#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت سي و دوم
[داوود]
تماسو قطع کردم و گوشيمو انداختم روي ميز.
آرنجمو به دسته ي صندلي تکيه دادم و سرم رو روي دستم گذاشتم.
دلم نميخواست با دايي اونطوري صحبت کنم اما چيزي بود که اتفاق افتاده بود!
بار اول نبود که بهشون ميگفتم نه.. قطعا باِر آخر هم نبود.
مامان تو ظاهر و پيش خودم طرفِ من بود اما، ميدونستم پيش دايي و بقيه، خوب سفره ي دلشو باز ميکنه.
ميدونستم با بغض هايي که تو گلوش ميدوئه، وقتايي که بقيه از من ميپرسن، خوب بهشون فهمونده که تهِ دلش راضي به کار من نيست.
ده بار تا الان باهاش حرف زده بودم. دورش گشته بودم. قربونش رفته بودم و ازش خواسته بودم انقدر بي تابي نکنه! انقدر دست و دلش نلرزه.. اما فايده اي نداشت.
بهم ميگفت: مگه من چيزي ميگم مامان.. تو راهتو انتخاب کردي.. خدا رو شکر ميکنم راهِ کج نيست.. راه اعتقاده.. فقط
نگرانم! نميتونم نگرانت نباشم.. ازم نخواه نگرانت نباشم.. من تا روِز آخري که نفس ميکشم، نگرانِ تو و مائده و دانيالم!
اما هميشه وقتي دايي محسنو ميديد، نميتونست از نگرانياش براي داداشش نگه. نميتونست بغض نکنه.. نميتونست نگرانياشو براي داوودش به زبون نياره. و دايي محسنم هر زمان وقت ميکرد، با خواهر زاده ي تافتهي جدا بافتهش حرف ميزد تا از خرِ شيطون بياد پايين و بره تو شرکتِ خودش کار کنه! براي خودش کسي بشه.. کت و شلوار بپوشه و تجارت ياد بگيره! آينده تشکيل بده. دستش به دهنش برسه..! ميگفت اگه برم پيشش، ميشم مديرعامل. ميشم دست راستش! ميشم پسر نداشتهش..
اما من.. هيچکدوم اينا رو نميخواستم!
نه اينکه باد به غبغب بندازم و شعار بدم و بگم "براي من اهداف و آرمان ها از پول مهم تر است".. نه..!
ولي من، نميتونستم جايي جز اينجا باشم! حس ميکردم وجودم، براي بودن تو اين مسير شکل گرفته. جايي که توش آرومم.
اصلا.. اصلا نه بخاطر اينکه راه درستيه، که از قضا هست.. واسه ي خودم.. واسه اينکه اينجا حالم خوبه! اينجا، اونجاييه که دلم راضيه به بودنم!
کاش ميشد تموم بشه اين ماجرا ها.
سردرد بدي گرفته بودم.. از همون سردردايي که فقط مسکن و تاريکي جواب بود!
کشوي ميزمو باز کردم و بين انبوِه وسايلِ مرتب نشده دنبال قرص گشتم.
کشوم شلوغ بود.. پر از کاغذ و خودکار و کارت ويزيت بود! قرص پيدا نميکردم. عصبي، محکم کشو رو بستم و با دستام
صورتمو پوشوندم.
چاره اي نبود. با اين سردرد نميتونستم کار کنم. سيستممو قفل کردم و از روي صندليم بلند شدم. شالِ مشکيِ نخي رو که اين وقتا دوايِ دردم بود برداشتم و به سمت نمازخونه رفتم.
او وقتِ روز، جز دو سه نفر کسي تو نمازخونه نبود. يه بالش از قفسه برداشتم و به سمت کم نور ترين گوشه ي نمازخونه رفتم.
سرم رو محکم با شالم طوري بستم که روي چشم هام رو هم بپوشونه و نور اذيتم نکنه و بعد دراز کشيدم.
نميتونستم بخوابم.. فقط ميخواستم اين سردرد لعنتي، اونم تو اين روزاي پرکار يکم آروم بشه. کاش آدما يه دکمه داشتن که ميشد بزني و ديگه هيچ فکري تو ذهنت نياد.. هيچ خيالي نياد! اما نه.. اينطوري نبود.. درست همون وقتي که از دردي که نتيجه ي همين فکر و خيال هاست پناه ميبري به تنهايي خودت، بيشتر شروع به تنيدن ميکنن و
يهو به خودت مياي و ميبيني همه ي تلاشهات براي فکر نکردن بهشون، مثل تقلا توي يه باتلاق، فقط تو رو بيشتر غرق کرده.
نميدونم چقدر تو اون حال بودم که حضوِر کسي رو نزديکِ خودم حس کردم.
به پهلو خوابيده بودم و پاهامو کمي جمع کرده بودم.. دست بردم و شالم رو از روي چشمم بالا زدم.
رسول کنارم نشسته بود و داشت با گوشيش کار ميکرد!
با تعجب گفتم: اينجا چيکار ميکني؟سرشو از گوشي بيرون آورد و گفت: بيداري داوود؟ بهتري..؟
آروم تو جام نشستم و گفتم: آره بيدارم.. چِمه مگه که بايد بهتر باشم؟!
با دست به شالي که دوِر سرم بود اشاره کرد.
گفتم: نه.. يني از کجا فهميدي که سرم درد ميکنه اينجام.
پيشدستياي که يه ليوان آب و يه ورق قرص داخلش بود و من تا اون لحظه نديده بودمش رو جلوم گرفت و گفت: اينو آوردم برات.
بي معطلي و سوال و جواب قرصو برداشتم و تا رسول به خودش بياد دو تا ازش خوردم.
عصبي، در حاليکه سعي داشت صداش بالا نره تا بچه هاي ديگه اي که اونجا خوابيده بودن بيدار نشن گفت: خنگي؟
سرماخوردگي کودکان نيست که دوتا ميخوري! سالِمتو نميتونيم نگه داريم، ناقص بشي چيکارت کنيم؟!
بي حال خنديدم!
گفتم: نگفتي.. از کجا فهميدي؟
هنوز اخم داشت.. گفت: هيچي رفتم سر ميزت کارت داشتم ديدم گوشيت رو ميزه.. با خودم گفتم اين کجا رفته گوشيشو نبرده..؟ تو کشوت فضولي کردم دستمال ميتيکومان نبود گفتم حتما اينجايي. ديگه رفتم از حسين آقا قرص گرفتم برات.. ميدونستم تنبلتر از اين حرفايي که خودت بري پيِش.
سري تکون دادم و گفتم: اولا اون دستمال داداش کايکو بود نه ميتيکومان.. دوما دستت درد نکنه.. سوما قرصتو دادي، پاشو برو من چشمامو ببندم سرم خوب شه!
چپ چپ نگاهي کرد و گفت: رو چشمات نشستم مگه..؟ بگير بخواب!
و بعد شالو طوري روي چشمام پايين کشيد که کل صورتمو پوشوند!
بعد خودش گفت: جان من وايسا يه عکس ازت بگيرم.. انگار جوراب زنونه کشيدي سرت اومدي سايت دزدي!
حوصله نداشتم.. حوصله ي شوخي نداشتم!
دستشو پايين انداختم و گفتم: وقت گير نيار رسول!
و بعد همونطوري که نشسته بودم خودمو عقب کشيدم و به ديوار تکيه دادم.
جا خورد.. انگار فهميد ناراحتيم، علت سردردمه.. نه خوِد سردردم.
اونم دقيقا مثلِ من خودش رو روي زمين کشيد و فاصله ي بينمونو دوباره کم کرد.
نگاهش کردم.. گفتم: بهت بر نخورد؟!
تُخس ابرو بالا انداخت و گفت: نُچ!
بازدممو با حرص دادم بيرون و گفتم: چيکار کنم بهت بربخوره ميري؟!شونه بالا انداخت و گفت: مدار بَر بُخورَم سوخته.. آقاي عبدي حقوقمو بده ميرم يه آلمانيشو ميخرم.
و بعد نفس عميقي کشيد و ادامه داد: چيشده داوود؟!
نگاهمو ازش گرفتم.. گفتم: سرم درد ميکنه ديگه.. نميبيني مگه..؟
دستش رو روي زانوم گذاشت و گفت: چي شده که سرت درد ميکنه..؟
و بعد با مکث.. آرومتر گفت: همون.. همون جريان هميشگي؟
پلک روي هم گذاشتم..
کلافه گفت: چرا يه بار براي هميشه تکليفو روشن نميکني؟
گفتم: يه بار براي هميشه؟ من هزار بار تکليفو روشن کردم رسول اما نميفهمن! هيچکس منو نميفهمه! هزار بار براي مادرم توضيح دادم اما تا دو روز ميرم ماموريت و برميگردم، مائده ميگه همه فکر و ذکرش شده نبودِ من..!
رسول سرشو تکون داد و گفت: داوود مادره ها..! ميفهمي..؟ اگه نگرانت نشه، بايد تعجب کني.. تو بار ها گفتي به کارت احترام ميذاره.. به اينکه پسرش تو همچين راهيه احترام ميذاره.. و فقط نگرانته!
تو تکليفتو با داييت روشن کن. مادرت خب وقتي ميبينتش حق داره درد دل کنه.. از نگرانياش براي پسرش بگه.. يه بار براي هميشه با داييت حرف بزن داوود! ازش تشکر کن.. احترام بذار.. و بعد اتمام حجت کن.. بگو دل نميکني از چيزي که ميخواي. بگو هيچي نميتونه تو رو از چيزي که انتخاب کردي جدا کنه.. براش توضيح بده حرفاش اذيتت ميکنه!
اگه حرفتو قطعي بدونه، ديگه وقتي مادرت پيشش درد دل ميکنه، اسفندِ بيشتر نميريزه تو آتيش.. ميره مادرتو آروم ميکنه.. باهاش حرف ميزنه..
يه بار براي هميشه، قطعي بهش بگو داوود... داد و بيداد و بدخلقي که جواب نميشه.. برو پيشش، بشين درست حرفتو بزن و بهش بگو!
سرمو انداختم پايين. چيزي نداشتم بگم.. شايد حق با رسول بود. شايد اگه محکم تر و منطقي تر حرف ميزدم، ميتونستم اين جريانو جمع کنم.
صداي گوشي رسول بلند شد.. سريع از جيبش بيرون آورد و جواب داد: جانم آقا محمد..؟ نه نه سايتم.. الان ميام.. چشم آقا..
و تماسو قطع کرد..
خم شد از جلوم پيشدستي و استکانِ خالي رو برداشت.
گفت: من برم.. آقا محمد زنگ زد.. تو هم دراز بکش سردردت بهتر بشه.. نترس کسي تو رو از اين سايت بيرون نميبره.. داييتم خيلي اصرار کرد بگو با بچه ها بريم گروگان بگيريمش ببريم اتاقاي پايين و به آقاي شهيدي بگيم بازجوييش کنه بگه براي چي به مامور امنيتي ما پيشنهاد کار ميدي؟ چي تو سرته که ميخواي به ما نزديک شي؟! بعد خودش ميترسه ديگه ولت ميکنه!
چون محمد صداش کرده بود اين جمله ها رو تند تند و پشت هم و بدون نفس گرفتن گفت!
خندهم گرفته بود.. گفتم: رسول با سعيد زياد گشتي اين روزا؟
اخم ريزي کرد و همونطور که بلند ميشد گفت: چطور؟!
جواب دادم: بي نمکيات بيشتر شدن آخه!
ايستاده بود. با پاش آروم به پام زد و گفت: بي لياقتي ديگه چيکارت کنم..؟ بگير بخواب بهتر شي.
و بعد رفت.
شالو روي چشمام پايين آوردم و دراز کشيدم.
به کاراي رسول فکر کردم و ناخودآگاه لبخند زدم!
به حواس جمعيش.. به قرصي که برام آورد..!
من چطور ميتونستم از اينجا دل بکنم!؟ جايي که مثل خونهم بود و اعضاش، مثل خانوادهم!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت سي و سوم
[فرشيد]
پاي سيستمم بودم و داشتم کارهام رو انجام ميدادم که جعبه ي شيريني رو کنار دستم ديدم!
سرمو بالا آوردم.. شهاب بود!
ناباورانه گفتم: شهاب!! من شوخي کردم..!
همونطوري که کت مشکي رنگش رو که هارموني قشنگي با شلوارِ کتون کرم رنگش داشت رو بيرون مياورد و رو صندليش ميانداخت گفت: شايد شوخي کرده باشي که گفتي اومدني شيريني بخر.. ولي قطعا اينکه شيريني دوست داريو شوخي نکردي!
و بعد روي صندليش نشست!
اول صبح که ميخواست بره تامين رسول، گفته بود کاري نداري و من به شوخي گفته بودم: نه.. سر راهت برگشتني شيريني هم بگير!
اين "شيريني" تيکهمون شده بود! از روزي که رسول به سعيد گفته بود شيريني ميخوايم، ديگه هر اتفاقِ کوچيک و بزرگي ميفتاد هم ديگه رو نگاه ميکرديم و ميگفتيم پس شيرينيش کو؟!
و حالا شهاب با اين حرف من، اين جعبه ي شيريني رو گرفته بود!
اگه تعارف تيکه پاره کردنو کنار ميذاشتم، عجيب اون شيريني با يه ليوان چايي ميچسبيد!
به شهاب گفتم: بعد به بچه ها بگيم بيان، چايي بريزيم بخوريم.. با بستن چشماش تاييد کرد و بعد، صندليش رو چرخوند سمت ميزش..
چند دقيقه بيشتر نگذشته بود که رسول هم از پله ها پايين اومد.. طبق معمول قبل از اينکه بره سرِ ميز خودش، کنار ما اومد و باهامون دست داد.. بهش گفتم: عه!؟ برگشتي تو..؟ من فکر کردم شهاب اومد تو موندي..
جواب داد: نه.. کاري نداشتم که.. اين کلاسو داشتم صبح.. يکي دوتا مورد مشکوک ديده بودم.. گفتم شهاب بياد بره دنبالشون ببينم چي به چيه، که فعلا چيز عجيبي نديده ازشون. حالا تا بعد ببينيم چي ميشه..
بعد نگاهش به جعبه ي شيريني رو ميز من افتاد..
گفت: نوچ! اينو آورد اينجا؟!
بعد رو به شهاب در حاليکه سعي ميکرد با پِچ پِچ کردن بلند حرف بزنه گفت: شهاب! شهاب!!
شهاب برگشت و نگاهش کرد!
رسول ادامه داد: مگه بهت نگفتم اينو بذار رو ميز من؟! ديگه نميبرمت ماموريت!
شهاب خنديد و سري تکون داد!
رسول سرش رو پايين تر آورد و به من گفت: خدا شانس بده والا... اينهمه خون به جيگرِ اين بچه کردي آخرم براي تو از همه بيشتر کار انجام ميده!
شونه اي بالا انداختم و گفتم: ديگه محبوبيته و هزار دردسر..
چپ چپ نگاهم کرد..مشتِ آرومي به شونم زد و به سمت ميزش رفت..
يک ساعتي ميشد که همه سر جامون بوديم و داشتيم کارهاي خودمون رو انجام ميداديم..
بلند شدم برم براي بچه ها چايي بيارم که يهو رسول که پشتِ سيستمش نشسته بود، طبق معمولِ شادي هاي پس از گُلش
روي ميز کوبيد و گفت: "ايول"!
با تعجب نگاهش کردم! از روي صندليش بلند شد و ما رو نگاه کرد و با انگشت مانيتورو نشون داد و انگار که ما بدونيم اون تو چه خبره تو سکوت با لبخند نگاهمون کرد!
سعيد و داوودو نگاه کردم.. داوود سري به نشونه ي تاسف تکون داد و انگشت اشارهش رو دوراني کناِر شقيقهش چرخوند!!
لب گزيدم و با چشم و ابرو رسولو نشون دادم!
رسول که انگار اصلا حواسش به اين چيزا نبود، شماره ي آقا محمدو گرفت و ازش خواست تا بياد پايين..
انگار همه کنجکاو شده بوديم چون بدون هماهنگي به سمت ميز رسول رفتيم..
رسول صفحه رو به محمد نشون داد و رو بهش گفت: آقا..خودشه نه؟! خوِد خودشه..!! بالاخره پيام داد.. بالاخره پيدام کرد آقا.. درسته ديگه آره؟!
محمد نگاهي به مانيتور انداخت و بعد از مکثي گفت: ظاهراً که خودشه..شمارهشو تطبيق دادي با قبليا..؟رسول سري تکون داد و گفت: منطبق نيست.. اما آقا لوکيشن سيستم همون حواليه.. دقيق نميشه متوجه بشم ولي از لحاظ منطقه اي، همه براي يه جا هستن..و خب نوع نوشتار، نوع سيستمش، وعده ها و همه ي اينا تقريبا شبيه چيزيه که ما دنبالشيم...!
بعد از مکثِ کوتاهي ادامه داد: آقا..طولش دادن ولي بالاخره پيام دادن!!
محمد با اخم ريزي به سيستم نگاه ميکرد.. پيام رو بالا پايين کرد و گفت: احتمالا بايد همين باشه رسول.. تو خيلي طبيعي و بدون اينکه متوجه بشن تمايل به همکاري داري برو جلو.. ويژگي هات رو بدون اينکه قصدت واضح باشه بازگو کن.. سعي کن به جاي اينکه خيلي مشخص بيان کني، آدرس بدي..! مثلا اگر ميخواي راجع به مقاله هاي چاپ شده ي اميرعلي حقاني حرف بزني، نگو من مقاله چاپ کردم.. راجع به سايت هايي که ميخواي صحبت کن، اونا ميرن ميبينن.. ميخوام بي هيچ حرف و حديث و شکي بيان دنبالت..! متوجهي..؟
رسول که هنوز خوشحال بود گفت: بله آقا..چشم خيالتون راحت!
محمد نگاهي به ما انداخت.. رو شونه ي رسول زد و به سمت راه پله رفت..
داوود رو به رسول گفت: از طرف اتابکي پيام اومده..؟
رسول که به پشتيِ صندليش تکيه داده بود و داشت به بدنش کش و قوس ميداد گفت: احتمالا! يني.. طوري که از شواهد و قرائن پيداست آره!
سعيد گفت: داشتم کم کم نا اميد ميشدم..!
جواب دادم: آقا محمد اشتباه نميکنه.. وقتي ميگفت صبر کنين يني ميدونست نتيجه ميده..!
رسول با سر تاييد کرد..
داوود رو به رسول گفت: خب حالا چيا نوشته؟
رسول تکيهشو از پشتي صندليش گرفت و پنجره اي رو توي سيستمش باز کرد و گفت: ايناها.. اين ايميلشه.. دعوت به
همکاري کرده و گفته از اونجايي که ما ميدونيم شما قصد مهاجرت تحصيلي داريد ميتونيم مقدمات رفتن به بهترين دانشگاه ها رو براتون فراهم کنيم و نامه نگاري هاشو انجام بديم.. چيزايي که همه ي شرکت هايي که تو اين زمينه فعاليت ميکنن ميگن..
داوود گفت: پس باز هم بايد منتظر بمونيم..
رسول جواب داد: البته اين بار انتظار خيلي کوتاه تر ميشه..
بعد در حاليکه با دست حرکتِ اوج گرفتن هواپيما رو نشون ميداد گفت: باي باي ايران! باي باي! من دارم ميرم کمبريج کاري باري ندارين؟!
داوود چپ چپ نگاهي کرد و گفت: چقدم که تو هواپيما دوست داري آقاي سيت بِلت!
رسول رو صندليش جا به جا شد و گفت: ديگه جا داريم تا جا آقا داوود.. ت.ميمِ مايکل بخوام برم دوست ندارم ولي دانشگاه کمبريج بخوام برم باهاش کنار ميام!
سعيد جلو رفت و به ميز رسول تکيه داد و در حاليکه با دست رسولو به ما نشون ميداد گفت: باورش شده ها! داداش شانس بياري تو مسيرِ رفتن به ترکيه گير قاچاقچيا نيفتي کُليه مُليه هاتو دربيارن تو دارک وِب بفروشن، کمبريج رفتن پيشکشت!
رسول نگاهي به سعيد انداخت و در حاليکه تصنعي اشک هايِ نداشتهشو پاک ميکرد گفت: شما هميشه عادت دارين کاخِ آرزو هاي جوونا رو خراب کنين آقا سعيد؟
خنديديم..!
داوود دستي به شونه ي رسول زد و گفت: ديوونه!!
ياد شيريني ها افتادم.. رو به بچه ها گفتم: اگه کاري ندارين بياين ده دقيقه بريم بالا يه چايي بخوريم بعد برگرديم سر کارمون..
رسول صندليشو چرخوند سمتم و گفت: اگه براي من کافي با شوگِر و ميلک درست ميکني ميام!
با يه ابرويِ بالا رفته نگاهش کردم و گفتم: بذار پاتو از ايران بذاري بيرون، بعد!
ميرم بالا زود بياين!
و بعد ازشون دور شدم..
قبل از اينکه برم بالا، پي شهاب رفتم.. هدفون رو گوشش بود و داشت چيزي مينوشت..
کنارش وايسادم و دستمو تکون دادم تا متوجهم بشه! هدفونشو گذاشت پايين و گفت: جانم آقا فرشيد؟
بهش گفتم: ميرم بالا، با بچه ها بياين يه چايي بخوريم..
چشمي گفت و سرش رو تکون داد..
به سمت ميزم رفتم و جعبه رو برداشتم و از پله ها بالا رفتم..
غافل از اينکه دنيا.. چه اتفاق هايي رو قراره براي ما رقم بزنه...!
______________
پ.ن: بای بای ایران، بای بای!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت سي و چهارم
[محمد]
تو اتاقم پشت ميزم نشسته بودم و رسول کنارم ايستاده بود و داشت اتفاق ها و برنامه هاي ديروزش رو برام توضيح ميداد.
تقريبا همه چيز داشت درست پيش ميرفت. همونطوري که برنامه ريزي کرده بوديم..!
کسي که خودش رو "اميني" معرفي کرده بود داشت کارهاي سفر رسولو انجام ميداد.
طبق تمام اين صحبت ها قرار بود رسول و چند نفر ديگه که اون ها هم توي دام وعده ها و صحبت هاي اميني افتاده بودن با هم برن به ترکيه. اميني به رسول قول داده بود به زودي مقصدِ بعديش رو هم مشخص ميکنه اما قبل از اون تا مدتي بايد ترکيه بمونه! داشتيم
راجع به اين قضايا صحبت ميکرديم که تلفن اتاقم زنگ خورد. آقاي عبدي بود..
جواب دادم: جانم آقا؟
آقاي عبدي گفت: سلام محمد.. ميتوني بياي اتاق من؟
گفتم: بله آقا حتما.. الان ميام.
و تماس رو قطع کردم..
رو به رسول گفتم: رسول باش همينجا من ميرم و برميگردم..
گفت: چشم آقا.
از روي صندليم بلند شدم و به سمت اتاق آقاي عبدي رفتم. در اتاقش باز بود. تقه اي به در زدم و وارد شدم..
گفتم: در خدمتم آقا..
آقاي عبدي از روي صندليش بلند شد و گفت: محمد جان برات يه ماموريت سريع دارم.
جلوتر رفتم و گفتم: جانم آقا.. بفرماييد.
گفت: محمد از بچه هاي اقتصادي تماس گرفتن. سوژه اي که چند وقت روش سوار بودن احتمال جا به جايي داره و نميتونن
صبر کنن و بايد وارد عمل بشن.. اما متاسفانه بر اساس يه سري ملاحظات مجوز ورود ندارن!
اين کِيسشون تو يه بخش هايي به اداره ي ما هم مربوطه.. ميخوام با مسئوليت خودم تو وارد عمل بشي.
گفتم: آقا يني دستگيري..؟
جواب داد: آره محمد! فقط وقتي نيست!
همين الان بچه هاتو جمع کن توجيهشون کن.. با بچه هاي آماده ي عمليات.. فکر ميکنم ۱۰ نفر کافي باشه.. چون تعدادشون زياد نيست.. اطلاعات کاملو رضا فرستاده به سيستم مرکزي.. نگاه کن.
سري تکون دادم و گفتم: به روي چشم آقا.. حتما.
گفت: برو به سلامت.. خدا به همراهتون.
از اتاقش بيرون اومدم و به سمت اتاق خودم رفتم.. رسول هنوز اونجا بود. روي صندلي منتظرم نشسته بود.. به پام بلند شد و خواست چيزي بگه که گفتم: رسول همين الان برو پايين به بچه هاي گروه خودمون، صادق، کيوان و حامد بگو بيان.. از بچه هاي عمليات هم دو سه نفر رو صدا کن..
نگران قدمي جلو اومد و گفت: آقا. اتفاقي افتاده..؟
گفتم: نه رسول.. يه جورايي عمليات مشترکه با بچه هاي اقتصادي.. فقط اصلا وقت نداريم بجنب!
تا رسول بره و بچه ها رو صدا کنه از توي سيستم اطلاعات و لوکيشن عمليات رو بررسي کردم. جايي که بايد ميرفتيم حد فاصل تهران و کرج بود.. پنج دقيقه بعد تمام بچه ها تو اتاقم جمع بودن.
کم پيش ميومد از اين عمليات هاي يهويي داشته باشيم اما بي سابقه هم نبود!
سريع براشون شرايط رو توضيح دادم.. رسول هم نقشه ي خونه رو روي پرده انداخت و بررسي کرد و به بچه ها توضيحاتي رو داد.
هدف اين عمليات دستگيري يکي از مجرمين اقتصادي که از قضا توي پرونده هاي ما هم رد پاش ديده ميشد بود.
اونطوري که نوشته بودن، دو نفر ديگه هم همراهش توي اون خونه بودن.
يک ساعتي هماهنگي با بچه ها طول کشيد و بعد به سمت محل اسکانشون راه افتاديم.
رسول با سعيد و شهاب هم با فرشيد ميومد.. من با موتورِ داوود و بقيه ي بچه ها هم پشت سرمون داخل ون ميومدن..
هوا رو به تاريکي ميرفت.
به مقصد که رسيديم، نزديک خونه مستقر شديم.
حامد و يکي ديگه از بچه هاي پشتيباني داخل ون موندن و بقيه به سمت خونه حرکت کرديم.
يه خونه ي ويلايي داخل يه کوچه ي بزرگ.
داوود آروم از ديوار بالا رفت تا شرايط رو بررسي کنه.. اومد پايين و گفت: آقا کسي داخل حياط نيست.
حامد که داخل ون بود و بهمون وصل بود گفت: آقا درسته.. سنسور هاي حرارتي کسي رو داخل حياط نشون نميدن.
سري تکون دادم و با اشاره ي دست به داوود گفتم بره داخل.
دوباره از ديوار بالا رفت و داخل خونه پريد..
بعد خيلي آروم در رو براي ما باز کرد..
با اشاره ي من سعيد و فرشيد داخل رفتن.و من هم پشت سرشون..
چند تا از بچه ها به سمت پشت بوم رفتن و شهاب و رسول هم بعد از من وارد شدن..داوود بعد از اينکه در رو باز کرد برگشت بيرون تا مراقب کوچه باشه..
صداي صحبت کردن از داخل خونه ميومد.. هنوز متوجه ما نشده بودن..
بايد به سرعت وارد ميشديم تا اجازه ي عکس العمل نداشته باشن.
رو به سعيد با پچ پچ گفتم: ميتوني در رو خيلي سريع باز کني..؟ اگه نميتوني با اسلحه قفلش رو باز کنيم.
سري تکون داد و گفت: ميتونم آقا.
و آروم جلو رفت و تو کمتر از سي ثانيه در رو باز کرد.. با صداي باز شدن در صدايِ صحبت کردن هاي داخل خونه هم قطع شد. سعيدو کنار زدم و سريع وارد خونه شديم.
از حياط که وارد خونه ميشدي بدون هيچ راهرويي مستقيم به يه سالن تقريبا بزرگ ميرسيدي که روبرو سه تا در داشت و يه
آشپزخونه ي اوپن.
بچه ها جاگير شده بودن.. و اهلِ خونه هم متوجه حضور ما شده بودن.
اسلحهمو محکم توي دستم گرفته بودم و به ديوار تکيه داده بودم.. با صداي بلند، طبق معمول اتمام حجت کردم و گفتم راهي به بيرون ندارن.
دقيق نميدونستيم کجا هستن اما حس ميکردم به پشت ستون هاي نزديک به راهرو ايستادن.. راهرو منتهي به راه پلهاي بود که به پشت بوم ختم ميشد!
با اشاره ي سرم سعيد و فرشيد موقعيت ايستادنشون رو عوض کردن تا بهتر به اونجا دسترسي داشته باشيم!
همين موقع بود که صداي شليک بلند شد و يکي از اعضاي خونه از پشت همون راهرو به سمت راه پله رفت.
مطمئن بودم انقدر بي پروا رفتنش بخاطر اينه که توي آشپزخونه تامين داره!
نميشد پشت سرش رفت.
شهاب سرش رو پايين گرفت و به سمتم اومد و گفت: آقا احتمالا ميخوان دو قسمت بشن.. يه سري بالا و يه سري اينجا که گيجمون کنن و کار سخت بشه برامون..
گفتم: تعدادشون کمه شهاب تقسيم شدنشون مهم نيست.
سريع گفت: آقا بچه هاي رو پشت بوم ما هم فقط دو نفرن! من برم بالا کمکِ بچه ها..؟ شما هدايتشون کنيد اگر اومدن بالا با ما.
سري تکون دادم.. سريع از در حياط بيرون رفت تا به بچه ها ملحق بشه. تو گوشيم رو به حامد گفتم: نفر سوم پشت بوم خوديه.
آروم به سمت آشپزخونه رفتم و پشت ستون بعدي پناه گرفتم.
ميخواستم جايي برم که به راهرو مشرف باشم که صداي موبايلي از داخل يکي از اتاق ها اومد! و بعد از ۵ ثانيه قطع شد..!
پس يکي اونجا بود..؟!
خواستم به دوتا از بچه ها اشاره کنم که به اون سمت برن که با اشاره ي دست رسول متوقف شدم!
به شدت با دستش داشت "نه" رو نشون ميداد!!
بعد محتاط ولي سريع خودش رو بهم رسوند و با نفس نفس زدن گفت: آقا کسي توي اتاق نيست!
گيج اتاقو نگاه کردم.. گفت: آقا صداي گوشي يکدست بود و بعد قطع شد! اگر کسي داخل اتاق بود قبل از اينکه بخواد اون صدا رو قطع کنه، وقتي گوشيش زنگ ميخورد هول ميشد و سعي ميکرد
قايمش کنه پس صداي زنگ کم و زياد ميشد! اما اينطوري نبود.. تلهس آقا..
با اخم نگاه کردم..
بهش گفتم: رسول مسيرو امتحان کن. اگر همونطوري که گفتي بود، سريع به سمت آشپزخونه و راهرو ميريم.. برو!
آروم به پشت يکي از مبل ها رفت.. من ميديدمش اما از قسمت هاي ديگه ديد نداشت!
سوييشرتش رو بيرون آورد و روي زانوهاش نشست و بعد آروم به سمت در اتاق پرتش کرد و تو کمتر از يه ثانيه صداي تير به سمت در اون اتاق از همون راهرو بلند شد!!
من و رسول به سرعت سمت راهرو رفتيم و سعيد از روي اوپن به آشپزخونه پريد.
همه چي خيلي سريع انجام شد.. رسول سريع خلع سلاحش کرد و رو به ديوار برش گردوند.. و سعيد هم از پسِ اوني که توي آشپزخونه بود بر اومد..
بقيه ي بچه ها از پشت مراقب اوضاع بودن.
اما.. اما هنوز يه نفر کم بود.
فاصله گرفتم ازشون و آروم تو گوشي گفتم: حامد پشت بوم چه خبره؟
گفت: آقا همون سه تا بچه هاي خودمون..
گيج بودم! پس يني هنوز خونه بود؟!
اطرافو نگاه کردم.. جايي براي پناه گرفتنش نبود اما.. بايد احتياط ميکرديم..
داشتم به سمت اتاق ها ميرفتم که يهو صداي حامد رو از داخل گوشي که به تمام بچه ها وصل بود شنيدم.
گفت: روي پشت بوم ساختمونِ شرقي.. شهاب! شهاب ساختمون شرقي.
هنوز نفهميده بودم چيشده!
آروم وارد اتاق اول شدم.
چيزي نبود.. روي ميز همون تلفني که زنگ خورد رو ديدم!
به اتاق دوم رفتم.. يه دِر نيمه باز درست انتهاي اتاق وجود داشت. و بعد صداي شليکِ يه گلوله رو از بالاي سرم، سمت پشت بوم شنيدم. و بعد صداي متفاوت شليکِ گلوله از يه اسلحه ي ديگه..!
زير لب گفتم: شهاب..!
و بعد سريع از دِر انتهاي اتاق بيرون رفتم..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
پارت سي و پنجم
[رسول]
صداي تيرو از پشت بام شنيدم.
منتظر بودم محمد از اتاق بياد بيرون تا ببينم دستور چيه.. اما.. نيومد..!
نگران شدم..
آروم و با احتياط به سمت اتاق رفتم..
کسي نبود..!
اما..اما دقيقا آخرِ اتاق کنارِ قفسه ي کتاب ها يه دِر نيمه باز بود...
بي اراده گفتم: يا خدا...!
و به سمت در رفتم..
آروم درو باز کردم و وارد محوطه بام شدم..
اين در، به خونه ي کناري راه داشت.. دقيقا همون ساختمون شرقي که حامد گفته بود...!
توي تاريکي متوجه نميشدم اما.. محمد و کيوان رو ميديدم که ايستاده بودن..
يه نفر به پشت روي زمين خوابونده شده بود و دست هاش داشت بسته ميشد.. جلوتر رفتم!
خيالم راحت تر شده بود!
پس گرفتنش..!
هنوز همونجا کنار در پشت بام ايستاده بودم و مراقب بودم.. محمد کنارِ يکي از کولر ها رفت و روي پاش نشست.. تاريک بود..
دور بودن.. خوب نميتونستم ببينم..
تعجب کردم! کس ديگه اي که اونجا نبود.. بود!؟
يهو.. چند دقيقه ي پيش يادم اومد.
شهاب.. شهاب پيش ما پايين بود اما.. بعد از چند دقيقه رفته بود حياط.. ممکن بود اومده باشه بالا.. آره..؟
محمد چرا اونجا نشسته بود..؟
گوشيِ داخل گوشمو لمس کردم و گفتم: داوود ميشنوي صدامو؟
جواب داد: جانم رسول؟
بهش گفتم بياد داخل خونه و مراقب باشه..
و خودم با قدم هايي که به سختي همراهيم ميکردن جلو رفتم..باورم نميشد.. نميخواستم حدسم درست باشه اما.. درست بود. شهاب در حاليکه بي جون به يکي از کولر ها تکيه داده بود، با يه دستش روي يکي از کتف هاش رو گرفته بود..
يکي از پاهاش جمع و يکيو دراز کرده بود و فشار دادنِ فکش بهم نشون ميداد داره درد ميکشه..
سريع جلو رفتم و ناباورانه گفتم: شهاب...
و بعد سوالي محمدو نگاه کردم..
محمد که دستش رو روي دست شهاب گذاشته بود گفت: زنگ زديم آمبولانس داره مياد..
ردِ خون، توي اون تاريکي حتي روي پيراهنِ سورمه اي رنگِ تيرهش واضح بود..
شهاب يه جايي بين سينه و کتفش رو گرفته بود و من دقيقا مثل يه بچه، تمام تلاشم رو ميکردم تمرکز کنم تا متوجه بشم سمت چپ من، سمتِ راس ِت شهاب ميشه يا نه؟! ميخواستم مطمئن بشم تيري که اونجا جا خوش کرده به قلبش نزديک نيست.
جلوتر رفتم و زانوهام رو رويِ زمين گذاشتم و دوباره گفتم: شهاب..؟
چشماش رو که تا اون لحظه هم بسته بودش باز نکرد.. روي هم فشارشون ميداد..
فقط به زور گفت: چيزي نيست رسول.. نگران نباش!
اما بودم! نگران بودم...
محمد اشاره اي به مردي که اون هم ساقِ پاش تير خورده بود و دستبند به دستش بود کرد و گفت: اين همينجا بمونه تا
آمبولانس بياد..
رسول برو پايين اون دو نفر رو سوار ون کنيد بفرستيدشون سازمان.. خودتم پايين مراقب اوضاع باش به محض اينکه آمبولانس اومد بفرستيدش بالا.. کيوان تو بمون اينجا..
بقيه پايين باشين شرايطو امن کنيد..
نگاهي به شهاب کردم.. و بعد به محمد.. محمد پلک هاش رو به نشونه ي اطمينان دادن روي هم گذاشت..
از پله ها رفتم پايين.. تير سمت قلبش نخورده بود اما.. من بازم نگران بودم به ريه هاش آسيبي نزده باشه!
بچه ها داخل خونه بودن..
رو به سعيد گفتم: بچه ها اينا رو سوار ون کنيد و با بچه ها بفرستيدشون..
خودتون هم اينجا باشيد..
فرشيد گفت: آقا محمد کو؟ نيومدن چرا..؟ صداي گلوله براي چي بوده؟
نگاهمو دزديدم و گفتم: اين طرف داشته فرار ميکرده بچه ها زدن به پاش..
سعيد يه قدم جلو اومد و گفت: دوتا تير بود رسول.. کسي.. کسي که طوريش نشده..؟نگاهي بهش انداختم و آروم گفتم: شهاب.
فرشيد که سرش پايين بود و داشت خشابِ اسلحهش رو تنظيم ميکرد بي مکث سرشو بالا آورد و نگاهم کرد.. انگار ميخواست چيزي بگه.. دهانش رو باز کرد اما چيزي نگفت.. گنگ حياطو نگاه کرد!
اونم مثل من فکر کرده بود شهاب توي حياطه..!
گفتم: خوبه... يني.. اميدوارم باشه... محمد گفت آمبولانس اومد بفرستيم بالا..
و بعد خسته خودم رو روي يکي از کاناپه ها انداختم.. چشمهام بسته بود اما حس کردم فرشيد راه افتاد به سمت اتاق تا به
ساختمون بغل بره..
با همون چشم هاي بسته گفتم: آقا محمد گفت همينجا باشيم...
و فرشيدي که مثل اسفندِ روي آتيش بود رو مجاب کردم تا همونجا صبر کنه..
دلم داشت ميجوشيد..! اگه تير به دست.. يا پاش خورده بود نگرانيم کمتر بود اما حالا.. نميتونستم نگران نباشم..
نميدونم چقدر گذشت تا آمبولانس رسيد و فرستاديمشون بالا..
اول اون مجروحو با برانکارد آوردن.. و پشت سرش شهاب رو.. فرشيد تا شهابو ديد بلند شد و به سمتش رفت..
پرستار ها بدون توقف و خيلي سريع برانکارد ها رو به حياط و بعد سمت ماشين بردن..
فرشيد رو به من با بهت گفت: چشماش بسته بود رسول..؟!
همه ي اين ها توي چند ثانيه اتفاق افتاده بود.. طوري که فرصت تحليل نداشتيم..
محمد که عجله توي رفتارش ديده ميشد گفت: کيوان و صادق اينجا ميمونيد پاکسازي ميکنيد..
فرشيد با ماشين، من و رسول هم با موتور ميريم بيمارستان.. بقيه سايت..
و بعد به سرعت از در بيرون رفت..
پشت سرش به حياط رفتيم.. آمبولانس راه افتاده بود.. سوئيچ موتور رو از داوود گرفتم و روشنش کردم.. محمد هم سوار شد و پشت سر آمبولانس به بيمارستان رفتيم.. جرات نميکردم سوالي بپرسم.. جرات نداشتم از حال شهاب بپرسم..
بعد از اون ترافيک لعنتي بالاخره به بيمارستان رسيديم..هر دوشون رو به اتاق عمل برده بودن.. نميدونم چرا اما.. همهمون تو شرايط سخت نگاهمون به محمد بود! انگار اگر اون ميگفت همه چي درست ميشه، ميشد! انگار اگر اون اميد ميداد، ميشُد!
فرشيد که از وقتي رسيده بوديم از راه رفتن تو اون راهروي بلند خسته نشده بود، به سمت محمد رفت و کنارش روي صندلي نشست و سرش رو پايين انداخت.. بي حرف..! محمد حالِ فرشيدو ميفهميد.. رو بهش گفت: دعا کن براش...
فرشيد که حالا انگار جرات براي حرف زدن پيدا کرده بود گفت: آقا چيشده بود...؟
من که تا اونموقع به ديوار تکيه داده بودم و دست هام رو پشتم تو هم گره کرده بودم، به سمتشون رفتم و کنار محمد روي صندلي نشستم..محمد گفت: کيوان و سجاد بالا بودن..رو ساختمون اصلي..
حامد که گفته يکيو ديده بالاي ساختمون بغل، شهاب سمتش رفته.. با هم درگير شدن و شهاب تير خورده.. بعد هم کيوان
اون طرف رو زده..
نفس عميقي کشيدم...
شهابِ هميشه کار بلد نترس..!
اتفاقي براش نميفتاد.. نبايد ميفتاد..
چقدر حس ميکردم شهاب توي اون لحظه مظلومه..!
محمد به بچه هاي اقتصادي زنگ زده بود تا بيان بيمارستان و متهم مجروح رو تحويلشون بده.
يک ساعتي گذشته بود و هنوز خبري از اتاق عمل نداشتيم که در باز شد و کسي با روپوش سبز رنگ بيرون اومد.. محمد قبلاز ما جرات پيدا کرد از روي صندلي بلند شه و به سمت دکتر بره..
من هنوز روي صندلي نشسته بودم...انگار.. انگار ميترسيدم از اينکه ممکن باشه خبري که ميخوام بشنوم انقدر خوب نباشه که زانو هام بتونن تحمل کنن و بازم بايستن..!
دستام مشت شده بود.. اون چند ثانيه که چشمم به دهانِ دکتر دوخته شده بود يکي از طولاني ترين انتظار هاي زندگيم بود..
دکتر خواست چيزي بگه که يکي از پرستار ها با پرونده اي جلو اومد و گفت: آقاي دکتر لطفا اينو تاييد ميکنيد؟!
مثل تمام وقت هاي پر استرس صداي قلبم رو ميشنيدم..
فرشيدو نگاه کردم..
و بعد دکتر رو..
لبخندِ قشنگي صورتِ بي تفاوتش رو پُر کرد و گفت: خدا رو شکر خطر رفع شده از بيمارتون... منتقلش ميکنن ريکاوري.
يه قدم از محمد دور شده بود که ايستاد.. برگشت و گفت: اگر شرايطش مناسب باشه فردا ميتونيد ببينيدش!!
چشمامو بستم!
جونِ دوباره اي به پاهام برگشته بود..
فرشيد نفسِ حبس شدهشو با جمله ي "خدايا شکرت" بيرون داد و از روي صندلي بلند شد و به سمت درِ اتاق عمل رفت..!
دري که ميدونست نميتونه واردش بشه اما، شايد نزديک شدن بهش آروم ترش ميکرد..!