوود هيچ کاري نکن.. هيچ کاري.. با سايت در جريان گذاشتم.. اين يه بمب کنترل از راه دوره، بچه ها دارن روش کار ميکنن.. تو فقط هيچ کاري نکن.. خب...؟ چيزي نگفتم.. فرشيد بلندتر گفت: خب داوود؟؟ آروم جواب دادم: باشه فرشيد.. و بعد تماس قطع شد.. گيج بودم..! چطور اين اتفاق افتاده بود..!؟ روي زمين نشستم و منتظر خبر جديد موندم.. گوشيم دوباره زنگ خورد.. محمد بود..! جواب دادم: سلام آقا..گفت: داوود سريع شرايط و موقعيتتو شرح بده.. پنجره ها.. کانال هاي ورودي و خروجي.. خوب نگاه کن ببين چي ميبيني.. داوود اگر فرش يا کفپوشي هست زيرش رو نگاه کن.. نگاهي به اطراف انداختم و گفتم: آقا کانال کولر يا هر کانال ديگه اي نيست.. کف زمين پارکته..
بنظر نمياد راهي به بيرون باشه. با استرسي که توي صداش مشخص بود گفت: پنجره داوود.. پنجره نداره؟ قبلا نگاه کرده بودم! با خنده ي تلخي جواب دادم: آقا فاصله‌ي نرده هاش طوريه که بچه گربه به زور رد ميشه! صدايي از پشت گوشي نميومد. بعد از چند ثانيه محمد گفت: علي داره روي سيستمشون کار ميکنه به محضِ اينکه بتونه چيزي به دست بياره همه چي رو به راه ميشه.نگران نباش.قطع نکن تماسو گوشت به من باشه. گفتم: چشم آقا. هنوز همونجا بودم. عجيب بود ولي،هنوز دلشوره اي نداشتم! نميدونم.شايد گرم بودم. شايد نميدونستم چي داره ميشه، اما هرچي که بود، فعلا آروم بودم. چند دقيقه که گذشت صداي محمد دوباره تو گوشيم پيچيد: هستي داوود؟ گفتم: بله آقا.. جانم؟ صداش اومد که گفت: بيا علي.. هست. و بعد صداي علي توي گوشم پيچيد: داوود، خيلي آروم در کمدو باز کن.. اطرافو نگاه کردم و گفتم: کدوم کمد علي..؟ گفت: فرشيد گفت يه ميز بايد اونجا باشه که يه در داشته باشه.. مثل يه کمد کوچيک.. درسته؟ درست بود! گفتم: خب. ادامه داد: داوود. ميخوام آروم بري درشو باز کني. نگاه کني.. بمب بايد اونجا باشه.. ببين داوود.. بمب هاي کنترل از راه دور وقتي فعال ميشن دو مسير دارن.. مسير تحريکي و مسير زماندار. داريم روي مسير کنترلش کار ميکنيم داوود. ميگيريمش دستمون مطمئن باش. فقط ميخوام مطمئن بشم زمان دار نيست. خب؟ آروم برو ببين ميتوني پيداش کني؟ نوکِ انگشتام يخ کرده بود. روي زمين با زانوهام به سمت ميزش رفتم.. يه در مستطيلي شکل بود و يه کشو بالاش داشت. درو آروم باز کردم. علي گفت: چيشد داوود؟ پيدا کردي چيزي؟نگاهم.. به روبرو بود.. به چيزي که تهِ اون کمدِ کوچيکِ خالي چسبونده شده بود.. زير لب گفتم: ُنه دقيقه.. علي گفت: چي داوود؟! بلندتر گفتم: نُه دقيقه علي.. و بعد همونجا روي زمين نشستم! صدايي از پشتِ گوشي نميومد. چشمام داشت کم شدنِ ثانيه‌هايِ چشمک زن قرمزو نگاه ميکرد اما فکرم.. خيلي دور از اينجا بود! عجيب بود.! اما، فقط جسممو تو اتاق حس ميکردم! بعد از اون يک دقيقه اي که طول کشيد تا ذهنم و جسمم همديگه رو پيدا کنن، از جام بلند شدم. فرشيد گفته بود سندها تو کشوئن آره.؟! نگاهي به اطراف انداختم.. جز همون يه کشو، کشوي ديگه‌اي تو اتاق نبود.. آروم بازش کردم.. نميدونم صدايِ باز و بسته شدن در کشو رو از پشت گوشي شنيدن يا نه، اما محمد دوباره گفت: داوود هيچ کاري نکنيا.. خب؟ داره حل ميشه.. نگران نباش. درست ميشه.. بسته‌ي سفيد رنگي که دورش با چسب پيچيده شده بود داخل کشو بود. آروم بيرونش آوردم. لرزش دستامو حس ميکردم. من نميترسيدم اما، ذهنِ بي قرارم نميتونست از فکر کردن به چند دقيقه بعد دست برداره. کنار پنجره رفتم.. آروم دستگيره‌شو چرخوندم تا مطمئن بشم باز ميشه. گوشيمو بيرون آوردم و شماره‌ي فرشيدو گرفتم.. بعد از چند ثانيه جواب داد: جانم داوود..؟ آب دهانمو قورت دادم و گفتم: بيا پشت ساختمون فرشيد.. آروم گفت: چي..؟ تکرار کردم: بيا پشت ساختمون فرشيد.. کنار پنجرهي اين اتاق.. و قطع کردم.. چند ثانيه بيشتر نگذشته بود که فرشيد به سرعت خودش رو کنار پنجره رسوند.. بسته رو از بين نرده ها رد کردم و رو بهش گفتم: اينا بايد باشن.. همونجا که گفتي بودن. از جاش تکون نميخورد. فقط نگاهم ميکرد! بسته رو تکون دادم و گفتم: بگيرش فرشيد! زمزمه کرد: نه داوود.. نه..! کلافه سرمو تکون دادم و بلندتر گفتم: بگيرش فرشيد.. بگير برو بيرون از ساختمون. و بعد با چيزي که سعي ميکردم شبيه لبخند باشه گفتم: آقا محمد گفت دارن کار ميکنن روش.. درست ميشه همه چي نگران من نباش. فقط برو بيرون از اينجا.. از کنار پنجره نگاهي به پشت سرم داخل اتاق انداخت.. از جاش تکون نميخورد. ساعتمو نگاه کردم..فقط پنج دقيقه مونده بود. چيزي به ذهنم رسيد. فرشيد هنوز خيره و ُگم منو نگاه ميکرد.. کيفِ مدارکمو از جيبم بيرون آوردم و جلوي فرشيد گرفتم و گفتم: اينم ببر داداش..! بايد ميبردش.. نبايد مدرکي از من همراهم اينجا ميموند. کيفِ کوچيکِ چرميو از دستم گرفت و نگاهش کرد.. گفت: مگه.. مگه نگفتي محمد گفته.. مگه.. داوود. بين حرفش رفتم و گفتم: چيزي نگو فرشيد الان.. هيچي نگو.. وقت نيست.. و هردو دستامو از نرده بيرون بردم و به سمتش گرفتم.. تو يه دستش بسته‌ي سندها و کيف کوچيکِ من بود.. دست ديگه‌شو با مکث جلو آورد. با هردو دستم دست لرزونشو گرفتم..
قبل از اينکه بغض مزاحمي که تو گلوم بود بخواد سر باز کنه و شرايطو براش سخت تر کنه، دستشو فشاِر کوچيکي دادم و بعد رهاش کردم و گفتم: برو فرشيد.. تکون نخورد..! با دست راستم به کتفش زدم و بلندتر گفتم: فرشيد برو!! روش به من بود.. عقب عقب راه ميرفت.. نميخواستم نگاهش کنم.. ديگه نميخواستم چيزيو نگاه کنم.. همونجا، پايينِ پنجره خودمو رويِ ديوار کشيدم و رويِ زمين نشستم... نفس عميقي کشيدم.. بندِ دعايي که دوِر گردنم بودو گرفتم و از زير پيراهنم بيرون آوردمش.. من.. اونجا... تو اون زمان... فقط خدا رو داشتم... •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
اینم پارت.. حرف بزنیم راجع بهش؟🥲❤️‍🩹