اینجا کارگاهِ کوچیکِ خودمه😌🌱
اگه دوست داشتین میتونید عضو بشین، به زودی قراره راه بیفته
https://eitaa.com/alice_gallary
🌸🌱🤝🏻
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت سي و ششم
[داوود]
ساعت هفتِ صبح بود. از ديشب اصلا خوب نخوابيده بودم.. مثلِ وقتي که حالتِ آماده باش باشم.
حتي گاهي با صداي نفس هاي خودم از خواب ميپريدم. نگران بودم..
محمد و رسول مونده بودن بيمارستان.. فکر ميکردم فرشيد هم بمونه اما رسول گفت آقا محمد فرستادش سايت تا يه سري کار انجام بده..
هرچند، من فکر ميکنم محمد از عمد فرشيدو فرستاد تا تو اين شبِ پر استرس پر از انتظار سرش گرم باشه و گذر زمانو متوجه نشه.
از ديشب هر وقت بيدار ميشدم يه پيامک به رسول ميدادم تا ببينم شهاب بهوش اومده يا نه.
تو آخرين پيامک که بعد از نماز صبح براش فرستادم برام نوشت بود: "بخدا خوبه داوود... نگران نباش... بگير بخواب" .
و من نه تونستم نگران نباشم و نه تونستم بخوابم. فقط ديگه سوالي نپرسيدم..
با سعيد و فرشيد هماهنگ کرده بوديم قبل از شروع کار يه سر بريم پيش شهاب و ببينيمش.
فرشيد که ديشبو سايت بود از همونجا ميرفت.. و من هم قرار بود با سعيد برم..
از روي تخت بلند شدم و سريع آماده شدم.
ميل به صبحانه نداشتم اما طبق معمول هميشه که نميتونستم ناشتا از خونه بيرون برم يه شکلات کوچيک خوردم.
آماده روي تختم نشسته بودم و داشتم ساعتمو ميبستم که صداي گوشيم بلند شد.. سعيد بود که تک زنگ زده بود و اين نشون ميداد دم دره!
اوايل پاييز بود.. هواي صبحش سرد بود. سوييشرتِ مشکيم رو از روي دسته ي صندليم برداشتم و تنم کردم و زيپش رو باز رها کردم.
در خونه رو آروم، طوري که صداي زيادي ايجاد نشه باز کردم و بيرون رفتم.
سعيد دقيقا جلوي در خونهمون بود.
سوار شدم.. گفت: سلام آقا داوود.. صبحتون بخير!
باهاش دست دادم و گفتم: سلام سعيد. صبح تو هم بخير!
توي مسير سکوت کرده بودم و داشتم از پنجره بيرونو نگاه ميکردم که سعيد گفت: تو هم شدي مثل رسول؟!
متعجب نگاهش کردم و گفتم: هوم؟!
راهنما زد و در حاليکه توي يه خيابون ميپيچيد گفت: ميگم مثل رسول شدي؟! که وقتي از خواب بيدار ميشه تا نيم ساعت هنگه با هيشکي حرف نميزنه؟! همينطوري ايز لودينگ ميمونه!
خنده ي کوتاهي کردم و گفتم: آها..! نه.. راستش.. فکرم درگيره.
نگاه کوتاهي بهم کرد و گفت: درگير اتفاق ديروز..
با سر تاييد کردم.
جواب داد: خدا رو شکر که بخير گذشته.
زير لب تکرار کردم: خدا رو شکر...
به بيمارستان که رسيديم، فرشيد جلوتر از ما اونجا بود.. از رسول طبقه و اتاق رو پرسيده بودم.. گفته بود تازه بهوش اومده و فقط چند دقيقه اجازه داريم پيشش باشيم..
وارد راهروي طبقه ي دوم شديم و به سمت اتاق شهاب رفتيم و خواستيم وارد بشيم که يکي از پرستار ها صدامون کرد و گفت: ببخشيد با کي کار داريد؟
فرشيد جدي گفت: از همراه هاي آقاي يوسفي هستيم.
پرستار يه قدم جلو اومد.. به اتاق شهاب اشاره کرد و با لبخند کج گفت: هر پنج تاتون همراه آقاي يوسفي هستين؟
بعد در حاليکه دستاش رو باز کرده بود گفت: بفرمايين لطفا! بيمار تازه بهوش اومدن! همون دو نفر هم به زور اجازه داديم برن داخل!
و بعد زير لب گفت: انگار اومدن وليمه ي مکه اي.
فرشيد اخم کرده بود. انگار تو اين قضيه اصلا حوصله شوخي نداشت.
من که ميدونستم جدي شدنِ فرشيد اصلا به نفعمون نيست و ممکنه نذاره بريم داخل جلو رفتم و گفتم: خانم لطفا.. فقط در حد يک دقيقه.. سريع تمومش ميکنيم. بخدا از ديشب خواب نداشتيم.
پرستار اخم ريزي داشت.. با همون اخم نگاهي به فرشيد انداخت و من مطمئن بودم اگه ميتونست ميگفت شما دو نفر بريد ولي اين آقا نياد!!
سري تکون داد و با اکراه گفت: دو دقيقه بعد هر پنج تاتون بيرون باشين!
لبخندي زدم و تشکر کردم.
جلو رفتم و تقه اي به در اتاق زدم و بازش کردم.. سرمو بردم داخل.. شهاب..!
پيراهنِ بيمارستان تنش بود.. دو تا دکمه ي بالاي پيراهنش باز بود و باند سفيدي که دوِر قفسه ي سينهش پيچيده شده بود کاملا مشخص بود.
منو که ديد لبخند محوي زد.
محمد روي صندليش کنار تختش نشسته بود و رسول داشت از يخچال چيزي برميداشت.
گفتم: ببخشيد منزل آقايِ آسماني؟! دنبالِ اَجرامشون ميگردم!
رسول که دوتا کمپوت توي دستش گرفته بود گفت: وقت دنيا رو ميگيري داوود! بيا تو.
سعيد و فرشيد که پشت سر من بودن، منو کنار زدن و رفتن داخل و سلام عليک کردن..من هنوز کنار در ايستاده بودم... و به اين فکر ميکردم که فاصله ي اين شاديِ پر استرس با يه غمِ ويرون کننده ميتونست چقدر کم باشه.
شهاب از دست چپش کمک گرفت تا بيشتر توي جاش بشينه.
سعيد سريع جلو رفت و گفت: عه.. شهاب.. راحت باش داداش!
و مجبورش کرد دوباره به صورتِ نيمه دراز کش، به تيکه گاه تختش تکيه بده...
شهاب با تعجب سعيدو نگاه ميکرد.
نميدونم اما، حس ميکردم از صميميت کلام سعيد تعجب کرده.
فرشيد اما، ساکت تر بود.. آروم تر بود. شايد داشت با خودش فکر ميکرد اين دومين باريه که خدا شهاب رو بهمون برگردونده.
رسول در حاليکه يه کمپوتِ آناناس و يه کمپوتِ گيلاس رو توي دستش گرفته بود آرنجش رو به ميز کوچيکِ متصل به تخت شهاب تکيه داد و گفت: شهاب جان آناناس يا گيلاس؟!
و روي کلمه ي "گيلاس" تاکيد کرد و با چشم و ابرو به کمپوت گيلاس اشاره کرد! همه خنديديم!
شهاب لبخندي زد و گفت: من که ميل ندارم آقا رسول.. ولي شما همون گيلاسو بخور!
رسول چپ چپ نگاهش کرد و گفت: چرا همه تير ميخورن تغيير خُلق ميدن؟!
بعد ميزو دور زد و کنار تخت شهاب روبروي محمد ايستاد و مثلِ کسي که داره به بزرگترش شکايت ميکنه گفت: آقا اون از داوود که تند و پرخاشگر شده بود اينم از شهاب که اينطوري با بزرگترش رفتار ميکنه!
شهابو نگاه کرد و گفت: آقا شهاب يه کمپوت ارزش اين کارا رو نداره!
رسول خوب بلد بود چطوري جَو رو لطيف کنه.. رقيق کنه و حالو طوري عوض کنه که همه يادمون بره براي چي اينجاييم.
محمد رو به رسول گفت: همون آناناسو براش باز کن براي خوب شدن زخم هاش بهتره.
و بعد رو به شهاب گفت: ميل ندارم و نميخورم و اينام که ميدوني ما نداريم آقا شهاب!
شهاب لبخندِ خجلي زد. رسول چشمي گفت و کمپوتو براي شهاب باز کرد.
فرشيد دست دراز کرد و ظرف کمپو ِت باز شده رو از رسول گرفت و به شهاب کمک کرد تا بخوره.
همون لحظه در اتاق باز شد. همون پرستار بود! از لاي در گفت: اين بود دو دقيقهتون؟! صداتون تا ايستگاه پرستاري مياد!
مراعات بيمار خودتونو نميکنيد مراعات بقيه رو کنيد.. الانم بفرماييد بيرون!
محمد مثل پدري که از شلوغي بچه هاش تو يه مهموني خجالت کشيده از روي صندلي بلند شد و گفت: من عذر ميخوام.. تا چند دقيقه ديگه تمومش ميکنيم ميفرستمشون برن.
پرستار بدون جواب با اخم درو بست!رسول گفت: آقا خيلي بي ادب بودنا. ديدين درو چطوري بست!؟
محمد نگاهي به رسول کرد و گفت: رسول! نصف صدا هاي اين اتاق براي توئه ها.
شهاب بي جون گفت: همهش براي رسوله آقا!
همه خنديديم!!
رسول که انگار از اين تيکه هايِ شهاب که نشون دهنده ي خوب بودنِ حالش بود کِيف ميکرد کنارش رفت و دستش رو رويِ شونه ي چپش گذاشت.. و جدي، طوري که انگار تمام اتفاقاتِ ديروز از جلوي چشم هاش ميگذشتن گفت: دمت گرمه شهاب..بخدا ُمرديم از ديشب!
شهاب آب دهانش رو قورت داد.. هنوز به رسول نگاه ميکرد.. بعد به محمد.. فرشيد.. سعيد و در آخر به من.
نميدونم بخاطر مجروحيتش بود يا نه.. اما، اون روز از اون حصاِر دورِ نگاِه شهاب خبري نبود.. انگار راحت تر بود.. نگاهش گرم تر بود.. شايد متوجه نشيد چي ميگم اما انگار نگاهش به ما اطمينان داشت..
فرشيد به زور کمکش کرد تا يه مقدار از اون کمپوت رو بخوره.
قرار بود فقط يه نفر پيشش بمونه.. آقا محمد اصرار داشت خودش باشه ولي سعيد گفت که محمد ديشب تا صبح بيدار بوده و بايد استراحت کنه و خودش ميمونه پيش شهاب..
آماده ي رفتن شده بوديم.. فرشيد ظرف نيمه پُر کمپوت رو روي ميز گذاشت و رو به سعيد گفت: يکي دو ساعت ديگه باز يکم بهش بده..
از سعيد و شهاب خداحافظي کرديم..
فرشيد لحظه ي آخر پيشوني شهابو کوتاه بوسيد و از اتاق خارج شديم.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
ولی پارت های فردا به بعد رو خیلی باید با دقت بخونیدا..
چون شاید بعدا دلتون برای این روزاشون تنگ بشه :)))
🕊