eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه‌ها، هموطن یک پارت گذاریش کامل شده اینجا ولی اگه کسی می‌خواد فایل پی‌دی‌اف رو داشته باشه، میتونه با واریز ۲۰ هزار تومان به حساب خیریه شهید حر خسروی و ارسال فیش واریزیش به من @gallary تهیه‌ش کنه.🦋
5892107044603358
🌱
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت چهل و سوم [سعيد] سه روز از رفتن رسول و دو روز از رفتن داوود ميگذشت. بر خلاف خبر هاي نگران کننده اي که شنيده بوديم اوضاع خيلي آروم تر شده بود. گزارش هاي آيهان، حسام و داوود نشون ميداد تحرکات گروه رفيع خيلي کمتر شده و به روال قبل برگشته. رسول گفته بود قراره فردا به همراه تمام بچه هاي ايران منتقل بشن به يه شهر ديگه.. که ما هنوز اطلاعات دقيقي از اونجا نداشتيم.. به همه‌شون يه گوشي و يه لپ تاپ داده بودن که احتمال ميداديم براي شنود و دسترسي آسون به اطلاعاتشون باشه. رسول گفته بود چون گوشي هايي که بين بچه ها پخش شده گوشي هاي گرون قيمتي هست و همه از اين بابت خوشحالن، اگر گوشيش رو عوض کنه ممکنه مشکوک باشه. و بعد از تعويض گوشي عملا کار ما باهاش سخت تر ميشد. ديگه نميتونستيم صحبتي داشته باشيم.. و فقط تو موقعيت هايي که تنها بود، ميتونستيم از طريق پيام با گوشيِ قبليش در ارتباط باشيم. محمد از اوضاع مطمئن تر شده بود و قصدِ برگردوندنِ داوود رو داشت.. چون شلوغي تو ترکيه اصلا به صلاح ما نبود. حرفِ برگشت داوود رو زده بود اما.. هنوز اقدامي نکرده بود..و من فکر ميکردم اين دست نگه داشتنش تا زمان مستقر شدن تو محل اقامت دائمش، ادامه داشته باشه. ساعتم رو نگاه کردم.. يک ساعت و نيم تا تعويض شيفت من و فرشيد براي مراقبت از شرکت هواپيمايي مونده بود.. تو اين فرصت ميخواستم ويس ها و تصاويري که رسول ارسال کرده بود رو بررسي کنم. وارد فايل مورد نظرم شدم که صداي محمد رو در حاليکه با يکي از بچه هاي سايت صحبت ميکرد شنيدم.. بعد از چند دقيقه کنار ميز من اومد و گفت: خسته نباشي سعيد... وضعيت؟! جواب دادم: سلامت باشين آقا. همچنين. وضعيت که دارم فايل هاي ارسالی رسولو بررسي ميکنم ببينم نکته اي، چيز بدرد بخوري ازشون پيدا ميکنم يا نه.. رو شونه‌م زد و گفت: خسته نباشي. خواست به سمت ميز رسول که حالا علي اونجا نشسته بود بره که مکث کرد. برگشت و گفت: سعيد اين فايل هاي صوتي که صداي خود رسول نيست.. يني اون هايي که از محيط ضبط شده و صداي افراد ديگه هست رو ميفرستي براي علي؟ کار که از محکم کاري عيب نميکنه! بگم فرکانس اونا رو هم بررسي کنه شايد آشنا پيدا شد..! چشمي گفتم و محمد به سمت ميز علي رفت.. فايل هاي خواسته شده رو براي علي فرستادم و مشغول کارم شدم.. محمد يک ربع بعد از اينکه کنار علي بود، بين مسيرش به سمت پله ها کنار ميز من ايستاد و گفت: سعيد تا کي سايتي؟! ساعتمو نگاه کردم و گفتم: آقا حدود يه ساعت ديگه تغييرِ شيفت دارم با فرشيد. چهل دقيقه ديگه بايد برم که برسم.. سري تکون داد و گفت: باشه.. فقط سعيد من با آقاي عبدي و مرادي جلسه‌م.. داوود هماهنگه که با تو تماس بگيره اگر کاري داشت.. حواست به خطت باشه حتما! گفتم: چشم آقا حواسم هست.. بعد نگاهي به ميز علي انداخت و به سمت پله ها رفت.. وقتي قرار شد داوود بره ترکيه، احساس کردم اوضاع خيلي بهم پيچيده شده اما انگار اينطوري نبود.. همه چيز همونطوري که برنامه ريزي کرده بوديم پيش ميرفت. وقتي نداشتم..کار هام رو جمع و جور کرده بودم و ميخواستم به سمت پارکينگ برم که گوشيم زنگ خورد.. داوود بود! جواب دادم: جانم داوود!؟ سريع گفت: سلام سعيد.. محمد پيشته؟! گفتم: نه.. جلسه‌ست..چطور مگه؟! اتفاقي افتاده؟ مکث کرد.. حس کردم کارش محرمانه‌ست. گفتم: ميخواي با خودش صحبت کني فقط؟! سريع گفت: نه نه! فقط دستور ميخوام. مگه چي شده بود!؟ پرسيدم: چيزي شده داوود؟! گفت: از سر شب يه ماشين دو سه بار اومده توي کوچه پارک کرده.. دو بار هم شيفت عوض کردن راننده هاش. گفتم: مطمئني براي سوژه ي ما هستن؟! داوود گفت: نميدونم سعيد! وقتي نيست.. بچه ها ميخوان فردا برن..! نميتونم بي توجه بگذرم از اين اتفاق.. خيلي مشکوکه حضورشون.. نميدونم به پليس ترکيه خبر بدم يا نه..؟! محمد ميگه مدرکي نداريم نميشه پاي پليسو کشيد وسط.. حداقل اينو که ميتونيم گزارش بديم.. نميدونم.. آيهان شايد بتونه يه کاريش کنه..! اخم کرده بودم.. گفتم: محمد جلسه‌ست داوود.. ميخواي برم بالا دم اتاقش بهش بگم..؟ بعد از چند ثانيه گفت: ميترسم دير بشه سعيد! گفتم: باشه من ميرم بالا بهش ميگم.. نگران نباش انشاءالله که چيزي نميشه... باهات تماس ميگيرم.. باشه؟! جواب داد: باشه سعيد.. پس منتظرم.. از جام بلند شدم و به سمت پله ها رفتم.. تو اتاق آقاي عبدي جمع بودن.. پشت در رفتم و تقه اي به در زدم.. آقاي عبدي گفت: بيا داخل.. در رو کمي باز کردم.. با خجالت رو به آقاي عبدي گفتم: چند لحظه با آقا محمد کار داشتم..
محمد گفت: فوريه سعيد؟! آروم گفتم: بله آقا.. محمد ببخشيدي گفت و از اتاق بيرون اومد.. روبروم ايستاد و گفت: چيشده سعيد؟! گفتم: آقا.. داوود زنگ زده بود.. ميگه يه ماشين مشکوک تو کوچه اي که مستقره رفت و آمد کرده.. الانم اونجاست.. انگار مراقبته.. يکي دو بار هم شيفت عوض کردن راننده هاش. سر تکون داد و گفت: خب؟! گفتم: همين آقا.. داوود گفت نيازي نيست به پليس خبر بديم!؟ محمد که انگار اين صحبت ها به مذاقش خوش نيومده بودن گفت: به پليسِ کجا سعيد!؟ ما ميخوايم مخفي باشيم.. بعد اونا رو تحريک کنيم حساس ترشون کنيم؟! با يه گروهي طرفيم که کارشون غير قانونيه! مشخصه هزار تا ت.ميم و مراقبت ميذارن براي خودشون. دست هاش رو بالا آورد و گفت: بله.. بله احتمال اينکه از طرف رفيع باشن هم هست.. اما راهي براي رفعش وجود نداره! پليس ترکيه؟! اين آخرين راهه اونم وقتي از خطرِ قابل اثبات مطمئن شديم سعيد.. به داوود زنگ بزن بگو بهش اينا رو.. بعد خواست به سمت اتاق آقاي عبدي برگرده که ايستاد.. گوشيشو از جيبش بيرون آورد.. توي دستش جا به جاش ميکرد.. انگار داشت تصميمي ميگرفت! شماره اي رو گرفت و گوشي رو کنار گوشش قرار داد.. بعد از چند ثانيه گفت: سلام داوود.. آره آره سعيد گفت بهم! نه تو هيچ کاري نکن به مراقبتت ادامه بده.. ميدونم داوود.. سعيد گفت به من! درسته حرفت اما نه براي اين موقعيت. آره.. بمون همونجا.. هر چيز ديگه اي شد خبر بده.. باشه.. مراقب باش.. خداحافظ. و بعد تماس رو قطع کرد.. اشاره اي به ساعت ديواريِ روي ديوارِ راهرو کرد و گفت: تعويضِ شيفتت دير نشه! و وارد اتاق آقاي عبدي شد. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت چهل و چهارم [رسول] مثل همه ي بچه هاي اينجا وسايل هامو جمع و جور کرده بودم و گوشه ي اتاق گذاشته بودم.. فردا صبح قرار بود منتقل بشيم. هنوز نميدونستم کجا و کدوم شهر.. براي همين نميتونستم به سايت خبري بدم. احتمالا اين خواستِ خودشون بود که کسي از بچه ها ندونه. يا شايد هنوز از رفيع ترس داشتن و نميخواستن اون چيزي بفهمه. ساعت حدوداي يازدهِ شب بود. به هممون گوشي و لپ تاپ داده بودن و بچه ها چقدر از اين موضوع خوشحال بودن. خيلياشون تو صحبت با خانوادهشون اين موضوعو ميگفتن و ازش به اين عنوان که "ببينيد هنوز نيومده چقدر تحويلمون گرفتن" ياد ميکردن و من فقط از اين خودخوري ميکردم که اين بچه ها، با اين همه استعداد.. با اين همه هوش و بالندگيشون چرا بايد تو کشور خودمون نتونن بمونن.. چرا بايد شرايط براشون اونقدر سخت و تنگ بشه که يه همچين چيزي رو ترجيح بدن.. اکثرا گوشي هاشون رو تعويض کرده بودن و من هم طبيعتا بايد براي جلوگيري از مشکوک شدن بقيه اين کارو ميکردم.. اگر گوشيم عوض ميشد، ديگه نميتونستم تماس صوتي با کسي داشته باشم.. اونا ميتونستن از طريق شنود صداي منو داشته باشن، اما تماس نه! نگاهي به گوشي توي دستم کردم. عصر با سايت صحبت کرده بودم و گزارش ها رو تا اون لحظه داده بودم.. اما.. دلم ميخواست براي آخرين بار دوباره با تهران تماس بگيرم. نميدونم چقدر طول ميکشيد تا دوباره بتونم باهاشون حرف بزنم.. پس بهتر بود همون لحظه اون کارو انجام بدم. توي سوئيت ۵ نفر بوديم و توي اون ساعت هر کسي مشغول کار هاي خودش بود و براي خوابيدن آماده ميشد. گوشيمو برداشتم و آروم به سمت بالکن رفتم. درِ شيشه ايِ کشويي رو باز کردم و پام رو بدونِ دمپايي رويِ موزاييک هاي خاک گرفته ي بالکن گذاشتم. ناخودآگاه روي تيغه هاي پام ايستاده بودم تا کمتر اون حس خشک و خاکي بودنِ زمينو حس کنم. در رو بستم و به سمت نرده ها رفتم.. گوشيمو روشن کردم.. مردد بودم.. شماره ي کيو بگيرم..! حتي.. حتي نميدونستم با کي کار دارم.. حتي نميدونستم چي ميخوام بگم. نگاهي به آسمون کردم. زير لب گفتم: وقتِ دنيا رو داري ميگيري رسول! کاري با کسي نداري براي چي ميخواي زنگ بزني؟! بيکارن مگه..؟! و بعد عقب گرد کردم تا به سمت خونه برم. معلوم نبود کِي ميتونم دوباره باهاشون صحبت کنم.. دوباره برگشتم.. کنار نرده ها.. هوا سرد بود و تيشرتِ نازکي که تنم بود اينو بيشتر نشون ميداد. خودمو بغل کردم و از پهلو تيکه دادم به ديوار.. نگاهم هنوز به روبرو بود..به آسمون. جلو تر رفتم و از نرده ها بيرونو نگاه کردم.. انتهاي کوچه، بين درخت هايِ بيدِ مجنون، دنبال ماشين داوود گشتم.. همونجا بود.. نميدونم اون شب چرا همه چيز انقدر غريب شده بود.. انقدر عجيب شده بود.. احتمالا حتي هوا هم با هواي تهران فرق داشت.. سنگين بود.. نا آشنا بود.. وقتي عميق ازش دَم ميگرفتم، نمينشست تويِ سينم.. يه جايي بينِ حنجره‌م ميموند و پايين نميرفت.. نفسم تنگ نشده بود اما، احساس ميکردم به اسپرَيم احتياج دارم دست توي جيبم کردم و بيرون آوردمش.. پيس... پيس! کافي نبود..! دوباره زدم.. اما فايده اي نداشت..! احساسِ بدي که داشتم انگار، با اسپري تغييري نميکرد. من اشتباه نميکردم.. هوا اون شب خيلي سنگين بود... يا شايد.. شايد يه بُغضِ ناخونده توي هوا چرخيده بود و توي گلويِ من نشسته بود و راه به چيزي نميداد.. هر چي که بود، حال خوبي نبود.. تو يک لحظه تصميمم رو گرفتم.. گوشيمو برداشتم و شماره ي محمد رو گرفتم.. يک بوق.. دو بوق.. سه بوق... جواب نداد.. تماسو قطع کردم و منتظر موندم.. هميشه اينطور وقت ها با پيام ميداد که دوباره تماس ميگيره يا خودش زنگ ميزد. پنج دقيقه گذشت اما خبري نشد. نميتونستم دوباره بهش زنگ بزنم شايد موقعيت خوبي براي جواب دادن نداشت. شماره ي سايت رو گرفتم..ميز مرکزي. بعد از يک ثانيه صداي علي تو گوشم پيچيد: جانم رسول؟! لبخند زدم!! صدام گرفته بود اما.. نميخواستم کسي متوجه اين بشه. گفتم: علي چطوري چنبره زدي رو ميزم؟! بالا سرِ تلفنم بودي زنگ بخوره جواب بدي؟! خنديد! گفت: وسط ماموريت دست بر نميداري تو؟! ملت تماساشونو کوتاه ميکنن رديابي نشن تو زنگ زدي اينا رو تحويل ميدي؟! بعد از مکث کوتاهي اضافه کرد: خوبه حالت..؟ رو به راهه همه چي؟! جواب دادم: آره خدا رو شکر... فعلا که خوبه.. گفت: داوودو که نديدي..نه؟! گفتم: نه.. خودشو که نديدم اما ماشينشو ديدم.. بر نميگرده ايران؟! علي گفت: چرا آقا محمد گفت اوضاع آروم شده بايد برگرده.. ولي فعلا که دستوري نداده.. احتمالا ت.ميم شماست تا اسکان ثابتتون بعد برميگرده.
نگران داوود بودم.. ت.ميم بودن، اينجا، تو اين موقعيت، اصلا به صلاح نبود. هر لحظه امکان داشت يکي از همسايه ها يا حتي يکي از افراد اتابکي بهش مشکوک بشه و براش دردسر درست بشه. گفتم: علي اينجا اصلا جاي بودن داوود نيست..به محمد بگو.. و بعد انگار يادم افتاده باشه که به محمد زنگ زدم و جواب نداده، به علي گفتم: آها.. راستي علي.. آقا محمد کجاست..؟ سايته؟ زنگ زدم جواب نداد گوشيشو. علي گفت: نه رسول سايت نيست.. با يه سري از بچه ها رفتن اون شرکت هواپيمايي، شنود و دوربين و اينا نصب کنن تا کسي نيست.. احتمالا سرش شلوغه نتونسته جواب بده.. کاري داري باهاش..؟ فرشيد هست.. ميخواي بدم گوشيو به اون. نه.. کاري نداشتم با محمد.. فقط حس ميکردم بايد باهاش صحبت کنم.. شايد براي تمام اون وقت هايي که قرار بود نباشم..! گفتم: کار که.. آره.. ولي مهم نبود.. همين قضيه ي داوودو ميخواستم بگم.. تو بهش بگو... جواب داد: باشه.. حتما. گفتم: مراقب باشين.. يه حسي بهم گفت "بگو به بچه ها هم سلام برسون!!" به خودم گفتم: به بچه ها سلام برسونه؟! رسول مگه زنگ زدي احوال پرسي عيد..؟! اما اون حس همش تاکيد ميکرد تا به علي بگم به بچه ها سلام برسونه! سرمو تکون دادم تا اين فکر ها و صدا ها دور بشن.. ديوونه شده بودم نه!؟ به علي گفتم: باشه علي جان.. ممنونم.. فعلا خدا نگهدار. خداحافظي کرد و تماسو قطع کرديم. نفس عميقي کشيدم.. صداي پيامک گوشيم بلند شد.. محمد بود! بازش کردم.. نوشته بود "رسول جايي هستيم.. سکوته.. امکان صحبت کردن نيست.. اگر کاري داري بنويس يا صبر کن بعد باهات تماس ميگيرم" امکان صحبت کردن نداشت.. منم حرفي براي نوشتن نداشتم..! بعد تماس ميگرفت..؟ نميشد.. بايد گوشيمو کنار ميذاشتم.. براش نوشتم: "به علي گفتم بهتون بگه آقا..من بايد اين گوشيو کنار بذارم.." و ارسال کردم.. صداي گوشيمو بستم و توي جيبم سُرش دادم.. درِ کشويي بالکن رو باز کردم و برگشتم داخل. بدنم، حالا با هواي سرِد بيرون عجين شده بود و هوايِ مطبوع داخل برام گرم به نظر ميومد. گوشيمو تو جيب مخفيِ کوله‌م گذاشتم و گوشي جديدم رو برداشتم. بچه ها چراغ ها رو خاموش کرده بودن و تو تخت هاشون دراز کشيده بودن. تاريک بود.. تلاش ميکردم چشم هام به تاريکي عادت کنه تا به سمت تختم برم. محسن، يکي از بچه ها، فلشِ گوشيش رو روشن کرد و به سمتم گرفت! لبخندي زدم و تشکر کردم.. ساعتم رو براي فردا هفت صبح تنظيم کردم.. روي تخت دراز کشيدم و چشم هام رو بستم. احتمالا فردا، روِز سختي بود.. بايد توي مسيريابي ها.. پيدا کردن آدرس و خيلي چيزاي ديگه خيلي دقت ميکردم.. احتمالا فردا.. روِز سختي بود.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
ازتون دعوت می‌کنم بعد خوندن این پارت، یه دور دیگه تیزر رو ببینید.. 🙂🤝
خرس رفت؟
کسی بیدار هست؟!
از دوستانتون پنج تا فایل پی‌دی‌اف هموطن دو رو تهیه کردن برای هدیه دادن به شما🦋😍😎 ‌
طبق روال همیشگی، کلمه‌ی قرعه کشی رو به آی‌دی @faariya ارسال کنید
ان شاءالله فردا شب براتون کد میفرستم و قرعه کشی انجام میشه❤️🦋 ‌