پارت سي و پنجم
[رسول]
صداي تيرو از پشت بام شنيدم.
منتظر بودم محمد از اتاق بياد بيرون تا ببينم دستور چيه.. اما.. نيومد..!
نگران شدم..
آروم و با احتياط به سمت اتاق رفتم..
کسي نبود..!
اما..اما دقيقا آخرِ اتاق کنارِ قفسه ي کتاب ها يه دِر نيمه باز بود...
بي اراده گفتم: يا خدا...!
و به سمت در رفتم..
آروم درو باز کردم و وارد محوطه بام شدم..
اين در، به خونه ي کناري راه داشت.. دقيقا همون ساختمون شرقي که حامد گفته بود...!
توي تاريکي متوجه نميشدم اما.. محمد و کيوان رو ميديدم که ايستاده بودن..
يه نفر به پشت روي زمين خوابونده شده بود و دست هاش داشت بسته ميشد.. جلوتر رفتم!
خيالم راحت تر شده بود!
پس گرفتنش..!
هنوز همونجا کنار در پشت بام ايستاده بودم و مراقب بودم.. محمد کنارِ يکي از کولر ها رفت و روي پاش نشست.. تاريک بود..
دور بودن.. خوب نميتونستم ببينم..
تعجب کردم! کس ديگه اي که اونجا نبود.. بود!؟
يهو.. چند دقيقه ي پيش يادم اومد.
شهاب.. شهاب پيش ما پايين بود اما.. بعد از چند دقيقه رفته بود حياط.. ممکن بود اومده باشه بالا.. آره..؟
محمد چرا اونجا نشسته بود..؟
گوشيِ داخل گوشمو لمس کردم و گفتم: داوود ميشنوي صدامو؟
جواب داد: جانم رسول؟
بهش گفتم بياد داخل خونه و مراقب باشه..
و خودم با قدم هايي که به سختي همراهيم ميکردن جلو رفتم..باورم نميشد.. نميخواستم حدسم درست باشه اما.. درست بود. شهاب در حاليکه بي جون به يکي از کولر ها تکيه داده بود، با يه دستش روي يکي از کتف هاش رو گرفته بود..
يکي از پاهاش جمع و يکيو دراز کرده بود و فشار دادنِ فکش بهم نشون ميداد داره درد ميکشه..
سريع جلو رفتم و ناباورانه گفتم: شهاب...
و بعد سوالي محمدو نگاه کردم..
محمد که دستش رو روي دست شهاب گذاشته بود گفت: زنگ زديم آمبولانس داره مياد..
ردِ خون، توي اون تاريکي حتي روي پيراهنِ سورمه اي رنگِ تيرهش واضح بود..
شهاب يه جايي بين سينه و کتفش رو گرفته بود و من دقيقا مثل يه بچه، تمام تلاشم رو ميکردم تمرکز کنم تا متوجه بشم سمت چپ من، سمتِ راس ِت شهاب ميشه يا نه؟! ميخواستم مطمئن بشم تيري که اونجا جا خوش کرده به قلبش نزديک نيست.
جلوتر رفتم و زانوهام رو رويِ زمين گذاشتم و دوباره گفتم: شهاب..؟
چشماش رو که تا اون لحظه هم بسته بودش باز نکرد.. روي هم فشارشون ميداد..
فقط به زور گفت: چيزي نيست رسول.. نگران نباش!
اما بودم! نگران بودم...
محمد اشاره اي به مردي که اون هم ساقِ پاش تير خورده بود و دستبند به دستش بود کرد و گفت: اين همينجا بمونه تا
آمبولانس بياد..
رسول برو پايين اون دو نفر رو سوار ون کنيد بفرستيدشون سازمان.. خودتم پايين مراقب اوضاع باش به محض اينکه آمبولانس اومد بفرستيدش بالا.. کيوان تو بمون اينجا..
بقيه پايين باشين شرايطو امن کنيد..
نگاهي به شهاب کردم.. و بعد به محمد.. محمد پلک هاش رو به نشونه ي اطمينان دادن روي هم گذاشت..
از پله ها رفتم پايين.. تير سمت قلبش نخورده بود اما.. من بازم نگران بودم به ريه هاش آسيبي نزده باشه!
بچه ها داخل خونه بودن..
رو به سعيد گفتم: بچه ها اينا رو سوار ون کنيد و با بچه ها بفرستيدشون..
خودتون هم اينجا باشيد..
فرشيد گفت: آقا محمد کو؟ نيومدن چرا..؟ صداي گلوله براي چي بوده؟
نگاهمو دزديدم و گفتم: اين طرف داشته فرار ميکرده بچه ها زدن به پاش..
سعيد يه قدم جلو اومد و گفت: دوتا تير بود رسول.. کسي.. کسي که طوريش نشده..؟نگاهي بهش انداختم و آروم گفتم: شهاب.
فرشيد که سرش پايين بود و داشت خشابِ اسلحهش رو تنظيم ميکرد بي مکث سرشو بالا آورد و نگاهم کرد.. انگار ميخواست چيزي بگه.. دهانش رو باز کرد اما چيزي نگفت.. گنگ حياطو نگاه کرد!
اونم مثل من فکر کرده بود شهاب توي حياطه..!
گفتم: خوبه... يني.. اميدوارم باشه... محمد گفت آمبولانس اومد بفرستيم بالا..
و بعد خسته خودم رو روي يکي از کاناپه ها انداختم.. چشمهام بسته بود اما حس کردم فرشيد راه افتاد به سمت اتاق تا به
ساختمون بغل بره..
با همون چشم هاي بسته گفتم: آقا محمد گفت همينجا باشيم...
و فرشيدي که مثل اسفندِ روي آتيش بود رو مجاب کردم تا همونجا صبر کنه..
دلم داشت ميجوشيد..! اگه تير به دست.. يا پاش خورده بود نگرانيم کمتر بود اما حالا.. نميتونستم نگران نباشم..
نميدونم چقدر گذشت تا آمبولانس رسيد و فرستاديمشون بالا..
اول اون مجروحو با برانکارد آوردن.. و پشت سرش شهاب رو.. فرشيد تا شهابو ديد بلند شد و به سمتش رفت..
پرستار ها بدون توقف و خيلي سريع برانکارد ها رو به حياط و بعد سمت ماشين بردن..
فرشيد رو به من با بهت گفت: چشماش بسته بود رسول..؟!
همه ي اين ها توي چند ثانيه اتفاق افتاده بود.. طوري که فرصت تحليل نداشتيم..
محمد که عجله توي رفتارش ديده ميشد گفت: کيوان و صادق اينجا ميمونيد پاکسازي ميکنيد..
فرشيد با ماشين، من و رسول هم با موتور ميريم بيمارستان.. بقيه سايت..
و بعد به سرعت از در بيرون رفت..
پشت سرش به حياط رفتيم.. آمبولانس راه افتاده بود.. سوئيچ موتور رو از داوود گرفتم و روشنش کردم.. محمد هم سوار شد و پشت سر آمبولانس به بيمارستان رفتيم.. جرات نميکردم سوالي بپرسم.. جرات نداشتم از حال شهاب بپرسم..
بعد از اون ترافيک لعنتي بالاخره به بيمارستان رسيديم..هر دوشون رو به اتاق عمل برده بودن.. نميدونم چرا اما.. همهمون تو شرايط سخت نگاهمون به محمد بود! انگار اگر اون ميگفت همه چي درست ميشه، ميشد! انگار اگر اون اميد ميداد، ميشُد!
فرشيد که از وقتي رسيده بوديم از راه رفتن تو اون راهروي بلند خسته نشده بود، به سمت محمد رفت و کنارش روي صندلي نشست و سرش رو پايين انداخت.. بي حرف..! محمد حالِ فرشيدو ميفهميد.. رو بهش گفت: دعا کن براش...
فرشيد که حالا انگار جرات براي حرف زدن پيدا کرده بود گفت: آقا چيشده بود...؟
من که تا اونموقع به ديوار تکيه داده بودم و دست هام رو پشتم تو هم گره کرده بودم، به سمتشون رفتم و کنار محمد روي صندلي نشستم..محمد گفت: کيوان و سجاد بالا بودن..رو ساختمون اصلي..
حامد که گفته يکيو ديده بالاي ساختمون بغل، شهاب سمتش رفته.. با هم درگير شدن و شهاب تير خورده.. بعد هم کيوان
اون طرف رو زده..
نفس عميقي کشيدم...
شهابِ هميشه کار بلد نترس..!
اتفاقي براش نميفتاد.. نبايد ميفتاد..
چقدر حس ميکردم شهاب توي اون لحظه مظلومه..!
محمد به بچه هاي اقتصادي زنگ زده بود تا بيان بيمارستان و متهم مجروح رو تحويلشون بده.
يک ساعتي گذشته بود و هنوز خبري از اتاق عمل نداشتيم که در باز شد و کسي با روپوش سبز رنگ بيرون اومد.. محمد قبلاز ما جرات پيدا کرد از روي صندلي بلند شه و به سمت دکتر بره..
من هنوز روي صندلي نشسته بودم...انگار.. انگار ميترسيدم از اينکه ممکن باشه خبري که ميخوام بشنوم انقدر خوب نباشه که زانو هام بتونن تحمل کنن و بازم بايستن..!
دستام مشت شده بود.. اون چند ثانيه که چشمم به دهانِ دکتر دوخته شده بود يکي از طولاني ترين انتظار هاي زندگيم بود..
دکتر خواست چيزي بگه که يکي از پرستار ها با پرونده اي جلو اومد و گفت: آقاي دکتر لطفا اينو تاييد ميکنيد؟!
مثل تمام وقت هاي پر استرس صداي قلبم رو ميشنيدم..
فرشيدو نگاه کردم..
و بعد دکتر رو..
لبخندِ قشنگي صورتِ بي تفاوتش رو پُر کرد و گفت: خدا رو شکر خطر رفع شده از بيمارتون... منتقلش ميکنن ريکاوري.
يه قدم از محمد دور شده بود که ايستاد.. برگشت و گفت: اگر شرايطش مناسب باشه فردا ميتونيد ببينيدش!!
چشمامو بستم!
جونِ دوباره اي به پاهام برگشته بود..
فرشيد نفسِ حبس شدهشو با جمله ي "خدايا شکرت" بيرون داد و از روي صندلي بلند شد و به سمت درِ اتاق عمل رفت..!
دري که ميدونست نميتونه واردش بشه اما، شايد نزديک شدن بهش آروم ترش ميکرد..!
اینجا کارگاهِ کوچیکِ خودمه😌🌱
اگه دوست داشتین میتونید عضو بشین، به زودی قراره راه بیفته
https://eitaa.com/alice_gallary
🌸🌱🤝🏻
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت سي و ششم
[داوود]
ساعت هفتِ صبح بود. از ديشب اصلا خوب نخوابيده بودم.. مثلِ وقتي که حالتِ آماده باش باشم.
حتي گاهي با صداي نفس هاي خودم از خواب ميپريدم. نگران بودم..
محمد و رسول مونده بودن بيمارستان.. فکر ميکردم فرشيد هم بمونه اما رسول گفت آقا محمد فرستادش سايت تا يه سري کار انجام بده..
هرچند، من فکر ميکنم محمد از عمد فرشيدو فرستاد تا تو اين شبِ پر استرس پر از انتظار سرش گرم باشه و گذر زمانو متوجه نشه.
از ديشب هر وقت بيدار ميشدم يه پيامک به رسول ميدادم تا ببينم شهاب بهوش اومده يا نه.
تو آخرين پيامک که بعد از نماز صبح براش فرستادم برام نوشت بود: "بخدا خوبه داوود... نگران نباش... بگير بخواب" .
و من نه تونستم نگران نباشم و نه تونستم بخوابم. فقط ديگه سوالي نپرسيدم..
با سعيد و فرشيد هماهنگ کرده بوديم قبل از شروع کار يه سر بريم پيش شهاب و ببينيمش.
فرشيد که ديشبو سايت بود از همونجا ميرفت.. و من هم قرار بود با سعيد برم..
از روي تخت بلند شدم و سريع آماده شدم.
ميل به صبحانه نداشتم اما طبق معمول هميشه که نميتونستم ناشتا از خونه بيرون برم يه شکلات کوچيک خوردم.
آماده روي تختم نشسته بودم و داشتم ساعتمو ميبستم که صداي گوشيم بلند شد.. سعيد بود که تک زنگ زده بود و اين نشون ميداد دم دره!
اوايل پاييز بود.. هواي صبحش سرد بود. سوييشرتِ مشکيم رو از روي دسته ي صندليم برداشتم و تنم کردم و زيپش رو باز رها کردم.
در خونه رو آروم، طوري که صداي زيادي ايجاد نشه باز کردم و بيرون رفتم.
سعيد دقيقا جلوي در خونهمون بود.
سوار شدم.. گفت: سلام آقا داوود.. صبحتون بخير!
باهاش دست دادم و گفتم: سلام سعيد. صبح تو هم بخير!
توي مسير سکوت کرده بودم و داشتم از پنجره بيرونو نگاه ميکردم که سعيد گفت: تو هم شدي مثل رسول؟!
متعجب نگاهش کردم و گفتم: هوم؟!
راهنما زد و در حاليکه توي يه خيابون ميپيچيد گفت: ميگم مثل رسول شدي؟! که وقتي از خواب بيدار ميشه تا نيم ساعت هنگه با هيشکي حرف نميزنه؟! همينطوري ايز لودينگ ميمونه!
خنده ي کوتاهي کردم و گفتم: آها..! نه.. راستش.. فکرم درگيره.
نگاه کوتاهي بهم کرد و گفت: درگير اتفاق ديروز..
با سر تاييد کردم.
جواب داد: خدا رو شکر که بخير گذشته.
زير لب تکرار کردم: خدا رو شکر...
به بيمارستان که رسيديم، فرشيد جلوتر از ما اونجا بود.. از رسول طبقه و اتاق رو پرسيده بودم.. گفته بود تازه بهوش اومده و فقط چند دقيقه اجازه داريم پيشش باشيم..
وارد راهروي طبقه ي دوم شديم و به سمت اتاق شهاب رفتيم و خواستيم وارد بشيم که يکي از پرستار ها صدامون کرد و گفت: ببخشيد با کي کار داريد؟
فرشيد جدي گفت: از همراه هاي آقاي يوسفي هستيم.
پرستار يه قدم جلو اومد.. به اتاق شهاب اشاره کرد و با لبخند کج گفت: هر پنج تاتون همراه آقاي يوسفي هستين؟
بعد در حاليکه دستاش رو باز کرده بود گفت: بفرمايين لطفا! بيمار تازه بهوش اومدن! همون دو نفر هم به زور اجازه داديم برن داخل!
و بعد زير لب گفت: انگار اومدن وليمه ي مکه اي.
فرشيد اخم کرده بود. انگار تو اين قضيه اصلا حوصله شوخي نداشت.
من که ميدونستم جدي شدنِ فرشيد اصلا به نفعمون نيست و ممکنه نذاره بريم داخل جلو رفتم و گفتم: خانم لطفا.. فقط در حد يک دقيقه.. سريع تمومش ميکنيم. بخدا از ديشب خواب نداشتيم.
پرستار اخم ريزي داشت.. با همون اخم نگاهي به فرشيد انداخت و من مطمئن بودم اگه ميتونست ميگفت شما دو نفر بريد ولي اين آقا نياد!!
سري تکون داد و با اکراه گفت: دو دقيقه بعد هر پنج تاتون بيرون باشين!
لبخندي زدم و تشکر کردم.
جلو رفتم و تقه اي به در اتاق زدم و بازش کردم.. سرمو بردم داخل.. شهاب..!
پيراهنِ بيمارستان تنش بود.. دو تا دکمه ي بالاي پيراهنش باز بود و باند سفيدي که دوِر قفسه ي سينهش پيچيده شده بود کاملا مشخص بود.
منو که ديد لبخند محوي زد.
محمد روي صندليش کنار تختش نشسته بود و رسول داشت از يخچال چيزي برميداشت.
گفتم: ببخشيد منزل آقايِ آسماني؟! دنبالِ اَجرامشون ميگردم!
رسول که دوتا کمپوت توي دستش گرفته بود گفت: وقت دنيا رو ميگيري داوود! بيا تو.
سعيد و فرشيد که پشت سر من بودن، منو کنار زدن و رفتن داخل و سلام عليک کردن..من هنوز کنار در ايستاده بودم... و به اين فکر ميکردم که فاصله ي اين شاديِ پر استرس با يه غمِ ويرون کننده ميتونست چقدر کم باشه.
شهاب از دست چپش کمک گرفت تا بيشتر توي جاش بشينه.
سعيد سريع جلو رفت و گفت: عه.. شهاب.. راحت باش داداش!
و مجبورش کرد دوباره به صورتِ نيمه دراز کش، به تيکه گاه تختش تکيه بده...
شهاب با تعجب سعيدو نگاه ميکرد.
نميدونم اما، حس ميکردم از صميميت کلام سعيد تعجب کرده.
فرشيد اما، ساکت تر بود.. آروم تر بود. شايد داشت با خودش فکر ميکرد اين دومين باريه که خدا شهاب رو بهمون برگردونده.
رسول در حاليکه يه کمپوتِ آناناس و يه کمپوتِ گيلاس رو توي دستش گرفته بود آرنجش رو به ميز کوچيکِ متصل به تخت شهاب تکيه داد و گفت: شهاب جان آناناس يا گيلاس؟!
و روي کلمه ي "گيلاس" تاکيد کرد و با چشم و ابرو به کمپوت گيلاس اشاره کرد! همه خنديديم!
شهاب لبخندي زد و گفت: من که ميل ندارم آقا رسول.. ولي شما همون گيلاسو بخور!
رسول چپ چپ نگاهش کرد و گفت: چرا همه تير ميخورن تغيير خُلق ميدن؟!
بعد ميزو دور زد و کنار تخت شهاب روبروي محمد ايستاد و مثلِ کسي که داره به بزرگترش شکايت ميکنه گفت: آقا اون از داوود که تند و پرخاشگر شده بود اينم از شهاب که اينطوري با بزرگترش رفتار ميکنه!
شهابو نگاه کرد و گفت: آقا شهاب يه کمپوت ارزش اين کارا رو نداره!
رسول خوب بلد بود چطوري جَو رو لطيف کنه.. رقيق کنه و حالو طوري عوض کنه که همه يادمون بره براي چي اينجاييم.
محمد رو به رسول گفت: همون آناناسو براش باز کن براي خوب شدن زخم هاش بهتره.
و بعد رو به شهاب گفت: ميل ندارم و نميخورم و اينام که ميدوني ما نداريم آقا شهاب!
شهاب لبخندِ خجلي زد. رسول چشمي گفت و کمپوتو براي شهاب باز کرد.
فرشيد دست دراز کرد و ظرف کمپو ِت باز شده رو از رسول گرفت و به شهاب کمک کرد تا بخوره.
همون لحظه در اتاق باز شد. همون پرستار بود! از لاي در گفت: اين بود دو دقيقهتون؟! صداتون تا ايستگاه پرستاري مياد!
مراعات بيمار خودتونو نميکنيد مراعات بقيه رو کنيد.. الانم بفرماييد بيرون!
محمد مثل پدري که از شلوغي بچه هاش تو يه مهموني خجالت کشيده از روي صندلي بلند شد و گفت: من عذر ميخوام.. تا چند دقيقه ديگه تمومش ميکنيم ميفرستمشون برن.
پرستار بدون جواب با اخم درو بست!رسول گفت: آقا خيلي بي ادب بودنا. ديدين درو چطوري بست!؟
محمد نگاهي به رسول کرد و گفت: رسول! نصف صدا هاي اين اتاق براي توئه ها.
شهاب بي جون گفت: همهش براي رسوله آقا!
همه خنديديم!!
رسول که انگار از اين تيکه هايِ شهاب که نشون دهنده ي خوب بودنِ حالش بود کِيف ميکرد کنارش رفت و دستش رو رويِ شونه ي چپش گذاشت.. و جدي، طوري که انگار تمام اتفاقاتِ ديروز از جلوي چشم هاش ميگذشتن گفت: دمت گرمه شهاب..بخدا ُمرديم از ديشب!
شهاب آب دهانش رو قورت داد.. هنوز به رسول نگاه ميکرد.. بعد به محمد.. فرشيد.. سعيد و در آخر به من.
نميدونم بخاطر مجروحيتش بود يا نه.. اما، اون روز از اون حصاِر دورِ نگاِه شهاب خبري نبود.. انگار راحت تر بود.. نگاهش گرم تر بود.. شايد متوجه نشيد چي ميگم اما انگار نگاهش به ما اطمينان داشت..
فرشيد به زور کمکش کرد تا يه مقدار از اون کمپوت رو بخوره.
قرار بود فقط يه نفر پيشش بمونه.. آقا محمد اصرار داشت خودش باشه ولي سعيد گفت که محمد ديشب تا صبح بيدار بوده و بايد استراحت کنه و خودش ميمونه پيش شهاب..
آماده ي رفتن شده بوديم.. فرشيد ظرف نيمه پُر کمپوت رو روي ميز گذاشت و رو به سعيد گفت: يکي دو ساعت ديگه باز يکم بهش بده..
از سعيد و شهاب خداحافظي کرديم..
فرشيد لحظه ي آخر پيشوني شهابو کوتاه بوسيد و از اتاق خارج شديم.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown